زندگی ام اتفاق مهمی در بیکران هستی نبوده و نداشته.تنها به شوق دانستن می زیم.
با یکی از دوستان فاضلم گاه گداری درباره سینما و موسیقی گفتگو می کنم.او که سخت طرفدار سنت بوده و گریزان از هرچه تجدد است،با قاطعیت سینمای هالیوود را به باد انتقاد می گیرد و بر امریکا و فرهنگ و هنر و فلسفه اش می تازد و بر این باور است که شبه تمدن امریکایی همه چیز را از معنی تهی کرده و سطحی ساخته است. من خیلی دوست دارم که با او همداستان شوم چرا که خودم هم به سینمای غیر تجاری اروپا دل بسته ام و رومن پولانسکی و تارانتینو و کیشلوفسکی و تارکوفسکی و برگمن کبیر را می ستایم .اما چگونه می توانم سینمای امریکا را متهم به ابتذال و سطحی نگری کنم در حالی که می دانم اسپیلبرگ و اسکورسیزی و استنلی کوبریک و... از همین هالیوود برخاسته اند.بنابر این نباید همه را به یک چوب راند و اروپا را مهد عمق و امریکا را سرزمین ظاهر بینی نامید.قبول دارم که در هالیوود در قیاس با اروپا فیلمساز اندیشمند کمتر پیدا می شود اما این طور هم نیست که زمین امریکا خالی از حجت باشد!نشان به آن نشان که کارگردان بزرگی مانند «جیم جارموش» در آن دیار ظهور کرده است.فیلمسازی که نه اکشن می سازد و نه علمی تخیلی و ترسناک و نه ملودرام عاشقانه و سکسی.کارگردانی که گمان نمی کنم از گیشه خیلی راضی باشد و از راه ساختن فیلم های بزن بکش و حادثه ای پول و پله ای به هم زده. در روزگار خاتمی،رییس جمهور محروم اصلاحات مرحوم که فرصت و جرات نشستن پای تلویزیون را داشتم با تفسیرهای زیبای اکبر عالمی در برنامه هنر هفتم(اگر نامش را عوضی نگفته باشم)،با نام این مرد دوست داشتنی امریکایی آشنا شدم و ظاهرا همان زمان ها بود که فیلم مرد مرده را دیدم و اندکی بعد نیز نسخه اصلی بدون سانسورش را بارها به تماشا نشستم.شگفتی من از آن بود که در امریکا چگونه می توان در میان آن همه شلوغی و سرعت و هیاهو فیلمی ساخت با چنین کندی و سردی و آرامی و عمق و ژرفا.در چند سال اخیر هم شش فیلم از جارموش دیدم و دیگر مطمئن شدم که نسخه امریکایی تارکوفسکی روس متولد شده است. جيم جارموش از با استعدادترين و خلاق ترين فيلمسازهاي مستقل آمريكايي است. سبك فيلمسازي او به شيوه اي خاص و منحصر به فرد تبديل شده است كه در ميان كارگردان هاي جوان و سينمادوست هاي سراسر دنيا به خصوص در ايران طرفداران بسياري دارد. برآنم که گزارشی تاویل گونه از آثار جارموش در این صفحه مجازی به دست دهم اما پیش از هرچیز بهتر است کمی با او و آثارش آشنا شویم: و این منم مردی تنها، در عصر ظلمت های غول آسای عمارتها و دروغ؛ عصری که فرصتی شورانگیز است تما شای محکومی که بر دار می کشند.آه اسفندیار مغموم!تو را آن به که چشم،فروپوشیده باشی،من تنها فریاد زدم،نه،صدایی بودم من،شکلی میان اشکال و معنایی یافتم.اما حقیقت آن دو دست جوان بود،زیر بارش یکریز برف مدفون شد. دیگر تمام شد.باید برای روزنامه پیام تسلیتی بفرستم.وشاید هم باید قایقی سازم و بیاندازم به آب و دور شوم از این خاک غریب که درآن ابلیس پیروز مست،سور عزای ما را به سفره نشسته است. اما بر در دهکده مردی تنهاست.کوله بارش بر دوش،دست بر در ،با خود می خواند: در این سرای بیکسی کسی به در نمی زند به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند گذرگهی است پر ستم که اندرو به غیر غم یکی صدای آشنا به رهگذر نمی زند چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند دیگر امروزه کمتر کسی تردید می کند که لازمه پیشرفت و توسعه در هر جامعه بشری ،اندیشه انتقادی است و بس.همچنین شکی نیست که اندیشه انتقادی مستلزم رهایی از بتهای ذهنی و خاطره های ازلی است که به مرور زمان به عادت غیر قابل ترک و درمان تبدیل می شود.در واقع نمی توان تفکری آزاد و منتقدانه داشت بی آنکه به مشهورات و مقبولاتی که در لوح ضمیر آدمی رسوب کرده است اعلام جنگ کرد.باور هایی که تیغ نقد را تجربه نکرده اند و رفته رفته در لباس یقینی ترین اعتقادات برای آدمی جلوه می کنند.برای آزادی مطلق باید بت ها را یکی پس از دیگری شکست وپرده از روی مقدس نما هابرداشت و در آسمان بی تعلقی به پرواز درآمد.اما از کدام راه و به کدامین روش؟به گمان من سه شاخه از دانش های بشری هست که تقدس زداست و راه را برای تحری حقیقت هموار می کند؛تاریخ،فلسفه و جامعه شناسی.در بین این سه نیز تاریخ از همه بی رحم تر و بی محابا تر است.پس بیایید تاریخ بخوانیم و از تاریخ بیاموزیم! مثل مورچه اي...
نمي دانم
اين ماه
از جان من چه مي خواهد
هر شب، مرا
به خيابان ها مي كشاند و
آواره مي كند
مرا مي كشاند كنار دريا
كنار دلهره و تاريكي
كنار تنهايي شهر
و ساز دهني به دستم مي دهد
هر شب گم مي شوم
در شب
مثل مورچه اي در جنگل این کلاس زبان تخصصی ارشدها عجب حکایتی شده است؛ هرجلسه باید اتفاق تاسف برانگیز خوشمزه ای در آن بیفتد. چند روز پیش که ادامه همان متن حافظ را از دایره المعارف اسلام می خواندیم بحثی درباره مقدمه گلندام بر دیوان حافظ در گرفت. نویسنده مقاله در صحت اطلاعات مندرج در آن مقدمه تشکیک کرده بود و من هم با آب و تاب دربارهء مبنای این تشکیک داد سخن می دادم که ناگهان متوجه شدم که هیچکدام از فضلای فوق لیسانس ما نه گلندامی می شناسند و نه مقدمه او را خوانده اند! سعی کردم بر اعصابم مسلط باشم و زیاد شگفت زده و متعجب نشوم. شروع کردم به توضیح دادن دربارهء آن مرید حافظ و مقدمه اش و این که مرحوم قزوینی و دکتر غنی در ابتدای دیوان حافظ این مقدمه را عینا آورده اند. درنهایت به این نتیجه رسیدم که بهتر است اصل مطلب را برای دانشجویان بخوانم و یا بدهم خودشان بخوانند. بنابرابن از دانشجویی خواستم تا آن مقدمه را از کتابخانه بیاورد تا بخوانیم. دانشجوی مامور و معذور بعد از این همه توضیح که شرح مختصرش رفت از من پرسید که چه کتابی را باید بیاورم! خوب من چاره ای جز داغ کردن نداشتم و ...تازه بعد از این که دیوان حافظ چاپ قزوینی و غنی را آورد کسی نتوانست مقدمه گلندام را بخواند و نهایتا من مجبور شدم خودم جور این اراشد را بکشم.
او همیشه مجذوب و شیفته ی در هم آمیختن عناصر فرهنگی بسیار متفاوت برای شکل دادن به چیزی نو و طبقه بندی نشدنی بوده است، فیلمهای او همواره ارائه دهنده نگاهی تازه به مسائل آشنا و روزمره آمریکا از دید یک خارجی، همراه با حسی از طنز بوده است. موفقیت یا عدم موفقیت تجاری در روند ساخت فیلمهایش تاثیر نداشته است. او همواره به پیشنهادهای وسوسه انگیز هالیوود جواب رد داده است و ترجیح داده که استقلال خود را در ساخت فیلمهایش حفظ کند.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت
22:33 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت
20:48 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت
21:39 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت
18:15 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت
12:34 توسط ع.برهان| |




