زندگی ام اتفاق مهمی در بیکران هستی نبوده و نداشته.تنها به شوق دانستن می زیم.
سفر طولانی ما در جاده مدرنیته ایرانی عاقبت به سرانجام رسید.اما جای نکاتی خالی بود که در این پست آخرین بر آن شدم با خوانندگان عزیز و محترم در میان گذارم.و آن این که:نزاع بين كهنه و نو در معناي عام آن قدمتي به بلنداي تاريخ بشريّت دارد. نوع آدمي همواره در جستجوي تازگي و تنوع بوده است و اصولاً راز پيشرفت اين موجود انديشنده همين بوده است و بس؛ اما ميليونها و بلكه ميلياردها سال طول كشيد كه بشر اين تمايل دروني خود را به نوبودگي، تئوريزه كرده و در قالب مكتب يا مكتبهاي فكري درآورد و اصطلاحات جديدي براي آن وضع كند و در يك كلام اين ميل ذاتي خود را به گفتماني فلسفي تبديل نمايد. هنگام مطالعه نظريات يك فيلسوف، طرز برخورد درست نه ارادت است و نه تحقير؛ بلكه بايد در آغاز امر نسبت به وي نوعي همدلي فرضي در خود پديد آوريم تا ممكن شود كه بدانيم اگر به نظريات وي باور داشته باشيم چه حالي خواهيم داشت و فقط در اين هنگام است كه بايد طرز برخورد انتقادي را در خود زنده كنيم و اين طرز برخورد نيز بايد تا آن جا كه ممكن است، مانند حالت فكري شخصي باشد كه ميخواهد عقايدي را كه تا كنون بدان ها باور داشته، رها سازد
.دو چيز را بايد به ياد داشت: يكي اينكه هر كس نظرياتش به مطالعه بيرزد، لابد از فهم و هوش بهرهاي داشته است. ديگر اينكه به هيچ وجه احتمال نميرود آن كس در موضوعي، هر چه باشد، به حقيقت كامل و نهائي رسيده باشد. برتراند راسل فيلسوفي را گفتند: درعلوم به كجا رسيدهاي؟ گفت: به حدي كه ميدانم كه چيزي نميدانم. راغب اصفهاني شك بيماري فلسفه است و عرفان، مرگ آن. منوچهر بزرگمهر هنوز سال ها بايد بگذرد تا نوشتههاي من خواندني شوند، استعدادي كه تقريبا مستلزم داشتن طبيعت گاو است و به هر حال مطلقا در« انسان امروزي » نيست: غرضم استعداد نشخوار كردن است. هر فلسفه نيز فلسفه اي در پنهان دارد، هر باوري نهان گاهي است و هر كلمه نقابي. آيا الاغ مي تواند غم انگيز باشد؟ خرد شدن زير باري كه نميتوان كشيد و نه ميتوان تحملش كرد يا از دوش فرو فكند؟ وضع فيلسوف. نيچه فلسفه قابل خواندن است، اما قابل اعتماد نيست. هيچ كس از خواندن فلسفه بي نياز نيست و نبايد خودش را بي نياز بداند، اما هيچ كس هم نبايد فلسفه را مبناي اعتقاديش قرار بدهد. فلسفه فقط براي بازي و ورزش ذهن خوب است. نبايد بدان عقيده پيدا كرد. همين كه معتقد شدي، ايستاده اي. فلسفه براي حركت است. فلسفه را براي گذشتن بايد خواند نه ايستادن. شريعتي علم و دين مثل دو تكه نان هستند كه فلسفه لاي آنها قرار گرفته است. ويليام جيمز بچه ها هيچوقت پيشداوري نميكنند و اين اولين ويژگي يك فيلسوف بزرگ است. يك بچه جهان را همان طور كه هست و بدون پيشداوري هاي ما بزرگسالان ميبيند. يوستين گوردر زبان تصوير جهان است. (نظريه تصويري زبان) زبان تصوير جهان نيست ولي جهان زبان گونه است. (نظريه ابزاري زبان) ويتگنشتاين ماركس تنها فيلسوفي است كه هركسي ناچار است تكليفش را با او روشن كند. روژه گارودي « من فكر ميكنم، پس هستم»، گفته روشنفكري است كه دندان درد را ناچيزميشمارد. « من احساس ميكنم، پس هستم» حقيقت و اعتبار بيشتري دارد. ميلان كوندرا زمـاني به ماركس ايمان داشتند و زمـانــي هم او را مسخره ميكردند ولي الان به حرفهايش گوش مي دهند و با او گفتگو ميكنند. نه آن ایمان درست بود و نه آن مسخره او روا. خودم! عدم جزميت گر چه فروغ يك فمنيست تمام عيار به نظر ميرسد اما روح مدرن او مانع از آن ميشود كه در ورطهي دگماتيزم و جزمي انديشی گرفتار آيد. شعر او با آن كلي نگريها و انديشههاي تكساحتي، و اعتراضهاي سياسي تك بعدي كه بخش عمدهاي از شعر دوران حماسي – كلاسيک ما را پر كرده و حتي در اوج تجدد شعري در عصر مشروطه نيز نمود دارد؛ به شدت بيگانه است. فروغ يكي از نقطههاي آغاز گرايش فرهنگي معاصر به درك همه جانبه زندگي و آدمي است و برترين نمونه رهايي از ذهنيت تك بعدي است. درد فروغ تنها درد زن و زن بودن نيست، دردهاي فردي و جمعي زنانه و مردانه و خرد و كلاني در شعر او مطرح ميشود كه نمايانگر ديد چند بعدي و هستي چند ساحتي اوست پسند و اقبال عامه همواره يكي از موازين شناخته شده در سنجش آثار هنري بوده است. اما در اين باره به دو نكته بايد توجه داشت اول اينكه تائيد عامه تنها يكي از معيارهاي ارزشگذاري براي آثار هنري اعم از شعر و داستان فيلم ميتواند باشد نه همه آنها، دو ديگر آنكه اين لفظ مجمل«عامه» بايد به تفصيل تعريف شود. منظور ما از «عامه» چيست؟ و اين جماعت «عامه» كيستند؟ پرواضح است كه در هر جغرافياي فرهنگي «عامه» و حتي «عوام» تعريف خاصي دارد في المثل تعريف «عامه» در بوركينافاسو، زيمبابوه و مالديو با تعريف عوام در آلمان و سوئد و فرانسه فرقها دارد.اين مقوله بستگي تام و تمام به سطح فرهنگ عمومي در هر جامعه دارد. چه بسا يك شهروند عادي در يك جامعه توسعه يافته و پيشرفته،كه جزو عوام محسوب مي شود، با يك دانشمند در يك جامعه توسعه نيافته و عقبمانده از نظر درك و شعور هنري برابري كند. بنابراين پسند عامه در جوامع پيشرفته درقياس با ملل عقب مانده ملاك قابل اتكاتري براي سنجش آثار هنري ميتواند باشد.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت
9:59 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت
14:19 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت
13:44 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت
10:19 توسط ع.برهان| |



