زندگی ام اتفاق مهمی در بیکران هستی نبوده و نداشته.تنها به شوق دانستن می زیم.
جناب رییس جمهور! حال که رییس جمهور مردم ایران شده اید اهالی فرهنگ را،چه مخالف و چه موافق ،بنوازید و از آن عارف بزرگ بیاموزید که گفت:« هر کس بدین خانه در آمد نانش دهید و از دین و ایمانش نپرسید»؛ چه می گویم، از خدا یاد بگیرید که بندگانش را بیگناه و گناهکار روزی می دهد و از دریای کرم خود محروم نمی کند. فرهیختگان هر قوم ممکن است اشتباه کنند،که خاصیت هر انسانی است حتی شما، اما همینان هستند که همارهء تاریخ، چراغ علم و فضیلت را در این مرز و بوم ،در هر شرایطی روشن نگاه داشته اند ودر روز مقتضی به داد شما حاکمان رسیده اند. آقای رییس جمهور! احتمالا خودتان دانشگاهی هستید ودر دانشگاه درس خوانده اید و تفاوت یک محیط دانشگاهی را با فضاهای دیگر درک می کنید. مشفقانه از شما می خواهم به وزیر علومتان دستور دهید دست غیر دانشگاهیان را از فضاهای علمی و پژوهشی کوتاه کند و نگذارد این مراکز پاک و روحانی به دست نا اهلان و نامحرمان و بیخردان بیفتد.بگذارید اندک معنویتی که هنوز در این مراکز هست باقی بماند و رشد کند گرچه شک دارم چیزی از آن برجای مانده باشد که: از این سموم که بر طرف گل ستان بگذشت عجب که رنگ گلی ماند و بوی نسترنی حضرت والا! جناب عالی در عرصه فرهنگ به تمام ظرفیت های جامعه نیازمندید پس نگذارید بادمجان دور قاب چینانی که همیشه همچون انگل در حاشیه بزرگان وجود دارند به منظور اثبات خود به رد متفکران بپردازند و شما را از فیض بهره گیری از اندیشمندان محروم کنند.گزمگان و داروغه گان و محتسبان را در کار دزدان و متجاوزان گمارید و شر آنان را از سر اهالی فرهنگ کم کنید و ایران عزیز را مصداق این سخن سعدی نپسندید که این چه دیاری است که «سنگ را بسته اند و سگ را گشاده»! جناب رییس جمهور!از رعیت خود این توصیه را بشنوید و هر شب پیش از خواب و در خلوت خود وخدای خود، قدری تاریخ بخوانید و بدانید که ثوابش کم از مناجات شعبانیه و دعای کمیل و توسل نیست.تاریخ بخوانید تا بدانید که تکریم علم و عالم سنت حاکمان ایرانی بوده است حتی آنان که چندان بویی از دانش و فرهیختگی نبرده اند.حتی محمود غزنوی غیر ایرانی و هلاکوی مغول و شاهان قجر به همنشینی با شعرا و علما و دانشمندان مفتخر بودند و آنان را می نواختند و در امور مهمه بدیشان رجوع می کردند؛شما که دیگر جای خود دارید و ایرانی و ایرانی زاده و مسلمانید. ادامه دارد مرگ چنین خواجه نه کاری است خرد سحرگاه روز جمعهء گذشته زبان و ادب فارسی یکی دیگر از عاشقان دلسوختهء خود را از دست داد و جالب این که در همان ساعات من بیخبر از ازین واقعه، از دوستی فرهیخته جویای حال آن مرد بزرگ شدم.درگذشت استاد دکتر محمد امین ریاحی خبر ناگواری بود برای کسانی که هنوز داغ رضا سید حسینی برایشان تازه است. دکتر امین ریاحی تالی تلو زنده یاد دکترعباس زریاب خویی،به همراه دکتر مرتضوی و دکتر سرکاراتی از افتخارات ادبی و علمی آذربایجان بزرگ به شمار می آیند و این سرزمین زرخیز به وجود آنها می نازد و در آینده نیز بیش از این بدانها افتخار خواهد کرد. ریاحی یکی از ارکان استوار ادب، پژوهش و انسانیت ایران بود که با خلق آثاری فاخر در حوزه زبان فارسی نام خود را جاودانه ساخت. این پژوهشگر نستوه آثار گرانبهایی را در کتابخانههای این کشور یافت و با تصحیح های در خور ستایش خود به ادب فارسی هدیه کرد. تصحیح "مرصاد العباد" نوشته نجمالدین کبری تنها یکی از کارهای ارزنده زندهیاد ریاحی به شمار میآید که هر دانشجوی ادبیاتی با آن آشناست. زندهیاد محمد امین ریاحی به زبان فارسی و فرهنگ ایران عشق میورزید و همه کارها و آثارش از سر همین عشقی بود که به زبان فارسی و فرهنگ ایران داشت. استاد ریاحی به رغم اینکه آذری بود و زبان مادریش ترکی بود اما به زبان فارسی و فرهنگ ایران عشق میورزید و همه زندگیش را بر سر این عشق نهاد. مرحوم ریاحی آثار مهم و ارزشمندی از خود به یادگار گذاشت که از جمله آنها می توان به "تصحیح مرصاد العباد"، "سرچشمههای شاهنامهشناسی"، "چهل گفتار درباره ادب پارسی"، "سفارت نامهها" ، "تاریخ خوی"، تصحیح "عالمآرای نادری" و چاپ "دیوان رشید یاسمی" اشاره کرد. یکی از مهمترین کتابهای ایشان" زبان و ادب فارسی در قلمرو عثمانی" است که اهمیت آن کمتر از تصحیح "مرصادالعباد" نیست. استاد ریاحی این کتاب را در مدتی که رایزن فرهنگی ایران در ترکیه بود با مراجعه به کتابخانههای مختلف ترکیه نوشت. در این اثر، کتابهای فارسی موجود در کتابخانههای ترکیه فهرست و معرفی شده است. استاد ریاحی همان زحمتی را متحمل شد که زمانی مرحوم مجتبی مینوی کشید. مینوی آثار فارسی را که در کتابخانههای ترکیه بود به صورت میکرو فیلم به ایران آورد و به دانشگاه تهران بخشید و استاد ریاحی نیز با مراجعه به کتابخانههای ترکیه این آثار را معرفی کرد. ریاحی سال 1302 در خوی متولد شد. او از شاگردان ملکالشعرای بهار بود که رساله دکترای رشته زبان و ادبیات فارسی را با عنوان "تصحیح متن مرصاد العباد" زیر نظر بدیعالزمان فروزانفر به پایان برد. روحش شاد اگر آزادی رهایی از محدودیت های سرکوبگرانه باشد، آزادی خلاقیت نیز رهایی از محدودیت های زبان مسلط است. به این اعتبار، نوشتن به کارگیری قدرت رهایی بخش زبان است در برابر قدرت سرکوبگرانۀ زبان مسلط، یعنی زبانی که ابزار برقراری محدودیت هاست. محمد مختاری این روزها داغ ترین بحث روز مسالهء انتخابات ریاست جمهوری است و در کشور ما هم که ماشاء الله همه در باره همه چیز اظهار نظر می کنند.من هم وسوسه شدم دغدغه های خودم را در این باب با رییس جمهور آینده در میان بگذارم.چراکه اگر صبر می کردم تا آن موقع مشکلات عدیده ای بروز می کرد که مجال گفتنش نیست.به هر حال صاحب این قلم می خواهد به نوعی سهم خود را از انتخابات که مدنی ترین فعالیت این موجود مدنی بالطبع است طلب کند. فيلسوفي را اسير گرفتند. مردي خواست او را بخرد. از او پرسيدند كه: به چه درد ميخورد؟ فيلسوف گفت: به درد آزادي. راغب اصفهاني سقراط گفته زن بگيريد اگر خوب بود خوشبخت ميشويد و اگر بد بود فيلسوف. كسي كه داستان فرار ارشميدس از حمام به صورت لخت مادرزاد را ديده بود گفت هر جسمي كه در آب فرو رود به اندازه ارشميدس ديوانه نميشود و بر سر در آن حمام زدند كه براي حفظ شئونات اخلاقي از پذيرش دانشمندان و فلاسفه معذوريم. هراكليت كه به اصل تغيير اعتقاد داشت هر صبح كه از خواب پا ميشد از همسرش ميپرسيد تو كه هستي؟ زنش هم هميشه غذاي مانده جلوي او ميگذاشت و ميگفت هر وقت بخوريش تازه است درست مثل خودت و رودخانهات. كسي گفت در يك رودخانه حتي يك بار هم نميتوانيد شنا كنيد مگر اينكه شنا بلد باشيد. يكي ديگر گفت تغيير و حركت باعث شده من و پسرم روي همه چيز اختلاف داشته باشيم ميترسم كار به جايي برسد كه با خودم هم اختلاف پيدا كنم. در مـورد تاريخچه پيدايــش نظريه "تغيير" دائمي ميگويند هراكليت در كودكي در آب نهري بازي مي كرد كه صاحب آن به اين كار راضي نبود و هر وقت مچ هراكليت را ميگرفت يك دفعه ميگفت اون دفعه من نبودم يك دفعه ميگفت اين رود همان رود نبود. يكي از اصلاح طلبان در پاسخ اين سؤال كه چرا نظرش راجع به رابطه با آمريكا تغيير كرده گفته بود من تغيير نكرده ام اين آمريكاست كه تغيير كرده است. قبل از بيكن براي آن كه بدانند دندان هاي اسب چند تاست همه كار مي كردند حتي دندان هاي خود را هم ميشماردند ولي محال بود دندان هاي خود اسب را بشمارند تا اينكه بيكن گفت در طويله يك اسب است برويد دندان هايش را بشماريد. يكي گفت اگر دندان هاي اين اسب دوازده تا نباشد من در اسب بودن حيوان شك ميكنم. يكي گفت از كجا معلوم همه دندان هايش درآمده باشد يا دندانش شكسته نشده باشد. ديگري گفت اصلاً بايد ديد منظور از دندان چيست. يكي ديگر گفت اصلاً منظور ما از اسب چيست اولي گفت منظورمان از اسب حيواني است با دوازده دندان. تا قبل از بيكن آشپزي كه ميخواست بداند غذايش شور است يا نه از آن نميچشيد چون آن را استقراي ناقص ميدانست و براي آن كه استقراي كامل انجام دهد مجبور بود همه غذا را بخورد و اين كار باعث از دست دادن شغلش ميشد. در مورد حكم گاليله داير بر گرديدن زمين، عدهاي ميگفتند كه اين حرف گاليله به دليل زياده روي در خوردن مشروب بوده چرا كه هركس بيش از حد الكل بخورد نه فقط زمين كه همه چيز ميگردد. در مورد دكارت و حرف معروفش يكي گفته بود من گاهي فكر مي كنم پس گاهي هستم و ديگري گفته بود فكر ميكنم كه فكر ميكنم پس فكر ميكنم كه هستم. ديگري گفت من فكر نميكنم پس نيستم. يك اگزيستانسياليست گفته بود من دلهره دارم پس هستم. ليلي و مجنون ها گفتند ما عشق مي ورزيم پس هستيم. پولدارها گفتند ما پول داريم پس هستيم. فيلسوفي گفت هركس از دوري همان چيزي ميميرد كه با آن زنده است. جامعه شناسان گفتند ملتي كه فكر نميكند وجود ندارد و بعضي ها اعتقاد دارند شوراي نگهبان فكر ميكند پس ما هستيم. كانت آنقدر دقيق بود كه اهالي محل ساعت هايشان را با زمان خروج او از منزل ميزان ميكردند تا جايي كه روزي كه كانت نيم ساعت ديرتر از خانه خارج شد همه اهل محل و شهر نيم ساعت ساعتشان را عقب كشيدند و كارمنداني كه تازه از سر كار آمده بودند سر كار برگشتند. تا قبل از نيوتن اگر توپي به هوا شوت ميشد بازي فوتبال تمام ميشد چون فكر نميكردند توپ به زمين برگردد. بعد از نيوتن زمان فوتبال شد 90 دقيقه. يكي گفت سيب بزرگي بود چون مغز نيوتن بيچاره را تكان داد. ديگري گفت نه فقط مغزش تكان نخورده كه بسيار باهوش است چرا كه آدم هايي هستند كه اگر يك كاميون سيب هم به ملاجشان بخورد چيزي كشف نمي كنند. اردلان عطاپور- مو لاي درز فلسفه آمبروز بيرس طنزنويس و نويسنده ي كتاب "فرهنگ شيطان"جمته ي معروف دكارت راچنين اصلاح ميكند:من فكر مي كنم كه فكر مي كنم پس فكر مي كنم كه هستم. ميـــرداماد شنيــد ستم مــــن كه چـو بگــزيد بن خاك وطــن بر سرش آمد و از وي پـــرسيـد ملك قبر كه: « من ربك مـن؟*» ميـــر بگشاد دو چشم بينـــــا آمـــد از روي فضيلت به سخـن اسطقسي* است بدو داد جــواب اسطقسات دگـــــر زو متٌقًــن* حيرت افزودش ازين حرف ملك بـرد اين واقعـــه پيش ذوالمن* كه زبان دگــر اين بنــدة تـــو ميدهـد پاسخ مــا در مــدفـن آفريننــده بخنـــديــد و بگفت تو بدين بنـــدة من حرف مـزن او در آن عـالم هم، زنده كه بود، حــرف ها زد كه نفهميـدم من نيما يوشيج باخبر شدیم استادرضا سیدحسینی، مترجم و پژوهشگر نامدار معاصر، امروز جمعه 11 اردیبهشت 88 در بیمارستان ایرانمهر تهران درگذشت ودوستداران خودراتنهاگذارد. آ ن فقید سعید انسان شریفی بود که با انرژی عجیب و همچنین تسلطی که به ادبیات داشت حتی در روزهای آخر عمر خود به فعالیتهای ادبی بسیار سنگینی ـ که جوانترها هم از انجام آن شانه خالی میکردندـ روی میآورد . ایشان زمانی ترجمه آثار ادبی را شروع کرد که خلاء ترجمه آثار ادبی کلاسیک به شدت در ایران احساس میشد. میتوان به جرات گفت که رضا سید حسینی جزو 10 مترجم تاثیرگذاری بوده که سالها کار کرده و در حوزه ترجمه موثر بوده است.اهل قلم در ایران بخش زیادی از شناخت خود را از ادبیات فرانسه مدیون همت او می باشد.ترجمه بیش از 34 عنوان کتاب از "آلبر کامو"، "سارتر"، "مارگریت دوراس"، "ناظم حکمت" ،"آندره مالرو" و بسیاری از چهرههای شاخص ادبیات فرانسه جزء کوششهای ماندگار زنده یاد سیدحسینی است. "مکتبهای ادبی" یکی از کتابهایی است که هر مطلبی راجع به سیر تحول نقد و نظریه ادبی در ایران را در خود جای داده و حتماً هر تحقیقی از این بعد در این باره انجام شود ناگزیر از اشاره به این کتاب است. این یک آرزو برای هر نویسنده و مترجمی است که بتواند کتابی به این تاثیر بنویسد و بتواند چندین دهه نیازهای خوانندگان را برطرف کند. سید حسینی شعر، را هم به اندازه رمان، خوب میشناخت و به عنوان مثال اولین کسی که شاعری بزرگ مانند منوچهر آتشی را با انتشار کتابی از او به جامعه معرفی کرد سیدحسینی بود. او به معنی واقعی کلمه "اهل قلم" بود؛ انسانی فرهیخته که تمام عمرش را کار کرد .این انسان فرهیخته شخصیتی برجسته و بزرگ منش داشت ودرهمه نشستها و گردهماییها که دعوت میشد حضور مییافت و جوانان را راهنمایی میکرد. روحش شاد و با اجدادشریفش محشور باد! این کتاب اثر خامهءاراسموس نویسنده و فیلسوف هلندی است.
ادامه مطلب
در ستایش دیوانگی کتابی است در مدح دیوانگی از زبان خودش. دراین کتاب دیوانگی زبان میگشاید و ادعا میکند که راز شادمان ساختن مردم و خدایان در دست من و فقط در دست من است.دیوانگی در این بیانیه میکوشد جایگاه رفیع خود را در خوشبختی مردمان نشان دهد؛هر چند که بر او پوشیده نیست که دیوانگی ,حتی در نزد دیوانگان، تا چه اندازه بد نام است
دیوانگی خود را منشا تمام لذات می داند و از همان ابتدا به تحقیر رواقیون که دشمن لذات هستند می پردازد.
بزرگترین خوشبختی زندگی را فقدان عقل سلیم قلمداد و مدعی است که او این خوشبختی را به کودکان، جوانان و کهنسالان عرضه داشته است. دیوانگی شیرینی کودکان،حرارت و لطف جوانان و یاوه گوییهای کهنسالان را منسوب به خود می کند و اینها را عامل خوشبختی آنها میداند.« دیوانگی یگانه چیزی است که جوانی زود گذر را نگاه میدارد و پیری پرصعوبت را به عقب می راند.
دیوانگی توجه ما را به این نکته جلب می کند که:«طبیعت ،که مادر و پرورش دهنده انسان است چگونه دقت کرده است که هیچ چیز از چاشنی مختصر دیوانگی بی بهره نباشد.» دیوانگی همراهی زنان با مردان را در راستای همین دقت طبیعی میداند چرا که هر زن که بخواهد خود را در شمار عاقلان جا بزند فقط نشان میدهد که دیوانه ای مضاعف است.
دیوانگی در ادامه صفاتی چون محبت و دوستی را به خود منسوب میکند. همچنین ازدواج و قوام جامعه را از نتایج دیوانگی میداند.او صفاتی مانند خودپسندی و عزت نفس را _که زندگی را تحمل پذیر میکند _به خودش نسبت میدهد. اقدام به جنگ، اهتمام به هنر و حتی نیروی ادراک و تمیز را به جنون منسوب میکند . و در رابطه با ادراک و تمیز و چگونگی انتساب آنها به خودش میگوید:«دو مانع بزرگ در راه شناخت مسائل و مشکلات زندگی وجود دارد: یکی حجب است که حجابی در برابر هوش و ذکاوت ایجاد میکند، و دیگری ترس است که با پیش بینی مخاطرات مانع اقدام میگردد. دیوانگی با استادی کامل این دو مانع را از میان بر میدارد
از آنجا که هر چیز قیمتی را مخفی می دارند وآنچه را قیمتی ندارد عرضه میکنند ، آیا عقل و درایت که هیچکس نمیخواهد آنرا مخفی سازد کمتر از دیوانگی، که همواره باید از نظر خلایق محفوظ نگاه داشته شود دارای ارزش نیست... کسی که دیوانگی خود را مخفی سازد ارزشمند تر از آن کس است که عقل خود را پنهان می دارد.
اراسموس(1466-1536) اهل روتردام کسی است که او را پرنس یا امیر اومانیزم می خوانند، او دارای بینشی جهان وطن است بسیار سفر کرد و با اینکه دوست نزدیک توماس مور بود برخلاف او هیچگاه مسئولیت سیاسی نپذیرفت. دیدگاه انسانگرایانه او به دین با دیدگاه سنتی کلیسای کاتولیک همراه نبود او از اصول جزمی و آنچه خرافات می نامید دوری جست و بخصوی در کتاب در ستایش دیوانگی آن اصول را نقد کرد و حتی به سخره گرفت . اراسموس برای اصلاح کلیسا بسیار کوشش کرد ولی هرگز با لوتر برای خروج از آن همگام نشد. او در انتقاد از جبر لوتری که برمبنای نجات براساس لطف خدا و بدون هیچ عملی از طرف انسان شکل گرفته بود، از اختیار انسان دفاع کرد.
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت
22:50 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت
1:13 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت
13:1 توسط ع.برهان| |
سهم ما از انتخابات
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت
23:17 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت
2:22 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت
22:41 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت
17:7 توسط ع.برهان| |

