تبليغاتX
> برهان
برهان

زندگی ام اتفاق مهمی در بیکران هستی نبوده و نداشته.تنها به شوق دانستن می زیم.

   در سرتيتر روزنامه‌اي خواندم كه وزير پيشنهادي رئيس جمهور محترم و نهايتاً منتخب مجلس شوراي اسلامي براي تصدي وزارت علوم، تحقيقات و فناوري گفته‌اند كه «غايت علوم انساني غربي، شيطان است». اميدوارم جريده‌هاي شريفه اين سخن جناب وزير را با صداقت و امانت نقل كرده باشند؛ چرا كه نقطة آغاز بحث من در اين باب مبتني بر اين طرز تلقي از علوم انساني است. همچنين اميدوارم جناب وزير اين يادداشت مرا از جنس جدال احسن كه  در دين مقدس اسلام توصيه شده است،بپندارند و از جنس مجادلات سياسي به شمار نياورند؛ اگر هم نعوذبالله به اين نوع مباحث علمي  -  اسلامي باور ندارند به عنوان يك دانشگاهي از دانشگاهي ديگر نكاتي بشنوند و اگر پسنديدند در كار گيرند. فرض ما نيز چنين است و  لابد وزير محترم شخصيتي دانشگاهي بوده‌اند كه رئيس جمهور معزز ايشان را برگزيده‌ و مجلس محترم نيز بر اين گزينش صحه نهاده و سكان علم و دانش را در این مملکت به دست ايشان سپرده‌ است.

  

                                       

 

  

                         
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 1:51 توسط ع.برهان| |

هيچ مفري نيست

تا از خويشتنِ خويش بگريزم

از آدمها،

پنجره ها،

آفتابگردان ها،

از آفتاب، كه سرپنجه هاي سوزانش

پوست تنم را ميخراشد

از بودن و نبودن

از سايه ها

و از ساية خويش،

كه دستهاي خاكستري اش

زنجيري به درازاي عمر نوح

بر پاي من مي بندد

از قفس،

كه تنگي را

در سينة من به استيجار گذاشته است

از خويشتنِ خويش گريزي نيست

از عشق،

عشق، كه حجم نامطلوبش

وسعت قلب مرا از تني سنگين پر ميكند

گريزي نيست

از خويشتنِ خويش هم

گريزي نيست...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 19:22 توسط ع.برهان| |

                                          

كشف يك نويسندهء خوب براي ما ادبياتي ها كه نه ما‍ژلان هستيم و نه كريستف كلمب كم از پا گذاشتن به جزيره هاي ناشناخته نيست.بويژه اين كه در روزگاري زندگي كني كه رخوت و ياس و سستي توليد انبوه دارد و قحط بازار عشق و اميد ومعنويت است.شما را نمي دانم اما براي من تنها هيجان باقي مانده در اين زمانه خواندن كتابي است كه نويسنده اش را نمي شناسي اما حسي مرموز به تو مي گويد كه به خواندنش مي ارزد.

  چند روز پيش كه براي فرار از قرص هاي اعصاب خواستم خود درماني (بخوانيد كتابدرماني) كنم به نشر چشمه پناه بردم و كتاب قرمز رنگي به من چراغ سبز نشان داد! «دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد»؛عنوانش حرف دلم بود و رنگش رنگ عشق و اسم نويسنده اش آهنگين:آنا گاوالدا.اثر جديد استاد آزاده،محد رضا شجريان را با عنوان رندان مست چاشني اش كردم و همه چراغ قرمز ها را رد كردم تا هرچه زودتر به لانه ام برسم و بدانم كه اين بانوي فرانسوي چه مي گويد.داستان اولش را كه« در حال و هواي سن ژرمن نام داشت» بياد روزي كه در اين محله پاريس قدم مي زدم خواندم و طعم گس عشق هاي قرن بيست و يكمي را با روايت يك زن امروزي فرانسوي چشيدم.پيش و بيش از همه قدرت سحرگون توصيف هاي او از پاريس و آدمهايش مرا مبهوت كرد و بي اختيار ياد نقد هاي گزنده و تند فروغ از جامعه شهري مدرن افتادم و براي هزارمين بار به روح بلند آن بزرگ بانوي شعر و انديشه ايراني درود فرستادم.اگر آنا گاوالدا اين چنين زيبا مي نويسد و مي انديشد عجبي نيست چراكه بر شانه غولي مثل سيمون دوبوار ايستاده است اما فروغ بر كدام ديوار تكيه كرده بود و از كدام قله كدام اوج به هستي مي نگريست؟!

   داستان هاي ديگر اين كتاب نيز به يك اندازه به دردهاي انسان معاصر آن هم از نوع زن فرانسوي پرداخته بود كه خواندم و لذت بردم و باز هم شگفت زده شدم كه دنيا چقدر كوچك شده و چگونه زخم هاي عميق بشر اين دوره و زمانه جغرافيا نمي شناسد و كم وبيش به هم شبيه است.وقتي اين جمله را از اين زن چهل سالهء پاريسي خواندم كه:«فكر مي كنم راهي وجود دارد تا بتوان از واقعيات تلخ و ناخوشايند به آرامي سخن گفت،به هرحال بهترين را براي بيرون رفتن از كسادي بازار روزمرگي همين است» ديگر مطمئن شدم كه تنها نيستم و حداقل يك نفر در اين دنيا به دردمن مبتلاست.

      خوب ،گمان مي كنم اين مجموعه داستان كوتاه كه با ترجمه زيباي الهام دارچينيان و به همت نشر قطره منتشر شده است تا كشف بعدي ام مرا زنده و سرزنده نگاه دارد خصوصا اين كه جمله اي اميدوار كننده! از آندره ژيد بر صفحه اولش نقش بسته كه:

اي انتظار پس كي به پايان مي رسي و چون به پايان رسي بي تو چگونه توانم زيست!

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 4:43 توسط ع.برهان| |
شنیده ایم و خوانده ایم و گفته اند که دعای شبهای قدر مستجاب است پس ما که کاری از دستمان بر نمی آید فقط دعا می کنیم و هنوز از رحمت خدا نا امید نشده ایم اما خدا هم باید بداند که نه صبر ایوب داریم و نه عمر نوح و نه شکیباییمان به اندازه ذات مبارک اوست.اگر دعایمان مستجاب نشد و کفر گفتیم مسوولیتش با اوست!

خدایا ما را از شر نفس پلید که قدرت و ثروت را با هم می خواهد برهان.

بار الها آنان را که بر دین تو رحم نمی کنند بر دنیایمان مسلط نکن.

پروردگارا ما نه قصری از تو می خواهیم و نه مرکبی و نه ضیاعی و نه عقاری تنها کمی اکسیژن می خواهیم برای تنفس که در برابر عظمت تو چیزی نیست!

خداوندا قدمهای ما را در راه جستجوی حقیقت پرتوان بدار.

الهی به ما آن نیرو را ببخش که تحت هیچ شرایطی از سر اجبار و اکراه و یا طوع و رغبت کلمه ای بر زبان نرانیم که بدان باور نداریم.

ای خدا آن تقوی به ما ببخش که از راه ایمان به  نام و نان نرسیم.

خدایا دوست داشتم دعای فرج بخوانم اما چه کنم که چندی است مصادره شده است!


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 13:59 توسط ع.برهان| |
حضرت امام زین العابدین(ع) رساله ای دارند که به عنوان رساله الحقوق معروف شده است.در این رساله پنجاه حقی که باید از سوی انسانها نسبت به یکدیگر رعایت شود سخن رفته است.مضمون و محتوای این رساله بقدری حائز اهمیت است که در بسیاری موارد مستند فقهی قرار گرفته است و از آنجا که این پنجاه اصل در کتب فقهی مهمی همچون «من لا یحضره الفقیه»،«خصال» شیخ صدوق و تحف العقول این شعبه حرّانی  ... با اندک اختلافی در نگارش نقل شده است به نظر می رسد سلسله سند متقنی هم داشته باشد.در این متن،حتی حقوق افرادی چون اهل ذمه نیز مورد توجه قرار گرفته است.ضمن مطالعهء این رساله به موردی برخوردم که ذکر آن خالی از لطف نیست.برای این که متهم به تحریف در ترجمه نشوم اصل متن را هم می آورم

ثم حقوق الائمه

فاما حق سائسک بالسلطان فان تعلم انک جعلت له فتنه و انه مبتلی فیک بما جعله الله له علیک من السلطان و ان تخلص له بالنصیحه

حق حاکم

اما حق اداره کننده تو به حکومت(حاکم و فرمانروا) این است که بدانی تو برای او وسیله آزمایش شده ای و او بخاطر تسلطی که خداوند به او بر تو داده توسط تو آزموده می شود و این که خیر خواه او باشی.
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 12:7 توسط ع.برهان| |
هر روز

در آیینهء آسانسور

پیر شدنم را

متر می کنم

و زیر دوش

آب رفتنم را.

لعنت به تو که در راهی 

ای چهل سالگی!

"Every day in the mirror of the elevator

 I measure my elderness

 and under the shower my shrinking and reduction.

!Damn u that u r on the way forty age

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 10:2 توسط ع.برهان| |

   این روزها نام «هابرماس» بر سر زبانهاست آنهم به دو دلیل متفاوت در دو سوی دنیا.در دنیای غرب هشتاد سالگی اش را جشن گرفتند و بزرگش داشتند و در ایران... ممکن است برخی از دوستان جوانم اورا نشناسند. البته بهتر بود مواجهه این دوستان با فیلسوف پیر آلمانی از راه مطالعه آثارش میسر می شد اما ایران است دیگه چه می شود کرد.وقتی دارو های خیلی تخصصی را از ناصر خسرو باید گرقت لابد اندیشمندان را هم باید در جاهای بیربط کشف کرد.

   خلاصه برای اینکه ناآشنایان با هابرماس کمی از راه درستش با او آشنا شوند این مطلب را تقدیم می کنم. 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:18 توسط ع.برهان| |

   من به نوبه خودم در اصالت داستان زیر تردید دارم اما بقول شریعتی اگر دروغ هم باشد از هر راستی راست تر است:  

   در روزگاری نه چندان دور یک هیات از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بودند . پس از جلسه استالین متوجه شد که پیپش گم شده است و به همین خاطر از رییس " کا.گ.ب " خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجستانی پیپ او را برداشته است یا نه ؟ پس از چند ساعت استالین پیپش را در کشوی میزش پیدا کرد و از رییس " کا.گ.ب " خواست که هیات گرجی را آزاد کند . رییس " کا.گ.ب " اما گفت : " متاسفم تاواریش، تقریبا نصف هیات اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و یک عده‌شان هم موقع بازجویی مرده اند!

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 3:4 توسط ع.برهان| |

رام کنندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده
می کنند.زمانی که حیوان هنوز بچه است، یکی از پاهای او را به تنه درختی
می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص
کند اندک اندک این عقیده که تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فکرش شکل می
گیرد.وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد، کافی است شخصی نخی را به دور پای فیل
ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها کردن خود تلاشی
نخواهد کرد.

پای ما نیز، همچون فیلها، اغلب با رشته های ضعیف و شکننده ای بسته شده
است، اما از آنجا که از بچگی قدرت تنه درخت را باور کرده ایم، به خود
جرات تلاش کردن نمی دهیم غافل از اینکه برای به دست آوردن آزادی، یک عمل
جسورانه کافیست!

رهایی از باور های غلط و عقاید موروثی و زندان های یقین های بررسی نشده و حتی رهایی از نفس خودخواه و خود رای و دیگر اقسام رهایی ها به اندکی اراده و خودآگاهی بستگی دارد.

 

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 13:40 توسط ع.برهان| |
فردا

از درون شب تار
مي شكوفد گل صبح
خنده بر لب ، گل خورشيد كند
جلوه بركوه بلند
نيست ترديد
زمستان گذرد
وز پي اش ،پيك بهار ، با هزاران گل سرخ
بي گمان مي آيد
در گذر گاه شب تار ، به دروازه نور
گل ميناي جوان ، خون بيفشانده تمام
روي ديوار زمان
لاله ها نيز نهادند به دل ، همگي داغ سياه
گرچه شب هست هنوز ، با سيه چنگ بر اين بام آونگ
آسمان غرق ستاره ست وليك                                   خوشه ها بسته ستاره ، گل گل
خوشه اختر سرخ                                                                با تپشهاي سترگ
عاقبت كوره خورشيد گدازان گردد

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:24 توسط ع.برهان| |