زندگی ام اتفاق مهمی در بیکران هستی نبوده و نداشته.تنها به شوق دانستن می زیم.
گرچه کانون نویسندگان اسمش بد در رفته است و همیشهء خدا مغضوب ارباب قدرت بوده و جنگ و جدال های درونی خود حضرات اهل قلم هم که چشم دیدن همدیگر را ندارند، مزید برعلت شده و هیچگاه این تشکل مثلا صنفی، منشاء اثر چندانی نبوده؛ ولی بالاخره کاچی به از هیچییه و بود از نبود، علی الاطلاق، بهتر است .کاش در مورد حضرات مترجمان هم اینگونه بود و گاهی دور هم جمع شده،همدیگر را تحمل می کردند و معمرین و مبرزینشان افاضاتی در ارشاد صبایای مترجمان می کردند تا این شیر تو شیری(ببخشید) که هست به وجود نمی آمد.البته گرچه از زمان اختراع تراکتور و پیش افتادن چرخ کوچک از چرخ بزرگ دیگر نه که را منزلت مانده نه مه را! القصه غرض از این روده درازی آن بود و است که در این آشفته بازار چاپ و نشر که بی شباهت به یوم نشور و چاپپدن خلایق نیست نباید افسارعلم و دانش وفرهنگ این مملکت گل و بلبل دست یک عده ناشر محترم و موجه! و کنترل مزاج و ذائقهء ما کتابخوان ها، دست پیشخوان دار های کتابفروشی ها باشد.از هر اسمی خارجکی،با پرداخت چیزکی به لیسانسیه های زبان،رسمی بسازند و بر اردوی زبان و فرهنگ فارسی بتازند.حاصل آن که بی هیچ آداب و ترتیبی هر خزعبلی فرصت ورود به قلمرو زبان فارسی می یابد و اگر احیانا حرف حسابی هم ترجمه شود از نا آگاهی مترجم تبدیل به مزخرف می گردد. از جدی گذشته باید برای وضع ترجمه متون،بویژه متون علوم انسانی که فی خطر عظیم هستند اندیشه ای کرد.بیش و پیش از همه نیز آقایان مترجمان باید حرمت این امامزاده را نگه دارند وبا ترتیب دادن تشکلی صنفی که ماهیتی علمی نیز داشته باشد و از دیگر صاحب نظران نیز مشورت بگیرند، اهداف زیر را دنبال نمایند: *حال که هیچ مربی فوتبالی بدون احراز شرایط فنی لازم(که آنهم توسط بزرگان فوتبال تعیین می شود)،نمی تواند بر مسند مربی گری بنشیند،چرا مترجمان نتوانند چنین شرایط و قواعدی برای ورود به کسوت مترجمی وضع کنند.تا همین چند وقت پیش حتی شاعر شدن هم آداب و قواعدی داشت و امتحانها در حضور شعرای سلف و اشاعر آنان برگزار می شد تا کسی شایسته لقب شاعری شود. ارباب ترجمه نیز باید چنین کنند که کرد باید کار. *این تشکل صنفی می تواند پاسدار حقوق اعضای خود در برابر کارفرمایان محترم ! آنان باشد تا هر متاع کثیری را به ثمن قلیل نخرند و شیره جان ارباب علم و فضل را نکشند و از صدقه سری زبان دانان خوش ذوق به آلاف و الوف نرسند. *هم اندیشی و رایزنی بزرگان ترجمه با فضلای شاخه های مختلف علمی می تواند نقشه راهی برای واردات متاع علم و هنر به کشور را ترسیم کند و به قول امروزی ها استراتژی بهره مندی از خلاقیت های علمی اجانب را طراحی نماید. در این صورت نه دولت مردان و نه سود جویان نمی توانند در سرنوشت کلان علم و معرفت در این مرز و بوم تصرفی نمایند مثلا اگر بصیرتی در ترجمه علوم انسانی غربی به زبان فارسی وجود داشت و این شاخه از معرفت بشری صحیح و سالم و درست و به موقع وارد فضای علمی جامعه ما می شد کسی را یارای آن نبود که نیاندیشیده و نیازموده بر دانشی خرده گیرد که به نحوی پریشان و مسخ شده از راه ترجمه های بد وارد مدارس و دانشگاه ها و محافل علمی شده است. همه می دانیم که بسیاری از منازعات بشر در اثر بد فهمی و یا کج فهمی صورت پذیرفته است و این مترجمان، به معنای عام آن، بوده اند که باعث و بانی این سوء تفاهمات شده اند در علوم انسانی نیز چنین است وقتی ما ترجمه خوبی از آثار شلایرماخر، هایدگر، اسپینوزا، بارت، دریدا، هوسرل و ... نداریم چه می دانیم که حرف حساب آنها چیست و وقتی نمی دانیم که آنها چه می گویند چرا با ایشان دشمنی می ورزیم مگر اینکه بگوییم الناس اعداء ما جهلوا! پرسید دانا از مینوی خرد که چیست که از هر خواسته برتر است.و چیست آن چیزی که بر هر چیزی مسلط است و چیست آن چیزی که کسی از أن نمی تواند بگریزد؟ مینوی خرد پاسخ داد که خرد است که بهتر از همه خواسته هایی است که در جهان است.و بخت است که بر هر کسی و هر چیزی مسلط است.و «وای بد»(فرشته مرگ) است که کسی از آن نمی تواند بگریزد. مینوی خرد صفحه ۶۴ ترجمه زنده یاد دکتر احمد تفضلی ترجمه هم مثل واردات کالا قاعدتا باید بر اساس نیازی انجام شود.یعنی این فقدان امری است که اصولا وارد کردن آن را توجیه و حتی ضروری می کند.اگر جنسی،هرچند بسیار ارزشمند،وارد بازاری شود که نیازی بدان ندارد،لاجرم ارج و اعتبار خود را از دست داده وبازار مذکور را نیز مختل خواهد ساخت و حتی ممکن است تحت فشار سوداگران، از این کالا استفاده نامربوط وحتی خطرناکی شود. نظری به تاریخ ترجمه در ایران عصر جدید، نشانگر آن است که در مجموع، این فعالیت فرهنگی با همان احساس نیاز آغاز شده ولی مدیریت آگاهانه ای بر آن اعمال نشده است. موج ترجمه در دوره ی مدرن با برگردان برخی نمایشنامه ها وداستانها آغاز شد.در این راه البته گزینشی دور اندیشانه و به تعبیر امروزی ها استراتژیک ،انجام نپذیرفت بلکه بیشتر مترجمان که مهارت چندانی هم در ترجمه نداشتند .بر اساس اتفاق یا سلیقه شخصی به این امر مهم همت گماشت .اما در این میان فرد فکوری چون محمد علی فروغی قدری پخته تر عمل کرد.او که زبان فارسی و فرانسوی را در حد اعلا می دانست وبه دقایق ورموز آن آشنا بود با حذاقت و ذکاوتی که ذاتی او بود، دریافت که یکی از پایه های اصلی پیشرفت در جهان غرب تفکر فلسفی بوده است.بنابر این عزم خود را برای ترجمه اندیشه های سرحلقه ی فیلسوفان مدرن اروپایی جزم نمود.او به درستی فهمیده بود که دکارت از موسسان جهان جدید است و مهمترین کتاب او نیز "گفتار در روش درست راه بردن عقل". اما ذکاوت نبوغ آسای او این حقیقت را نیز برایش آشکار ساخت که فهم دکارت جز با فهم سنت فلسفی اروپا میسر نیست.بنابر این حاصل کار او شد "سیر حکمت در اروپا"به تعبیر دیگر او نیاز به ورود کالای جدید را احساس کرد اما پیش از وارد کردن آن مقدمات استفاده بهینه از آن را اماده ساخت.بی شک اگر "گفتار در روش .."در آن زمان دفعتا وبی هیچ مقدمه ای ترجمه و منتشر می شد همانند بسیاری از کتب ترجمه شده دیگر یا به محاق فراموشی می رفت ویا به درستی فهمیده نمی شد.والبته برای برخی ها مقدمات کلاشی و خود فریبی و دیگر فریبی را فراهم می کرد.اما خوشبختانه این گونه نشد و در عامل اساسی یک جا جمع گردید.نخست آن که مترجمی مسلط به دو زبان دست به برگردان متن زده بود و دیگر این که این مترجم می دانست چه وقت،چه چیز را به چه منظوری ترجمه کند.حاصل آن که یکی از ماندگار ترین آثار فارسی در یکی دو قرن اخیر پدیدار شد.البته با توجه به این که آن مرحوم عامل خارجی ها بود شاید آنان برای منظور شومی به او خط داده بودند! ماها که زبان خارجمیان چندان قوی نیست،ناگزیریم به مترجمان اعتماد کنیم.ولی اخیرا به این نتیجه رسیده ام که ماها که زبان خارجمیان قوی نیست بهتر است کرکره ها را پایین کشیده یک پیتزا فروشی یا چیزی شبیه به این بزنیم و خلاص!هم خودمان راحت می شویم و هم به دیگران آسیبی نمی رسانیم.چون خودمان که در علوم انسانی تولیدی نداریم که برویم با عرضه آن ها به بچه های مردم وقتمان را در کلاس پرکنیم و سر آن بنده خداها راهم شیره بمالیم.پس مجبوریم از تولیدات فرنگی، مثل دیگر اقلامشان اعم از ماشین دودی و کیف و کفش و تلویزیون وضبط ،استفاده کنیم و کمی بارت و مبلغی باختین و هابرماس(نعوذبالله و گوش دادستان کر) و رنه ولک وریچاردز و یاکوبسن... تحویل دانشجوها بدهیم و تمام ! حالا این کالاها را از کجا بیاوریم؟خوب معلوم است مگر پیام یزدانجو و بابک احمدی و فرزان سجودی و حسین پاینده و دیگران ،خدای نکرده، مرده اند؟ این حضرات که نفسشان از جای گرم بلند می شود و ظاهرا ارثی و میراثی نصیبشان شده و کار و زندگی ندارند،نشسته اند و تند و تند می ترجمند و هر روز بیشتر از دیروز ما را با محصولات فرنگی سرگرم می کنند.ما هم که خدا زده توی سرمان و برای قوت لایموت صبح تا شب مثل اسب از این دانشگاه به اون دانشگاه می دویم تا کرایه خانمان عقب نیفتد و پیش در و همسایه و دوست و فامیل سرافکنده نباشیم،{آخر سنگینی اسممان را تریلی نمی کشد و نا سلامتی استاد دانشگاهیم و وضعمان توپ!} کی وقت می کنیم افاضات مخ های غربی و ینگه دنیا را به زبان خودشان که لسان آدمیزاد است و از هزار تا کتاب ادیب سلطانی و یزدانجو فصیح تر،بخوانیم و بفهمیم؟ می بینید؟ در بد مخمصه ای گرفتار شده ایم.یک عمرخیالات بعضی از این حضرت را به عنوان علم و فضل غربیان خواندیم و بر خود بالیدیم و قر و غمزه آمدیم که سارتر می دانیم و تی اس الیوت می شناسیم و بارت را فوت آبیم غافل از این که بیچاره آن فیلسوفان و شاعران و ادبای اروپایی و امریکایی کجا و تخیلات این به اصطلاح،مترجمان کجا! شاید اگر همان وقتی را که صرف خواندن و فهمیدن این ترهات می کردیم به یاد گرفتن یکی دو زبان فرنگی اختصاص می دادیم وضعمان خیلی بهتر از این بود.حالا هی من به شاگردانم در کلاس های زبان تخصصی تشر بزنم که بابا شما مثل ما نباشید و بروید زبان یاد بگیرید تا حرف این خارجی ها را بفهمید،کو گوش شنوا؟ گاهی وقت ها فکر می کنم این ترجمه چی ها روی هرچی ذبیح الله منصوری را سفید کرده اند و اگر خودشان می نشستند همین محصولات فکری را به اسم خودشان چاپ می زدند می توانستند دنیا را بچاپند و حتی جایزه نوبل و پولیتزر را بگیرند!خوب چه می شود کرد بنده خدا ها زادهء آسیا وگرفتار جبر جغرافیا هستند و استعدادشان هیچ وقت کشف نشده و نخواهد شد. القصه از جدی گذشته من چند تا پیشنهاد می خواستم بدهم به این جامعه نیمه علمی خودمان شاید گوش شنوایی بود و شنید آخر دیگر در این مملکت همه چیز ممکن است هیچ چیز عجیب نیست.این پیشنهاد ها بماند برای فردا یا پس فردا فعلا خواب نوشین بامداد رحیل مهم تر است! باقی بقایتان باید پارو زد باید پرید تا آنجا و آن قدر که سیزیف بر بیهودگیمان خنده زند باور کنید قصد خاطره نویسی ندارم ولی بعضی وقت ها اتفاقاتی پیش می آید که دلم می خواهد با کسانی در میان نهم تا قدری تلخی و درشتی آن ها فرونشیند.ظاهرا در این مملکت از همه چیز فقط کاریکاتوری بجا مانده است و بس.یادم می آید همین دهسال پیش دانشجویان فوق لیسانس مظهر تیز هوشی و درسخوانی و باسوادی بودند اما در این چهار سال گذشته هروز بیشتر از دیروز به این باور نزدیک می شوم که دیگر از این خبرها نیست و باید در این کشور فاتحه علم ودانش را مثل خیلی چیزهای دیگر خواند و چهار تکبیر زد یکسره بر هرچه که هست.برای نمونه اتفاقی را که امروز افتاده برایتان نقل می کنم و داوری را به عهده خوتان می گذارم. درس زبان تخصصی دانشجویان کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی با من است.دیروز مقاله حافظ را از دایره المعارف اسلام برایشان کپی کرده دادم و قرار شد امروز با هم بخوانیمش.یکی از بهترین دانشجویان آن کلاس که بقول خوش دیشب را با این مقاله گذرانده بود مامور خواندن و ترجمه شد.چند ثانیه اول گمان کردم که گوشهای من عوضی می شنود چراکه تقریبا این مقاله را در حافظه دارم و آنچه ایشان می خواند ربطی به ماجرا نداشت.کمی که دقت کردم دیدم آن «تاپ استیودنت» سرگرم خواندن ادامه مدخل قبلی است که ناچار با مدخل حافظ که از وسط صفحه شروع شده است کپی شده بود!راستش را بخواهید برای لحظاتی مبهوت شدم.آخر مدخل قبلی هم هیچ ربطی به حافظ نداشت و سخن از خلیفه بود و وزیرش سلیمان .از دانشجو پرسیدم این مطالب چه ربطی به حافظ دارد.با اعتماد به نفسی عجیب گفت درباره اوضاع سیاسی و اجتماعی زمانه حافظ بحث می کند!گفتم خلیفه زمان حافظ که بود. در پاسخ گفت شاه شجاع! گفتم کدام سلسله؟جواب داد عباسیان.پرسیدم عباسیان چه وقت بر افتادند؟در پاسخ گفت:زمان آل بویه! باقی بقایتان دیروز برای من نخستین روز سال تحصیلی جدید بود.به حکم وظیفه باید سر کلاس می رفتم گرچه نه در سر شوری و نه در دل شوقی داشتم.حتی برنامه کلاسیم را نیز نمی دانستم.اما وقتی در تابلوی اعلانات دانشکده دیدم که اولین کلاسم در اولین روز کاریم ، نهج البلاغه است خوشحال شدم و این را به فال نیک گرفتم چرا که هم دوستدار این متن زیبا هستم و هم عاشق نویسندهء آن.وارد کلاس شدم .با این ورودی ها پیش از این درس نداشتم و نمی شناختمشان.پس از اندکی گفتگوی مقدماتی دانستم که از بیست و سه نفر حاضر در کلاس حتی یک نفر چیزی درباره نهج البلاغه نمی داند و جمله ای از آن نخوانده است.بیاد مرحوم دکتر شریعتی افتادم که می گفت:«... نهج البلاغه بعد از قرآن بزرگترین کتاب ماست که آن را نمی خوانیم ونمی دانیم...».بعد با خودم اندیشیدم که همینان که قشر تحصیل کرده جامعه هستندو نهج البلاغه را نمی خوانند و نمی شناسند، همین فردا هر یک در مقامی و منصبی قرار خواهند گرفت و پیداست که در اثر بیگانگی با سیره و سریرت مولا علی(ع) چه بر سر رعایای خود خواهند آورد.دوباره یاس و نا امیدی بر من چیره شد ولی تصمیم گرفتم اولین فقره ای که برایشان می خوانم نامهء امام به مالک اشتر باشد بویژه این بخش های آن منشور جاودانه که هرگز عملی نشد: «ای مالک من ترا روانه کردم به سرزمینی که حکومتهای پیش از تو در آنجا گاهی ظلم کرده اند و گاهی عدل و مردم می نگرند در کارهای تو همانطور که تو می نگری در کارهای حاکمان پیش از خودت....پس هوی و هوس خود را در اختیار بگیر و دریغ کن درباره نفست به چیزی که بر تو حلال نیست....در دل خود جای ده رحمت و مهربانی به رعیت و لطف به آنان را.نسبت به ایشان مانند حیوان درنده ای نباش که خوردن گوشت آنان را غنیمت می شمارد؛زیرا مردم دو گروهند:یا برادرند با تو در دین و یا در آفرینش با تو یکسانند؛از آنها لغزش سر می زند و بر آنان بیماریهایی عارض می شود و به دست آنان گنا هانی عمدا و سهوا انجام می شود.ببخش بر آنان از بخشش و گذشت همانطور که دوست داری خداوند بر تو ببخشاید و گناهانت را عفو فرماید....بعد از بخششی که انجام دادی پشیمان مشوو بخاطر کیفری که به دیگران می دهی شاد نشو و به خشمی که می توانی خود را از آن برهانی شتاب مکن و مگو که من مامورم و هرچه دستور می دهم باید اطاعت شود.زیرا این کار در دل،ایجاد سیاهی و فساد می کند و باعث ضعف دین است و زوال نعمت و نزدیکی بلا و مصیبت....و باید محبوبترین کارها نزد تو کاری باشد که نه از حق بگذرد و نه فروماند و از کارهایی باشد که رعایت انصاف و عدالت در آن فراگیر باشد و رضایت عامه را در بر گیرد.زیرا نارضایتی عامه مردم ،رضایت اقلیت را از بین می برد.اما نارضایتی خواص با رضایت توده مردم بخشیده می شود....پس باید گوش تو به طرف توده و اکثریت مردم باشد و تمایلت به جانب آنان.باید دور ترین افراد به تو و بدترین آنها نزد تو آن کسی باشد که در جستجوی عیب مردم است.زیرا در مردم ،خواه نا خواه عیب هایی وجود دارد که والی سزاوارترین کسی است که باید آنها را بپوشاند....تا می توانی کارهای زشت را از مردم بپوشان تا خداوند هم عیب تو را بپوشاند. باز کن از مردم گره هر کینه ای را و قطع کن نسبت به خودت سبب و انگیزه هر انتقامی را...در پذیرفتن گفته سخن چین شتاب مکن؛زیرا سخن چین حیله گر است و نیرنگ می زند؛اگرچه خود را بصورت انسانهای خیرخواه در آورد.پس باید برگزیده ترین آنها نزد تو کسی باشد که سخن تلخ حق را بیشتر بگوید و کمتر در کارهایی که خداوند آنها را بر دوستانش نمی پسندد همکاری کرده باشد.حرف حق را بگوید هرطور که باشد.خود را نزدیک کن به انسان های پارسا و راستگو و بعد آنها را عادت بده که تو را ستایش نکنند و با ستودن کار بیهوده ای که نکرده ای شادت نکنند زیرا ستایش زیاد خودپسندی می آورد و به سرکشی وادار می کند.... با دانشمندان بسیار مباحثه کن و با حکیمان فراوان گفتگو کن ...اگر مردم برتو به ستمگری گمان بردند ، عذرخود را علنا با آنان درميان بگذار . وبا اين عذرخواهی ، از بدگمانی مردم کم کن . اگر چنين کردی ، خود را به عدالت پرورانده ای و با مردم مدارا کرده ای . دليل و عذری که می آوری ، باعث می شود تو به مقصود خودت برسی و مردم هم به حق خودشان دست پيدا کنند... » (نهج البلاغه،نامه 53) استاد پرویز مشکاتیان،جاودانه مرد موسیقی سنتی ایران،خرقه تهی کرد.خبر جانکاه بود و ناباورانه.به همین مناسبت ریس محترم جمهور و هیات وزیران پیام تسلیتی برای جامعه هنری و عموم مردم ایران فرستادند.وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز سفر خود را نا تمام گذاشته و برای عرض تسلیت به خانواده آن مرحوم و ترتیب دادن مراسم تشییع ،ختم و بزرگداشت آن فقید سعید به تهران بازگشتند.خانهء هنرمندان سیاه پوش شد و جمعی از مقامات کشوری و لشکری پیکر استاد را همراه با هنرمندان بزرگ دیگر ایرانی و خارجی مشایعت کردند.صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران این آیین باشکوه را بطور مستقیم و زنده پخش کرد و قرار بر این شد ازین پس حق پخش آثار ایشان را از تلویزیون و رادیو به خانواده ایشان بپردازد و هنگام پخش نیز نام آن بزرگمرد را به عنوان مالک و مصنف اثر زیر نویس کند.همچنین در روزهای اخیر،تلویزیون ایران مراسم اهدای جوایز متعدد فرهنگی و هنری به استاد مشکاتیان را که در طول سالهای پیش برگزار شده بود مرتبا روی آنتن می برد بویژه مراسم چهره های ماندگار را!شبکه چهار و دو رسانه ملی نیز سرگرم ساختن کلیپی از زندگی آن هنرمند نامی ایرانی هستند که مقرر شده تا پیش از فرا رسیدن اربعین درگذشت استاد فراهم شود.گفته می شود از مسعود ده نمکی خواسته شده فیلمی سینمایی از حیات و مرگ پرویز مشکاتیان بسازد.سازمان میراث فرهنگی نیز در نظر دارد تندیسی از چهرهء استاد ساخته و در یکی از میادین شهر نصب کند.ظاهرا هزینه این کار را دکتر قالیباف،شهردار تهران تقبل کرده است و قول داده همان میدان را بنام نامی مشکاتیان بنامد. (دروغ گفتم اما نه به قصد تشویش اذهان عمومی!) اين روزها به منلسبت سالگرد آغاز جنگ تحميلي عراق عليه ايران،كه هفته دفاع مقدس ناميده مي شود،همه جا سخن از خاطرات هشت سال رويارويي نابرابر بين دو كشور همسايه با دو آرمان سياسي متفاوت است. البته من از برنامه هاي صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران محرومم فقط وقتي از چلوي يك فروشگاه لوازم صوتي و تصويري مي گذشتم ديدم كه سرلشكر سابق و دكتر لاحق(محسن رضايي) از خاطرات جنگ مي گويد؛مثل هرسال. حدس مي زنم كه چندين برنامهء ديگر هم اين روزها پخش شده است در اين باره.اما چند نكته هم من لازم ديدم بگويم و بنويسم.
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت
16:42 توسط ع.برهان| |
نمونه ای از جایگاه خرد ورزی در پیشینه فرهنگی ما ایرانیان:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت
9:0 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت
20:23 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت
7:43 توسط ع.برهان| |
باید دوید
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت
10:19 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت
16:18 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت
10:29 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت
12:23 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت
1:36 توسط ع.برهان| |


