برهان

زندگی ام اتفاق مهمی در بیکران هستی نبوده و نداشته.تنها به شوق دانستن می زیم.

تاریخ و اسطوره


درآمد وقتی راه حل مسأله­ ای را در یک رشته نمی­یابیم،  معلوم می­شود راه حلش را باید خارج از آن رشته جست. «ژاک لابیری» شناخت بشر از جهان پیرامون خود، در درازنای تاریخ فراز و فرودها و کامیابی و ناکامی­های فراوانی از سر گذرانده است اما بجرائت می­توان گفت مجموعة این شکست­ها و پیروزی­ها درک و دریافت او را از جهان هستی، ژرفا و گسترش بخشیده است؛ رمزهای فراوانی از رازهای عالم را گشوده و پرده از روی بسیاری از حقایق برداشته است. این شناخت­های مقطعی و معارفِ موردی از اجزای عالم، رفته­رفته متراکم شده، نخبگان دانش بشری را بر آن داشت که از دیدگاه­های مختلف به طبقه­بندی آنها بپردازند. این­گونه بود که شاخه­های گوناگون معرفت، شکل گرفت که یکی از مشهورترین دسته­بندی­های این معارف، از آنِ ارسطوی بزرگ است. با گسترش روزافزون و حیرت­انگیز مرزهای دانش و انباشته و انبوه­شدن اطلاعات در حوزه­های مختلف، آن دسته­بندی اولیه دیگر کارآمدی خود را از دست داد. ظهور پدیده­ای به نام دانشگاه نیز مزید بر علت شده، بتدریج باعث ایجاد طبقه­ای از دانش شد که امروزه آن را «رشته» (Discipline ) می­نامیم. مفهوم رشته    «رشته، عبارت است از مقوله­ای سازمان یافته که در متن دانش علمی قرار گرفته، موجب تقسیم­بندی و تخصصی شدن کار شده و به تنوع در زمینه­های علمی پاسخ می­گوید. با این­که هر رشته در متن مجموعه علمی بزرگتری قرار دارد، به واسطة محدود بودن، زبان تخصصی، فنونی که ایجاد یا استفاده می­کند و احتمالاً به واسطه نظریه­هایی که مختص به آن رشته هستند، به طور طبیعی گرایش به مستقل بودن دارد»[1]. چنانکه از این تعریف و تعریف­های مشابه برمی­آید، «رشته»­ها مجموعه­ای از اطلاعات هستند که تحت ضابطه و چارچوب مشخصی گرد هم آمده و مرزهایی برای خود، تعیین كرده­اند. «واژة رشته، معنای اطاعت از چارچوب روش­ها، اهداف و فعالیت­های جا افتاده کنونی را به ذهن می­آورد»[2]. در قرون اخیر دانشمندان نیز بر پایة رشته­هایشان شناخته می­شدند؛ فیزیکدان، شیمی­دان، روانشناس و.... سازمان­دهی رشته­ای نیز در قرن نوزدهم و همزمان با پیدایش دانشگاه­های مدرن بوجود آمد و در قرن بیستم گسترش یافت.[3] مدتها، دیوارهای بلندی میان رشته­ها کشیده شده بود و هر كدام کار خود می­کرد. اما این وضعیت نیز همچون تمامی وضعیت­های بشری، دیرزمانی دوام نیاورد؛ دیوارهای فاصله فرو ریخت و اندیشة مطلق­نگر و جزمی «رشته­ای» به زیر سؤال رفت تا جایی که مورخی از این مرزبندی­های متجزم به ستوه آمده و چنین فریاد برمی­آورد و از  اندیشه­ای این چنین، انتقاد می­کند که: «پایتان را اینجا نگذارید، اینجا قلمرو جامعه­شناسان است، آنجا هم نگذارید، چراکه قلمرو روانشناسان است، فکر سمت راست را هم اصلاً نکنید که متعلق به جغرافی­دانان است و سمت چپ را هم همینطور، چراکه متعلق به قوم­شناسان است... اینها کابوس است، حماقت است، تخریب است، مرزها و     برچسب­ها را بردارید، مورخان باید لب این مرزها، روی مرزها، این طرف و آن طرف مرزها کار کنند»[4]. با توجه به عنوان این جستار، جالب است که نخستین کسانی که بر اندیشة «رشته­ای» شوریدند، مورخان بوده­اند! دربارة تعاملات بینارشته­ای همان­گونه که گفتیم واژۀ «رشته» یادآور نوعی انقیاد به چارچوب روش­ها، اهداف و موضوعات متعارف است؛ اما باید توجه داشت که پیشرفت دانش مستلزم این است که پا را فراتر بگذاریم، حیطه­های دیگر را تجربه کنیم و قدم در قلمرو ناشناخته­ها بگذاریم[5]. نزدیکترین راه برای نیل بدین مقصود، آشنایی متخصصان یک رشته با قلمروها و موضوعات رشته­های دیگر است بویژه این که «میان­رشتگی به نیاز بشر مبنی بر یکپارچگی دانش پاسخ داده و باعت افزایش تبادلات می­شود»[6] البته نباید فراموش کرد که برای موجه بودن مطالعه میان­رشته­ای، ضروری است که موضوع مطالعه چندوجهی و از ابعاد گوناگونی برخوردار باشد. این وجوه مختلف نیز لزوماً باید به لحاظ منطقی در ارتباط با یکدیگر باشند[7] وگرنه مطالعه بین­رشته­ای نه تنها مساله را حل نمی­کند بلکه باعث بی­معنی شدن و دست­کم پیچیده­تر شدن مسأله می­شود. بنابر تعریف و در حالت آرمانی، مطالعات میان­رشته­ای، «ادراکات را از رشته­های مختلف جمع­آوری می­کند و آنها را در قالب فهمی جامع­تر انسجام می­بخشد»[8]. این­گونه مطالعات، انواع و اقسامی دارد که نظریه­پردازان این حوزه هرکدام بنابر رأی و سلیقه و البته برپایة دیدگاه روش­شناختی خود به تشقیق شقوق در آن­باره پرداخته­اند. در اینجا مجال آن نیست که همة آن دیدگاه­ها را نقل و نقد کنیم اما تلاش می­کنیم جامع­ترین تقسیم­بندی­ها را از انحاء مطالعات بین رشته­ای ارایه نماییم. عباراتی که برای تفکیک شکل­های مختلف همکاری میان­ رشته­ها به کار برده می­شوند در مجموع از این قرارند[9]: ·     میان­رشته­ای (Interdisciplinary) ·     چندرشته­ا­ی (Multidisciplinary) ·     فرارشته­ای (Transdisciplinary )  همکاری میان­رشته­ای، وقتی لازم می­آید که مسأله مورد نظر را نتوان به چند بخش تقسیم کرد، از این رو باید آن را از منظر رشته­های مختلف مورد بررسی قرارداد. فعالیت چندرشته­ای نیز شامل همکاری رشته­ها در کنار هم در پیوند با یک مشکل مشترک صورت می­گیرد؛ در این نوع از مطالعات، از دانش چندین رشته بهره گرفته می­شود که هرکدام چشم­اندازی متفاوت به مسائل و موضوعات دارند. به عنوان نمونه می­توان به دانش­هایی چون «مطالعات زنان» و «مطالعات امریکا، افریقا» اشاره کرد که ماهیتی چندرشته­ای دارند. رویکردهای فرارشته­ای هم بر پایۀ این نظر استوار هستند که مفهوم رشته­ای به خودی خود نادرست و منسوخ است. این نظریه در حقیقت حکایت از آن دارد که رشته­های آکادمیک و دانشگاهی در حل مشکلات واقعی مناسب و بسنده نیستند. مساله مورد مطالعۀ ما در این جستار نحوة تعامل دو رشتة تاریخ و اسطوره­شناسی است. به تعبیر دیگر بر سر آنیم که نشان دهیم چگونه می­توان از روش­شناسی مطالعات بین رشته­ای در حل برخی از مسائل غامضی که نه تاریخ و نه اسطوره­شناسی، به­تنهایی از عهده آن بر نمی­آیند، بهره برد. پر واضح است که به دلیل ماهیت این دو رشته و قرابتی گفتمانی که بینشان برقرار است، روش «میان­رشته­ای» پسندیده­تر و نتیجه­بخش­تر از سایر روش­ها خواهد بود. برای این که در آغاز بحث، از سویی دچار اشتراکات لفظی نشده و از سوی دیگر پرتوی بر صورت مسأله بیفکنیم بهتر است تعریفی از این دوشاخه از معارف بشری به دست دهیم. اسطوره چیست و اسطوره­شناسی کدام است؟ «اسطوره، واژه­ای است عربی که آن را به دو گونه توجیه و ریشه­یابی کرده­اند: یکی این که «اساطیر» از فعل «سَطَرَ» (نوشتن) و اسم آن یعنی «سَطر» است و صیغة جمع یا جمع­الجمع اسطار یا اسطیر یا اسطور و اسطوره است. دوم این­که اساطیر جمع اسطوره است و واژة «اسطوره» هم معرب واژة یونانی «ایستوریا» istoria)) که در زبان انگلیسی به صورت «history» به معنای تاریخ و داستان و خبر در­آمده است. البته امروزه بیشتر لغت­شناسان عرب مایل به نظر دوم هستند.»[10] كراپ نيز در معنای اسطوره مي­گويد: «واژة  mythکه در همة زبان­های اروپایی یافت می­شود، چنانکه      می­دانیم از لغت یونانی که در آثار هومر به معنای «گفتار، نطق و کلام» است، مشتق شده است و بعداً به معنای «قصه جانوران» (fable ) و اسطوره، رواج یافته است. اسطوره، قصه­ای است با خصلتی خاص.»[11] اما بايد گفت، ارائة تعریف واحدی که در عین حال جامع و مانع باشد و همة ابعاد اسطوره و همة اساطیر را   در­بر­گیرد، مشکل است. به همین خاطر تاکنون به یک تعریف واحد که مورد قبول همة پژوهشگران این رشته باشد نرسیده­اند. معمولاً هر کس بنا به مشرب علمی و مطالعاتی خویش از دیدگاهی خاص به اسطوره می­نگرد و بر اساس آنچه خود از آن می­فهمد یا بهتر بگوییم آنچه خود دوست دارد از آن بفهمد، تعریفی ارائه می­دهد. این تنوع تعاریف از اسطوره نیز ناشی از این است که هم­زمان، اسطوره مورد مطالعة چند گروه از محققان قرار گرفته است؛ علت این همه گستردگی نیز مشخص است؛ زیرا «اسطوره یک فرهنگ است، یک تاریخ است، یک دورة کامل و طولانی از اندیشه و حیات بشریت است.»[12] به اعتقاد الیاده برترین کار اسطوره، ضبط و ثبت الگو­های نمونه­ی همه­ی آیین­ها و اعمال معنا­دار انسان است. به بیان دیگر نقش و کاربرد و کارکرد اسطوره در گام نخست کشف و نمودار ساختن الگو­ها و نمونه­های کهن است. سپس از این رهگذر، معنایی برای دنیا و وجود بشر تدارک می­بیند. او می­نویسد: «حتی به یک معنی می­توان گفت که در دنیا هیچ چیز نوی پدید نمی­آید. فقط صورت­های مثالی اصلی تکرار می­شوند.»[13] اسطوره، حکایت از نخستینه­ها دارد؛ یعنی آنچه برای اول بار خلق، کشف، ابداع و نمایان شد. به قول باير ناس: «پیدایش اساطیر ابتدایی و اولیه را  می­توان در خواب­ها و رویا­هایی جستجو کرد که آن را بارها نقل و تکرار    نموده­اند تا بدان وسیله برای سر­آغاز و علل معانی امور تا حدی دلیل و سببی پیدا کنند. به عبارت دیگر، ممکن است اساطیر از آنجا ناشی شده باشند که در روزهای نخستین از کسی که دارای قوة پندار نیرومندی بوده است، سؤالاتی از این قبیل به عمل آمده که: چگونه آسمان بر­افراشت ­شده است؟ عالم را چه کسی ساخت؟ آدم اولی از کجا آمده؟ و ... سپس آن شخص از تودة تصور یا از خواب و خیال خویش پاسخ­هایی برای آن سؤالات تراشیده است... این قصه­سرایان یا مخترعان اسطوره­های نخستین، هر­چند بسیار ساده­لوح و سطحی بوده­اند، ولی به نظر می­رسد که آنها خود را به یک گونه کار فکری و علمی ابتدایی سرگرم می­کرده­اند و تصورات مختلف خود را به یک گونه با یکدیگر آمیخته­اند تا با افکار عموم افراد قوم و قبیله­ی ایشان در آن زمان سازگار باشد.»[14] اما اين انسان­هاي اوليه پاسخ پرسش­هاي خود را در چه مي­جستند؟ مسلماً شواهد عيني كه در تيررس نگاه آنها بوده است بهترين وسيله براي توجي پرسش­هاي لاينحل آنا بوده است. «مردم با آفریدن محوطه­های مقدس، با اسطوره کردن حیوانات و گیاهان، با اعطا کردن قدرت­های معنوی به زمین، بر محیط تأثیر می­گذارند. این محیط به چیزی شبیه به یک معبد و مکانی برای مراقبه تبدیل می­شود.»[15] لوي استروس، موجودات اساطيري را چنين برمي­شمارد: «موجودات اساطیری: ارباب انواع، ارواح و توتم­ها، رمز­های جاندار مینوی، بازیگران یا عناصر حوادث و وقایعی هستند که اسطوره­ها حکایت می­کنند و چنانکه گفتیم، اسطوره بدین جهت که حوادثش در زمان کبیر روی می­دهد، همواره به اصل و منشاء چیزها و امور مربوط می­شود. معهذا اسطوره­هایی هم هستند که به معنای خاص، داستان­های قدسی، محسوبند و آفرینش جهان و خدایان و انسان­ها را شرح می­دهند و بعضی دیگر نیز می­گویند چگونه آداب و رسوم و قواعد، وضع و مقرر شدند و پاره­ای هم از آینده و سرنوشت آتی انسان­ها و عالم یاد می­کنند و سرانجام برخی دیگر، نمونه­های نوعی بعضی موقعیت­ها یا خلقیات را رقم می­زنند.»[16] با توجه به آنچه در تعریف اسطوره گفته شد، می­توان اسطوره شناسی را این­گونه تعریف کرد: اسطوره­شناسی (Mythology) عبارت است از دانش شناخت اسطوره­ها که کارش طبقه­بندی و بررسی مواد و مصالح      اسطوره­شناختی است. روش این علم همان روش معمول در همة علوم تاریخی است که عبارت است از روش تحلیل و وارسی (تحقیق­پذیری) دقیق. بنابراین، علم اسطوره شناسی شباهت زیادی به علم تاریخ ادیان پیدا می­کند. موضوع تاریخ ادیان، ادیان و مذاهب است، در صورتی که کار اسطوره­شناسی، بررسی انتقادی اساطیر است.[17] نكته­اي كه در اينجا قابل تأمل است، آن است كه ماهيت و چيستي مفهوم اسطوره، متمايز از دانش و رشته اسطوره­شناسي است؛ به تعبير ديگر، مفهوم اسطوره به پرسش «اسطوره چيست؟» پاسخ خواهد داد، اما آنچه با نام رشته يا دانش اسطوره­شناسي مطرح است به عنوان يك ديسيپلين، به شكل روشمند و با غايتي مشخص، در پي پژوهش در بن­مايه­ها و عناصر اساطيري در اقوام مختلف و تبيين سیر تحول عناصر اساطیری از گذشته­های دور تا معاصر است. اسطوره­شناس يا متخصص رشتة اسطوره­شناسي با رویکردی علمی به اين دانش سعی دارد با در نظر گرفتن نظریه­ها و گفتارهای علمی در حوزة اسطوره­شناسی به شرح و تبيين، تحليل و استخراج پيشينه­هاي اساطيري ملل مختلف دست يابد. اسطوره‏شناسی با بررسی مجموعه‏های اساطیری زنده یا مرده و فرایافتن کیفیات عمومی و کلی آن، در خدمت مردمشناسی فرهنگی قرار می‏گیرد و همچنین می‏تواند به علوم سیاسی، تاریخ، جغرافیای تاریخی، باستانشناسی، دین‏شناسی و تاریخ فلسفه یاری رساند. در رابطه با تاریخ اسطوره­شناسی می­توان ادعا کرد که مسائل مربوط به دین که شامل موضوع اسطوره نیز    می­شود، دست کم سابقه­ای به بلندای تاریخ مکتوب دارد، از این رو تاریخ کامل مطالعه اسطوره­ها باید از زمان­های بسیار دور شروع شده باشد. اگر چه بحث­های عقلانی صریح دربارة این موضوع به یونان باستان بر می­گردد و برخی از شیوه­های پذیرفته شده در تبیین اسطوره­ها، برای اولین بار در یونان شکل گرفته است، با این حال  اسطوره­شناسی به عنوان یک رشته کاملاً عقلیِ مطالعهِ دینی - تاریخیِ اسطوره­ها، در اوایل قرن نوزدهم پا به عرصه وجود گذاشت. مطالعة علمی اسطوره با اثر کارل اُتفرید مولر[18] در سال 1825 آغاز گشت. ولی از طریق آثار متعدد و درخشان ماکس مولر بود که بررسی اسطوره­شناسی در نیمه دوم قرن نوزده متداول گردید. پس از مولر اندیشمندان بسیاری به این شاخه از دین­شناسی روی آوردند که از میان آنها می­توان آندرو لانگ، سر جیمز گئورگ فریزر، جِین هریسون، گیلبرت موری، برونیسلو مالینوفسکی و... را نام برد[19].   دربارة تاریخ و رشته تاریخ كلمة تاريخ در لغت از «ارخ» و «توريخ» به معني شناسايي وقت گرفته شده است به طوري كه «أرخ الكتاب ليوم كذا» يعني آن كتاب را بر فلان روز وقت گذاري كرد.[20] در زبان‌هاي اروپايي از مفهوم history با اشكال مختلف آن براي تاريخ استفاده مي‌شود. ريشه اين واژه  histore  از يونان و گويش ايوني( lotopia= ايستوريا) به زبان‌هاي انگليسي(history) فرانسوي  (histoire) ايتاليايي(storia) و اسپانيايي(historia) رسيده است. به معناي نقل وقايع و حوادث گذشته و به عبارت دقيق‌تر يعني جستجوي هر آنچه به دانستنش بيرزد.[21]  اما براي تاريخ در اصطلاح معاني گونه­گون آورده­اند؛ براي مثال: «تاريخ فني است كه از حوادث زمان، از جهت تعيين و وقت‌گذاري، بحث مي‌كند.»[22] «حافظة جمعي و گنجينة تجاربي است كه از ميان آن‌ مردم آگاهي به هويت اجتماعي و توقعات آيندة خود را شكوفا مي‌كنند.»[23] «فني است كه از حوادث زمان از جهت تعيين و وقت‌گذاري بحث مي‌كند و موضوع آن انسان و زمان است و مسائل آن احوال انسان كه به صورت جزئي پيرامون احوال ناخواسته و دروني انسان شرح داده شده است.»[24] فليسين شاله نيز مي­نويسد: «تاريخ مطالعه گذشته جامعه­هاي انساني است و بر خلاف تمام علوم كه در باره مطالب كلي است تاريخ از حوادث خصوصي اتفاقي بحث مي­كند و گذشته­اي را كه نمي­تواند موضوع علوم تجربي قرار گيرد، بررسي مي­نمايد»[25]. چنانكه از اين تعاريف پيداست، تاريخ ارتباط به زمان گذشته دارد و شامل رخدادهاي فردي و اجتماعي است و از اوضاع فرهنگي، تمدني و آباداني هر امتي از امت‌هاي گذشته بحث مي‌كند. تاريخ، گذشته را براي تصحيح افكار و داوري‌هاي امروزي مي‌شناساند و در نتيجه از سقوط در پرتگاه جلوگيري مي‌كند. پس آيا بهره‌اي ندارد؟ به هر حال فائده و رسالت تاريخ در زندگي اجتماعي است. در نظر قدما، تاريخ معناي واحدي نداشت. سقراط علم تاريخ را در معني شناخت، اما ارسطو آن را در معني گردآوري اسناد و مدارك به كار مي برد. البته در اين ميان ديدگاه­هايي نيز مبني بر امتناع در «تعريف» علم تاريخ و بلاموضوع بودن آن مطرح و به تبع آن تعيين حدود و قلمرو آن ناممكن دانسته شده است. برای نمونه شوپنهاور معتقد بود كه اساساً تاريخ مبتني بر طبقه­بندي آلي است و نمي‌توان آن را مانند علوم ديگر تعريف و طبقه بندي زماني كرد. او موضوع علم تاريخ را نيز نامتناهي مي‌دانست و بدين وسيله آن را برخوردار از موضوع مشخصي   نمي­دانست.[26] اما دربارة تاريخ و علم تاريخ هم بايد اين امر را مدّ نظر داشت كه ميان مفهوم تاريخ، در معناي «تاريخ چيست؟» و رشتۀ تاريخ تمايز و تفاوت وجود دارد. به ديگر سخن، مفهوم تاريخ و حوادث و وقايع، موضوع رشته تاريخ محسوب مي­شوند. متفكران زيادي متوجه اين اشتراك لفظي و لزوم تفكيك آن هنگام بحث از تعاريف و مفاهيم تاريخ بوده و آن را بيان داشته­اند. مرحوم دكتر شريعتي در اين زمينه مي­نويسد: «در موضوع تاريخ تناقضي در لفظ است، هم در لفظ تاريخ در ادبيات فارسي و عربي و هم در همين لفظ در معادل انگليسي، فرانسه و آلماني­اش. در هر دو فرهنگ، دو مفهوم مختلف تحت يك كلمه به كار مي­رود. مي­دانيم كه يك «علم» وجود دارد و يك «موضوع علم»؛ مثلاً زمين، آسمان، عناصر و روان، موضوع­هاي علم است و    زمين­شناسي، هيأت، شيمي، جامعه­شناسي و روان­شناسي، «خود علم». كلمة طب داريم كه نام علم است و موضوعش بدن انسان و بيماري­هاي بدن انسان است؛ بنابراين موضوع اين علم، لفظي به نام «بيماري­هاي بدن» دارد و خود علم لفظ ديگري به نام «طب»، اما در تاريخ، هر دو مفهوم، يعني «موضوع تاريخ» و «خود علم تاريخ» در يك لفظ مشترك «تاريخ» بيان مي­شود.»[27] مايكل استنفورد، هم اين دو مطلب را از هم تفكيك مي­كند و تذكر مي­دهد كه «موضوع تاريخ» از آگاهي داشتن به آن متفاوت است، اما دانش تاريخ را «خاطره­ تاريخي» مي­نامد و انواع آن را بيان مي­كند. وي در اين باره مي­نويسد: «در آغاز بايد اين نكته روشن شود كه تاريخ يك چيز نيست، بلكه چندين چيز است. تاريخ هم عبارت است از چيزي كه اتفاق مي­افتد (موضوع تاريخ) و هم تصويري كه از آن در ذهن مي­سازيم (دانش تاريخ). تاريخِ نخست همان چيزي است كه ما مي­خواهيم باور كنيم كه مجموعه­اي باشد از رويدادها يا موقعيت­هاي عيني، با وجودهاي قابل شناسايي و قابلِ تشخيص واقع شده در زمان و مكان معين. تاريخِ دوم عبارت است از ذخيره، يادآوري، بازآفريني و باز فهم آن رويدادهاي و بالاخره تأثير آنها بر شيوة برخورد ما با رويدادها و موقعيت­هاي كنوني. با مسامحه، همة اين موارد را مي­توان قلمرو خاطره ناميد.»[28]   تفاوت تاریخ و اسطوره از ديدگاه انسانِ به اصطلاح ابتدايي، اسطوره، تاريخ است. از ديدگاه انسان مدرن، اسطوره و تاريخ دو چيز متمايز و كاملاً متفاوت­اند. به رغم اين واقعيت كه تاريخ دنيوي ما با اصطلاحاتي بيان مي­شود كه مستقيماً از اسطوره و دين مي­آيند، اما ما، به خلاف مردمان گذشته، تاريخ را بخش جدايي­ناپذيري از باور ديني خود نمي­دانيم. يكي از دلايلي كه مباني اسطوره­اي تاريخ­ها و سال­ها هنوز به موجوديت خود ادامه مي­دهند اين است كه جدا كردن تاريخ از اسطوره در فرهنگ غرب، امری نسبتاً متاخر است. براي شخصي كه در يك فرهنگ سنتي زندگي مي­كند چنين تمايزي وجود ندارد و اسطوره تنها تاريخي است كه واقعاً اهميت دارد. در فرهنگ سنتي همة كاري كه ما در طول عمر خود انجام مي­دهيم، صرفاً پاسخ به رويدادهايي است كه در اسطوره­ها اتفاق افتاده­اند. تاريخ را در تعبيري كه ما از اين واژه داريم، به مثابه كنش­هاي خاص و بي­همتاي اشخاص زنده و مرده مي­توان ناديده گرفت و زمان آغاز را از تو تعيين نمود. همة تجربيات بشري در گذشته ارزش خود را از اسطوره گرفته­اند كه بسيار مهمتر از زندگي يك فرد به شمار مي­آمد. حتي امروز هم بسيارند اشخاصي كه در فرهنگ سنتي زندگي مي­كنند و از سن تقويمي خود اطلاعي ندارند، چرا كه اصولاً اهميتي ندارد. تاریخ، به اسناد مادی متکی است و در پی توصیف وقایع و اشخاص و علت امور است. اما اسطوره واقعیت­های عینی یا فرضی گذشته­های دور را که در هاله­ای از تخیل قرار دارد، حکایت می­کند. هم تاریخ و هم اسطوره هر دو به دنبال شناخت کردارها و گفتارها و پندارهای آدمی هستند. اما تاریخ با نیمة تقریباً روشن آنها و اسطوره با نیمة تاریک سر و کار دارد.[29] دكتر علي شريعتي در كتاب تاريخ تمدن مي­نويسد: «ما بيش­تر ارزش و حقيقت را در اساطير مي­بينيم تا تاريخ، به طوري كه براي من به صورت يك قانون كلي درآمده كه شناخت هر مذهبي يا هر تمدني و فرهنگي موكول به شناخت از همه تمدن­ها يا مذاهب آنها را به صورت انسان تلقي كنيم، تاريخ آن همانند بيوگرافي انساني و اساطير آن عبارت است از افكار و ايده­آلها و اميدها و ايمانها و عقايد و وقتي كه ما در يك مذهب اساطير آن را مطالعه مي كنيم بدين معني است كه افكار و گرايش­ها، احساس­ها، آرزوهاي آن را بررسي مي­كنيم. تاريخ بيان­كننده وضع يك قوم يا ملت است، اساطيرشناسي علم خاصي است جدا از تاريخ­شناسي و فلسفه و تمدن و خود يك فن و علم جداست. شناختن اساطير كليدي است براي شناختن همه مذهب­ها، فرهنگ­ها و تمدن­ها اساطير عبارت است از تاريخي كه بايد اتفاق مي افتاد يعني انسان دوست داشت كه تاريخ اين­گونه اتفاق مي­افتاد ولي تاريخ بدلخواه بشر اتفاق نيافتاده است.»[30] برخی همسانی­های تاریخ و اسطوره میلر نویسندة انگلیسی می­گوید: «تاریخ­های ملی عناصری از اسطوره­ها دارند، به طوری كه تحولات را به روش خود تفسیر می­كنند و به برخی از تحولات شاخ و برگ می­دهند و از اهمیت برخی می­كاهند.»[31] تاريخ يك دادة تجربي عيني نيست؛ تاريخ، اسطوره است. اسطوره داستان نيست، بلكه واقعيت است به هر روي چيزي است كه ساماني متفاوت با واقعيت تجربي دارد. اسطوره، داستاني درباره يك رويداد گذشته است كه در حافظه مردم حفظ مي­شود و از محدوده­هاي دنياي عيني خارجي فراتر مي­رود، تا دنيايي آرماني را نشان دهد كه دنيايي ذهني- عيني و بر ساخته از واقعيات است. نوشتن اسطوره درست به معناي تاريخ است. تاريخ و اسطوره در نقاطي با يكديگر تركيب مي­شوند كه اين تركيب معمولاً در حال انجام مي­گيرد و اگر با دانايي صورت پذيرد، يك اسطوره موفق در نتيجه تاريخ به وجود مي­آيد. برای نمونه می توان به كوروش اشاره کرد که برخلاف پادشاهان زمان، پس از حمله به كشورهاي همسايه و اسير كردن شاهان آن دولت­ها، آنان را نمي­كشت بلكه تبعيد مي­كرد. او با اين کار خود روايتي ساخت و اسطوره­اي پرداخت؛ بنابراين با نكشتن تبديل به سوشيانس ـ كسي كه مي­آيد و نجات مي­دهد ـ شد. اين سياست و روايت موفق با تكيه بر اسطوره، تاريخ را مي­سازد. در واقع هر داستاني در مورد خود ما نيز كه باشد، نيمي تاريخ و نيمي اسطوره است.     همکاری­های بین رشته­ای دانش اسطوره­شناسی و علم تاریخ تا پیش از سده­های هیجدهم و نوزدهم میلادی که مباحث اسطوره­شناسی وارد مرحلة علمی و نوین خود شده و محدودة تاریخ و اسطوره از هم جدا شود، همان اساطیر اولیه را چون تاریخ می­دانستند و مورد نقد و تحلیل قرار می­دادند. ممکن است برخی از این اساطیرتاریخی، هسته­ای از واقعیت داشته باشند اما آن قدر در هالة داستان­پردازی فرورفته­اند که تشخیص مرز اسطوره و تاریخ در آنها چندان آسان نیست. از آنجا که دو بنیاد اصلی تاریخ که زمان و مکان است در اسطوره جایی ندارد، مفاهیم تاریخی با زبانی نمادین در اسطوره­ها بیان می­شود. در طی این مسیر از تاریخ به اسطوره، علی­رغم استفاده از مایه­های تاریخی، با توجه به تغییرات ساختاری و معنایی ناچاریم برای فهم خاستگاه اسطوره­ها از نظام شناخت نمادهای اسطوره­ای بهره جوییم. «میرچاد الیاده» اسطوره را روایت تاریخ مقدّس و همان تکرار گذشته­های مقدّس می­دانست، تکرار همان سنت­ها، همان آيین­ها و همان گفته­ها، تکرار آن بخشی از تاریخ که  ارزشمند بوده و به حقایقی ازلی و ابدی       می­پرداخته است. پس می­توان محتواي اسطوره و تاریخ را مرتبط با اموری دانست که بازتاب واقعیات اجتماعی و فرهنگی مردم در ادوار مختلف تاریخ بوده است. این بازتابها به ناچار مقولاتی را شکل می­دهند که به یاری آنها انسان قادر به تجربه و تعبیر جهان پیرامون خود می­گردد. تاریخ می‏تواند نقش اسطوره‏ای داشته‏ باشد. به عبارت دیگر اسطوره به داستانی گفته می‏شود که از دیدگاه تاریخی حقیقت ندارد. اما نکته اینجاست که حتی‏ داستان‏های واقعی و تاریخ حقیقی، هنگامی که مورد استفاده‏ اسطوره‏ای قرار می‏گیرند، می‏توانند عملکردی مشابه و حتی‏ یکسان با اسطوره‏ داشته باشند. مثال آشکار آن عاشورا و واقعه کربلا است. واقعه کربلا یک روایت و قسمتی از تاریخ می‏باشد که دارای‏ نقش اسطوره‏ای است. بازتاب اسطوره کربلا را در ادبیات و هنر، بویژه شاخه نمایشی آن نیز می‏توان مشاهده کرد. این واقعة تاریخی نمونة بسیار مناسبی است که چگونگی‏ تبدیل شدن یک حادثة تاریخی را به اسطوره نشان می‏دهد. روایت‏های مذهبی اغلب نقش اسطوره‏ای دارند. اما تعداد زیادی‏ از داستان‏های اسطوره‏ای قسمتی از سنت‏های مذهبی به حساب‏ نمی‏آیند. در بررسی اسطوره‏ای روایت‏ها و داستان‏ها در می‏یابیم که‏ اسطوره‏های مذهبی قسمتی از مفهوم بزرگ‏تری به نام اسطوره هستند. تاریخ سرشار از نمادهاست. این نمادها، شکل دهندة چارچوب اصلی یک رخداد تاریخی هستند. تاریخ­نویس از این نمادها، اسطوره می­سازد و از پسِ گذرِ زمان، راویان بعدی به این نمادها شکل و رونقی دوباره می­بخشند تا اسطوره­های جدیدی را خلق نمایند. اسطوره­ها با گذر زمان، قدرت بیشتری می­گیرند و کم­کم از شکل اولیه خارج می­شوند. به عبارت دیگر، آن وجه روشنی که از یک رخداد تاریخی به ما می­رسد، چیزی جز زمان اتفاق آن حادثه نیست و شخصیت­ها و سرنوشت­ها تنها در ابهام و تاریکی به دست ما می­رسند. همین وجه اخیر است که محصول ذهن تاریخ­نویس بوده و خواسته و یا ناخواسته او را به نوعی اسطوره­پردازی سوق می­داده است و درست به همین خاطر است که در پژوهش­های تاریخی، ما ذهن تاریخ­نویس باستان را آکنده از اسطوره­های کهن می­بینیم. همین اختلاطها و امتزاج­های ماهوی میان تاریخ و اسطوره، از نظر معرفت­شناسی و روش­شناسی و فلسفۀ علم، مجوزی است برای مطالعۀ میان­رشته­ای در این حوزه و در واقع به آن مشروعیت علمی می­بخشد. به دیگر سخن، قرابتی که میان مفهوم تاریخ و معنا و کارکرد اسطوره وجود دارد مبنایی است برای نزدیکی و همکاری بین دو رشته دانشگاهی (دیسیپلین) تاریخ و اسطوره­شناسی.     حال با توجه به آنچه گذشت و با عنایت به این که مرزهای اسطوره و افسانه و تاریخ همواره در هم تنیده و به هم آمیخته می­شده است و با در نظر داشتن این که به هر حال علم تاریخ به دنبال به دست دادن روایتی واقعی یا نزدیک به واقع از وقایع گذشته است، باید به این پرسش همیشگی پاسخ داد که چگونه می­توان به تنقیح و پاکسازی تاریخ از اسطوره و روایت­های افسانه­ای دست یازید. مسلم است که این امر مهم از عهده رشتۀ تاریخ به­تنهایی بر نمی­آید و اینجاست که همان نقل قول نخستین این جستار رخ می­نماید که وقتی پاسخ پرسشی را در یک رشته   نمی­یابیم باید به رشته­های دیگر متوسل شویم. و به دیگر سخن، همکاری میان­رشته­ای، به این دلیل لازم و ضروری است که گاه «مسایل، پیچیده­تر از آن هستند که به شکلی مناسب، توسط دانشی که موضوع یک رشتۀ خاص است مورد تحلیل قرار بگیرد چه برسد به آن که حل شود»[32]. حل این معضل نیز از راه همکاری­های بین رشته­ای ممکن و میسور است؛ همکاری بین رشتۀ اسطوره­شناسی و تاریخ. ضابطۀ نظری این تعامل بین رشته­ای در سطور پیشین تا حدودی مورد بررسی قرار گرفت. اما برای تسجیل حکم و ملموس­تر و انضمامی­تر کردن این مدعیات نظری لازم است نمونه­ای آورده شود. همکاری علم تاریخ و اسطوره­شناسی در رشتة تاریخ اسلام رشتة تاریخ در کار نقد و تحلیل منابع تاریخی بازمانده از پیشینیان و در نهایت ارایه تصویری نسبتاً واقع­نما از اتفاقات گذشته در زندگی بشر است. یکی از دغدغه­های هر پژوهنده در رشتة تاریخ تمیز سره و ناسره و راست و دروغ در منابع و روایات تاریخی است. همچنانکه گفتیم تاریخ نیز مشحون از همین راست و دروغ­ها و حقایق و افسانه­ها و اسطوره­هاست. محققان رشتة تاریخ اسلام نیز از این قاعده مستثنا نیستند و همواره با انبوهی از روایاتی که آمیزه­ای از تاریخ واقعی و اسطوره­پردازی هستند، مواجهند. روش­های نقد مآخذ تاریخی نیز در بسیاری موارد از تمییز بین تاریخ و اسطوره ناتوان نشان داده­اند اما به هر حال رشتة تاریخ موظف است حتی­الامکان به این امر مهم مبادرت ورزد. در برخی مسایل و معضلات رشتة تاریخ اسلام، روش میان­رشته­ای به حل این مشکلات کمک شایان توجهی می­کند. برای نمونه تنها به یک مورد جزئی در روایات تاریخی شیعی اشاره می­کنیم که مثال بسیار روشنگری از یک مطالعه بین رشته­ای در زمینة تاریخ و اسطوره­شناسی است: همچنان که پیشتر نیز گفتیم واقعۀ عاشورای حسینی(ع) از برهه­های مهم تاریخ اسلام و تشیع می­باشد که پیرامون آن مکتوبات فراوانی وجود دارد که اصالت تاریخیشان در یک حد و اندازه نیست. از سوی دیگر نیز به جهت قلت منابع نزدیک به زمان وقوع آن و اختلاط­های فراوانی که بین روایات تاریخی و افسانه­های اساطیری در این باره صورت گرفته، جدا کردن سره از ناسره برای یک محقق رشتة تاریخ امری بغایت دشوار است. اما با یک روش بین رشته­ای می­توان دستکم روایاتی را که تاریخی و واقعی نیستند بازشناسی نمود. برای مثال شخصیت نسبتاً مهمی که در روایات تاریخی از روز عاشورا حضور و حتی تأثیرگذار دارد، اسب حضرت سیدالشهدا موسوم به «ذوالجناح» است. دربارة این حیوان و اعمال و حرکاتی که از او سر زده، بویژه در منابع متأخرتر گزارش­های فراوانی نقل شده که یک مورخ باید درباره همه آنها داوری کند. براساس منقولات تاریخی، حضرت سیدالشهدا (ع)، در واقعۀ عاشورا، سوار بر همین مرکب بود که با اشقیاء به جنگ پرداخت و پس از آن که مجروح شد و بر زمین افتاد، این اسب بی­سوار، موی یال و پیشانی خود را به خون امام (ع) آغشته کرده، شیهه­زنان، گِردِ خیام حرم شروع به دویدن کرد و همین امر، زنان را از شهادت امام (ع)آگاه کرد و نوحه و زاری زینب (س) و ام کلثوم (س) و دیگر بانوان را باعث شد.[33]  به گزارش برخی منابع، ذوالجناح پس از قتل صاحبش و بازگشت به جلو خيمه­گاه، صيحه­اي كرد و آن قدر سر خود را به زمين زد تا جان داد.[34] در برخی مآخذ نیز آمده است که پس از آن، به سوی بادیه رفت و دیگر کسی از او نشانی نیافت. همچنین گفته شده که ذوالجناح پس از شهادت حسین (ع)، سر در پیش افکنده، قطره­های اشک از چشم می­بارید و روی خود را در پای امام زین العابدین (ع) می­مالید[35]. ذهن اسطوره­ساز و افسانه­پرداز ایرانی، حکایت­های مختلفی دربارۀ این واقعه و ذوالجناح ساخته است که البته بی­ارتباط با اصل ماجرا نیست، اما جنبه­های تراژیک و نمایشی قضیه را تقویت کرده است؛ از جمله این که هنگامی که ظهر عاشورا، امام (ع) همراه ذوالجناح وارد شریعۀ فرات شد، آن حیوان باوفا، به پیروی از مولایش، از خوردن آب امتناع کرد و بعد از شهادت ایشان نیز با لشکریان عمرسعد که درصدد اسارت او بودند، درگیر شده، پس از به هلاکت افکندن چند تن از آنان، از آن سرزمین دور شد و دیگر کسی او را ندید[36]. اما معروف­ترین داستان در این باره، حکایت از آن دارد که حسین (ع) پیشتر، به همسر خویش، که در میان ایرانیان به «بی­بی شهربانو» معروف است، سفارش کرده بود که پس از شهادتش، برای گریز از چنگ اشقیا، بر ذوالجناح سوار شود و عنان بدو سپارد؛ شهربانو، که بنا بر باور بسیاری از ایرانیان و بر اساس روایتی دختر یزدگرد سوم، پادشاه ساسانی، بوده است[37]، بدین وصیت عمل کرده است و ذوالجناح نیز او را به سرزمین ری رسانده و شهربانو در آن محل به جای لفظ «یاهو»، عبارت «یاکوه» را بر زبان رانده است و در آن حال کوه شکافته شده، او را به همراه ذوالجناح در دل خود جای داده است؛ اما مشهور است که قطعه­ای از گوشۀ مقنعۀ وی لای سنگ گیر    می­کند و پس از آن قرن­ها مردم برای تبرک بر آن دست می­سایند. هم اکنون نیز به باور عامه، جای پای این اسب بر درگاه حرم بی­بی شهربانو در نزدیکی تهران، باقی است و از این روست که، در برخی نمایش­های تعزیه، ذوالجناح پس از شهادت امام (ع)، شهربانو را به مرزهای ایران می‌رساند و وظیفه­اش در ایران، حفاظت و همراهی با او بوده است.[38] روشن است که این روایات تاریخی محتاج نقد و بررسی هستند ولی روش­شناسی خود رشته تاریخ شاید نتواند به­درستی و تمام و کمال این وظیفه را بر عهده گیرد. در این مسأله می­توان از روش بین رشته­ای استفاده کرد و با برقراری تعاملی منطقی بین اسطوره­شناسی و تاریخ تا حد بسیار زیادی به حل آن پرداخت و سره را از ناسره باز شناخت. بدین صورت که با مراجعه به داده­های رشتة اسطوره­شناسی، دریافت که این داستان، تحت تأثیر برخی وقایع تاریخی و منقولات ایرانی کهن ساخته و پرداخته شده است و اصل و منشاء آن در راستای تلاش زرتشتیان ایرانی بوده است برای حفظ پرستشگاه­های خود؛ بویژه این که حکایات متعددی که پیرنگ و جزئیات همسانی با این قصه دارند، در میان داستان­های دیرین ایرانی پیش از اسلام دیده می شود.[39] افسانه­سازی­ها دربارۀ اسب امام حسین (ع) را باید ذیل جایگاهی که این حیوان در فرهنگ ایرانی و عربی دارد درک و دریافت کرد؛ صرف نظر از این که اسب در میان اعراب، اهمیت فراوانی داشته و جزو لوازم اصلی زندگی به شمار می­آمده و در قرآن و حدیث و امثال و اشعار عرب بسیار از او یاد شده است[40]، در اساطیر و افسانه­ها و نقش­برجسته­های کهن ایرانی نیز التفات معنی­داری به این چهارپای نجیب دیده می­شود؛ بویژه به اسب بالدار[41] که در زبان عربی، همان ذوالجناح است. بنابراین دانش اسطوره­شناسی به همین منوال در بسیاری موارد می­تواند با روشی بینارشته­ای به کمک رشته تاریخ بشتابد و معضلات آن را حل نماید.     نتيجه­گيري مطالعات ميان­رشته­اي در ده­هاي اخير، يكي از راه­هاي حل، مسائل غامض و پيچيدة بشري در علوم و دانش­هاي مختلف بوده است؛ و از آنجا كه دو رشته و دانش تاريخ و اسطوره­شناسي پيوندهاي ناگسستني با يكديگر دارند، مطالعه ميان اين دو رشته، بي­شك مي­تواند بسياري از دغدغه­های مورخان و اسطوره­شناسان را حل كند. محقق رشتة تاريخ، همواره به دنبال میزان واقع­نمایی این علم بوده است، و در رويارويي با افسانه­ها و     اسطوره­هايي كه در متون تاريخي، به روايت­ها جنبه­هايي اغراق­آميز و دور از حقيقت داده­اند، چاره­اي ندارد جز آن كه با نگاهی مردم­شناسانه، به سراغ رشتة اسطوره­شناسی برود و با استمداد از اين دانش برخی معضلات  علم تاریخ را حل و فصل کند و سره را از ناسره تشخيص دهد و دربارة میزان واقع­نمایی آن گزارش رأی نهایی خود را صادر کند. در حقيقت، اين مطالعة بين رشته­اي به محقق كمك مي­كند كه به كار خود مشروعیت علمی ببخشد و از طريق قرابت میان مفهوم تاریخ و معنا و کارکرد اسطوره روایتی واقعی یا نزدیک به واقع از وقایع گذشته  به دست دهد. محققان رشته تاریخ با این روش می توانند به ذهنیت تاریخ نویسان راه یافته و میزان تاثیر بن مایه های فرهنگی و ملی را در قالب اساطیر در زبان و اندیشه مورخان بررسی کنند تا بتوانند رایی عالمانه درباره متون تاریخی صادر نمایند. این مهم امکان پذیر نیست جز از طریق مطالعه بین رشته ای و احاطه تام و تمام به رشته تاریخ و اسطوره شناسی.     منابع و مآخذ 1-                       ابن اعثم کوفی، الفتوح، ترجمه محمدبن احمد مستوفی، تصحیح غلامرضا طباطبایی مجد، تهران:  آموزش انقلاب اسلامی، 1372 2-                       ابن بابویه القمی (شیخ صدوق)، امالی­الصدوق، بیروت: مؤسسة آل البيت، 1980م 3-  ابن منظور، جمال­الدین، لسان­العرب، قم: نشر ادب الحوزة، 1405 4-  استنفورد، مایکل، درآمدی بر فلسفه تاریخ، ترجمة احمد گل محمدی، تهران: نی، 1382 5-  الیاده، میرچا، چشم­انداز­های اسطوره،ترجمة جلال ستاری، تهران: توس، 1362 6-                       باستانی پاریزی، خاتون هفت‌قلعه، تهران: اميركبير، 1363 7-                       بویس، مری، بي­بی شهربانو و خاتون پارس، ترجمه همایون صنعتی، فصلنامه بخارا، شماره47-46 8-  بهار، مهرداد، از اسطوره تا تاریخ، تهران: چشمه، 1377 9-  بيرلين، ج. ف.، اسطوره­هاي موازي، ترجمة عباس مخبر، تهران: مركز، 1386 10-                 بيرو، آلن، فرهنگ علوم اجتماعي، ترجمة باقر ساروخاني، تهران: كيهان، 1375 11-                 پوپر، كارل، جامعه باز و دشمنان آن، ترجمة عزت الله فولادوند، تهران: خوارزمي 1369 12-                  التونجی، محمد (محقق)، الجواد العربی فی الفروسیه و تربیه الخیل و بیطرتها، از مؤلفی ناشناخته، کویت: 1413ق 13-                 توش، جون، المنهج في دراسة التاريخ: إتجاهات ومنهجيات وأهداف جديدة في دراسة التاريخ الحديث، بنغازي: منشورات قار يونس، 1994  14-                  الخوارزمی، ابوالموید الموفق بن احمد المکی، مقتل الحسین، نجف: مطبعه الزهرا، 1948م؛ 15-                 رضایی، مهدی، آفرینش و مرگ در اساطیر، تهران: اساطیر، 1383 16-                 رولاند،اس.، ميان‌رشتگي، ترجمه مجيد کريمي، در «مباني نظري و روش‌شناسي مطالعات  ميان‌رشته­اي»، تدوين و ترجمة سيد محسن علوي‌پور و همکاران، تهران: پژوهشکده مطالعات فرهنگي و اجتماعي، 1387 17-                 السخاوي، محمد بن عبدالرحمن، الاعلان بالتوبيخ لمن ذم اهل التاريخ، دراسه و التحقيق: محمد عثمان الخشت، القاهره: مكتبه ابن سينا، 1409 18-                 شاله، فليسين، شناخت روش­هاي علوم، ترجمة دكتر مهدوي، چاپخانه تابان، 1323 19-                 شریعتی، علی، انسان، مجموعه آثار 24، تهران: الهام، 1375 20-                 شريعتي، علي، تاريخ تمدن، تهران: قلم، 1375 21-                  عاشورپور، صادق، نمایش‌های ایران، تهران: پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی، 1380 22-                 عثمان، حسن، منهج­البحث التاريخي، دار المعارف،2000 23-                  قمی، شیخ عباس، منتهی­الامال، بیروت: مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، 1414 ق 24-                  قمی، شیخ عباس، در کربلا چه گذشت؟ (ترجمة نفس­المهموم)، ترجمة شیخ محمدباقر کمره­ای، جمکران: كتابفروشي اسلاميه،  1375 25-                 کراپ، الکساندر؛ آبراهام، کارل و...، جهان اسطوره­شناسی، ج1،‌ترجمة جلال ستاری، تهران: نشر مرکز، 1387 26-                 کمبل، جوزف، قدرت اسطوره، ترجمة عباس مخبر، تهران: مرکز، 1377 27-                  المبرد، ابوالعباس محمد بن یزید، الکامل فی اللغه  و الادب، قاهره: 1951م؛ 28-                 معصومی، غلامرضا، مقدمه­ای بر اساطیر و آیین­های باستانی جهان، تهران: انتشارات سوره مهر، 1386 29-                  مورن، ادگار، پیرامون میان­رشتگی، ترجمة توحیده ملاباشی، در «مباني نظري و روش‌شناسي مطالعات  ميان‌رشته­اي»، تدوين و ترجمة سيد محسن علوي‌پور و همکاران، تهران: پژوهشکده مطالعات فرهنگي و اجتماعي، 1387 30-                  میلر، دیوید، ملیت، ترجمة داود عزایاق زندی، تهران: انتشارات تمدن ایرانی، 1383 31-                 نیوویل، ویلیام. اچ، نظریه مطالعات میان­رشته­ای، ترجمة سید محسن علوی پور، در «مباني نظري و روش‌شناسي مطالعات ميان‌رشته‌اي»، تدوين و ترجمة سيد محسن علوي‌پور و همکاران، تهران: پژوهشکده مطالعات فرهنگي و اجتماعي، 1387 32-                 ن اس، جان باير، تاریخ جامع ادیان، ترجمة علی­اصغر حکمت،‌ تهران: علمی فرهنگی، 1388 33-                  واعظ کاشفی، ملاحسین، روضه­الشهدا، تهران: 1334 34-                 والاد، برنار، مقدمه­ای بر مطالعات میان­رشته­ای، ترجمة توحيده ملاباشي، در «مباني نظري و روش‌شناسي مطالعات ميان‌رشته‌اي»، تدوين و ترجمة سيد محسن علوي‌پور و همکاران، تهران: پژوهشکده مطالعات فرهنگي و اجتماعي، 1387 35-                 والاد، برنار، موضوع ميان‌رشتگي، ترجمة توحيده ملاباشي، در «مباني نظري و روش‌شناسي مطالعات ميان‌رشته‌اي»، تدوين و ترجمة سيد محسن علوي‌پور و همکاران، تهران: پژوهشکده مطالعات فرهنگي و اجتماعي، 1387 36-                  هیلنز، جان راسل، شناخت اساطیر ایران، ترجمه و تألیف باجلان فرخی، تهران: اساطير، 1383 37-                   Hubenthal, U, Interdisciplinary thought, Issued in Integrative Studies, 1997 38-                   Mircea Eliade, "MYTH", ENCYCLOPEDIA  BRITANICA, ENCYCLOPEDIA  BRITANICA  INC., Vol.15. 39-                   Masse, Henry, Croynce et Countumes Persanes,Paris,1938 [1] - مورَن، 2002، ص 41 [2]- رولاند، 1387، ص  33 [3]- نک: مورَن، 2002، ص 41 [4]- فبوِر، به نقل از والاد،  1387، ص77 [5] - نک: رولاند، 1387، ص  33 [6] -  والاد، 1387، ص 76 [7] -  نک: نیوویل، 1387، ص  103 [8] -  منبع پيشين، ص  103 [9] - نک: رولاند، 1387، ص 14؛ قس: والاد، 1387، ص 60 [10] - رضایی، 1383، ص 23 [11]- کراپ، آبراهام، لوی و...، 1387، ص 1 [12]- رضایی، 1383، ص 26 [13]- الیاده، 1362، ص 148 [14]- ناس، 1388، ص 25 [15]- کمبل، 1377، ص 147 [16] - کراپ، آبراهام، لوی و...، 1387،  ص 190 [17] - منبع پيشين، ص2-3   [18]- Karl Otfried Muller (1797-1840) [19]- Eliade, Vol.15, p.1133. [20] - ابن‌منظور، 1405، ج 3، ص 4 [21] - آلن بیرو، 1375، ص160 [22] -  السخاوي، 1409، ص 17 [23] -  توش، جون، 1994، ص 25. [24] -  عثمان، حسن،  2000، ص 7 [25] -  فلیسین شاله، 1323، ص58 [26] -  پوپر، 1369، ص1114 [27] -  شریعتی، انسان،  1375، ص251 [28] -  استنفورد، 1382، ص 421 [29] - بهار، 1377، ص 34 [30] -  شريعتي، تاريخ تمدن، 1375، ص 95 [31] -  ميلر، 1383، ص 44   [32] - Hubenthal، 1997، ص 727؛ نیز نک: والاد، 1387، ص 59 [33] - ابن بابویه، 1980، ص 138؛ ابن اعثم، 1372، ص 912؛ الخوارزمی، 1948، ج 2، ص 37 [34] - قمی، 1414، ج 1، ص 545 [35] - واعظ کاشفی، 1334، ص 282 [36] -  برای نمونه، نک: واعظ کاشفی، 1334، ص 353؛ قمی، 1375، ص 473 [37] -  مبرد، 1951، ج 2، ص 93 [38] - برای دیدن تفصیل مطلب، نک: باستانی پاریزی، 1363، ص 181؛ برای دیدن نمونه­هایی از باور عامه، نک: Masse,1983, 411-2/1؛ عاشورپور، 1380، ص 2-481و 484 [39] -  برای دیدن تحقیقی جامع در این باره، نک: بویس، 136-116 [40] -  نک: التونجی، 1413، ص 36-23 [41] - هینلز، 1383، ص 7-456
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 0:9  توسط ع.برهان