ماجرای زیدان از دید ابراهیم نبوی

نتیجه بررسی های مربوط به درگیری زین الدین زیدان و ماتراتزی منتشر شد. طی بررسی هایی که از طریق لب خوانی انجام شده است، حقایق فراوانی در این مورد منتشر شد. ( البته در مورد ایتالیایی ها، از طریق حرکت دست ها هم می توان فهمید که مردم در چه مورد حرف می زنند، نیاز زیادی به لب خوانی نیست)
یک نشریه انگلیسی نوشت: ماتراتزی به خواهر زیدان گفته است «روسپی»، در حالی که یک نشریه چاپ کویت نوشت که ماتراتزی به زیدان گفته است: « ای زنازاده عرب! یو آرهارب و التروریست»، در همین حال یک نشریه اسپانیایی نوشت که ماتراتزی به خواهر زیدان چیزی نگفته، بلکه به او گفته است « ننه تو...»، در حالی که یک نشریه چاپ لیسبون نوشت که لب خوانی ماتراتزی نشان می دهد که وی به زیدان گفته است « خواهر ننه تو...»، اما نشریه «لااستوپیدا» چاپ رم از قول ماتراتزی نوشت « من بهش گفتم آقا واسه چی دست منو می گیری، اون بهم گفت دلم می خواد عوضی، منم بهش گفتم عوضی خودتی و جد و آبادت، اون هم با کله زد به سینه ام.» نشریه «ایل کرتینو» چاپ سیسیل نوشت ماتراتزی گفته است « من اصلا به زیدان چیزی نگفتم، من نگفتم تروریست، چون من نمی دونم تروریست چی هست، من فقط در مورد خواهر و مادر اطلاعات دارم.». هفته نامه « فرانس دگولس» چاپ پاریس، نوشت که ماتراتزی به زیدان گفته است« ای عرب کثیف تروریست! برو گمشو که نمی خواهم روی نحست را ببینم.» در عین حال، روزنامه های چاپ وطن تحقیقات خود را در مورد جملات ماتراتزی منتشر کردند. نشریه ندای فطرت نوشت « مهاجم کثیف ایتالیایی به برادر زیدان اهانت نژادپرستانه نمود و زیدان نیز همانطور که ما ایرانیان غیور در مسابقه با تیم بحرین که یک عرب سوسمارخور کثیف به ما اهانت کرد، حق اش را کف دستش گذاشت.»

                                                                                                                               (به قلم ابراهیم نبوی) 

عکسی از بکت بمناسبت سده تولد او

                           صدمین سال تولد ساموئل بکت
                               بر دوستدارانش گرامی باد

برآشفتن یک خانم سیاسی

  همانگونه که می دانید چندی پیش ّقای هاشمی رفسنجانی در جریان سخنرانی شان در قم مورد حمله و اهانت عده ای از طلاب و روحانیان تحریک شده قرار گرفت و ظاهرا گوش شیطان کر این بار دادگاه ویژه ی روحانیت احکامی برای برخی از ایشان بریده .از کم و کیف این احکام خبری ندارم ولی از برآشفتگی و فحاشی های خانم فاطمه رجبی همسر آقای الهام رییس دفتر رییس جمهور می توان شدت این احکام را حدس زد و البته چیز های دیگری نیز دستگیر آدم میشود که بخاطر مصالح شخصی !!!!و ملی فعلا از آنها در می گذریم.

 

بخوانید: 

 

این احکام شدید در مورد مفلوک هایی چون "اکبر گنجی" هم نیست... این تنبیه های رعب آور دربارۀ "محمد رضاخاتمی" برادری که رانت "محمد خاتمی" را بهره مند شد و پس از بهره مندی از منابع سیاسی و اقتصادی ملت، ....!احکام مورد بحث پیرامون "عدم مشروعیت" سازمان مجاهدین انقلاب هم نیست که توسط جامعه مدرسین حوزه علمیه قم "نا مشروع بودن" آن به لحاظ  "مبانی فکری" صادر شد! و نیز "سروش" و همپالکی هایش را هم که اصول و مقدسات دین و مذهب را تخطئه کردند، ... شامل نمی شود. همچنین دریوزگانی چون "سعید حجاریان"…..سخن كوتاه! احكام مذكور را دادگاه ويژه روحانيت صادر كرده است. از اين روي قطعاً محكومان در كسوت روحانيت مي‌باشند!؟ بنابراين شايد بتوان تصور كرد اين احكام، مجازات آن دارندگان لباس روحاني است كه در پرتو توسعه اقتصادي و توسعه سياسي ۱۶ سال تمام تئوري پردازان دين‌سوزي و فرهنگ‌ستيزي بودند يا كساني از اين افراد كه با داشتن مسئوليت قوه مجريه، كودتاي خزنده‌اي عليه دين، شريعت و روحانيت و مرجعيت را بي‌باك و صريح و شفاف سردمداري كردند! شايد حكم مجازات آن دارنده لباس روحاني است كه رياست جمهوري خود را آغاز عصر خردگرايي اعلان داشت، و دوران طلايي حضرت امام(ره) را دوران حاكميت احساس و عاطفه ناميد و دين و ارزش‌ها را بنابر سليقه و خواست خود و عشيره‌اش تفسير كرد و حاكميت داد. او كه آقازاده‌ها، برادران و برادرزادگان و مديرانش مافياي قدرت و ثروت تشكيل دادند و سرنوشت ملت و منافع ملي را در دستان خود گرفتند، و دخترش، جنگ با شريعت را پيشگام شد و هم‌اكنون در انگليس با نويسندگان دوران پهلوي به كار علمي-فرهنگي مشغول است و اين مصائب به انجام نرسيد، مگر با پشتوانه سياسي پدر، و رئيس قبيله.ملت حق دارد تصور نمايد اين احكام مربوط به كسي است كه با داشتن لباس و نام روحاني، دستور بانك جهاني و صندوق بين‌المللي را در تعديل حجاب در منبر نماز جمعه تئوريزه نمود، و آنچه از فساد و بي‌حجابي و نابساماني فرهنگي در امروز رواج دارد، آغازگرش هم اوست كه بنام تفسير قرآن و تبيين احكام با اجراي دخترش به جامعه ارزاني كرده! كسي كه امروز تعرض به ولايت فقيه را آشكارا بيان مي‌دارد و تحمل به هدم آن را در خبرگان آتي، مورد توجه قرار داده است و فرزندش در انتخابات نهم، اين وعده را صريحاً بيان داشت و خود به عنوان يك دستورالعمل در حال پي‌گيري آن است-......در جايگاه رياست جمهوري مهد تشيع فرياد برآورد: اگر دين در برابر آزادي بايستد درهم خواهد شكست و سند اين جنگ و شكست را مشروطه پليد انگليسي دانست و در ۸ سال حاكميت خود، فرهنگ‌سوزي را نهادينه كرد و امروز با فريبكاري نگران دين است و از خرافه‌گرايي مي‌نالد!هم او كه طلايه‌دار آمريكاپرستي شد .....، در عين آنكه لشگر اراذل اصلاح‌طلب، بارها در اوباش‌گري‌هاي خياباني شعارهاي ضد اسلامي سردادند و او با تحمل و مدارا به تحسين‌شان پرداخت. وي كه ماجراي ۱۸ تيرماه سال ۱۳۷۸ را به عنوان يكي از پروژه‌هاي بحران‌سازي عليه نظام اسلامي در پرونده خود دارد و شعار “آزادي انديشه- با ريش و پشم نمي‌شه” از دستاوردهاي بزرگ او براي تخريب اسلام و روحانيت و ارزش‌هاي الهي مردم مسلمان مي‌باشد و هرآنچه گسترش بدحجابي فساد و فحشاء فكري، سياسي و اخلاقي است با نام او و رياست جمهوري او عجين است .... همان‌ گفتگويي كه نخستين استقبال كننده آن آمريكاي جنايتكار بود و امروز، اين به اصطلاح روحاني با داشتن منبع مالي؟! دور دنيا مي‌چرخد و اسلام را با تفسير پروتستاني و غرب‌پسند تبليغ میکنند... در جايگاه نخستين رئيس جمهور دهه دوم، توسعه را حاكميت داد و خود مسئول و مجري اهداف ويرانگر فرهنگي، سياسي و اقتصادي آن شد و علاوه بر ۸ سال دوره خويش، ‌۸ سال اصلاح‌طلبي را هم معماري كرد ..... و يا با مسخرگي به آن پرداخت و در انتخابات نهم، با فيلمي موهن به ساحت پاك روحانيت خدشه فراوان وارد ساخت .....، و آنگاه كه با قهر ملي، مجبور به ترك صحنه شد، در مقام يك اصلاح‌طلب تمام عيار، براندازي آراء و خواست قاطع ملت را دنبال كرده، و با ترفندهاي پي در پي به انتقام‌گيري از اسلام‌خواهي يكپارچه مردم و عدالت محوري رئيس جمهور منتخب آنها مي‌پردازد........و امروز كه آگاهي دينمدارانه ملت آنان را طرد كرده است در مجمع تشخيص مصلحت نظام، محفل تشكيل داده‌اند، قوچاني و سعيد حجاريان را براي تشخيص و تدوين استراتژي مصلحت نظام اسلامي در سراي امام عصر(عج) بكار مي‌گيرند، و پي در پي نسبت به دين و اقتصاد و سياست خارجي دل نگراني بروز مي‌دهند! يعني اينكه ما به هيچ روي “خواست ملت را در كنار زدن عوامل و اسباب ذلت و تسلي و سازش ۱۶ سال گذشته در قوه مجريه، تمكين نمي‌كنيم،......در نهايت ممكن است ملت بپندارد كه دادگاه قم اين احكام را براي آن در بردارنده لباس روحاني صادر كرده است كه در مقام دبيري شوراي امنيت ملي در دولت گذشته تعليق ۲ سال و اندي تمام مراكز تحقيقات انرژي هسته‌اي را موجب شد و بالا بردن دستها را در برابر چپاولگران و سلطه‌جويان آمريكايي و اروپايي اعلان نمود، و اين شاهكار بي‌سابقه را در راستاي اغراض دشمنان اسلام، نقطه درخشان فعاليت ديپلماتيك خود و دولت سابق خواند، و امروز در برابر افتخارآفريني احمدي نژاد براي تشيع و اسلام و ايران، شعار قاجاري سر مي‌دهد كه تازه به دوران رسيده‌ها توان كار ندارند. .........اما نه! مجازات وحشت‌زاي مذكور در باره چند طلبه حوزه جعفري(ع) است كه جرم مخوف آنان تنها درخواست سؤال از هاشمي رفسنجاني است. ......... اگر قرار است پس از ۱۶ سال حاكميت ويرانگر توسعه كه شيرازه اقتصاد در كشور از هم گسيخت، خويشاوند سالاري بيداد نمود، فساد اخلاقي در جامعه نهادينه شد. بيگانگان با خيال راحت چشم طمع به استقلال، اقتصاد دين و آئين ملت دوختند، طلاب حوزه علميه قم به جرم درخواست سؤال اينگونه بايد قلع و قمع شوند، وضع منتظران پرسشگران و دردمندان از ديگر قشرهاي ملت چگونه خواهد بود؟»

گفتگو با خدا

 
Interview with god 
 گفتگو با خدا
 
I dreamed I had an Interview with god  
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .
 
So you would like to Interview me? "God asked."
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
 
If you have the time "I said"
گفتم : اگر وقت داشته باشید .
 
 
God smiled
خدا لبخند زد
 
My time is eternity
وقت من ابدی است .
 
What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟
 
What surprises you most about humankind?
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
 
 
Go answered ….
خدا پاسخ داد ...
 
That they get bored with childhood.
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .
 
They rush to grow up and then long to be children again.
عجله دارند که زودتر بزرگ  شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .
 
That they lose their health to make money
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.
 
 
And then lose their money to restore their health.
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .
 
By thinking anxiously about the future.  That
  این که با نگرانی نسب به آینده فکر میکنند .
 
They forget the present.
زمان حال فراموش شان می شود .
 
Such that they live in neither the present nor the future.
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .
 
 
That they live as if they will never die.
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .
 
And die as if they had never lived.
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .
 
God's hand took mine and we were silent for a while.
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .
 
And then I asked …
بعد پرسیدم ...
 
 
As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn?
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آهنا چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟
 
God replied with a smile.
خدا دوباره با لخند پاسخ داد .
 
To learn they cannot make anyone love them.
یاد بگیرن که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .
 
What they can do is let themselves be loved.
اما می توان محبوب دیگران شد .
 
 
To learn that it is not good to compare themselves to others.
یاد بگیرن که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .
 
To learn that a rich person is not one who has the most.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .
 
But is one who needs the least.
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
 
To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .
 
 
And it takes many years to heal them.
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .
 
To learn to forgive by practicing forgiveness.
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .
 
To learn that there are persons who love them dearly.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .
 
But simply do not know how to express or show their feelings.
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .
 
 
To learn that two people can look at the same thing and see it differently.
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .
 
To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.
 یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .
 
They must forgive themselves.
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .
 
And to learn that I am here.
و یاد بگیرن که من اینجا  هستم .
 
 
Always
 
همیشه


یک بام و دو هوا!

سخنان عجيب رئيس سازمان ميراث فرهنگي کشور!
مشايي: زنان در ايران اگر دوست دارند مي‌توانند هم مشروبات الكلي استفاده كنند و هم بي‌حجاب باشند و هم با مايو بگردند!

اسفندريار رحيم مشاعي مشاور رئيس جمهور و رئيس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري در مصاحبه با روزنامه تركيه‌اي «صباح» استفاد از حجاب در ايران بوسيله زنان را آزاد دانست.
به گزارش نوسازي، اسفنديار رحيم مشاعي رئيس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري در مصاحبه با خانم «اليف وكورپا» خبرنگار اين روزنامه، هنگامي كه وي در دفتر مشاور رئيس جمهور از وي پرسيد، مي‌توانم روسري خود را بردارم، گفت:بلي، اينجا، ايران آزاد است.
وي افزود:« در ايران استفاده از حجاب بدون اجبار است و هيچ فشاري از طرف حكومت در استفاده از حجاب اعمال نمي‌شود، اين يك انتخاب كاملاً شخصي است، اگر شما در ايران از روسري و حجاب استفاده نكنيد هيچ مقام دولتي به شما تذكر نخواهد داد، البته اين بر خلاف عرف ما است ولي تاكيد مي كنم كه نمي توانند بگويند كه حجاب اجباري است».
خبرنگار از وي مي‌پرسد:« ايراني‌هايي كه به قصد تفريح به تركيه مي‌آيند، يعني توريست‌هاي ايراني در تركيه مشروبات الكلي استفاده مي‌كنند و حجابي هم ندارند و خانم‌ها با مايو به آب مي‌روند، اين شما را ناراحت نمي‌كنند؟»
و بعد پاسخ مشاعي را به اين شرح مي نويسد:« جواب قاطع ايشان با خنده زياد «نه» بود و اينكه اين مسائل شخصي‌شان است و اگر دوست دارند مي‌توانند هم مشروبات الكلي استفاده كنند و هم بي‌حجاب باشند و هم با مايو بگردند!»
شايان ذكر است اين مصاحبه در دفتر اسفنديار رحيم مشاعي مشاور رئيس جمهور در تهران انجام شده است.

شعری از قیصر امین پور

دردواره ها
از قیصر امین پور

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

شعری از فروغ فرخزاد عرب

                              اشهد بنوارس الورق الابیض  

                                   غادة السمان

                                    

حینما استحضرک

و اکتب عنک

یتحول القلم فی یدی

الی وردة حمراء ....

 حینما اسطر اسمک

تفاجئنی اوراقی تحت یدی

و ماء البحر یسیل منها

والنوارس البیض تطیر فوقها

وحینما اکتب عنک

تشب النار فی ممحاتی

ویهطل المطر من طاولتی

وتنبت الازهار الربیعیة

علی قش سلة مهملاتی

و تطیر منها الفراشات الملونة و العصافیر

وحین امزق ما کتبت

تصیر بقایا اوراقی وفتا فتیها

کقمر وقع  وانکسر علی طاولتی

 

علمنی کیف اکتب عنک

او کیف انساک؟!

 

دیباچه ی خون (ه.ا.سایه)


نه هراسی نيست
من هزاران بار
تير باران شده‌ام.
و هزاران بار دل زيبای مرا از دار آويخته‌اند.

و هزاران بار
با شهيدان تمام تاريخ
خون جوشان مرا
به زمين ريخته‌اند.

سرگذشت دل من
زندگی نامه انسان است
كه لبش دوخته‌اند
زنده اش سوخته‌اند
و به دارش زده‌اند.

آه ای بابك خرم دين
تو لومومبا را مي‌ديدي
و لومومبا مي‌ديد
مرگ خونين مرا در بوليوی.
راز سرسبزی حلاج اين است:
ريشه در خون شستن
باز از خون رستن.

در ويتنام هزاران بار
زير تيغ جلاد
زخم برداشته‌ام.
وندر آن آتش و خون
باز چون پرچم فتح
قامت افراشته‌ام

ه ای آزادي
ديرگاهي‌ست كه از اندونزی تا شيلي
خاك اين دشت جگر سوخته با خون تو مي‌آميزد.
ديرگاهي‌ست كه از پيكر مجروح فلسطين شب و روز
خون فرو مي‌ريزد.
و هنوز از لبنان
دود بر مي‌خيزد

آسال‌ها پيش مرا با كيوان كشتند.
شاه هر روز مرا مي‌كشت.
و هنوز
دست شاهانه دراز است پی كشتن من
هم از آن دست پليد است كه در خوزستان
در هويزه، بستان، سوسنگرد
اين چنين در خون آغشته شدم.
وهمين امروز
با مسلمان جوانی كه خط پشت لبش
تازه سبزی مي‌زد كشته شدم.

نه هراسی نيست.
خون ما راه دراز بشريت را گلگون كرده‌ست.
دست تاريخ ظفرنامه انسان را
زيب ديباچه خون كرده‌ست.

آری از مرگ هراسی نيست.
مرگ در ميدان، اين آرزوی هر مرد است.
من دلم از دشمن كام شدن مي‌سوزد.
مرگ با دشنه دوست؟
دوستان! اين درد است.

نه هراسی نيست.
پيش ما ساده‌ترين مساله‌ای مرگ است.
مرگ ما سهل‌تر از كندن يك برگ است.
من به اين باغ مي‌انديشم.
كه يكی پشت درش با تبری تيز كمين كرده‌ست.

دوستان گوش كنيد.
مرگ من مرگ شماست.
مگذاريد شما را بكشند.
مگذاريد كه من بار دگر
در شما كشته شوم

گفته های تنهایی 3

                  بودیم و کسی قدر ندانست که بودیم

              باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

......................................................

               گریه هایم بی صداست       عشق  من       بی     انتهاست

              ردپای اشکهایم را بگیر      تا بدانی خانه عاشق کجاست

داستانی درباره سرود ملی!

                              داستاني که در زير نقل مي‌شود، مربوط به دانشجويان
                                      ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل
                                      به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند
                                        مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري»  نقل کرده است:


                           «ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد
                           شاه» تحصيل مي‌کرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام
                           نمود که همه دانشجويان خارجي بايد از مقابل
                           امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را
                           بخوانند. ما بهانه آوريم که عده‌مان کم است. گفت:
                           اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا
                          تحصيل مي‌کند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد
                          کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند.

                           چاره‌اي نداشتيم. همه ايراني‌ها دور هم جمع شديم و
                           گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما به‌ياد
                           نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از
                           پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را
                           چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي
                          نمي‌دانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و
                          بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که
                          سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند.

                         اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ مي‌دانستيم، با هم تبادل
                        کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نمي‌شد به‌صورت سرود
                         خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچه‌ها، عمو
                        سبزي‌فروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين
                       است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو
                       سبزي‌فروش که سرود نمي‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنيد! و
                      خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم: «عمو
                      سبزي‌فروش . . . بله. سبزي کم‌فروش . . . بله. سبزي خوب
                      داري؟ . . . بله.» فرياد شادي از بچه‌ها برخاست و شروع
                     به تمرين نموديم. بيشتر تکيه شعر روي کلمه
                     «بله» بود که همه با صداي بم و زير مي‌خوانديم.
                    همه شعر را نمي‌دانستيم. با توافق هم‌ديگر، «سرود
                    ملي» به اين‌صورت تدوين شد:

عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
سبزي کم‌فروش! . . . . بله.
سبزي خوب داري؟ . .  بله.
خيلي خوب داري؟ . . . بله.
عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
سيب کالک داري؟ . . . بله.
زال‌زالک داري؟ . . . . .  بله.
سبزيت باريکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاريکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزي‌فروش! . . . بله.

اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم
يک‌شکل و يک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو
سبزي‌فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان
ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند
و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوري که صداي «بله» در
استاديوم طنين‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد
فرمودند و داستان به‌خير گذشت.»

ملوک الکلام 3

 

آن نوع معرفت که جان دیگری را بخاطر عقیده ای که بدون بررسی و آزمایش پذیرفته شده یا آرمانی که ممکن است تخقق نیابد فدا کند امر بسیار وحشتناکی است.

                                                                                                                (کارل پوپر)

در روزگار جهل شعور خود جرم بزرگی است.                                             (دکتر شریعتی)

 

تنها مردم فریبان می توانند ادعای یقین بکنند.                                              ( ولتر)

 

کسی که میخواهد فیلسوف شود باید از وصول به نتایج غریب و باطل نهراسد.  

                                                                                                               (برتراند راسل)

 

من در عقلیات مذهب برهان دارم و در شرعیات مذهب قرآن.نه ابوحنیفه را بر حظی است و نه شافعی را بر من براتی.                  

                                                                                                           (امام محمد غزالی)

نگاه من به جام جهانی ایرانی(1)

این جمله ی معروف از مظفرالدین شاه نقل است که:( همه چیزمان به همه چیزمان می آید).

هنگام بحث درباره ی نتایج تیم ملی فوتبال ایران در جام جهانی باید به این نکته توجه داشت که این تیم دستپخت مدیریت تیپیک کاملا ایرانی است.مدیریتی ناتوان که هیچ فرصتی را برای فرصت سوزی از دست نمی دهد!

در این مجال اندک نمی توان به تمامی جنبه ها و علل و عوامل این ناتوانی پرداخت تازه گیرم که بتوان کو گوش شنوا اما برای اینکه دوستان جوانم تحت تاثیر جو سازیهای تکراری صدا و سیما و برخی رسانه های دیگر برای توجیه این شکستها و انداختن آن به گردن این و آن قرار نگیرند به چند نکته اشاره میکنم.

۱- با عنایت به جمیع عوامل تاریخی و غیر تاریخی توقع غلبه بر تیم هایی چون مکزیک و پرتغال واقع بینانه نبوده و نیست.

۲- کارنامه ی یک مربی فوتبال را نمی توان با سه بازی سنجید.بهترین معیار برای بررسی عملکرد برانکو مقایسه ی جایگاه ایران در رنکینگ فیفاست که از این نظر کارنامه ی درخشانی است.البته نباید فراموش کرد که مربی ای است درجه ۲ که بنابر قاعده معروف مظفرالدین شاه از سرمان هم زیادی است!

۳- فوتبال بازی ای است گروهی و مبتنی بر برنامه ریزی و سازماندهی دقیق تنها فرقش با عرصه های دیگر خرد و کلان اینست که در معرض دید مستقیم عامه است و اگر گلهایی که ما در عرصه ی اقتصاد و سیاست از خودی و حریفان هرروز خدا می خوریم همینقدر در معرض دید و قضاوت عامه قرار می گرفت آنوقت می فهمیدیم که فوتبالمان نتایج بدی نگرفته است.

 

درباره فوتبال

خيانت ما

سرمقاله ديروز شرق - امير عربى

ما خيانت كرده ايم. ما خيانت كرده ايم به همه آن بچه هايى كه فروردين ۸۴ به استاديوم آزادى رفته بودند و با آرزوى حضور ايران در جام جهانى تيم ملى را تا پاى جان تشويق كرده بودند و همان جا مرده بودند و آرزوهايشان را در راهروهاى ورزشگاه دفن كرده بودند و به خانه باز نگشته بودند تا ايران را در جام جهانى ببينند.
ما خيانت كرده ايم به آنها و البته همه ايرانيان. ما مى دانستيم در اين فوتبال چه خبر است و به بهانه حمايت از تيم ملى ننوشتيم. مى دانستيم از مربى اى كه در مقابل ضعيف ترين تيم هاى آسيا يك گل مى زند و چهل پنجاه دقيقه دفاع مى كند، چيزى در نمى آيد، اما ننوشتيم. نوشتيم اما كم نوشتيم. اين آخرى ها همه مان بى خيال شده بوديم و عقلمان را به احساسمان فروخته بوديم. راستش اعتقاداتمان را در روياهايمان غرق كرده بوديم. مى دانستيم كه فلان بازيكن در تمرينات به بهمان بازيكن پاس نمى دهد و مى دانستيم كه هر دوى اينها بايد در جام جهانى كنار هم بازى كنند و نمى پرسيديم آخر بين دو بازيكنى كه در تمرينات به هم پاس نمى دهند، چگونه هماهنگى به وجود مى آيد. ببخشيد. از همه شما عذر مى خواهيم. مى دانيم كه پس از شكست مرثيه سرايى كردن هنر نيست. به خدا مى دانيم كه وقتى درخت مى افتد، تبرزن هم زياد مى شود. حالا چه اشكالى دارد كه ما هم يكى از آن تبرزنان باشيم؟ آخر چرا نبايد از اين همه آدم كه عاشقانه زل زده بودند به صفحه تلويزيون و دل توى دلشان نبود، بپرسيم: با چه استدلالى منتظر پيروزى ايران بوديد؟ مى خواهيم از تو بپرسيم: مگر مربى تيمت را نمى شناختى عزيزم؟ مگر نمى دانستى كه با يك آدم ترسو طرفى كه حتى از سايه اش هم مى ترسد و نامش حتى از نام بازيكنان گمنام ايران هم كوچك تر است؟ مگر به اين نرسيده بودى كه او حتى در بازى با تيم هاى باشگاهى هم على دايى را نيمكت نشين نمى كند؟ مگر بازى هاى تيم ملى را نديده بودى و نفهميده بودى او طرفدار فوتبال چرك و كثيف است و فوتبال پرشور و اشتياق ايرانى را دوست ندارد؟ واقعاً چه انتظارى داشتى؟ قرار بود با اين مربى و با اين همه بازيكن كه غرور از سرتا پايشان مى بارد چه اتفاقى بيفتد؟ ما به تو هم خيانت كرده ايم برادر. چند روزى بود كه مى ديديم فلان ستاره كه زيادى احساس جادوگرى به او دست داده در تمرينات براى اين و آن شاخ و شانه مى كشد، سينه اش را مى دهد جلو و مى گويد: «من بازيكن فلان باشگاهم.» اما ببخشيد، نمى خواستيم جو اردوى تيم ملى را به هم بزنيم و ننوشتيم. ما به رسالت خودمان خوب عمل نكرديم. مى دانستيم كه بين رئيس سازمان ورزش و رئيس فدراسيون فوتبال چه مى گذرد، اما عكس اين دو را چاپ كرده بوديم كه همديگر را بغل كرده بودند و مى خنديدند. به ما مى خنديدند. اصلاً براى چه بايد مى برديم؟ براى اين كه اين دو نفر كه مديريت و تيم ملى و روياهاى ما را فداى جنگ هاى فاميلى خود شان كرده اند بيايند جلوى دوربين ها ژست بگيرند و موفقيت ها را به نام خودشان بزنند؟ شما بگوييد: براى چه بايد مى برديم؟ مربى مان از مربى حريف بزرگ تر بود؟ بازيكنانمان از بازيكنان حريف بزرگتر بودند؟ اساس و بنيان فوتبال مان درست تر از پرتغالى ها بود؟ ليگمان از ليگ آنها پوياتر بود؟ ستاره هاى مان منش ستاره هاى آنها را داشتند؟آخر دلمان را به چه چيزى خوش كرده بوديم؟
ياد حرف آرى هان افتاده ايم كه مى گفت ارنست هاپل به ما شخصيت مى داد و به ما ياد مى داد كه با مردم چگونه برخورد كنيم. كاش حالا كه برانكو به بازيكنان ما فوتبال بازى كردن ياد نداده، لااقل به آنها ياد مى داد كه چگونه بايد رفتار كنند. اينچنين شايد وقتى آن ستاره به دليل بازى ضعيفش از زمين بيرون كشيده مى شد لگد نمى زد به ساك كناردست سرمربى. كه اين لگدى بود به تمام آرزوهاى ما.
به خدا بايد خجالت بكشيم. كار آنگولا كه ما به آن مى خنديديم، به دور سوم كشيده شده و ما در همان دور دوم حذف شده ايم. حالا هم همه لابد منتظرند كه آنگولا را ببريم و دور افتخار بزنيم. راستش ما منتظر چنين بردى نيستيم. مى خواهيم آرزو كنيم كه آنگولا، ايران را ببرد. آنها زحمت كشيده اند و ما نكشيده ايم. لااقل بلدند كه بيايند و در زمين حريف حفظ توپ كنند. ما همين را هم ياد نگرفته ايم. فقط بلديم بزنيم زيرتوپ و آخرش بگوييم با اختلاف دو گل به پرتغال باخته ايم. اى كاش فوتبال بازى مى كرديم و مى باختيم. دوستان مى گويند خوب بازى كرديم. كثيف بازى كردن و زير توپ زدن و خطا كردن و وقت بازى را كشتن، خوب بازى كردن است؟ به آمار بازى نگاه كنيد، پرتغال ۱۰ موقعيت گل داشت و ما يك. چه بازى پاياپايى؟!
حالا كه داريم اينها را مى نويسيم، خيلى دير شده، اما ببخشيد، ما هم مثل شما فريب خورده بوديم. شايستگى ما همين بود: بايد در دور دوم حذف مى شديم كه شديم.
حالا هم با خيال راحت مى نشينيم و از جام جهانى لذت مى بريم و تيم هاى دوست داشتنى مان را تشويق مى كنيم. يكى از اين تيم هاى دوست داشتنى همين پرتغال است و اين خودش حقيقت تلخى است.