باید قدر اصغر فرهادی را دانست؛ نه بخاطر اینکه سینماگر خوبی است و خوب فیلمنامه می نویسد و کارگردانی می کند و از بازیگران متوسط، عالی بازی می گیرد؛ بلکه بخاطر این که در این قحط بازار ژرف اندیشی و رواج بازار سطحی نگری، تلاش می کند با زبان هنر عمیق ترین مفاهیم بشری را بیان کند و مخاطبان خود را به تفکر وادارد.
سال گذشته که به تماشای فیلم «درباره الی» او نشستم بارقه هایی از اندیشه اصیل در او دیدم و در همین جا درباره اش نوشتم اما چندان جدی نگرفتمش؛ اما اکنون با دیدن « جدایی نادر از سیمین» دیگر مطمئن شده ام که جای کیارستمی و مخملباف و مهرجویی و قبادی و پناهی، خالی نخواهد بود و زمین سینمای پیشرو ایران از «حجت»، خالی نخواهد ماند.
جدایی نادر از سیمین، نشان داد که ما با کارگردانی طرفیم که از این شاخه به آن شاخه نمی پرد و درگیر با مساله ای بغرنج و ریشه دار است و دائم با آن کلنجار می رود. این مساله از آن چنان اهمیتی برخوردار است که من به عنوان یک مخاطب آماتور هنر سینما از فرهادی می خواهم «ده گانه» ای درباره آن بسازد و بقیه عمرش را به تعطیلات برود و مطمئن باشد که رسالت فکری و هنری اش را به انجام رسانده است.
اگر فرهادی در فیلم درباره الی، به مرز پر ابهامِ بین حقیقت و مجاز و واقعیت و دروغ پرداخته بود، با جدایی نادر از سیمین آن پرسش بنیادین را دقیق تر و از زاویه ای دیگر، طرح کرده است: مرز بین حق و باطل، راست و دروغ، قانون و اخلاق و عدالت بی عدالتی و عدل و جور چیست؟ این فیلم گرچه ملودرامی است با قصه ای سر راست و ملموس و آشنا برای همه، اما مساله ای را با بیننده اش در میان می نهد که کمتر کسی از میان عامه مردم، به لحاظ نظری بدان می اندیشد هرچند همه روزه با آن روبرو باشد. مساله ای که قرنهاست ذهن فیلسوفان را به خود مشغول داشته است؛ فعل اخلاقی!
این فیلم بیاد ماندنی، شکاف عمیق بین قانون و اخلاق و در هم تنیدگی مرزهای درست و نادرست را به تصویر کشیده است. موضوع از این قرار است که آیا صواب و خطا تعریفی یکه، معین و دقیق دارد یا سیالیتی در تحدید و تشخیص آن باید قایل شد؟ آیا می توان محدوده اخلاق و بی اخلاقی را با خط کش مشخص نمود یا کار به این سادگی ها نیست؟ از همه مهم تر هم این که آیا قانون و دستگاه قضا می تواند عدالت نفس الامری را برقرار کند و حق را از باطل و ستم را از عدل جدا کرده و درنهایت حق را به حقدار برساند؟
تامل بر انگیز ترین صحنه های فیلم، سکانس های بازجویی و دادگاه است که این سوال را در ذهن مخاطب ایجاد می کند که چرا قاضی فقط به مُرّ قانون(به تعبیر فقها و حقوقدانان) می اندیشد و توجهی به احوال شاکی و متشاکی(هیچکدام) ندارد. این پرسش، بویژه در دوران جدید، صورتبندی فلسفی تری به خود گرفته واندیشه وران سترگی را به تامل واداشته است که چه نسبتی بین اخلاق و قراردادهای اجتماعی و مدنی وجود دارد. حتی در علوم و معارف دینی نیز این مساله به گونه ای مطرح است. برای نمونه، در میان دین شناسان و روشنفکران دینی مسلمان موضوع رابطه بین علم فقه و ملکات اخلاقی، به نحوی جدی، محل منازعات و بحث های اساسی است که البته این مقال، مجال تبیین تفصیلی آن نیست فقط به این مقدار بسنده می کنم که این پرسش در بین متکلمان مدرن مسلمان در جریان است که آیا عمل به احکام شرعی و فقهی تامین کننده وظایف اخلاقی نیز هست یا نه. به دیگر سخن انسان متعبد و متشرع آیا لزوما انسان اخلاقی نیز می باشد یا نه. این سوال بصورت وارونه نیز مطرح است که آیا بدون عمل به باید ها و نباید های دینی، می توان انسانی اخلاقی بود یا نه. در ژرف ساخت فیلم اصغر فرهادی نیز این دغدغه بظاهر پایان ناپذیر، خودنمایی می کند و همانگونه که گفتم جا دارد که چندین فیلم دیگر نیز از سوی ایشان ساخته شود تا به پخته شدن بحث کمک کند.
ادامه دارد