فضیلت در پراگ بودن! (قسمت سوم)
ین که چرا وچگونه در قرن بیستم نویسنده های بزرگی از سرزمین چک ها در عرصه ادبیات خودنمایی کرده اند، پرسشی است که شاید در آینده نزدیک پاسخ در خوری نیابد؛ ولی عجالتاً گشت و گذاری در این شهر زیبا می تواند خطوط اصلی این پاسخ را روشن نماید. در شهری که هرکس می تواند به چند زبان سخن گوید و همزبانِ خود را تا انتهای یک خیابان نرفته، بیابد و به تعبیر دیگر در شهری که می توانی به راحتی کسانی را بیابی که روسی و فرانسوی و انگلیسی و ترکی و آلمانی بلدند، قاعدتاً نباید احساس غربت کنی و به واسطه همین زبان ها که حاملان فرهنگ های غنی چهارگوشه جهان هستند، می توانی چکیده اندیشه انسان های مختلف را جذب و هضم نمایی.
شهری که رودخانه زیبایی آن را به دو نیم کرده است و پل های زیباترش جلوه خاصی بدان بخشیده، چرا نتواند الهام بخش کسانی باشد که سرسوزن ذوقی دارند و به زیبایی ها عشق می ورزند؟ شهری که در طول یکصد و اندی سال چند بار دست به دست شد و زمانی در قلمرو امپراطوری اتریش و پروس شرقی بوده، زمان دیگر جزو سرزمین های کمونیست و وسوسیالیست و هم پیمان سردمداران شوروی سابق، زمانی جنگ و بمباران و آتش سوزی را تجربه کرده و در برهه ای توتالیتاریسم را با گوشت و استخوانش تجربه کرده، باید هم روشنفکرانش به فکر فرو روند و برون شدی از وضعیت نه چندان مطلوب خود بیابند.
هنگام ترک پراگ وقتی از پنجره هواپیما آخرین نگاه ها را به این شهر سبز و نارنجی می دوزی، تازه می فهمی که از چه دل می کنی! شهری پرکرشمه، شهری روح نواز، شهری که چشم از دیدن مجسمه هایش سیر نمی شود، شهری که خود موزه بزرگی است و هر وجبش یادآور واقعه ای و اندیشه ای و خاطره ای. شهری که حتی چشم انداز مزارع اطرافش وسوسه شاعری را در تو می انگیزد. شهری که با تو سخن ها دارد، هم نهانی و هم آشکار. شهری که خستگی هایش را آب تیره ولتاوا می شوید و غبار از رخش می پراکند. شهری که غم هایش را به دست باد و باران می سپارد و غصه هایش را با نوای کنسرت های هرروزه اش فراموش می کند. شهری که شب هایش را می توان با نوای ویلون و آکاردیون نوازنده های زن و مرد دوره گرد به صبح رساند؛ نوازنده هایی که نه سرمای زمستان و نه باران بهار و پاییز جلودارشان نیست. شهری که در آن می توانی کباب ترکی را با پیتزای ایتالیایی گردهم آوری و ماساژ تایلندی را با اغذیه آفریقایی یک جا تجربه کنی. شهری که حتی اعصاب پرنده ها و کبوترها و مرغابی هایش هم آرام است و نه از انسان که از سگ و گربه ها هم بیم ندارند.
من دامن کشان از این شهر پرکرشمه که خوبان از شش جهت بر زیبایی اش افزوده اند، رخت بربستم که هرآغازی را پایانی است. به امید آن که اجل مهلتی دیگر دهد تا دیداری تازه کنم با شهر رویاهایم و در آرزوی آن که همه دوستداران شعر و ادب و هنر بخت و اقبال مرا داشته باشند و یک بار هم که شده از فراز پل چارلز ولتاوا را همچون کافکا و کوندرا تماشا کنند.