یاد ایام(1)

تابش شديد خورشيد چشمم را مي­ زد آنقدر كه نمي­ توانستم جنبنده­ اي را در آن دوردست­ها تشخيص دهم؛ با اين كه روي خاكريز ايستاده­ بودم يا بهتر بگويم در پشت بام سنگرم كه سوله­ اي بود که به اندازه يك آدم لاغر هم نمي­ شد و مجبوربودم موقع خواب پاهايم را جمع كنم. به هر حال از آنجا هيچ چيز معلوم نبود، گرچه دشت پيش رويم تقريباً هيچ پستي و بلندي نداشت. ولي مطمئن بودم آنجا چيزي تكان مي­ خورد. تخمين مسافت جزو درس­هاي مهم آموزش نظامي بود ولي هيچ­ وقت به دردم نخورد. حالا هم كه لازمش داشتم آنقدر مضطرب بودم كه نتوانستم جزئياتش را به ياد بياورم. راه افتادم؛ چه اهميتي داشت كه چقدر بايد راه بروم تا به آن سياهي متحرك برسم. گور پدر مين­ هاي عمل نكرده كه ممكن است يكراست مرا به دوستان شهيد يا جانبازم ملحق كند. اشكالي ندارد، «الحاق» هم جزو درس تاكتيك بود كه در پادگان ياد گرفته بودم! نفس نفس مي ­زدم. ماه فروردين بود ولي گرماي شلمچه، از گرماي تبريز هم بدتر بود، به همه اينها اضافه كنيد آفتاب تند ظهر و نگراني شديد من از گم شدن محمدرضا. امكان نداشت چند ساعت بگذرد و پيدايش نشود و خدا قوتي به من نگويد. فقط دو سال از من بزرگتر بود ولي انگار فكر مي­ كرد بايد به اين پسر شانزده ساله­ اش دائم سر بزند. درست 6 ساعت و 12 دقيقه بود كه نديده­ بودمش. حالا ديگر تقريباً مي­ دويدم چون باورم شده بودكه  چيزي آنجا تكان مي­ خورد. آدم بود. از نوع نيمه لخت آن! درس­هاي تخمين مسافت داشت كم­ كم يادم مي­آمد. اگر سياهي سر از تن جدا شده به نظر برسد بيشتر از هزار متر فاصله داري با دشمن و اگر سر به تن چسبيده باشد نزديكتري. حالا ديگر مي­ توانستم از پشت تشخيصش بدهم. انگار خودش بود. اما چرا پيراهنش را در آورده و هي تكان مي­ خورد؟ بر اساس درس تخمين مسافت، به پنجاه متري­ اش رسيده­ بودم كه شصتش خبردار ­شد و  سرش را برگرداند. اشتباه نكرده بودم، محمدرضا بود ولي هنوز نمي ­دانستم وسطِ این دشتِ پر از مين و مار و عقرب با تن لخت چه مي­ كند. با عجله داشت پيراهن نظامي­ اش را مي­ پوشيد ولي ديگر دير شده بود. مچش را گرفته­ بودم. حنا بسته. انگشتان دست و پا و سينه­ اش زردي خوشايند حنا را به نمايش گذاشته بود. روي سينه­ اش نقش «يا حسين» و «عليرضا» مرا به گريه ­انداخت. حسين، مولا و عليرضا دوست مشتركمان بود كه در بمباران پادگان شهيد باكري، هفت هشت ماه پيش شهيد شد. من تبريز بودم و محمدرضا رفته بود شهر، دزفول؛ در ده كيلومتري مشهد عليرضا. خيلي به هم علاقه داشتيم. مخصوصاً عليرضا و محمدرضا كه عاشق و معشوق بودند. چشممان به هم گره خورد. سياهي چشمان محمدرضا را اشك براق كرده بود. اين بار  برخلاف معمول اين من بودم كه بغلش كردم فقط آن موقع بود كه توانست در گوشم بگويد: «ديگر طاقتم طاق شده، خسته شده­ ام، ‌جدايي عليرضا امانم را بريده، كم آورده ­ام». من چيزي براي گفتن نداشتم، سعي كردم خودم را جمع و جور کنم و اوضاع را عادي جلوه بدهم. دستپاچه بودم.

باز هم از مرگ...

چندی پیش که استاد مسلم شعر و ادب پارسی، دکتر داریوش صبور، روی در نقاب خاک کشید و من با اندوهی فراوان شانه های خود را لااله الا الله گویان زیر تابوت او در بهشت زهرا(س) دیدم، و دیگران را در حال اشک و آه، با خود این جمله ها را زمزمه کردم که:

کاش آنگونه که پیامبران و فیلسوفان متاله معتقدند، روح را بقایی باشد؛ چرا که آدمی می تواند در تشییع جنازه خود شرکت کند. تنها وقت مردن است که دوستان و آشنایان بدی های آدم را فراموش می کنند و تنها به خوبی ها و نیکی هایش می اندیشند. آنگاه حتی برای لحظاتی هم که شده دیگران را خواهیم یافت که فقط ذکر خیر می کنند و بجای نفرت و کینه، مهرورزی می کنند و دستکم دل می سوزانند.

کاش روح را بقایی باشد!

کاش!