31 شهریور

 

               

سه سال از من بزرگتر بود و پسر يكي يدونه ي خانه. اما اين مانع از آن نبود كه دوستان خوبي باشيم. تابستونا انگار رفاقتمون ري استارت  مي شد. هر روز تو مغازه ي آبميوه فروشي باباش بود و گرماي تبريز رو براي مشترياش قابل تحمل مي كرد و منم تو آجيل فروشي بابام، كه چند متر با اونجا فاصله داشت و معمولا اونوقت سال سرش خلوت بود. خيلي وقتا آبميوه خورها اونقدر زياد مي شدند كه من از خدا خواسته ميرفتم كمك عليرضا و باباش. آخه پدرش عين پدرم بود و پدرم عين پدرش. نميدونم باباشو بيشتر دوست داشتم يا خودشو. مشكل اين بود كه محله شون خيلي دور از ما بود و مسجدشون جدا؛ پس، فقط روزا همديگرو مي ديديم. گاهي بچه هاي مسجدشون ميومدن بازار براي ديدن عليرضا. راستشو بخاين يه جورايي حسوديم مي شد چون اونوقت مي رفتم تو حاشيه.

ادامه نوشته

صدرا و حکمت متعالیه

«Magister Dixit» (= استاد چنين فرموده است)؛ اين، جمله ­اي است كه سرتاسر قرون وسطي از محافل فلسفي اسكولاستيك به گوش مي ­رسيد و همچون پتكي بر سر منتقدان ارسطو و پيروانش فرود مي ­آمد. مدلول آن نيز چنين بود كه فلسفه ارسطويي همه آنچه بايسته است گفته است و حق دانشِ اولين و آخرين را ادا كرده و ديگر جايي براي «اِن قُلت، قُلت» باقي نمانده. فقط بايد اين فلسفه را فهميد و چهان شناسي خود را بر پايه آن بنا نهاد. 

   دگرگوني هاي بنيادين و همه جانبه در اروپا مقارن بود با فروخفتن طنين اين جمله. به نعبير ديگر پيشرفت دنياي غرب مرهون گسستن بندهاي جزم انديشي و دگماتيزم بوده و است؛ جرأت نقد گذشتگان، حتي شخصيتهايي به بزرگي ارسطو! چنين شد كه ديگر هيچ انديشه وري از گزند نقد و طعن در امان نماند؛ هرچند همه آن انتقادها روشمند و علمي نبود. اما بسياري از بازانديشي ها در آراء پيشينيان، تاريخ اروپا و به تبع آن، سرنوشت بشريت را ديگرگون كرد. پيش از همه، اين طبيعيات (= فيزيك) ارسطو بود كه با جسارت كپرنيك، كپلر و گاليله و ديگران راهي موزه تاريخ انديشه ها شد و پس از آن منطق و متافيزيك ارسطويي با چالش هاي جدي مواجه گشت. اينها همه، مولودِ مشروع و بايسته فلسفه نقادي و نقادي فلسفه است.

ادامه نوشته

آموزه هایی از چاپلین

 

آموخته ام که ...
1.      با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد
2.      ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب
3.      خريد، ولي عشق را نه.
4.      آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
5.      آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
6.      آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
7.      آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
8.      آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي
9.      به دور از جدي بودن باشيم
10.  آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
11.  آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
12.  آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
13.  آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
14.  آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
15.  آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به
16.  دست بياورم
17.  آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
18.  آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
19.  آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
20.  آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
21.  آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
22.  آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
23.  آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
24.  آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
 
چارلی چاپلین

از خود تا خدا(5)

شنبه دوازده تیرماه 1389/ 20 رجب 1431/ سوم جولای 2010

   صبحانۀ مختصری در رستوران هتل خورده برای شرکت در جلسه مذهبی کاروان به پارکینگ هتل رفتم. مدت زیادی بود که در محضر یک روحانی به شنیدن وعظ ننشسته بودم. روحانی کاروان ما، مرد چهل و چند ساله ای به نظر می رسید و با پسر و تازه عروسش که روبنده می انداخت آمده بود. او دربارۀ آداب زیارت و مختصات جغرافیایی بقیع و حرم و مسجد نبوی سخن می گفت و اینکه باید مواظب رفتار و گفتار وحجابمان باشیم. چند متر آن طرف تر کاروان دیگری نیز به سخنرانی روحانی خودشان گوش می دادند. روحانیمان دائم از ما صلوات بلند می خواست و می گفت بگذارید صدای ما را بشنوند و بدانند اینجا زائرانی با انرژی حضور دارند! آنها هم در مقابل، چند صلوات می فرستادند که کم نیاورند! خلاصه، اوضاعی بود؛ من کمی از این حالت عصبانی بودم و عصبانیت من وقتی به اوج رسید که روحانیمان گفت اگر کسی در مدینه صلوات بر رسول خدا بفرستد مستقیما به محضرش می رسد اما اگر از بلاد دیگر صلوات بفرستد، یک فرشته موظف است آن را به ایشان ابلاغ نماید....خلاصه یک ساعتی سخنرانی طول کشید و دست آخر آقای ما، همه را موظف کردند که برویم اتاقشان و حمد وسوره مان را برایش بخوانیم و وضو بگیریم تا اصلاح کنند! اتفاقا تاکید هم کردند که حتی اگر دکتر ومهندس و استاد دانشگاه هم باشیم باید این کار را بکنیم چرا که ایشان باید اسامی تک تک ما را بنویسند و به بعثه گزارش کنند که چقدر حمد و سوره اصلاح کرده اند! فعلا من چنین تصمیمی ندارم مگر اینکه مجبور شوم. بعد از جلسه به همراه هم اتاقیم که همین دیشب با هم آشنا شدیم، از هتل بیرون زدیم و تفرجی، و به تعبیر او گلگشتی، در بازارهای اطراف حرم کرده و کمی خرید نمودیم. اکثر قریب به اتفاق فروشنده ها پاکستانی، بنگلادشی، افغان، تاجیک ویا سوری و... بودند. زنان دوره گرد نیز با چادر مشکی و نقاب، در آن گرمای طاقت فرسا دست فروشی می کردند. کمتر از اهالی خود عربستان می شد یافت که به این چنین اموری مشغول باشد. شأن ایشان البته اَجلّ از این حرفهاست! جنس ها هم همه چینی و به نحوی باورنکردنی، ارزان بود.نزدیک ظهر شرعی خریدها را در هتل گذاشتیم و تجدید وضو کرده راهی مسجدالنبی شدیم. همراهم اصرارعجیبی داشت که در صفوف اول نماز باشیم؛ به زحمت جایی پیدا کردیم. هنوز تا وقت نماز زمان داشتیم. من که نذر کرده بودم یک ختم قرآن در این سفر بکنم قرآنی برداشته و شروع به تلاوت کردم. قرآنِ مسجد بسیار نفیس و با خطی خوش و کاغذی اعلا بود که آدم از خواندنش لذت می برد. از نظر سنیان آنجا گذاشتن قرآن بر روی زمین بی احترامی به ساحت کلام خداوند به حساب می آید بنابراین یا روی رحل های چوبی می گذارند و یا در دست می گیرند. من هم قرآن را روی پاهایم گذاشتم و بیش از نیمی از سورۀ بقره را خوانده بودم که اذان گفته و با چند دقیقه فاصله صف های نماز بسته شد. عرب ها تاکید وسواس گونه ای بر روی تنظیم صف ها دارند. سنی و شیعه کنارهم تکبیره الاحرام گفتند. نماز ظهر را خواندیم چند دقیقه بعد برای دو جنازه ای که آورده بودند نماز میّت خواندیم. ظاهرا این سنت و روال است که متوفیان مدینه را به مسجد النبی آورده، بعد از هرنماز، تشریفات تدفین را بجا آورند و در قبرستان بقیع دفن می کنند. از سمجد که بیرون آمدیم دیدم مرده ها را به بقیع می برند و در قبرستان باز است. خوشحال شدم و به قصد زیارت قاچاقی، بر شمارۀ قدمهایم به طرف بقیع افزودم؛ صاحبان عزا را دیدم که از دروازۀ قبرستان گذشتند. من عقب مانده بودم؛ زیرآفتاب سوزان ظهر مدینه تقریبا می دویدم و عرق می ریختم و زیر لب این شعر اخوان ثالث را زمزمه می کردم که «لحظۀ دیدار نزدیک است». اولین روزی بود که دشداشه ای عربی پوشیده بودم و هنوز به آن عادت نداشتم و همین، مزید بر علت شده بود! به درِ بقیع رسیدم؛ دو «شُرطه» راه را بر من بستند و مانع ورودم شدند. خواستم از عربی دانیم سوء استفاده کنم  و کردم و گفتم که از مشایعت کنندگان میت هستم. مامور عرب، دست مرا خواند و شاید در دلش گفت که بله، از لهجۀ آب نکشیده ترکی، فارسی، عربیت پیداست که ایرانی هستی و قصد زرنگ بازی داری! به هرحال دیدم جر و بحث فایده ای ندارد. برگشتم به هتل. بوی زرشک پلو با مرغ از دم در قابل احساس بود.  

 

سفرنامه روح

حکیم «ملامحمد فضولی» (913-976 ق)، از برجستگان ادبیات در قرن دهم هجری به شمار می­­آید. گفتم ادبیات و هیچ قیدی بر آن نیفزودم؛ چراکه آن سخنور پرآوازه، دست کم در ادبیاتِ سه زبانِ ترکی، فارسی و عربی حضوری فعال داشت؛ در هرکدام از آن زبان ها نیز به یک میزان. او همانقدر مسلط به زبان عربی بود که به زبان ترکی و فارسی. شاهد این مدعا آن که مصنفات منثور و منظوم او به همان گستردگی که در بلاد عرب و ترک منتشر شده است در سرزمین­های فارسی زبان نشر یافته و به زبان های دیگر ترجمه شده است. خوشبختانه در دهه های اخیر توجه ویژه ای به این شاعر بزرگ شده است. چندسال پیش کنگرۀ بررسی افکار و آثار او برگزار و دیوان فارسی اش، هرچند با کاستی های فراوان، چاپ شد.

چند روز پیش نیز یکی از رساله های ارزشمند وی با عنوان«سفرنامۀ روح» یا «صحت و مرض» با مقدمه و تصحیح و تحشیۀ دکترحسین محمد زاده صدیق و خانم شایسته ابراهیمی، توسط انتشارات تکدرخت به زیور طبع آراسته شد. مصححان این اثر، مقدمه ای ممتع و مفید بر این رسالۀ نه چندان مفصل نوشته اند که شامل معرفی حکیم فضولی و آثارش و بحثی در باب نوع ادبی و ویژگی های سبکی این متن می باشد. در خاتمه نیز علاوه بر ذکر نسخه بدل ها، توضیحاتی برای برخی اصطلاحات دشوار متن، آورده شده است.

ادامه نوشته

از خود تا خدا(4)

جمعه یازده تیرماه 1389/ 19 رجب 1431/دوم جولای 2010(ادامه)

 

ساعت 2:10 به وقت محلی (3:40 به وقت تهران)وارد جده شدیم فرودگاه جده را بزرگتر و مدرن تر ازاین می پنداشتم ولی نبود. دریافتم که فقط پول مهم نیست؛ مدیریت و ذکاوت هم می خواهد. ترکیه ای ها با امکاناتی بسیار کمتر از عرب ها فرودگاهی مثل استانبول دارند که چندین برابر از فرودگاه جده آبادتر و بزرگتر است و هر بار که می روم تغییرات بیشتری در آن می بینم. نماز ظهروعصر را در نمازخانه فرودگاه خواندیم و من نمی دانم چرا «جلال» اینجا هم دست از سرم بر نمی دارد، چون بی اختیار یاد نماز خواندن او در فرودگاه افتادم که در سفرنامه حجش وصف کرده!

ادامه نوشته

موخره ای بر سفرنامه حج

   سفرنامه و خاطره نویسی از مهم ترین انواع ادبی به شمار می آید. برخی از بزرگترین آثار مکتوب بشر در این قالب است. سفرنامه مارکوپولو، ابن بطوطه و مانند اینها، از نمونه های مشهور و معروف این نوع می باشد. اهمیت این ژانر از جهات مختلفی قابل ملاحظه است. نخست این که، نمونه های عالی آن به دلیل ساختار روایی و داستان گونه اش معمولا جذابیت خاصی داشته، در نهایت، طیف وسیعی از مخاطبان را متوجه خود می کند. همین پر مخاطب بودن، به خودی خود ارزش و اعتباری ویژه به اثر می بخشد. اما فارغ از این امر، در ژانر سفرنامه و خاطره نویسی، بویژه اگر قدیمی و تاریخمند شده باشد، می توان نکات ارزشمندی یافت. این نکته ها اعم از اطلاعات تاریخی، جغرافیایی، مردم شناختی، دین شناختی و ... است  که در جای خود شایسته بررسی است. به یاد بیاوریم سفرنامه های قدیمی را که امروزه در برخی موارد تنها منبع تحقیق محسوب می شوند و خاطره نویسی هایی که بیشتر در عصر جدید باب شده و از بسیاری حقایق سیاسی، اجتماعی پرده بر می دارد.

   سخن من در این مقام، بیشتر ناظر به جنبه های فکری، فردی این نوع ادبی است با تاکید افزون تر بر سفرنامه نویسی و بویژه سفرنامه حج. کسانی که با متون نثر فارسی آشنا هستند، می دانند که سفرنامه حج از رایج ترین سفرنامه ها در زبان و ادب فارسی است. حتی در تدوین تاریخ جدید و قدیم مدینه منوره و مکه مکرمه مرجع مورخان بوده و است. مثلا مشاهداتی که ناصرخسرو و ابن بطوطه و... از متقدمین و فرهاد میرزا و شریعتی و آل احمد و یثربی و... از متاخرین از مشاهد متبرکه و اماکن مقدسه گزارش کرده اند بسیار ارزشمند و موثر بوده است. اما از همه مهم تر درک و تلقی خاص هریک از این نویسندگان است که می تواند حتی در تدوین تاریخ فکر دینی و معنوی موثر افتد و به کار آید. در این نوع نوشته ها معمولا نویسنده ها به شرح تجربیات درونی و معنوی خود می پردازند و نگاه خاص خود را به مقوله دین و قدسیت بی پرده تر بیان می کنند. مثلا ناصر خسرو با این که در فنون مختلف دینی و کلامی صاحب رای و تالیف بوده است در سفرنامه خویش آن ادبیات زمخت قیلسوفانه اش را نسبتا به کناری نهاده، شخصی تر به مساله نگریسته است؛ همین گونه است شریعتی و آل احمد. ویا مثلا فرهاد میرزا معتمد الدوله آنگاه که در سفرنامه اش از شفای درد مزمن پای خود در بقعه مبارکه حضرت امام حسن(ع) سخن می گوید، ضمن این که از نوعی تلقی خاص صمیمی از قدرت و علم و کرامت ائمه شیعه نمایندگی می کند، این اطلاع تاریخی، دینی را هم به ما می دهد که تا همین اواخر، امامان معصوم مدفون در بقیع، برخلاف امروز، قبه و ضریحی داشته اند.

   از این نکته ها بسیار می توان گفت که مبین اصناف دینداری در بین مومنان است. البته یادآوری این نکته خالی از لطف نیست که ما ایرانیان اگر هم بنا بر ملاحظاتی، نخواهیم از کیش و مذهب و احساس خود سخن گوئیم، حتی در خلوت خود نیز با خود، رو راست نیستیم؛ از این رو بزحمت می توانیم از خلال این نوع نوشته ها به ژرفای احساس و تجربه دینی همدیگر راه یابیم؛ اما همین اندازه نیز غنیمتی است و وجودش به از عدم!

   من در خلال مدت کوتاهی که به حج عمره مشرف شده بودم، یادداشت های فراوانی برداشتم تا لحظه لحظه این سفر ارزشمند را برای خود، ثبت و جاودانه کنم. مرور دوبارۀ آنها این وسوسه را در من ایجاد کرد که درک و احساس شخصی خود را به نحوی با دیگران به اشتراک بگذارم. برآن هستم که به شرط کفاف عمر و فرصت، گزارش خود را از آنچه در عربستان دیدم و تجربه کردم در قالب سفرنامه منتشر کنم. اما عجالتا خلاصه و چکیده ای از آن را در این فضای مجازی با دوستان محدودم در میان گذاشته ام. تنها مصلحت اندیشی و ملاحظه ای که در یادداشت های منتشر شده  در وبلاگ داشته ام، حفظ حرمت دیگران بوده است و بس. مثلا در بسیاری مواقع از رفتار و گفتار برخی زائران و مجاوران عصبانی شده، نقدی مفصل نوشته ام که احیانا کمی تند بوده است که در این نسخه آنها را حذف و بجایش نقطه چین گذاشته ام. بی شک اگر فضای فکری و فرهنگی ما، آن مایه تحمل و تساهل و تسامح را داشت که انتقاد را برتابد، دوست تر داشتم همانها نیز منتشر شود. دریغ و درد که چنین نبوده و نیست.  

درد دل با قرآن در بهار قرآن

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل كرده است .

 

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام . یكی ذوق میكند كه ترا بر روی برنج نوشته،‌یكی ذوق میكند كه ترا فرش كرده ،‌یكی ذوق میكند كه ترابا طلا نوشته ،‌یكی به خود میبالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم ؟

 

  قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان كه ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یك نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...

 

  قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،‌حفظ كنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند . خوشا به حال هر كسی كه دلش رحلی است برای تو . آنانكه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می كنند ،‌گویی كه قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن كرده ایم تنها بخشی از اسلام است كه به صلیب جهالت كشیدیم 

 

درباره مولود 15 رمضان

حسن بن علي بن ابيطالب، امام دوم شيعيان، پنجمين خليفه، از خلفاي راشدين، و نفر چهارم از چهارده معصوم(علیهم السلام). وي نخستين فرزندِ علي(ع) و فاطمه زهرا(س)، و نوۀ پيامبر اسلام، حضرت محمد(ص) مي باشد. امام حسن(ع) یکی از پنج تن آل عبا از اهل بیت رسول گرامی(ص) بود که آیه تطهیر: انَّما یریدالله عنکم الرّجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا(33، احزاب) در شأن ایشان نازل گردیده است(ابن عساکر، 13/203؛ ابن کثیر، 4/7/36). بيشتر مورخان تولد او را در پانزدهم رمضان سال سوم پس از هجرت دانسته اند(ابوالفرج، 49؛ مسعودي، 133؛ ابن حجر، 2/257؛ابن عساکر، 13/167؛ الاربلي، 2/140؛ ابن كثير4/7/35)   گرچه اقوال ديگري نيز در اين باره وجود دارد( نك: ابن حجر، همانجا؛ ابن الاثیر، اسدالغابه، 2/10؛ نیز: امين، 1/562)؛ اما در اين كه وي در مدينه به دنيا آمده است اختلافي نيست. نام «حسن» را که ظاهرا در میان اعراب، سابقه نداشته خودِ حضرت رسول(ص) تعیین فرموده، در گوش ایشان اذان گفته و برای ایشان عقیقه کرده است.

ادامه نوشته