نکاتی درباره انفعال ادبیات امروز ایران
در واکنش به مطلبی که چندی پیش دربارۀ انفعال ادبیات امروز ایران نوشته بودم، دوستی فاضل و علاقمند به ادبیات نکاتی چند را قلمی کرده برایم ارسال کردند که با سپاس از توجه ایشان و با حذف تعارفات معمول و اظهار لطفشان به این حقیر در همینجا نقل میکنم تا همگان از آن بهره ببریم:
«آیا ادبیات امروز ایران منفعل است؟» سلام استاد. دیروز که برای بار دوم این متن را میخواندم، نه به عنوان یک صاحب نظرکه صرفاً یک علاقمند،آنچه در ذهنم برجستگی یافت؛ عبارت «ادبیات امروزایران» بود و پرسشهایی از این قبیل: به طورکلی ادبیات در بطن خود چیست؟ چه کارکرد یا کارکردهایی در روزگار فعلی بر آن میتوان متصور شد؟ آیا میتوان تعبیری کلاسیک از ادبیات به دست داد و نقش و کارکردی امروزی از آن متوقع بود؟ یا در دنیای مترقی کنونی چه تعبیری میتوان ارائه داد که حداقل نسبتاً منطبق با واقعیت باشد؟ ادبیات پویا و رو به جلو و شاخصهای آن چیست؟! ادبیات خنثی و نشانههای آن...؟! به مقولهی تأثیر وتأثر در این چارچوب چگونه میتوان نگریست؟ و...
برآن نیستم که با موشکافی این پرسشها، به یکایک آنها پاسخ گویم. چراکه در این گذار، این آیتمها در کنار یکدیگر خود شاکله ی این بحث هستند. تنها در این ارتباط به چند نکته ی مختلف (که به این ذهن محدود رسید) اشاره میکنم: ابتدا این که شاید ادبیات در معنای گستردهی خود تلویحاً بیش از هر چیز از آبشخور «هنر» در مفهوم عام آن نشأت میگیرد. نوشتن، به مثابهی بینش و در نتیجه عملکردی هنرمندانه، ابعادی چند سویه دارد، به گونهای که نویسنده؛ حال چه در بعد ادبی، چه اجتماعی و سیاسی (که همه به نوعی مرتبط با انسان و امور انسانیاند) از سویی با قدرت آفرینندگی خود – بیآنکه مستقیم بکوشد- با شکلبخشی به افکار و تخیل این انسان، او را متمتع ساخته؛ به او ارزش بخشیده؛ زمینهی آزادی درون ذهن مخاطب هوشیار را فراهم مینماید و از سویی دیگر با همین فراخوان (تجسم حس اعتبار بشری) نفس به ظاهر منفعل او را مخاطب نموده؛ تأثر او را برانگیزد و با تلنگر به عواطف بشری (ترس، خشم، خواهش نفس، کمالجویی و...) او را از خمود به پویایی کشانده، زمینههای داد و ستد فکری را فراهم ساخته تا بتدریج بر روند جریانسازی اثر گذارد. ناگفته پیداست آن ادیب روشنفکری نقش مؤثر و محوری مییابد که دچار تناقض نشود، چراکه تناقض آنگاه رخ مینماید که آن جریان پویا و نوجو؛ آن ادیب منورالفکر – بیتوجه به هوش و شعور و آزادی انتزاعی مخاطب کنونیاش - به جای الزام خویش به ارائه پیشنهاد، بر این همت گمارد که مخاطب خود را منقلب و متلاطم نموده و عواطف را رهبری نماید و این همان نقطهی تلاقی هنر و ادبیات یا به تعبیری ادبیات به مثابه هنر است. در واقع این هنر (و نه وظیفهی) یک نویسنده، یا به تعبیری دیگر یک ادیب هنرمند است که به شکلی فراگیر ادبیات را چون روزنی نافذ به سوی گفتمان بشر با دنیای پیرامون خود سازد، هنری که به نظر میرسد امروزه و بویژه در این چند دههی اخیر، شاید نه به طورکلی خنثی گشته که بناگزیر تغییر جهت داده است!
یک توجیه نیز میتواند این باشد که «عمل نوشتن متضمن عمل خواندن است که همبسته دیالکتیکی آن است» (برای پرهیز از اطاله کلام به همین مقدار بسنده میگردد که این مسأله، خود فصل دیگری میگشاید!) نکته دیگر مرتبط با این بحث، برخوردها و واکنشهای ذوقی و سلیقهای با ادبیات در این چند دههی اخیر میتواند باشد که شاید به محدودتر شدن مناسبات ادیبان با خود (اکفا و اقران) و با عموم مخاطبان انجامیده و همین بسته بودن ارتباطات و نگرش تکبعدی، راه را برای ایجاد یک جریان خلاق و تأثیرگذار (در طی این سی و اندی سال) مسدود ساخته است. درحقیقت جریانات پراکنده و کوچک (عمدتاً با بنیانی شبه کاریزماتیک)، این حلقه رفاقتهای ادبیمابانهی مبتنی بر مرید و مرادیگری اغلب شامل محافل و دستهبندیهای مختص به خود و همانگونه که بیان شد، برخورد ذوقی با ادبیات که با گسترش رسانههای جمعی نوین در این سالیان اخیر بیش از پیش شاهد آنیم، نه تنها به ارتقاي ادبیات در روزگار کنونی یاری نرسانده بلکه خود مزید برعلت شده، به افتراق اهل ادب با اجتماع و سیاست (وتحولات ناشی از آن) بیش از پیش دامن زده و آن را به انفعال و انزوا کشانده است!
تجربه نشان داده است هرگونه مساعی در جهت تجزیه و تحلیل مسائل اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ایران در سه دههی اخیر، باوجود برپایی انجمنها، کانونها وگردهماییها و... دستاوردی پایدار و چشمگیر نداشته! شاید چون فاقد پشتوانهی تفکری مبرهن و منسجم بوده، زمینههای معتدل تبادل آرا و دادوستدهای فکری برابر؛ بدور از هرگونه محفلیگری ادبی را فراهم نساخته، بنابراین قدرت بسترسازی برای یک حرکت ادبی نوین را نداشته و به روشنگری در مقیاس وسیع آن نینجامیده است!
ادبیات امروزی (همانگونه که از نامش پیداست) بویژه با گسترش فناوریهای کنونی با بیانی تمثیلگونه به مثابه شمعی گشته مجلسی و تشریفاتی که عدهای همسو با هم و با بصیرتی به زعم خود روشنگرانه چون پروانه به گرد آن مجتمع شده و هر از گاه با برپایی انجمنهایی، با ستایش و تمجید از یکدیگر و نکوهش و سرزنش سایر محافل، خود را سینه سوختهی این طریق برمیشمرند! بنابراین این تلاشها نیز همواره دورانی کوتاه و پیامدهایی ناچیز داشته که هرگز جدی گرفته نشده است!
شاید یکی دیگر از دلایل این افول و انفعال این باشد که ادبیات امروز (مترقی) ما در این چند دههی اخیر چه در زمینهی نثر و چه نظم – در ارتباط با تحولات اجتماعی، سیاسی ناظر- بیش از آن که به پشتوانهی مقتدر ادب کلاسیک خود باور داشته و عمل نماید و به جای این که در این روند با دوراندیشی به مثابه بستری استراتژیک در پی یافتن ابزار و تمهیداتی برای از بین بردن یا کاستن هرچه بیشتر این تمایز بین سبک نوین با پشتوانهی غنی ادبی گذشته و ایجاد ارتباطی سازنده باشد، برآیتمهایی متمرکز میگردد که عمدتاً از نیاز حقیقی و یا سیر تحولات اجتماعی، تاریخی ایران برنخاسته بلکه در کل حالتی جز بیگانه و وارداتی بودن نمیتوان بر آن متصور بود که در تلقی نابرابر با اجتماع و سیاست، با پارادوکسهای خفیف و عظیم مواجهند که همواره نیز یا به ایجاد گسستها و چالشهای بزرگ انجامیده است یا در بهترین حالت به سوی انفعال پیش رفته است!