نکاتی درباره انفعال ادبیات امروز ایران

در واکنش به مطلبی که چندی پیش دربارۀ انفعال ادبیات امروز ایران نوشته بودم، دوستی فاضل و علاقمند به ادبیات نکاتی چند را قلمی کرده برایم ارسال کردند که با سپاس از توجه ایشان و با حذف تعارفات معمول و اظهار لطفشان به این حقیر در همینجا نقل می­­کنم تا همگان از آن بهره ببریم:

 

«آیا ادبیات امروز ایران منفعل است؟» سلام استاد. دیروز که برای بار دوم این متن را می­خواندم، نه به عنوان یک صاحب نظرکه صرفاً یک علاقمند،آنچه در ذهنم برجستگی یافت؛ عبارت «ادبیات امروزایران» بود و پرسش­هایی از این قبیل: به طورکلی ادبیات در بطن خود چیست؟ چه کارکرد یا کارکردهایی در روزگار فعلی بر آن می­توان متصور شد؟ آیا می­توان تعبیری کلاسیک از ادبیات به دست داد و نقش و کارکردی امروزی از آن متوقع بود؟ یا در دنیای مترقی کنونی چه تعبیری می­توان ارائه داد که حداقل نسبتاً منطبق با واقعیت باشد؟ ادبیات پویا و رو به جلو و شاخص­های آن چیست؟! ادبیات خنثی و نشانه­های آن...؟! به مقوله­ی تأثیر وتأثر در این چارچوب چگونه می­توان نگریست؟ و...

 

برآن نیستم که با موشکافی این پرسش­ها، به یکایک آنها پاسخ گویم. چراکه در این گذار، این آیتم­ها در کنار یکدیگر خود شاکله­ ی این بحث هستند. تنها در این ارتباط  به چند نکته­ ی مختلف (که به این ذهن محدود رسید) اشاره می­کنم: ابتدا این که شاید ادبیات در معنای گسترده­ی خود تلویحاً بیش از هر چیز از آبشخور «هنر» در مفهوم عام آن نشأت می­گیرد. نوشتن، به مثابه­ی بینش و در نتیجه عملکردی هنرمندانه، ابعادی چند سویه دارد، به گونه­ای که نویسنده؛ حال چه در بعد ادبی، چه اجتماعی و سیاسی (که همه به نوعی مرتبط با انسان و امور انسانی­اند) از سویی با قدرت آفرینندگی خود بی­آنکه مستقیم بکوشد- با شکل­بخشی به افکار و تخیل این انسان، او را متمتع ساخته؛ به او ارزش بخشیده؛ زمینه­ی آزادی درون ذهن مخاطب هوشیار را فراهم می­نماید و از سویی دیگر با همین فراخوان (تجسم حس اعتبار بشری) نفس به ظاهر منفعل او را مخاطب نموده؛ تأثر او را برانگیزد و با تلنگر به عواطف بشری (ترس، خشم، خواهش نفس، کمالجویی و...) او را از خمود به پویایی کشانده، زمینه­های داد و ستد فکری را فراهم ساخته تا بتدریج بر روند جریان­سازی اثر گذارد. ناگفته پیداست آن ادیب روشنفکری نقش مؤثر و محوری می­یابد که دچار تناقض نشود، چراکه تناقض آنگاه رخ می­نماید که آن جریان پویا و نوجو؛ آن ادیب منورالفکر بی­توجه به هوش و شعور و آزادی انتزاعی مخاطب کنونی­اش - به جای الزام خویش به ارائه پیشنهاد، بر این همت گمارد که مخاطب خود را منقلب و متلاطم نموده و عواطف را رهبری نماید و این همان نقطه­ی تلاقی هنر و ادبیات یا به تعبیری ادبیات به مثابه هنر است. در واقع این هنر (و نه وظیفه­ی) یک نویسنده، یا به تعبیری دیگر یک ادیب هنرمند است که به شکلی فراگیر ادبیات را چون روزنی نافذ به سوی گفتمان بشر با دنیای پیرامون خود سازد، هنری که به نظر می­رسد امروزه و بویژه در این چند دهه­ی اخیر، شاید نه به طورکلی خنثی گشته که بناگزیر تغییر جهت داده است!

یک توجیه نیز می­تواند این باشد که «عمل نوشتن متضمن عمل خواندن است که همبسته دیالکتیکی آن است» (برای پرهیز از اطاله کلام به همین مقدار بسنده می­گردد که این مسأله، خود فصل  دیگری می­گشاید!) نکته دیگر مرتبط با این بحث، برخوردها و واکنش­های ذوقی و سلیقه­ای با ادبیات در این چند دهه­ی اخیر می­تواند باشد که شاید به محدودتر شدن مناسبات ادیبان با خود (اکفا و اقران) و با عموم مخاطبان انجامیده و همین بسته بودن ارتباطات و نگرش تک­بعدی، راه را برای ایجاد یک جریان خلاق و تأثیرگذار (در طی این سی و اندی سال) مسدود ساخته است. درحقیقت جریانات پراکنده و کوچک (عمدتاً با بنیانی شبه کاریزماتیک)، این حلقه رفاقت­های ادبی­مابانه­ی مبتنی بر مرید و مرادی­گری اغلب شامل محافل و دسته­بندی­های مختص به خود و همان­گونه که بیان شد، برخورد ذوقی با ادبیات که با گسترش رسانه­های جمعی نوین در این سالیان اخیر بیش از پیش شاهد آنیم، نه تنها به ارتقاي ادبیات در روزگار کنونی یاری نرسانده بلکه خود مزید برعلت شده، به افتراق اهل ادب با اجتماع و سیاست (وتحولات ناشی از آن) بیش از پیش دامن زده و آن را به انفعال و انزوا کشانده است!

تجربه نشان داده است هرگونه مساعی در جهت تجزیه و تحلیل مسائل اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ایران در سه دهه­ی اخیر، باوجود برپایی انجمن­ها، کانون­ها وگردهمایی­ها و... دستاوردی پایدار و چشمگیر نداشته! شاید چون فاقد پشتوانه­ی تفکری مبرهن و منسجم بوده، زمینه­های معتدل تبادل آرا و دادوستدهای فکری برابر؛ بدور از هرگونه محفلی­گری ادبی را فراهم نساخته، بنابراین قدرت بسترسازی برای یک حرکت ادبی نوین را نداشته و به روشنگری در مقیاس وسیع آن نینجامیده است!

ادبیات امروزی (همان­گونه که از نامش پیداست) بویژه با گسترش فناوری­های کنونی با بیانی تمثیل­گونه به مثابه شمعی گشته مجلسی و تشریفاتی که عده­ای همسو با هم و با بصیرتی به زعم خود روشنگرانه چون پروانه به گرد آن مجتمع شده و هر از گاه با برپایی انجمن­هایی، با ستایش و تمجید از یکدیگر و نکوهش و سرزنش سایر محافل، خود را سینه سوخته­ی این طریق برمی­شمرند! بنابراین این تلاش­ها نیز همواره دورانی کوتاه و پیامدهایی ناچیز داشته که هرگز جدی گرفته نشده است!

شاید یکی دیگر از دلایل این افول و انفعال این باشد که ادبیات امروز (مترقی) ما در این چند دهه­ی اخیر چه در زمینه­ی نثر و چه نظم در ارتباط با تحولات اجتماعی، سیاسی ناظر- بیش از آن که به پشتوانه­ی مقتدر ادب کلاسیک خود باور داشته و عمل نماید و به جای این که در این روند با دوراندیشی به مثابه بستری استراتژیک در پی یافتن ابزار و تمهیداتی برای از بین بردن یا کاستن هرچه بیشتر این تمایز بین سبک نوین با پشتوانه­ی غنی ادبی گذشته و ایجاد ارتباطی سازنده باشد، برآیتم­هایی متمرکز می­گردد که عمدتاً از نیاز حقیقی و یا سیر تحولات اجتماعی، تاریخی ایران برنخاسته بلکه در کل حالتی جز بیگانه و وارداتی بودن نمی­توان بر آن متصور بود که در تلقی نابرابر با اجتماع و سیاست، با پارادوکس­های خفیف و عظیم مواجهند که همواره نیز یا به ایجاد گسست­ها و چالش­های بزرگ انجامیده است یا  در بهترین حالت به سوی انفعال پیش رفته است!

 

 

مرثیه ای برای قذافی(2)

آنها که گذشته را به یاد نمی آورند، محکوم به تکرار آنند. (سانتیانا)

در نوبت پیش گفتیم مردی که پس از 42 سال حکومت جبارانه بر لیبی، بین زادگاهش «سرت» و «مصراته»، به دست جوانان انقلابی تحقیر و کشته شد، روزی روزگاری، خود یکی از آنان بود و مردم دنیا به همان چشمی بدو می نگریستند که امروزه به قاتلان او می نگرند؛ به چشم یک منجی و آزادیبخش و پیام آور آزادی از دست حاکمان نالایق داخلی و قدرت های ستمگر خارجی. اما در این 42 سال براو چه گذشت که  رفته رفته آن افسرجوان انقلابی عدالتخواه و ضد استبداد، به یکی از مخوف ترین دیکتاتورهای نیم قرن اخیر بدل شد؟ آیا ژن استبداد و خودکامگی در خون او جاری بود و یا سلول های بنیادین خونخواری در مغز استخوانش جا خوش کرده بود؟ آیا او یک جانی مادرزاد بود و یا مجموعه ای از عوامل او را بدینجا کشانید؟ به باور من قذافی هرچه بود و هرچه شد، محصول توسعه نیافتگی دیرپا و تاریخی مردم آن سامان و این منطقه است که این خاورمیانه نام دارد و آن لیبی. می گویم توسعه نیافتگی چرا که در هیچیک از جوامع پیشرفته و ملل راقیه امکان ظهور و بروز چنین پدیده ای وجود نداشته و ندارد. فقط عقب ماندگی از قافله تمدن است که زمینه را برای بالش چنین شخصیت هایی فراهم می کند. برای تبیین این موضوع باید به چند عامل اصلی اشاره کنم:

1-      ویژگی جوامع توسعه نیافته این است که همواره برای حل معضلات و گرفتاری های خود، منتظر منجی و نجات بخشی هستند که بیاید و یک تنه تمام موانع را به کناری نهد و بر همه مشکلات فایق آید و سعادت و بهروزی را به ارمغان آورد. به دیگر سخن، قهرمان ها تعیین کننده ترین عنصر در تحولات اجتماعی این گونه جوامع هستند و افراد دیگر و از جمله مردم در حکم سیاهی لشکر ایشان. شگفت آن که در چنین سرزمین هایی نیز هر از چندگاهی چنین شخص و شخصیت هایی پیدا می شوند و علم مبارزه را برمی افرازند و عده ای را نیز دور خود و یا به دنبال خود جمع می کنند و به توفیقاتی نیز در برانداختن حکومتی و دولتی می رسند. اینگونه افراد همواره برای پیشبرد کار خود به حواریون و فدائیانی نیاز دارند و خوشبختانه و یا بدبختانه کم نیستند پیروان سینه چاک که هرکدام به قصدی و غرضی، پاک یا ناپاک، خود را به کانون قدرت کاریزماتیک این قهرمانان نزدیک می کنند. کمترین پیامد منفی این امر آن است که مریدان و طرفدارانی که یاد کردیم از شیوه تملق و چاپلوسی و ریا و تزویر برای نزدیکی هرچه بیشتر به مرکز قدرت استفاده کرده و در نهایت تصویری غیر واقعی از همه چیز در اختیار آن قهرمان می گذارند. بدین ترتیب که درباره میزان محبوبیت، مقبولیت و کارآمدی شخص قهرمان و سیستمی که خلق کرده غلو می کنند و کم کم در آن پهلوان پنبۀ بیچاره، این توهم ایجاد می شود که شهر در امن و امان است و همه چیز همانگونه است که باید باشد و مردم نیز عاشق دلباختۀ او هستند. در لیبی چنین بلایی بر سر سرهنگ قذافی آمد و در حقیقت همان بادمجان دور قاب چین ها که برای منافع شخصی خود تلاش می کردند چنان به به و چه چه نثار یک انسان دارای گوشت و پوست و استخوان کردند که رفته رفته همچون فرعون، امر بر او مشتبه شد که گویی خدایی است در کسوت آدمی. تملق و چرب زبانی و غلو، آن می کند با آدمی که با قذافی کرد. معمر، هرچه بود یک انسان بود و انسان شیقته تعریف و تمجید و زنده باد و پاینده باد. تنها اولیاء خداوند هستند که می توانند در برابر شیطان نفس و ابلیس حب ذات پایداری کنند و متوهم نشوند. بنابراین متهم ردیف اول در بلایی که بر سر قذافی و به تبع آن هزاران مقتول و مجروح دیگر آمد، مریدان و هواداران او هستند که چه بسا در روزهای آخر که سرهنگ هنوز در توهم محبوبیت بود، به صف مخالفان پیوستند و او را تنها گذاردند.

2-       مقصران دیگر این فاجعۀ تلخ  دولتمردان لیبیایی هستند که چهل و اندی سال را که می توانست صرف پرداختن به امور بنیادین در کشورشان شود، با شعارهای تو خالی و آرمانگرایانه به بطالت گذراندند. آنها که می بایست چشم و گوش سرهنگ انقلابی باشند با تحلیل های غلط و اخبار ندارست و مشورت های بی مبنا، کمک زیادی به فرورفتن دیکتاتور در باتلاق توهمات و تخیلات خود کردند. ممکن است بگویید، قذافی گوش شنوا نداشت و اگر آنان نیز چیزی می گفتند فایده ای نداشت. در پاسخ باید گفت؛ اولا همکاران قذافی در چهار دهۀ گذشته به دو گروه تقسیم می شوند؛ نخست آنان که خود نیز در سمت و سوی افکار موهوم او حرکت کرده و آتش بیار معرکه بودند که حسابشان جداست و با کرام الکاتبین است، و دوم آنها که از ژرفای انحراف و انحطاط آگاه بودند اما منافع شخصیشان اقتضا می کرد که دم بر نیاورند و این دو روز عمر را در کنار رهبر، به قدرت و ثروت مشغول باشند و سرگرم. روی سخن من بیشتر با آنان است. چه بسا اگر ایشان اندکی و فقط اندکی قوه عاقلۀ خود را که هر انسانی از آن بهرمند است به کار می انداختند و کمی هم به فکر مردم و مملکت خود می افتادند، می توانستند تا حدی اعمال و رفتار و گفتار سرهنگ را متعادل کرده، آب باریکه ای برای خردورزی و اصلاح امور باز کنند. ایشان انقلابی دیروز را بی مهار و لجام رها کردند تا به خونخوار امروز تبدیل شود. اگر در این راه حتی عده ای جان خود را از دست داده، سر خود را در مسیر اصلاح امور به باد می دادند شاید اکنون آمار کشته ها بدینسان هولناک و بالا نبود.

3-      قدرتهای بزرگ متهم دیگر این پرونده هستند. آنان چه آنگاه که سالها پیش ناوهای هواپیمابر خود را روانه سواحل لیبی کرده و کاخ سرهنگ را بمباران کردند؛ و چه زمانی که یک بیک در زیر سقف چادر قذافی با او دست دادند و عکس یادگاری گرفتند و از تیزی تحریم ها کم کردند، هم در حق او جفا ورزیدند و هم در حق جامعه جهانی. نمی توان منکر رفتار های بچگانه قذافی در  حمایت از ارتش آزادیبخش ایرلند و اقدامات تروریستی او در این باره شد. نمی توان زشتی و ناروایی انفجارهای لندن و هواپیمای پان امریکن را که بدستور او انجام گرفت فراموش کرد؛ اما باید رونالد ریگان را نیز از زیر خروارها خاک آرامگاهش بیرون کشید و در کنار تاچر نشاند و از هردوی آنها پرسید که آیا مهار قذافی راهی دیگر جز حمله هوایی به منزل مسکونیش نداشت؟ آیا پیش از هر اقدام انتقامجویانه ای سرهنگ انقلابی را روانشناسی کرده بوده و آماده پرداختن هزینه های رویاریی با شخصی که خودشان او را سگ هار می نامیدند شده بودند؟ آیا به این مساله اندیشیده بودند که زبان گفتگو با قذافی چیست و چگونه می توان با او تعامل داشت؟ من هرگز در مقام دفاع از جنایات سرهنگ نیستم که اصولا قابل دفاع نیست اما گمان می کنم لشکر کشی امریکا و انگلیس به مدیترانه نیز کمکی به حل مساله نکرد بلکه دیوانه ای را دیوانه تر کرد و بی مهار تر. باید توجه داشت که غرب در مواجهه با ملل ضعیف تر بویژه مسلمانان، اشتباهات وحشتنکی کرده است که هزینه اش را جهانیان پرداخته اند. وقتی یک دولتی را چنان در تنگنا قرار می دهند که راهی جز پنجه کشیدن بر چهره دوست و دشمن برایش نمی ماند باید انتظار هرواکنشی از او داشت. نمی خواهم مدعی شوم که اصلا مصالح دراز مدت و استراتژیک نظام سلطه، در وجود قذافی ها نهفته بوده است بلکه می خواهم بگویم قدرتهای بزرگ در پدیداری قذافی و ادامه حیات او خواه نا هواه نقش داشته اند. آنان در رفتارهای خود با دیکتاتورها نه آنگونه که می گویند، پاس حقوق بشر را داشته اند و نه درد و رنج شهروندان زیر سلطۀ مستبدان را پیش چشم آورده اند. آنان تنها و تنها به منافع خود و ملتشان اندیشیده اند. نتیجۀ اینگونه برخورد ها ظهور امثال قذافی و تقویت آنهاست تا آنگاه که مصالحشان ایجاب کند که از صحنۀ روزگار حذف شوند آنهم به بدترین شکل.

4-      متهم ردیف چهارم خود معمّر قذافی است که از تاریخ درس نگرفت و از آموزه های اخلاقی دینی که بدان باور داشت بهره نبرد. امروزه هر کس که سواد خواندن و نوشتن در هر کجای دنیا داشته باشد براختی می تواند سرنوشت جباران را بخواند و در آن تامل کند؛ ویا به دم دستی ترین کتاب روانشناسی مراجعه کند تا درونیات یک مستبد را دریابد و در معالجه خود بکوشد. قذافی مست قدرت بود و هیچکدام از این اصول را رعایت نکرد. نه تاریخ خواند و نه حتی از فرجام کار حاکمی که خود، کنارش زده بود عبرت گرفت. البته عوامل پیش گفته تاثیر زیادی داشتند در این تراژدی ولی به هر حال انسان موجودی است عاقل و از خرد خداداد باید استفاده کند دریغا که نه قذافی از این موهبت الهی بهره برد و نه اخلاف و اسلاف دیکتاتورش بهره برده و خواهند برد. کاش قذافی استثنای این قاعده بود و آن نیرو و انرژی انقلابیش را مصروف التیم آلام مردم کشورش می کرد و مملکت ثروتمندش را به دست خود می ساخت تا امروز لیبیایی ها با عده ای مجهول الهویه که معلوم نیست سودای چه در سر دارند مواجه نشده و یک تجربه تاریخی تلخ دیگر را بر تجربه های خود نمی افزودند. در سرانجام سخن، آن جملۀ حکیمانۀ ریمون آرون را در کتاب «افیون روشنفکران»، همچون بیدار باشی، فرایاد می آورم که: برقراری استبداد به اسم آزادی آنقدر مکرر رخ داده که تجربه باید به ما هشدار دهد احزاب را نه بر مبنای موعظه هایشان، که بر حسب اعمالشان مورد قضاوت قرار دهیم.

مرثیه ای برای قذافی(1)


پخش صحنه های کشته شدن معمّر قذافی به دست انقلابیون مسلح از شبکه های تلویزیونی مختلف در سراسر جهان، بغایت تکان دهنده و تامل برانگیز بود. بسیاری، آن لحظه ها را پایان دیکتاتور نام نهادند. هرچند اصولا، نباید از مرگ هیچ انسانی شادمان شد آن هم بدان طرز فجیع و دلخراش؛ اما مردم لیبی و چند کشور دیگر عربی نتوانستند شادی خود را از پایان تلخ مستبد، پنهان کنند. این شادی، بیشتر محصولِ نبودِ حافظه تاریخی در بین پیران و فقدان تاریخی نگری در میان جوانان و میانسالان  و عدم آینده نگری در بین هردو گروه است. گویی این جبر تاریخ است که گذشته ها فراموش و نادیده گرفته شود و در نتیجه در آینده نیز خطاهای گذشته تکرار گردد.

رهبر مستبدی که به موهن ترین شکل ممکن از حفره ای بیرون کشیده و بدست جوانی هیجده ساله کشته شد، هرگز از مادر، دیکتاتور زاده نشده بود؛ هرگز یک جانی بالفطره نبود و هیچگاه متعلق به قشر بورژوا و مرفه کشور خود نبود. پیران و سالخوردگان لیبیایی اگر مشاعر خود را از دست نداده و یا خود را به فراموشی نزده باشند، حتما در پستوهای ذهنشان افسر جوان لاغر اندامی را که بشدت شیفته جمال عبدالناصر بود بیاد می آورند که با کودتایی، آن هم بدون خونریزی، کشورش را از چنگ حاکمان بی کفایت رهانید و خود به اسطوره ای محبوب برای مردم سرزمینش تبدیل شد. اسطوره ای که منادی پان عربیسم بود و سیادت اعراب و ضدیت با اسرائیل؛ تا آنجا که خطبه عقد ازدواجش را هم عبدالناصر خواند!

وقتی با دقت به واکنش سران کشورهای مختلف، شخصیت ها و فعالان سیاسی، تحلیل های مفسران سیاسی و خبرگزاری ها و حتی اقوال چهره های دانشگاهی در حوزۀ علوم اجتماعی توجه می کنیم، در می بینیم که صدایی جز زشتی و نفرت از کلام آنان بگوش نمی رسد. گویی همگان، سرهنگِ مقتولِ بیچاره را همچون منبع شر مطلق در جهان، یافته اند و تا می توانند، لعن و نفرین نثار او می کنند. اویی که دیگر خاموش است و از سخنرانی های طولانی و ملال انگیزش خبری نیست. نه می تواند ناسزایی به پادشاه عربستان بگوید و نه توان آن را دارد که در مجمع عمومی سازمان ملل به ارکان نظام سلطه جهانی بتازد. اما همچنان که گفتم این شر، این اهریمن خونخوار، این انسان بیرحم، که به روی ملت خود آتش گشود، از آغاز اینگونه نبود.   

جوانترها کافیست تاریخ لیبی را، دستکم از 1969 به بعد، دنبال کنند و حرکات و سکنات و گفتار و رفتار شخصی را به مطالعه بنشینند که پیکر خون آلود و سوراخ سوراخش پنج روزدر سردخانه یک قصابی در شهر مصراته، سوژه عکاسی شده و در حال فساد و تعفن بود تا این که در جایی نا معلوم در صحاری لیبی دفن شد. این مطالعه، بسیار جذاب خواهد بود چرا که روند تدریجی تبدیل یک انقلابی آرمانگرا و عدالتخواه را به یک دیکتاتور خونخوار نشان خواهد داد. بهتر است در این مطالعۀ موردی، گوش ها و چشمانمان را به روی هرآنچه بنگاه های سخن پراکنی غرب و شرق می گویند ببندیم و فقط تاریخ را بی حب و بغض و بی جانبداری از کسی و چیزی بخوانیم و از تاریخ بیاموزیم و سهم هرکس را در پدید آمدن این واقعه، مشخص کنیم.

به گمان من سرهنگ معمر قذافی که با کودتایی بدون خونریزی در سال 1969 بر سر کار آمد، در پی تحقق آرمان هایی بود که اعراب و در راس آنها، جمال عبد الناصر، در سر می پروراندند؛ اما مرگ زود هنگام ناصر و پیش از آن شکست های پی در پی سیاسی و نظامی جهان عرب در برابر رژیم صهیونیستی این عقدۀ فروخفته در ضمیر او را پیچیده تر کرد و او برای رفع و حل آن دست به کارهایی زد که دیده ایم یا خوانده ایم. کارهایی که در فرهنگ سیاسی امروز، تروریسم دولتی نام گرفته است. محصول این نوع رفتار با جامعه جهانی انزوای سیاسی و تحریم های اقتصادی برای او و ملتش بود. ملتی که یکی از ثروتمند ترین ها در شمال آفریقا و خاور میانه بود با جمعیتی کم و منابعی فراوان. به دیگر سخن قذافی تنها بود و با مرگ ناصر تنها و تنها تر شد. تنهایی بد دردی است و آدمی را به کجا ها که نمی کشاند. انسان وقتی تنها شد فقط در سرزمین تخیلات و توهمات خویش قدم می نهد و چیزی خارج از این حیطه را بر نمی تابد و اصولا در نمی یابد.

قذافی از یک سو شاهد تحقیر اعراب در بازی های سیاسی منطقه ای بود و از سوی دیگر نظاره گر خط سازش و نرمش در بین بزرگان عرب. فارغ از اینکه کدام روش(روش انقلابی یا روش سازش و گفتگو) در رویارویی با مسایل منطقه، درست و عاقلانه و کار آمد بود و هست، باید توجه داشت عقده ها یکی پس از دیگری بر سینه پر شر و شور قذافی تلنبار می شد. اگر از مسایل پیچیده بین المللی بگذریم و نظری به امورداخلی لیبی در نسبتش با قذافی بیفکنیم می بینیم که رهبری کاریزماتیک و محبوب، روز بروز بر قدرتش در داخل افزوده می شود و اگر هم گاهی کسی سازی مخالف می زند، به بهانه منشور «سبز» که باصطلاح، میثاقی ملی و مانیفستی مقبول بود خود بخود محو و خفه می شد و یا دستگاههای امنیتی که مسوولیت حراست از آرمان های انقلابی رهبری و مردم را بر عهده داشتند ساکتش می کردند.

روزها یکی پس از دیگری می گذشت و رهبر، که دیگر دوران جوانی را پشت سر گذاشته و کار کشته تر شده بود بر قدرت و ثروتش می افزود؛ دو منبع شر و زشتی و پلشتی. حب جاه، خودشیفتگی، خود بزرگ بینی، دوستی مال دنیا و خود را حق مطلق دیدن و دیگران را باطل مطلق، نه یک شبه در جانی جای می گیرد و نه یک روزه از آن بدر می شود. مهلتی بایست تا این خون به شیر تبدیل شده، در ژرفای وجود آدمی جایگیر شود. آری زمان، گذشت زمان و جاری زمان، به تعبیری به نفع و به تعبیری دیگر به ضرر قذافی بود. 42 سال زمان کمی نیست برای آمیخته شدن خوی خودبرتر بینی با گوشت و استخوان آدمی.  این زمان را چه کسی و یا کسانی در اختیار قذافی نهادند؟ امروز باید گریبان همانها را گرفت.

ادامه دارد