اخیرا و پس از انتشار ترجمه کتاب «فلسفه، مقدمه ای بسیار کوتاه»، دوست جوانی که از سر لطف، آن را بدقت و البته منتقدانه خوانده بود، از من پرسید که فلسفه بالاخره به چه دردی می خورد و از این مساله گلایه کرد که خواندن این کتاب فلسفی هم گرهی از کار فروبستۀ او نگشوده و پاسخی به پرسش های بنیادین او نداده است.

آثار یاس در چهره اش هویدا بود و من در فکر این که چه بگویم که هم او را پسند افتد و هم خرد را؛ و هم فلسفه از نردبانی که خود ساخته است فرو نیفتد. بی گمان ارجاع دادن او به نخستین فصل همین کتاب بی فایده بود چرا که دیده بود و خوانده و قانع نشده. جوان تر از آن هم بود که با الفاظ پر طمطراق معرفت شناسان بتوان خرسند و راضی روانۀ خانه اش کرد و از دست او و این مشکل بزرگ خلاصی یافت. چراکه به باور من فلسفه خواندن از آن جنس لذت ها و فعالیت هایی است که «یُدرَکُ و لا یوصَف»؛ حلوای تن تنانیست که تا نخوری ندانی!

اندکی درنگ در جواب دادن به چنین سوال مردافکن به فریادم رسید! و چنین باب سخن را گشودم که اصولا آیا باید از فلسفه توقع داشت که به پرسش های هستی شناختی ما پاسخ قانع کننده ای بدهد؟ باید توجه داشت که فلسفه با پاسخ آغاز نشده است بلکه نقطۀ شروع آن، پرسش است و پایانی نیز برای آن متصور نیست به حکم آن که تا می آیی جوابی برای سوالت بیابی سوالهای بیشمار دیگری رخ می نماید«حفظت شیئا و غابت عنک اشیاء».

بنابر این باید سطح توقعمان را از فلسفه با واقعیات نزدیک کنیم. فلسفه به نظر من دستکم دو کارکرد اساسی دارد؛ نخست آن که به آدمی یاد می دهد که چگونه پرسش خود را بدرستی و روشنی طرح کند. به دیگر سخن فلسفه به ما می آموزد که چنان سوال کنیم که صورت مساله روشن، با معنا و قابل فهم باشد. دو دیگر آن که فلسفه به جای حل مساله، به منحل کردن آن می پردازد؛ بدین معنا که بسیاری از مسائل را که بظاهر، سوال به نظر می رسند رفع و رجوع می کند. یعنی نشان می دهد که این پرسش ها اصلا پرسش نیستند که بشود بدانها پاسخ داد. باید دانست که کثیری از مسائل بغرنجی که پیش روی ما قرار دارد اصولا مساله نیستند و فقط بخاطر نا آشنایی به روش طرح مساله و فرایند مساله یابی، مشکل و غامض می نمایند. فلسفه این فایده را حد اقل دارد که چشمانمان را باز کند تا فریب مساله نما ها را نخوریم و همه توش و توانمان را صرف باز کردن گره از انبانی تو خالی نکنیم. با فلسفه خوانی و فلسفه دانی دیگر هیاهویی برای هیچ نخواهیم داشت.

این بود پاسخ من به آن پرسش دیرین که فلسفه به چه دردی می خورد!