میان من و تو
حداکثر
اتوبان یک طرفه است
اگر علامت جاده مسدود است
در آن نباشد!
میان من و تو
حداکثر
اتوبان یک طرفه است
اگر علامت جاده مسدود است
در آن نباشد!
به دانشجوی های عزیز ادبیات فارسی توصیه می شود این نوشته را تا آخر بخوانند.
درباره ادبيات تطبيقي هنوز نمي توان تعريف جامع و دقيقي ارائه داد چرا که اين فن از قدمت چنداني برخوردار نيست و هنوز شكل منسجمي به خود نگرفته است.ادبيات تطبيقي مقوله اي پيچيده است و تنها همانندي هاي ظاهري بعضي از تفكرات را شامل نمي شود.
ادبیات تطبیقی به بررسی تلاقی ادبیات در زبانهای مختلف و روابط پیچیده آن در گذشته و حال و روابط تاریخی آن از حیث تأثیر در حوزههای هنر، مکاتب ادبی، جریانهای فکری و... میپردازد.
اين دست از مطالعات براي ريشه يابي جريان هاي فكري بشري انجام مي گيرد در واقع مي خواهد به اين نتيجه برسد كه بشر در طول تاريخ و در زمان هاي متفاوت به چيزهاي واحدي مي انديشد.
روزهای دوشنبه اسرارالتوحید می خوانیم و کیف می کنیم. امروز رسیده بودیم به این حکایت که شیخ در نشابور مجلس می گفت در ین میان ناگاه نعره مستان و های و هوی ایشان برآمد که شبانه به کار باطل مشغول بودند و بامداد شراب خورده بودند. صوفیان و مریدان شیخ برآشفتند و فریاد برآوردند که : برویم و سرای بر سر ایشان فرو کوبیم . شیخ در میان سخن بود گفت: " سبحان الله ایشان را باطل ایشان چنان مشغول کرده است که از حق شماشان یاد نمی آید شما حقی بدین روشنی می بینید و چنان مشغولتان نمی کند که از آن باطلتان یاد نیاید؟" فریاد خلق برآمد و بسیار بگریستند و بترک آن معروف گفتند.
دیدم ما چقدر مثل یاران بوسعید امروز به ترک معروف نیازمندیم.
در حکایتی دیگر خواندیم:
روزی شیخ بوسعید در نشابور باجمع یاران به جایی می رفت. به در کلیسایی رسیدند اتفاق را روز یکشنبه بود و ترسایان در کلیسا جمع بودند خبر به شیخ آوردند که ترسایان می خواهند ترا ببینند شیخ پای بگردانید و به درون کلیسا رفت. ترسایان فراوان شیخ را خدمت کردند و بسیار بگریستند و تضرع کردند و حالتها پیش آمد. مقریان همراه شیخ قرآن خواندند و آن جماعت ترسایان نعره ها زدند و زاری کردند و همه جمع را حالتها پدید آمد. چون به جای آمدند شیخ برخاست و بیرون آمد. یکی از مریدان گفت :"اگر شیخ اشارت می کرد همه زنارها باز می کردند [ و مسلمان می شدند] " : شیخ گفت: "ماشان ورنبسته بودیم تابازگشاییم".[ ما زنار آنها را نبسته بودیم تا ما بازکنیم]
دیدم ما درین روزگار چقدر به گشاده دلی هایی از این دست نیازمندیم. گفتم: کجایید دموکراسی ها و آزاد اندیشی ها و آزادی های دینی تا ببینید ما آن روز چه داشتیم. به امروزمان نگاه نکنید.
و گفتم: ای نشابوری ها کجایید تا ببینید در شهر شما چگونه ادیان و مذاهب در کنار هم بودند؟. به امروزتان کاری نداشته باشید.
هنوز خستگی جانفرسای«همایش بین المللی گویش های مناطق کویری» از تنم در نرفته بود که دیدم شماره ای عجیب و غریب و ناشناس بر صقحه تلفن همراهم، که بشدت از آن بیزارم، بارها و بارها نقش بسته است. در فرصتی مناسب صرفا برای رفع کنجکاویم جواب دادم و دیدم صدایی ناآشنا اما صمیمی متعلق به یک بانو، که بعدا معلوم شد از دوستان قدیمی بعیدالعهد است، از من می خواهد که در همایشی شرکت کنم. در دل گفتم: وای! بازهم همایش؛ اما وقتی توضیح داد که این گردهمایی با بقیه فرق دارد و یک روزه که نه، بلکه نیم روزه است و تخصصی است و « پژوهشکده فرهنگ اسلام و ایران» دانشگاه شهید باهنر کرمان برگزارش می کند، قدری آرام گرفتم. اما موضوعش چه بود؟ « نظریه پژوهی»! پشت تلفن با عجله گفتم که خیالی نیست و خواهم آمد ولی در این فرصتِ اندک بیست روزه و با یک سر و هزار سودا چه می شود کرد؟ همان صدای لهجه مند کرمانی، اطمینان داد که حتی دستنویس یک چکیده را هم عجالتا می پذیرد و همین طور هم شد و من سرپایی! چیزکی نوشتم با عنوان«فلسفه زیربنای نظریه ادبی» و فکس(یا به قول امروزی ها دورنگار) کردم و رفتم پی کارم که همان هزار سودا باشد.
از نیمه اول دهه شصث شمسی، آبان ماه هر سال دانشگاه تبریز شاهد برگزاری کنگره بزرگداشت علامه طباطبایی بود. من که دانش آموزی بیش نبودم بیشتر بخاطر ملاقات حضوری با فیلسوفان و متفکرانی که نام و آوازه شان به گوشم رسیده بود در این کنگره شرکت می کردم. یادش بخیر مرحوم آیت الله صائینی و دکتر دینانی و دکتر سروش و دکتر علوی مقدم و دیگر بزرگان را که بار اول در همان تالار وحدت دیدم و با افکارشان آشنا شدم. برگزار کننده این همایش گروه فلسفه دانشگاه تبریز بود و دبیر آن مرد میانسالی که عینک ته استکانی می زد و کاغذها را از فاصله یکی دو سانتیمتری می خواند و همین ویژگی اش نخستین بار توجه مرا جلب کرد و سخنرانی او با عنوان « زندان یقین » شیفته اش ساخت. او کسی نبود جز دکتر سید یحیی یثربی که چند سال بعد در سر کلاسش نشستم و مبانی عرفان و تصوف را با او خواندم و ره به خلوتش یافتم. یادم نمی رود که با اینکه دانشجویش بودم عصر ها فاصله دانشگاه تا خانه اش را قدم می زدیم. خانه ای که هرگز خالی از مهمان نبود؛ دانشجو، کاسب، روحانی، استاد دانشگاه و هم ولایتی ها و فامیلش. هر وقت پای در آن خانه می نهادی بالاخره یکی یا چندتا از این ها بود؛ دوران طلایی نگارش کتاب «آب طربناک» هرگز از خاطرم نمی رود؛ به استاد که چشمش دردناک بود و بیمار در یافتن و خواندن اشعار حافظ کمک می کردیم و غالبا شامی یا ناهاری با هم می خوردیم.
پذیرش ریاست دانشگاه کردستان از سوی استاد که تنها خبط زندگیش بود، و مهاجرت من به تهران گرچه دوران فراق بود اما دلهایمان را از هم دور نکرد و ملاقات ها گاه بیگاه در تبریز و تهران و سنندج شعله این محبت از جانب ایشان و ارادت از جانب من را روشن نگاه داشت. وقتی که استاد یثربی از کمند ریاست رها شد و به تهران آمد همه چیز دوباره آغاز شد و من این توفیق را داشتم که در کلبه فقیرانه ام پذیرایش باشم و چون کاتبی تقریرات ایشان را در نقد ملاصدرا بنویسم که شد کتاب «عیار نقد». پیش از آن کتاب هایی از او را چون «سیر تکاملی و اصول و مسایل عرفان و تصوف»، «فلسفه عرفان»، «پژوهشی در نسبت دین و عرفان» درس خوانده و درس داده بودم. «قلعه و قلندر» دکتریثربی علاقه و تبحر او را در حوزه ادبیات داستانی نشان داد کما این که شرح الهیات نجات و تاریخ تحلیلی فلسفه اسلامی و مقدمه ای بر فلسفه سیاسی اسلام و نقد غزالی و حکمت متعالیه و... تسلطش را بر فلسفه اسلامی بر آفتاب افکنده بود. «فلسفه چیست؟» او نیز توجهش را به مسایل کلی و عمومی فلسفه نمایان ساخت. کتاب جالب « ماجرای غم انگیز روشنفکری در ایران» از گرایش های وی در حوزه اجتماعیات و سیاست خبر می دهد.
استاد یثربی جزو نادر استادانی است که فقط فلسفه درس نمی دهد بلکه مساله هم طرح می کند و به اصطلاح مساله دار است و دردمند. صرف نظر ار این که مواضع او را در حوزه اندیشه ورزی بپذیریم یا نه باید این نکته را یادآور شویم که او می اندیشد پس وجودش در این دوره و زمانه قحط اندیشه مغتنم است.
دکتر یثربی اکنون در سالهای فرجامین دهه هفتم زندگیش گوشه عزلت اختیار کرده و به ترجمه و تفسیر قرآن کریم همت گماسته است که سه جلد آن منتشر شده. او در ادبیات فارسی همانقدر دست دارد که در عرفان اسلامی و کلام و فلسفه و در مجموع یادگاری است از بزرگان حوزه و دانشگاه و مهم تر از همه یک انسان دوست داشتنی. بسیار خوشحالم که دانشگاه علامه طباطبایی دوشنبه این هفته را به نکو داشت او اختصاص داده است. به نکو داشت کسی که همواره از همه می خواهد به جای تجلیل شخصیتش به تحلیل آثارش بپردازند. بسیار خوشحال ترم که من هم به عنوان شاگردی از شاگردانش در این مراسم حضور دارم و نقشی کوچک ان شاءالله.
اين هم چكامه اي كه به همين مناسبت تقديم استاد كردم: