حاشیه های یک سفر علمی

هنوز خستگی جانفرسای«همایش بین المللی گویش های مناطق کویری» از تنم در نرفته بود که دیدم شماره ای عجیب و غریب و ناشناس بر صقحه تلفن همراهم، که بشدت از آن بیزارم، بارها و بارها نقش بسته است. در فرصتی مناسب صرفا برای رفع کنجکاویم جواب دادم و دیدم صدایی ناآشنا اما صمیمی متعلق به یک بانو، که بعدا معلوم شد از دوستان قدیمی بعیدالعهد است، از من می خواهد که در همایشی شرکت کنم. در دل گفتم: وای! بازهم همایش؛ اما وقتی توضیح داد که این گردهمایی با بقیه فرق دارد و یک روزه که نه، بلکه نیم روزه است و تخصصی است و « پژوهشکده فرهنگ اسلام و ایران» دانشگاه شهید باهنر کرمان برگزارش می کند، قدری آرام گرفتم. اما موضوعش چه بود؟ « نظریه پژوهی»! پشت تلفن با عجله گفتم که خیالی نیست و خواهم آمد ولی در این فرصتِ اندک بیست روزه و با یک سر و هزار سودا چه می شود کرد؟ همان صدای لهجه مند کرمانی، اطمینان داد که حتی دستنویس یک چکیده را هم عجالتا می پذیرد و همین طور هم شد و من سرپایی! چیزکی نوشتم با عنوان«فلسفه زیربنای نظریه ادبی» و فکس(یا به قول امروزی ها دورنگار) کردم و رفتم پی کارم که همان هزار سودا باشد.

روزها به سرعت برق و باد گذشت و سه شنبه هفتم دیماه رسید و منِ خسته از ششم دیماه که نکوداشتِ استاد یثربی بود و ماهم درگیر. اما عزم جزم کردم که بنشینم و صبر پیش گیرم و بنویسم آنچه را که فردا خواهم گفت تا به خلف وعده متهم نشوم. حتی از مسیر خانه تا فرودگاه می خواندم و می اندیشیدم و می نوشتم. ترافیک همینش خوب است وبس. ایرباس های «ماهان» هم بقدری راحتند و مهماندارانش خوش برخورد که تمام مدت پرواز را به تکمیل مقاله گذراندم.

به مهمانسرای دانشگاه که رسیدم، دیگر وقت خواب بود بویژه که هنوز مهمانان دیگر نرسیده بودند و سر و صدایی نبود و جان می داد برای خفتن بدون قرص خواب! سر میز صبحانه با بانویی محجبه ونسبتا جوان  و یک روحانی نام آشنا و یک دانشجوی علوم سیاسی روبرو شدم که نیمه شب رسیده بودند و من ندیده بودمشان. در همان لحظات اول، آن خانم خوش صحبت، که بعدا معلومم شد استاد جامعه شناسی است، شروع به پرس و جو از ما درباره دانشگاه و تخصصمان و ... کرد و وقتی دید انگار فقط اوست که حرف می زند از سوالات مکرر خود عذرخواهی کرد و من هم بیدرنگ با تک مضرابی قیافه اش را درهم ریختم که:« اگر این سوال ها را نمی پرسیدید تعجب می کردیم!». آخر می دانید که نیش عقرب نه از ره کین است... اینگونه شد که خانم دکتر ت آخر همایش دور و بر ما نپلکید و اخمش باز نشد.

مینی بوسی مارا به دانشگاه شهید باهنر کرمان منتقل کرد؛ وارد ساختمانی شدیم که عنوان «پژوهشکده فرهنگ اسلام و ایران» بر سردر آن خودنمایی می کرد. دو پلاکارد مبنی بر خوش آمد گویی به استادان فرهیخته( که لابد ما بودیم) و معاون سیاسی، امنیتی استانداری کرمان( که لابد ما نبودیم و نخواهیم بود) به در و دیوار چسبانده بودند. وارد سالن همایش و مورد استقبال رئیس همایش که سیدی روحانی بود و دبیر علمی همایش که همان بانوی پشت تلفن بود، واقع شدیم.چندین استاد و دانشجوی دیگر هم بودند و همه چیز ساده و بی تکلف بود و مطلوب. سرودی و قرآنی و خوشامد گویی و تشریفات معمول افتتاحیه ها در ایران که نظیرش را فقط در سوریه دیده ام. نوبت به معاون استاندار رسید که مرد میانسالی بود با محاسنی سفید و شکمی برآمده و مثل دیپلمات ها کت و شلواری تیره رنگ با جلیقه که این آخری به تعبیر خیاطم، دیگر از مد افتاده است. حدود چهل دقیقه ارشادمان کرد و راهکار برای پژوهش نشانمان داد. معلوم بود سوادکی دارد و فضلی. تا اینجایش طبیعی بود و به عنوان یک روال همیشگی قابل تحمل. اما وفتی وارد مسائل تخصصی تر شد دیگر طاقتم طاق شد. ایشان فرمودند که یک سیزدهم محتوای قرآن را مسایل فقهی تشکیل می دهد و دوازده سیزدهمش را هم طبیعت شناسی و مسایل علمی(باور کنید عین فرمایششان است و بقول فروغ، کور شوم اگر دروغ بگویم). سپس افزودند که حوزویان با این یک سیزدهم، هیمنه ای برپا کرده اند ولی دانشگاهیان با این دوازده سیزدهم کاری نکرده اند. جالب آن که بلافاصله آماری از رشد چشمگیر تحقیقات و پیشرفت های علمی در زمینه های نانو فناوری و هسته ای و پزشکی و... خلاصه همۀ شاخه های علوم ارایه کردند که لابد آنها را ما دانشگاهیان انجام نداده ایم بلکه انسانهای فضایی با بشقاب پرنده از مریخ آمده اند  و یا اینکه اصلا ایشان با از ما بهتران و اجنه کار می کنند و...  جالب تر آن که همۀ این پیشرفت ها را مربوط به پنج سال گذشته دانستند و چنان آماری ارائه کردند که تقریبا حاکی از آن بود که  ترقیات ایران از سال84 به این سو برابر است با کل ترقیات این کشور از زمان هخامنشیان تا سال 84. طبق معمول هم پس از افاضه، از بانی جلسه خداحافظی کردند و رفتند که رفتند.

خوشبختانه یا بدبختانه اولین سخنران علمی هم من بودم؛ درست بعد از حضرت معاون. من هم نه گذاشتم و نه برداشتم و از هیات رئیسه خواستم چند دقیقه اول کلامم را به حساب حق بیست دقیقه ایم نگذارند تا حسابی از خجالت معاون محترم در بیایم. منتظر اجازه هیات رئیسه نماندم و گفتم که اولا کسیکه حرفی می زند باید بنشیند و جواب بشنود نه این که راهش را بکشد و برود. ثانیا حوزه های علمیه فقط و فقط به فقه نمی پردازند بلکه چند شاخه معرفت دینی دیگر از قرن ها پیش در دستور کارشان بوده و هست از جمله تفسیر و کلام و فلسفه و... ثالثا شما این آمار یک دوازدهم و سیزدهم را از طبله کدام عطار درآورده اید و رابعا پس این رشد علمی و بالا رفتن آمار مفالات دانشگاهی کارِ کیست؟ که مارا متهم به کم کاری می کنید.خامسا این همه رشد و ترقی همه جانبه در ظرف پنج سال اتفاق نمی افتد و لابد دهه ها زمینه چینی و تمهید مقدمه می خواهد.

بگذریم. پس از من چند تن از فضلای حوزوی و دانشگاهی به ترتیب در موضوعات زیر سخنرانی کردند:

حجه الاسلام والمسلمین سید حسین حسینی ( نظریه پردازی جمعی)

دکتر شهلا باقری ( مطالعات فرهنگی و تولید دانش نظری)

دکتر محمد ایرانمنش ( ملاحظات خاص نظریه پردازی در هنر)

دکتر احمد آکوچکیان ( منطق محتوای نظریه گذر تمدنی جهان معاصر ایران)

دکتر پوران علیپور ( تحلیل دیاگرام ساختاری نظریه)

دکتر عباس ایزدپناه ( همبستگی علوم و نظریه پردازی علمی)

دکتر محمد اکبری ( مبانی متاقیزیکی نظریات)

دکتر افسانه توحیدی ( نظریه پردازی در روانشناسی تربیتی)

دکتر علیرضا سمیعی اصفهانی ( نقش نظریه سازی در علوم انسانی)

بعد از ظهر همان روز به ابتکار دبیر علمی و رئیس همایش میزگردی با حضور اغلب سخنرانان صبح برگزار شد تا فرصتی باشد برای بحث های چالشی دقیق تر پیرامون نظریه پردازی و زمینه های آن. این جلسه با وجود اختلاف نظر های فراوان بسیار پر نشاط و با شور و حرارت بود و آموزنده که اگر حال و حوصله اش را داشتم گزارشی از آن هم خواهم داد.

پنجشنبه نیز روز خاطره انگیزی بود. به همت برگزار کنندگان همایش سفری به ماهان کردیم و من برای نخستین بار موفق شدم که مزار شاه نعمت الله ولی را زیارت کنم. باغ شاهزاده نیز از جمله جاهای با صفایی بود که به تفرج در آن پرداختیم.