شعری از افسون امینی
سردرگمم، رها شده در بهت و حیرانی این روزهای مبهم و ناچار و طولانی
همچون کلاف پر گرهام، کور و سرگردان پیچیدهام، شبیه مضامین خاقانی
در اضطراب لحظهی پایان خردادم در اضطراب حسرت شبهای بارانی
میترسم از دوباره و تکرار تقدیرم دلبستگی و باور و بعدش پشیمانی
میترسم این دو چکهی ایمان فروریزد میترسم از شکستن پیمان به آسانی
دلهایمان پرندهی بی بال پرواز است دلهایمان شکسته و زخمیاست، میدانی!
دلهایمان نفسنفسش شوق آزادی است دلدار دیگرست، نه عارف، نه روحانی
از اضطراب و یأس، تکیدهاست جانهامان از بار لحظههای پر از بیم و بحرانی
دیگر مباد وعدهی خوبان وفا نشود دیگر مباد سایهی حسرت به پیشانی
دیگر مباد خاطره باشد در این دیار پرواز پر شکوه عقابان زندانی
از قصهی مکرر این خاک بیزارم دیگر مباد نسل جوانان قربانی
تاریخ را به قرعهی نامت ورق زدهایم نامت مباد چون دگران روی ویرانی
نگذار آب در دل مردم تکان بخورد این کشتی شکستهی ما را که میرانی