سخت است...
بی تو بودن سخت است
حتی یک ساعت
یک روز
یکسال
ویک عمر
با تو بودن هم سخت است
حتی برای یک ثانیه
بی تو بودن سخت است
حتی یک ساعت
یک روز
یکسال
ویک عمر
با تو بودن هم سخت است
حتی برای یک ثانیه
این روزها از در و دیوار ایران بوی حسین(ع) می آید و همه جا شور حسینی برپاست. واقعة غمانگیز عاشورا و قیام و شهادت حضرت امام حسین (ع) و یاران باوفایش، صرف نظر از ابعاد دینی و ایدئولوژیک، کارکردهای دیگری نیز داشته است. یکی از آنها مسأله فرهنگسازی و رسوخ در زوایای مختلف زندگی مردم ایران است. ایرانیان اهل تشیع، به این واقعة جانگداز فقط به چشم یک حماسه یا تراژدی دینی نگاه نکردند بلکه آن را وارد متن زندگیشان نموده، از آن به عنوان عنصری فرهنگساز بهره بردند.
حتی با نگاهی اجمالی و نه لزوماً مستند و از نزدیک، میتوان در فرهنگ ایرانیان چنین مسألهای را دید و دریافت. حتی جهانگردان بیگانه با فرهنگ ایران زمین که در طی قرون و اعصار به این خطه سفر کردهاند در گزارشهای خود به این امر پرداخته و ائمه اطهار (ع) و بویژه امام حسین (ع) و محرم و عاشورا را در مرکز زندگی مردم ایران یافتهاند.
من هم به نوبه خود میکوشم از دیدی متفاوت تأثیر این حماسة عظیم بشری را در ذهن و زبان و شیوة حیات و فرهنگ و آداب و رسوم ایرانیان از دیرباز بررسی کنم و به نوعی حضور محرم و عاشورا را در زندگی روزمره و نه صرفاً دینیِ مسلمانان و حتی غیر مسلمانان ساکن ایران مورد مطالعه قرار دهم. این که چگونه امام حسین (ع) در عزا و عروسی، کسب و کار، آیینهای مذهبی و ملی و به طور کلی روش زیست اجتماعی و فردی ایرانیان مؤثر بوده و حضور داشته و دارد.
ایمان، از پیچیده ترین مسائلی است که تا بحال با آن روبرو بوده ام. اگر بگویم زندگی فکریم را می توان با فراز و نشیب نگاهم به ایمان می توان ترسیم کرد سخن به گزاف نگفته ام. براستی ایمان چیست؟
زمانی فکر می کردم که ایمان یعنی سر وقت نماز خواندن و به حرف پدر و مادر گوش کردن. بعدها فعالیت در انجمن اسلامی مدرسه و ارشاد همشاگردی هایم را ایمان می دانستم. زنانی را که حجاب کاملی داشتند مومنه می پنداشتم. بعدها جبهه رفتن و جنگیدن با عراقی ها را اوج ایمان و اعتقاد به شمار می آوردم. هیات رفتن و دعای کمیل و نماز جمعه و دعای ندبه و زیارت مشاهد متبرکه، همه و همه برایم جلوه های ایمان بود. برآنها بیفزائید عطر مشهدی زدن و پیراهن یقه آخوندی سفید پوشیدن و نعلین به پا کردن را!
اما امروز طور دیگر می اندیشم. به نظر من ایمان مثل عشق است و احتمالا خودِ آن؛ درست مثل عشق باید بیاید نه اینکه تو بروی سراغش. باید او گریبانت را بگیرد و ناخوانده از در که نه، از پنجره بیاید و دمار از روزگارت در بیاورد. باید گرفتارش شوی و گرفتارت کند. این همه هم به زور و ضرب و تکلف نمی شود. باید خودش بجوشد آن هم از درون نه از بیرون.
ایمان همچون عشق یک کشف است. یک لحظه ناگزیر است و یک تجربه؛ تجربه ای کاملا شخصی. همانگونه که تنها عاشق می شویم تنها نیز ایمان می آوریم. کسی نمی تواند در این تجربه با ما شریک شود. چون عشق و ایمان امری خصوصی است. از همین روست که عاشقان نباید انتظار عاشقی از بیخبران داشته باشند و بزور آنها را وادار به عاشقی کنند. ایمان آورندگان نیز نباید کاری به کار بی بهرگان از ایمان، داشته باشند. بگذارید شاهباز عشق و ایمان بر دوش هر که می خواهد فرود آید همین و بس!
آلبر کامو:
ای کسانی که ایمان آورده اید! کاری به
کار کسانی که ایمان نیاورده اند نداشته
باشید!
پیش از این درباره معرکه گیری های نوین در عرصه علم و فرهنگ و ادبیات سخن گفتیم، که خود، معرکه ای شد برای طرح آراء مخالف و موافق. این گفت و شنودها مرا بر آن داشت که تکمله ای بر آن موضوع مهم بیفزایم؛ و آن این که باید دید علل و عوامل ظهور و بروز این پدیده مخرب چیست. پیش از آن باید یکبار دیگر مساله را از زاویه ای دیگر و به زبان تمثیل طرح کنم. فرض کنیم اجناسی از کشور چین با بهایی اندک و کیفیتی پایین وارد کشور شود و مردم نیزبا اشتیاق تمام به استفاده از آن کالاها بپردازند و در بسیاری موارد ضررهای جبران ناپذیری نیز ببینند. این رفتار مصرف کننده ها چه توجیهی می تواند داشته باشد جز آسان پسندی؟ سخن بر سر این است که با وجود اجناس مشابهِ اصیل و با کیفیت و البته گران، چرا به صرف ارزان بودن، یک جماعتی به جنس چینی دل خوش می کنند؟ این طرز برخورد را باید ریشه یابی کرد. صورت پرسش چنین است:
چرا مردم حاضرند جنس ارزان و بی کیفیت را چندین بار در سال بخرند و به آخر سال هم نکشد اما حاضر نیستند یک بار جنس گران بخرند و چند سال استفاده کنند؟
عین همین اتفاق در عرصۀ دانش و فرهنگ نیز می افتد. البته سهم علوم انسانی نیز بیش از سایر شاخه های دانش است؛ چرا که در حوزه علوم دقیقه و فیزیک و شیمی کمتر می توان لاف گزاف زد و دیگران را فریب داد اما در زمینه هایی مثل شعر و ادب و فرهنگ، این امر آسان تر است. روزی نیست که در گوشه ای از شهر خبر از تشکیل کلاس های حافظ و مثنوی خوانی و عرفان و ذن و مدیتیشن و ... منتشر نشود. جماعتی عظیم نیز مشتری همین کالاهای فرهنگی هستند. کالاهایی که درست مثل اجناس چینی آسان یاب و شکیل می باشند.
گرمی بازار چنین تاجرانی زنگ خطری است جدی و از فرایندی غیر طبیعی حکایت می کند. به تعبیری دیگر اگر پیکره اجتماع را به بدن انسان تشبیه کنیم، این پدیده بسان نوعی بیماری می نماید که باید تشخیص داده و درمان شود.
به نحوی کلی می توان ادعا کرد که این نوع رفتارهای خارج از نُرم، مختص جوامعی است که در آن انسجام و همدلی جای خود را به گسستگی و تشویش داده است و نا امیدی به جای امید نشسته و سرخوردگی جایگزین تلاش شده است. انسانها خواسته های خود را از راه درست و طبیعی به دست نمی آورند و به راه های نه بهره متوسل می شو.ند. هم آنها که جنس تقلبی حافظ و مولانا و عرفان های گونه گون را به مردم از همه جا بیخبر می فروشند بیمارند و هم آنها که پای منبر و تریبون آنان می نشینند.
ادامه دارد