ایمان
ایمان، از پیچیده ترین مسائلی است که تا بحال با آن روبرو بوده ام. اگر بگویم زندگی فکریم را می توان با فراز و نشیب نگاهم به ایمان می توان ترسیم کرد سخن به گزاف نگفته ام. براستی ایمان چیست؟
زمانی فکر می کردم که ایمان یعنی سر وقت نماز خواندن و به حرف پدر و مادر گوش کردن. بعدها فعالیت در انجمن اسلامی مدرسه و ارشاد همشاگردی هایم را ایمان می دانستم. زنانی را که حجاب کاملی داشتند مومنه می پنداشتم. بعدها جبهه رفتن و جنگیدن با عراقی ها را اوج ایمان و اعتقاد به شمار می آوردم. هیات رفتن و دعای کمیل و نماز جمعه و دعای ندبه و زیارت مشاهد متبرکه، همه و همه برایم جلوه های ایمان بود. برآنها بیفزائید عطر مشهدی زدن و پیراهن یقه آخوندی سفید پوشیدن و نعلین به پا کردن را!
اما امروز طور دیگر می اندیشم. به نظر من ایمان مثل عشق است و احتمالا خودِ آن؛ درست مثل عشق باید بیاید نه اینکه تو بروی سراغش. باید او گریبانت را بگیرد و ناخوانده از در که نه، از پنجره بیاید و دمار از روزگارت در بیاورد. باید گرفتارش شوی و گرفتارت کند. این همه هم به زور و ضرب و تکلف نمی شود. باید خودش بجوشد آن هم از درون نه از بیرون.
ایمان همچون عشق یک کشف است. یک لحظه ناگزیر است و یک تجربه؛ تجربه ای کاملا شخصی. همانگونه که تنها عاشق می شویم تنها نیز ایمان می آوریم. کسی نمی تواند در این تجربه با ما شریک شود. چون عشق و ایمان امری خصوصی است. از همین روست که عاشقان نباید انتظار عاشقی از بیخبران داشته باشند و بزور آنها را وادار به عاشقی کنند. ایمان آورندگان نیز نباید کاری به کار بی بهرگان از ایمان، داشته باشند. بگذارید شاهباز عشق و ایمان بر دوش هر که می خواهد فرود آید همین و بس!