خود سانسوری
چند سال پیش برای شرکت در یک همایش با عنوان «نقش دولت در توسعه صنعت توریسم» به یکی از شهرهای توریستی ایران سفر کردم و در فرودگاه از سوی عده ای از فعالان حوزه توریسم مورد استقبال واقع شدیم. یکی از آنان نکته نغزی بمن گفت و آن این که ترابخدا به دولت بگویید هیچ کاری برای توسعه توریسم انجام ندهد؛ اگر دولت در این زمینه کاری نکند و در حقیقت مداخله ننماید گردشگری خود بخود توسعه پیدا می کند!
این واقعه را فراموش کرده بودم تا اینکه هفته پیش بیادم آمد و خاطره اش زنده شد. چرا؟ چگونه؟ بگذارید از اول تعریف کنم ماجرا را. چندیست که به همت چند نفر از همکاران جوانمان در دانشکده، سنت حسنه ای باب شده و هر دوهفته یک بار چند نفر دانشجو و استاد(از جمله خود من) دور هم جمع می شوند و یکی از استادان، کتابی معرفی کرده و درباره آن بحث و گفتگو می کند و کل جلسه هم کمتر از یک ساعت به طول انجامیده و با بلند شدن صدای اذان ظهر پایان می یابد. این جلسات که تا بحال سه یا چهاربار برگزار شده در این وانفسای کتاب و کتابخوانی و تبدیل شدن دانشجوها به جزوه خوان و استادان به معلم آموزشگاه کنکور، خود غنیمتی است و ارجمند. من هم مشتاقانه تابحال شرکت کرده ام و لذت برده چون نه امتیاز پژوهشی دارد و نه نمره ای و ....
یکی دو هفته پیش دیدم برای این جلسه اسمی هم گذاشتند و پوستری و عکس و تفصیلات و ایمیل و دنگ و فنگ. با خود گفتم بوی مرده می آید اما بلافاصله نهیبی هم بخودم زدم که مرد حسابی چه وقت می خواهی دست از این بدبینی های مفرطت برداری! تا اینکه همین سه شنبه گذشته از طریق همان ایمیل برای شرکت در جلسه ای در دفتر پژوهشی دانشکده فراخوانده شدم. کمی دیر رسیدم و دیدم دستور اول، طرح و تصویب شده است مبنی بر این که ازین پس این برنامه تحت نظر معاونت پژوهشی دانشکده انجام شده و کتابی که قرار است معرفی شود در شورای پژوهش مطرح و مصوب می شود و خلاصه هماهنگی هایی ازین دست. من در ذهن خودم داشتم بزحمت با این خفت و خواری و بروکراسی بی معنای اداری کنار می آمدم که نکته بعدی مطرح شد و ذلت به اوج رسید و آن این که باید مدیران گروه های آموزشی هم استاد مربوطه و کتاب مربوطه تر را بررسی و تایید کنند یا چیزی در این مایه ها. آقایی که شما باشید از سنگ صدا در آمد و از همکاران روشن اندیش و خوشفکر ما بانگی بر نخاست و دیدم دستی دستی دارند برنامه به این زیبایی را به مقتل که نه به مذبح می برند. چاره را در آن دیدم که تیغ شکایت از نیام جسارت برکشم و بر این خود سانسوری بی وجه و نا موجه بشورم. گویی همکاران منتظر من بودند تا همراهیم کنند شاید هم بیم از گزینش و حراست و ... مانعشان شده بود. خلاصه من به تبع همرزمان شهیدم بروی مین رفتم تا راه برای بعدی ها باز شود و این سرزمین سرسبز و حاصلخیز بدست اعدا نیفتد و برای یک بار هم شده دولت و دولتیان در کار ملت دخالت نکنند اما آنچه البته به جایی نرسید فریاد ما و دوستان بود و دیدم که هنوز نسیم دولت تدبیر و امید بر فضای دانشگاه ما نرسیده و رایحه خوش اعتدال و عقلانیت در دانشکده ما وزیدن نگرفته است.
در روزهایی که سخن از حذف ممیزی کتاب در وزارت ارشاد می رود، همکاران و مدیران فلسفه خوانده ما در دانشگاه، برای معرفی کتابهایی که از دم تیغ ممیزان نامتمیز ارشاد سابق(منظورم هشت سال سابق است) گدشته است دو فیلتر دیگر هم می گذارند. گویی اعضای شورای پژوهشی دانشکده و مدیران گروههای آموزشی نعوذ بالله علم تفصیلی به همه امور عالم و آدم دارند و می توانند در جمیع ابواب علوم نقلی و عقلی، اجتهاد کرده و نظر قاطع بدهند که کدام کتاب باید معرفی شود و کدام نه!
بگذریم، کاش همه استادان، دانشجویان و مدیران دانشگاه ها سخن زیبای رییس جمهور فرهنگ پرورمان را در آغاز سال تحصیلی به گوش جان می نیوشیدند که:
ما در دانشگاه، یک زبان بیشتر نداریم و آن زبان علم است و بس.