آنها که گذشته را به یاد نمی آورند، محکوم به تکرار آنند. (سانتیانا)

در نوبت پیش گفتیم مردی که پس از 42 سال حکومت جبارانه بر لیبی، بین زادگاهش «سرت» و «مصراته»، به دست جوانان انقلابی تحقیر و کشته شد، روزی روزگاری، خود یکی از آنان بود و مردم دنیا به همان چشمی بدو می نگریستند که امروزه به قاتلان او می نگرند؛ به چشم یک منجی و آزادیبخش و پیام آور آزادی از دست حاکمان نالایق داخلی و قدرت های ستمگر خارجی. اما در این 42 سال براو چه گذشت که  رفته رفته آن افسرجوان انقلابی عدالتخواه و ضد استبداد، به یکی از مخوف ترین دیکتاتورهای نیم قرن اخیر بدل شد؟ آیا ژن استبداد و خودکامگی در خون او جاری بود و یا سلول های بنیادین خونخواری در مغز استخوانش جا خوش کرده بود؟ آیا او یک جانی مادرزاد بود و یا مجموعه ای از عوامل او را بدینجا کشانید؟ به باور من قذافی هرچه بود و هرچه شد، محصول توسعه نیافتگی دیرپا و تاریخی مردم آن سامان و این منطقه است که این خاورمیانه نام دارد و آن لیبی. می گویم توسعه نیافتگی چرا که در هیچیک از جوامع پیشرفته و ملل راقیه امکان ظهور و بروز چنین پدیده ای وجود نداشته و ندارد. فقط عقب ماندگی از قافله تمدن است که زمینه را برای بالش چنین شخصیت هایی فراهم می کند. برای تبیین این موضوع باید به چند عامل اصلی اشاره کنم:

1-      ویژگی جوامع توسعه نیافته این است که همواره برای حل معضلات و گرفتاری های خود، منتظر منجی و نجات بخشی هستند که بیاید و یک تنه تمام موانع را به کناری نهد و بر همه مشکلات فایق آید و سعادت و بهروزی را به ارمغان آورد. به دیگر سخن، قهرمان ها تعیین کننده ترین عنصر در تحولات اجتماعی این گونه جوامع هستند و افراد دیگر و از جمله مردم در حکم سیاهی لشکر ایشان. شگفت آن که در چنین سرزمین هایی نیز هر از چندگاهی چنین شخص و شخصیت هایی پیدا می شوند و علم مبارزه را برمی افرازند و عده ای را نیز دور خود و یا به دنبال خود جمع می کنند و به توفیقاتی نیز در برانداختن حکومتی و دولتی می رسند. اینگونه افراد همواره برای پیشبرد کار خود به حواریون و فدائیانی نیاز دارند و خوشبختانه و یا بدبختانه کم نیستند پیروان سینه چاک که هرکدام به قصدی و غرضی، پاک یا ناپاک، خود را به کانون قدرت کاریزماتیک این قهرمانان نزدیک می کنند. کمترین پیامد منفی این امر آن است که مریدان و طرفدارانی که یاد کردیم از شیوه تملق و چاپلوسی و ریا و تزویر برای نزدیکی هرچه بیشتر به مرکز قدرت استفاده کرده و در نهایت تصویری غیر واقعی از همه چیز در اختیار آن قهرمان می گذارند. بدین ترتیب که درباره میزان محبوبیت، مقبولیت و کارآمدی شخص قهرمان و سیستمی که خلق کرده غلو می کنند و کم کم در آن پهلوان پنبۀ بیچاره، این توهم ایجاد می شود که شهر در امن و امان است و همه چیز همانگونه است که باید باشد و مردم نیز عاشق دلباختۀ او هستند. در لیبی چنین بلایی بر سر سرهنگ قذافی آمد و در حقیقت همان بادمجان دور قاب چین ها که برای منافع شخصی خود تلاش می کردند چنان به به و چه چه نثار یک انسان دارای گوشت و پوست و استخوان کردند که رفته رفته همچون فرعون، امر بر او مشتبه شد که گویی خدایی است در کسوت آدمی. تملق و چرب زبانی و غلو، آن می کند با آدمی که با قذافی کرد. معمر، هرچه بود یک انسان بود و انسان شیقته تعریف و تمجید و زنده باد و پاینده باد. تنها اولیاء خداوند هستند که می توانند در برابر شیطان نفس و ابلیس حب ذات پایداری کنند و متوهم نشوند. بنابراین متهم ردیف اول در بلایی که بر سر قذافی و به تبع آن هزاران مقتول و مجروح دیگر آمد، مریدان و هواداران او هستند که چه بسا در روزهای آخر که سرهنگ هنوز در توهم محبوبیت بود، به صف مخالفان پیوستند و او را تنها گذاردند.

2-       مقصران دیگر این فاجعۀ تلخ  دولتمردان لیبیایی هستند که چهل و اندی سال را که می توانست صرف پرداختن به امور بنیادین در کشورشان شود، با شعارهای تو خالی و آرمانگرایانه به بطالت گذراندند. آنها که می بایست چشم و گوش سرهنگ انقلابی باشند با تحلیل های غلط و اخبار ندارست و مشورت های بی مبنا، کمک زیادی به فرورفتن دیکتاتور در باتلاق توهمات و تخیلات خود کردند. ممکن است بگویید، قذافی گوش شنوا نداشت و اگر آنان نیز چیزی می گفتند فایده ای نداشت. در پاسخ باید گفت؛ اولا همکاران قذافی در چهار دهۀ گذشته به دو گروه تقسیم می شوند؛ نخست آنان که خود نیز در سمت و سوی افکار موهوم او حرکت کرده و آتش بیار معرکه بودند که حسابشان جداست و با کرام الکاتبین است، و دوم آنها که از ژرفای انحراف و انحطاط آگاه بودند اما منافع شخصیشان اقتضا می کرد که دم بر نیاورند و این دو روز عمر را در کنار رهبر، به قدرت و ثروت مشغول باشند و سرگرم. روی سخن من بیشتر با آنان است. چه بسا اگر ایشان اندکی و فقط اندکی قوه عاقلۀ خود را که هر انسانی از آن بهرمند است به کار می انداختند و کمی هم به فکر مردم و مملکت خود می افتادند، می توانستند تا حدی اعمال و رفتار و گفتار سرهنگ را متعادل کرده، آب باریکه ای برای خردورزی و اصلاح امور باز کنند. ایشان انقلابی دیروز را بی مهار و لجام رها کردند تا به خونخوار امروز تبدیل شود. اگر در این راه حتی عده ای جان خود را از دست داده، سر خود را در مسیر اصلاح امور به باد می دادند شاید اکنون آمار کشته ها بدینسان هولناک و بالا نبود.

3-      قدرتهای بزرگ متهم دیگر این پرونده هستند. آنان چه آنگاه که سالها پیش ناوهای هواپیمابر خود را روانه سواحل لیبی کرده و کاخ سرهنگ را بمباران کردند؛ و چه زمانی که یک بیک در زیر سقف چادر قذافی با او دست دادند و عکس یادگاری گرفتند و از تیزی تحریم ها کم کردند، هم در حق او جفا ورزیدند و هم در حق جامعه جهانی. نمی توان منکر رفتار های بچگانه قذافی در  حمایت از ارتش آزادیبخش ایرلند و اقدامات تروریستی او در این باره شد. نمی توان زشتی و ناروایی انفجارهای لندن و هواپیمای پان امریکن را که بدستور او انجام گرفت فراموش کرد؛ اما باید رونالد ریگان را نیز از زیر خروارها خاک آرامگاهش بیرون کشید و در کنار تاچر نشاند و از هردوی آنها پرسید که آیا مهار قذافی راهی دیگر جز حمله هوایی به منزل مسکونیش نداشت؟ آیا پیش از هر اقدام انتقامجویانه ای سرهنگ انقلابی را روانشناسی کرده بوده و آماده پرداختن هزینه های رویاریی با شخصی که خودشان او را سگ هار می نامیدند شده بودند؟ آیا به این مساله اندیشیده بودند که زبان گفتگو با قذافی چیست و چگونه می توان با او تعامل داشت؟ من هرگز در مقام دفاع از جنایات سرهنگ نیستم که اصولا قابل دفاع نیست اما گمان می کنم لشکر کشی امریکا و انگلیس به مدیترانه نیز کمکی به حل مساله نکرد بلکه دیوانه ای را دیوانه تر کرد و بی مهار تر. باید توجه داشت که غرب در مواجهه با ملل ضعیف تر بویژه مسلمانان، اشتباهات وحشتنکی کرده است که هزینه اش را جهانیان پرداخته اند. وقتی یک دولتی را چنان در تنگنا قرار می دهند که راهی جز پنجه کشیدن بر چهره دوست و دشمن برایش نمی ماند باید انتظار هرواکنشی از او داشت. نمی خواهم مدعی شوم که اصلا مصالح دراز مدت و استراتژیک نظام سلطه، در وجود قذافی ها نهفته بوده است بلکه می خواهم بگویم قدرتهای بزرگ در پدیداری قذافی و ادامه حیات او خواه نا هواه نقش داشته اند. آنان در رفتارهای خود با دیکتاتورها نه آنگونه که می گویند، پاس حقوق بشر را داشته اند و نه درد و رنج شهروندان زیر سلطۀ مستبدان را پیش چشم آورده اند. آنان تنها و تنها به منافع خود و ملتشان اندیشیده اند. نتیجۀ اینگونه برخورد ها ظهور امثال قذافی و تقویت آنهاست تا آنگاه که مصالحشان ایجاب کند که از صحنۀ روزگار حذف شوند آنهم به بدترین شکل.

4-      متهم ردیف چهارم خود معمّر قذافی است که از تاریخ درس نگرفت و از آموزه های اخلاقی دینی که بدان باور داشت بهره نبرد. امروزه هر کس که سواد خواندن و نوشتن در هر کجای دنیا داشته باشد براختی می تواند سرنوشت جباران را بخواند و در آن تامل کند؛ ویا به دم دستی ترین کتاب روانشناسی مراجعه کند تا درونیات یک مستبد را دریابد و در معالجه خود بکوشد. قذافی مست قدرت بود و هیچکدام از این اصول را رعایت نکرد. نه تاریخ خواند و نه حتی از فرجام کار حاکمی که خود، کنارش زده بود عبرت گرفت. البته عوامل پیش گفته تاثیر زیادی داشتند در این تراژدی ولی به هر حال انسان موجودی است عاقل و از خرد خداداد باید استفاده کند دریغا که نه قذافی از این موهبت الهی بهره برد و نه اخلاف و اسلاف دیکتاتورش بهره برده و خواهند برد. کاش قذافی استثنای این قاعده بود و آن نیرو و انرژی انقلابیش را مصروف التیم آلام مردم کشورش می کرد و مملکت ثروتمندش را به دست خود می ساخت تا امروز لیبیایی ها با عده ای مجهول الهویه که معلوم نیست سودای چه در سر دارند مواجه نشده و یک تجربه تاریخی تلخ دیگر را بر تجربه های خود نمی افزودند. در سرانجام سخن، آن جملۀ حکیمانۀ ریمون آرون را در کتاب «افیون روشنفکران»، همچون بیدار باشی، فرایاد می آورم که: برقراری استبداد به اسم آزادی آنقدر مکرر رخ داده که تجربه باید به ما هشدار دهد احزاب را نه بر مبنای موعظه هایشان، که بر حسب اعمالشان مورد قضاوت قرار دهیم.