ساعت 2:10 به وقت محلی (3:40 به وقت تهران)وارد جده شدیم فرودگاه جده را بزرگتر و مدرن تر ازاین می پنداشتم ولی نبود. دریافتم که فقط پول مهم نیست؛ مدیریت و ذکاوت هم می خواهد. ترکیه ای ها با امکاناتی بسیار کمتر از عرب ها فرودگاهی مثل استانبول دارند که چندین برابر از فرودگاه جده آبادتر و بزرگتر است و هر بار که می روم تغییرات بیشتری در آن می بینم. نماز ظهروعصر را در نمازخانه فرودگاه خواندیم و من نمی دانم چرا «جلال» اینجا هم دست از سرم بر نمی دارد، چون بی اختیار یاد نماز خواندن او در فرودگاه افتادم که در سفرنامه حجش وصف کرده!

   پس ازطی تشریفاتِ ورود، سوار اتوبوس ها شدیم و در دل دشت های تفتیده عربستان براه افتادیم. در مسیر، کمی ادعیه مأثوره و آداب زیارت خواندم و کمی هم خوابیدم. نزدیکی های غروب در رستورانی بین راهی توقف کردیم. رستورانی زنجیره ای به نام «ساسکو» که ظاهرا شعب های آن در همه جاده های عریستان پراکنده اند و  این یکی را ایرانی ها اداره می کتتد و مخصوص اتوبوس های ایرانی مسیر جده، مدینه است. مرغ سوخاری، اولین غذایی بود که در سرزمین وحی خوردم. چون گرسنه بودم چسبید وگرنه با K F C های امریکایی فاصله ها داشت. دم درِ رستوران، یک پزشک با تمام لوازم پزشکی نشسته بود و من چون دیدم کفن مفت است خواستم بمیرم! وسوسه شدم که بروم و فشار خونم را بگیرم اما از خیرش گذشتم. صدای اذان بلند شد. سنی ها  مطابق سنت پیامبر(ص) نماز را در پنج وقت می خوانند و این اذان نماز عصر بود. رفتم سری به مسجد بزنم که دیدم چند نفر از همسفرهای ما هم آمادۀ نماز و وارد مسجد شدند. عربها در امر نماز خیلی جدی هستند. صف های جماعت بسته و تکبیره الاحرام گفته شد و من با کمال ناباوری دیدم آن چند نفر هم کاروانی ما صف جداگانه ای بستند و یکیشان امام جماعت شد و بقیه ماجرا. قطعا اگر در حال احرام بودم حاضر می شدم یک شتر کفاره بدهم و با آن ها به مجادله بپردازم که از محرماتِ احرام است. نمی دانید چه منظرۀ زشتی شده بود و آن عرب ها چقدر نجابت به خرج دادند که معترض نشدند.در حالی که در فقه شیعه هم این عمل ناشایست خوانده شده و از پینه های پیشانی آن چند نفر هم معلوم بود که نباید با این احکام بیگانه بوده باشند. بعد از نماز دوباره سوار شدیم و راه افتادیم. دیگر غروب شده بود و سیاهی دلچسبی بر مسیر حاکم بود. در صندلی اول اتوبوس نشسته بودم و این شانس را داشتم که زل بزنم به جاده. داشتم با خودم فکر می کردم پیغمبر(ص) و ابوبکر چطور در شب های هجرت از این دشت عبور کرده اند و... غرق در این چیزها شدم. از آنجا که من کلا آدم بدشانسی هستم در دل آن صحرای لم یزرع ماشینمان خراب شد. و من با خودم گفتم تازه اول بدبختی است و چند تا بد و بیراه به خودم گفتم و این بیت را در دل خواندم که: به آب زمزم و کوثر،سفید نتوان کرد/ گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه. همه پیاده شدیم. کسی نمی دانست چرا توقف کرده ایم. راننده هندی بود و فارسی و عربی نمی دانست. از لابلای حرف هایی که پشت تلفن زد فهمیدم که موتور اتوبوس روغن کم کرده و ادامه مسیر خطرناک است. این پیام را به مدیر کاروان منتقل کردم. باز هم نزدیک راننده شدم که همچنان داشت با تلفن حرف می زد؛ با لهجۀ وحشتناک انگلیسی. فکر می کنم هندی ها با ضایع کردن زبان انگلیسی انتقام تاریخی خود را از بریتانیای کبیر گرفته اند و چیزی هم  بدهکارند! از او پرسیدم که تکلیف چیست. چیزی که می شنیدم باورکردنی نبود! گفت تا پنج دقیقه دیگر اتوبوس رزرو از راه می رسد. جدیش نگرفتم ولی به پنج دقیقه هم نکشید. هنوز هم نمی دانم که در دل آن برهوت این اتوبوس از کجا پیدایش شد. فکر می کنم به جای ما ایرانی ها، مدیریت جهان را باید به اینها بدهند و حتی اگر بشود مدیریت کهکشان های دیگر را. اتوبوس یدک در آن صحرا آدم را فقط یاد علاء الدین و چراغ جادو می اندازد! این بار صندلی جلو را مدیر کاروان و همسر تازه عروسش گرفته بودند و من مجبور شدم بروم در دل خانواده هایی که بچه های کوچکشان را هم با خودشان کشانده بودند تا عربستان و من چقدر عصبانی بودم  از دستشان که هم خودشان را آزار می دادند و هم دیگران و ازهمه مهم تر من را که از نق زدن ها و سروصدای بچه ها بیزارم. هر طوری بود کمی چرت زدم و درست در لحظه مناسب بیدار شدم: به مدینه رسیدیم ساعت 10 شب؛ از دور که مناره های مسجدالنبی را دیدم حالت عجیبی پیدا کردم که واژه ای برای وصفش نمی یابم. بارها در تلویزیون این صحنه را دیده و آرزو کرده بودم که از نزدیک توفیق زیارت دست دهد که بحمدالله، داد.

   پس از طی چند خیابان به محل اقامتمان که هتلی 12 طبقه بود رسیدیم. مدیریت هتل با ایرانی ها بود و تنها کارگرهای دون پایه اش سیاهپوست و عموما افریقایی و یا بنگلادشی بودند و البته همگی مسلمان. مدیر هتل که مردی میانسال و بسیار نورانی بود همه را در لابی جمع کرد و تذکرات لازم را داد. چیزی که هرجا می روم با من است و دست از سرم بر نمی دارد.تدکرات، قوانین ، قواعد.... نمی دانم چه وقت و چه روز به سیم آخر زده و پا روی این قواعد خواهم گذاشت. فقط آن قسمتش برایم مفید بود که به اوقات شرعی و زمان های زیارت و این چیزها بر می گشت.

در هتل شام که خوردیم، به اتاقم رفته و با هم اتاقیم آشنا شدم. اولین کسی بود غیر از مدیر کاروان که با او حرف زدم آن هم در حد چند کلمه. او که یک نظامی تازه بازنشسته بود خیلی زود رفت بیرون که گشتی بزند. من هم بی توجه به برنامه های احتمالی کاروان عازم مسجدالنبی شدم. از هتل تا روضه نبوی 10 دقیقه راه پیاده بود که از اولین پلیس پرسیدم و  نشانم داد. درهای محوطه باز بود اما درهای مسجد بسته . طوافی دورتا دور مسجد کردم و نمازی خوانده، عزم بازگشت نمودم که با روحانی و حدود سی نفر از کاروانیان خودمان مواجه شدم. همراه ایشان برگشتم و کنار درهای بسته  بقیع که تقریبا روبروی روضه نبوی است وفاصله ای با آن ندارد، توسلی کردیم اما نه با صدای بلند چرا که در آن صورت شرطه ها متفرقمان می کردند. هنگام توسل، زیر چشمی نگاهی به قسمت اصلی حرم کردم این بار دیدم که در حرم نبوی باز است. از همراهان جدا شدم و زیارتی به جا آوردم. قبه سبز حرم اشک مرا درآورد. دور تا دور ضریح مبارک سرباز بود و به اصطلاح خودشان مرشد و به اصطلاح ما آخوند که با بداخلاقی و تندی اجازۀ استلام ضریح را نمی دادند. چند نفر هم از به اصطلاح همان روحانیانشان دم دربودند که به مسایل مذهبی زائران جواب دهند. جالب است که بیرون روضه تلفن هایی تعبیه شده بود که پاسخگوی سوالات شرعی بود. امکان زیارتنامه خواندن نبود و اصلا اجازه توقف، جلو ضریح را نمی دادند. با زبان سادۀ خودم سلامی کردم و برگشتم. حتی ازدحام جمعیت نگذاشت در بالای سر نماز بخوانم، آن را موکول به فردا کردم و برگشتم به هتل. خستگی، خیلی زود مرا به عالم خواب منتقل کرد.