فاصله ترمینال تا هتل را که در تاکسی بودم، چشمانم نیمه باز بود؛ نمی خواستم سرسری و از روی اجبارِ طی طریق، خیابان های پراگ را دید بزنم. می خواستم سر فرصت و با برنامه، وجب به وجب این خاک شریف و زرخیز را معاینه کنم.

باروبندیل را در هتل گذاشته و نگذاشته، بی آن که گرد راه از تن بتکانم، چونان عاشقی که به وصل معشوق نزدیک است، ثانیه ای هدر نداده و بی هدف به کوچه و خیابان زدم. نفس هایم عمیق بود و ضربان قلبم بیش از حد، با هرکس سلام و علیکی کردم، سراغ کلیما را که می دانم در پراگ زندگی می کند، گرفتم. برخی او و کوندرا را خوب می شناختند و برخی نیز مطلقاً شناختی نداشتند. با غرور بسیار، اطلاعات خود را درباره هاول و دیگر نویسندگان چک با شهروندان پراگ در میان گذاشتم و از گریه ام در مراسم تشییع جنازه واتسلاو بزرگ که از تلویزیون به تماشایش نشسته بودم، سخن گفتم. 

خلاصه کلام آن که بجز امکنه توریستی که هرگردشگری معمولاً به دنبال آن است، هرجا را که بوی فرهنگ و ادبیات و فلسفه می داد، زیرپا نهادم. خانه کافکاو قهوه خانه ای که پاتوق وی بوده، مزار کافکا در قبرستان یهودیان، رودخانه ولتاوا، چارلز بریج، کتابخانه ملی و ...

از روزی که به طور جدی رو به مطالعه آوردم، چند سوال ذهن مرا مشغول به خود کرده است؛ چه می شود که در یک مقطع زمانی خاص سه غول فلسفی جهان ( سقراط، افلاطون و ارسطو) از یک منطقه جغرافیایی کوچک ظهور می کنند؛ چرا در سرزمین سفله پروری چون ایران امروز، یک زن ( فروغ) پرچمدار مدرنیته ادبی می شود، چرا ادبیات آمریکای جنوبی آنقدر قوی است و نهایتاً چرا در اروپای بدین بزرگی و ثروتمندی، جمهوری چک می تواند چنان شخصیت های برجسته ای را تقدیم سپهر ادبیات داستانی بکند؟ پاسخ آن پرسش ها را هنوز نیافته ام، اما کافی است در پراگ قدمی بزنید تا استعداد شاعری و نویسندگی تان شکوفا شود.