جرّ جرّار کلام در تحلیل فیلم اصغر فرهادی و تصادف آن با سالروز درگذشت صادق هدایت و نظرات مختلف دوستان در این باره، صاحب این قلم را به جایی کشاند که از توضیحی درباره یک رفتار قشر اِلیت و نخبه کشورمان در نخستین روزهای سال جدید(1390) ناگزیر شود.

در اکران نوروزی سینماهای ایران، دو فیلم «جدایی نادر از سیمین» و «اخراجی ها3» گنجانده شده بود. این همزمانی به اضافه ماهیت و هویت دو فیلم، یک بار دیگر باعث رویارویی دو جریان در فضای فرهنگی کشورمان شد و درس های فراوانی به ما داد. طرفداران دو فیلم با همدیگر سر شاخ شدند و رقابتی از پیش اعلام نشده آغاز شد. علاقمندان به فیلم و شخصیت اصغر فرهادی ضمن تحریم تماشای فیلم جناب ده نمکی و بر آفتاب افکندن سوابق فالانژیستی ایشان، تبلیغاتی منفی علیه او و فیلمش ترتیب دادند که البته می دانیم جنگی نابرابر بود؛ چراکه طرف مقابلشان از پشتیبانی های رسانه ای قوی برخوردار بود؛ در حالی که در این سو فقط اینترنت و شبکه های اجتماعی و پیامک به کار می آمد. به هرحال آنچه در مدتی کوتاه اتفاق افتاد دو قطبی شدن شدید فضای فرهنگی و عمیق تر شدن تعارض ها و تقابل ها در یک جو هیجانی و ملتهب بود. تحلیل این اتفاقِ بظاهر نه چندان مهم، می تواند هم اخلاق روشنفکری ما را به نمایش بگذارد، هم تصویری ملموس از مشکلات ریشه ای کار فرهنگی در این مرز و بوم را به دست دهد و هم احتمالا علت خودکشی صادق هدایت را تبیین کند!

پیش از ورود به این بحث بایسته است یک نکته را یادآور شوم و آن این که بنده به هیچ وجه در این گفتار قصد دفاع از مسعود ده نمکی را ندارم بلکه فقط و فقط به عنوان یک ناظر( والبته نه بیطرف) تلاش خواهم کرد از دل این وقایع به نقد جدی خود بپردازم.

صورت مساله:

شخصی دارای سوابق افراطی و کافه بهم زن و شعار نویس و سخنرانی و مجلس خراب کن و عضو غیر رسمی گروه فشار، بعد ها مقاله نویس و ناسزا گو به هرکسی که به زعم او با آرمان های وی هم راستا نیست، سه چهار سالی است که به فیلمسازی روی آورده و اتفاقا فیلمهای گیشه پسندی هم می سازد و ظاهرا رکورد فروش سینمای ایران را شکسته است. در آخرین ساخته اش که از ژانر طنز بهره گرفته  بنابر شنیده ها(چون فیلم را ندیده ام) به بخش اعظمی از سلایق سیاسی جامعه تاخته است و به نظر صاحبان آن سلیقه ها، با ایشان برخوردی اهانت آمیز کرده است. در آن سو نیز کسانی که با ایده و فکر و عمل ده نمکی مخالفند، در پشت فیلم اصغر فرهادی سنگرگرفته، به تحریم اخراجی ها فتوا داده، مردم را از رفتن به سالن سینما و تماشای این فیلم تحذیر کردند. آتش توپخانه دو طرف هم البته به شکلی نابرابر در طول پانزده روز اول سال لحظه ای قطع نشد.

حال به جوانب مختلف این مساله می پردازیم:

1-   مسعود ده نمکی برای هم نسلان من فردی شناخته شده است و احتمالا خودش هم از یادآوری گذشته اش ابایی ندارد؛ ولی من در این مقام از گزارش پیشینه او در می گذرم. او هرچه بود و هرکه بود چند سالی است که زبان جدیدی برای سخن گفتن با مخاطبانش برگزیده است؛ زبانی فرهنگی و هنری و البته قابل احترام. به نظر شما همین مقدار تحول کافی نیست که او را تحمل کنیم؟ حال بماند که من با دیدن اخراجی ها1 شگفت زده شدم چراکه لحظه هایی در آن فیلم بود که نشان می داد نه فقط زبان، بلکه ذهن برادر مسعود هم عوض شده است. وقتی خداوند با آن عظمت لایزالش توبه گناهکارترین بندگانش را می پذیرد چرا ما از همین مقدار تحول فکری و روحی وی استقبال نکنیم و به جذب حداکثری روی نیاوریم؟! شاید ورود او به عرصه هنر باعث تحولات عمیق تر نیز بشود و این هنوز از نتایج سحر باشد! پس اندکی مهربان بودن با او دور از صواب نیست.

2-    بر اهل نظر پوشیده نیست که برخورد برخی مسوولان و غیر مسوولان با فرهادی و امثال او در شان یک کشور متمدن، با فرهنگی کهن وکثرت گرا نیست. کسانی که به اینگونه رفتار با اندیشمندان جامعه، اعتراض و انتقاد دارند نباید خود نیز چنان رفتاری از خود نشان دهند. حذف و طرد و تحریم درست همان چیزی است که ما مخالف آنیم. باید مواظب باشیم که آزادی را فقط برای خود نخواهیم. اتفاقا آزادی واقعی یعنی آزادی مخالف. گمان می کنم که تحریم کردن و این قبیل حرکات نشان از آن دارد که اگر فردا زمام امور دست مثلا علاقمندان « جدایی نادر از سیمین» بیفتد چه ها که نخواهند کرد!

3-   سینما اولا و بالذات صنعتی است برای سرگرم کردن مردم. بعد ها شکل هنری تری به خود گرفت و به ابزاری روشنفکرانه تبدیل شد. بیشتر مردم برای سرگرم شدن و التذاذ به سینما می روند. در مهد روشنفکری دنیا هم فیلم های عمیق و تامل برانگیز سهم اندکی از گیشه دارند و مردم در جلوی سینماهایی که مثلا ترمیناتور و جن گیر و دراکولا و... را نمایش می دهند، صف می کشند ولی امثال تارکوفسکی و برگمان و.. باید خواب آن صفها را ببینند. ایران نیز جزیی از جهان است و مردمش برای اندیشیدن به سینما نمی روند. آنها دوست تر دارند تا مسخره بازی های شریفی نیا را ببینند. خوششان نمی آید برای دریافت نشانه های تصویری در فیلمهای عمیق سلول های خاکستری خود را به کار اندازند. فقط فرق سینمای اروپا و امریکا با سینمای ما این است که در مزخرف ترین فیلمهای آنان نیز می توان چیزکی قابل تامل اعم از فکر و تکنیک یافت. ولی خودتان شاهدید که سینمای روشنفکرانه و ژرف ما کاملا از مال آنها سر تر است؛ همانگونه که سینمای گیشه پسند ما هم تهوع آور تر از مال آنهاست. پس نباید از این که فیلم های کم مایه در این مرز و بوم می فروشند و خوب هم می فروشند چندان تعجب کنیم. نباید انتظار داشته باشیم که اکثریت مردم فیلسوف باشند و اندیشمند. تصور کنید اگر همه مردم کیارستمی و قبادی و فرهادی و پناهی را می فهمیدند چه می شد؟ طبعا آنان دیگر شایسته نام بزرگی که دارند نبودند. باید واقع بین بود و مقتضیات جامعه را در نظر گرفت. من هم قبول دارم که فروش میلیاردی اخراجی ها از یک واقعیت بسیار تلخ حکایت می کند. اما چه می شود کرد؟ روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد!

4-   باید از اینکه مردم به سینما می روند استقبال کرد و همین را پایه ای برای ارتقای فرهنگی دانست. فقط خدا می داند که در مقطعی از تاریخ ایران سدۀ اخیر، امثال ذبیح الله منصوری و فهیمه رحیمی چند میلیون نفر را در این مملکت کتابخوان کرده بودند. باید صبور بود و البته تلاش کرد. باید مردم را به سینما کشاند و بعد آرام آرام تفاوت سینمای مرحوم ساموئل خاچیکیان را با کیمیایی و مهرجویی نشان داد. باید ترسید از روزی که مردم به جای سینما رفتن پلی استیشن بازی کنند و هم به ریش ده نمکی بخندند و هم فرهادی را مسخره کنند!

5-    ادبیات تهاجم، تخریب و تحریم تیغ دو دمی است که هردو طرفش به ضرر اهل فکر و اندیشه است. باید با تهذیب نفس و تربیت اخلاقی در آرزوی روزی باشیم که امثال ده نمکی و فرهادی از فرصت های برابر در سخن گفتن با مخاطبانشان برخوردار باشند. آنگاه بخوبی و بدقت می توان درباره میزان رشد و ارتقاء فرهنگی جامعه داوری کرد.

به امید آن روز