انتظار فرج

 

واکنش ابراهیم نبوی به نامه ی فاطمه رجبی!

  • آبجی فاطی و آبجی قاطی (ابراهیم نبوی)

    در راستای تائید نامه فاطمه رجبی همسر الهام سخنگوی دولت که در حال تبدیل شدن به یک شخصیت جهانی است و قرار است خواندن نامه هایش برای افراد زیر 18 سال ممنوع شود، روح مرحوم حسین رمضون یخی در پیامی که از بهشت ارسال کرد، حمایت قاطع خود و طیب حاج رضایی و سایر لات و لوت های مملکت را از خواهر فاطمه رجبی اعلام کرد. متن نامه ای که به دست ما رسیده است بشرح زیر است.

    نامه مرحوم حسین رمضون یخی به آبجی فاطی رجبی

    آبجی به گوشمون رسیده که خیلی گرت و خاک کردی. ای ول! مرامتو شکر. تو هر هزار تا زن یکی شیرزن می شه، تو هر یک شهر یکی شمسی پهلوون می شه، تو هر ملت یکی مهوش، ولی دستت درست که از همه اونها سری. اینجا وسط لنگ بهشت نشستیم و نامه های تو رو حاجی طیب با صدای نکره اش می خونه و شعبون خان که تازه رسیده برات ای ول می رفسه و اصغر سالار و حسین اختر برات سوت می کشن. آبجی خیلی کارت درسته. برو که هرچی بچه ناف جوادیه و مفت آباد و آب سرداره هواخواه تو و مرامتن.

    آبجی فاطی!
    درسته که قاط سنگین زدی و دهنه نطق رو کشیدی و افتادی تو کفی و داری دنده چهار صد و چهل تا می ری ، ولی گفته باشم واسه هر کی قاطی هستی واسه ما آبجی فاطی هستی. بالاخره زنی گفتن، مردی گفتن. شوهرت که عکسش رویت شد، از اونهایی یه که اگه تمرین کنه صداش خوب می شه، اما گمونم اگه جیره دولتی شو قطع کنن ایکی ثانیه باهاس بره شابدولظیم کاسه گدایی دست بگیره، پس تو این مرام رو از کجا کاسب شدی؟ بعیده پدر یا پدر بزرگت از بغل مغل بازار سبزی فروشا رد نشده باشن، باهاس آمارتو از حسین اختر دریابم که ننه خدابیامرزش کپی سند هر خلاف سنگینی توک زبونش بود.

    آبجی فاطی!
    حالا که نامه تو خوندم و ارادتی خذمت ما حاصل شده، برات چند تا چیز رو باهاس حالی کنم که فردا گفتنی نگی می خواستیم بریم دعوا کسی نگفت تیزی تو جیب بغل بذار و واسه همین رفتیم بزنیم، نشد خوردیم. اینهایی که می گم روزی پنج دفعه بعد از سلام و صلوات نماز با خودت بگو که یادت نره.

    اولندش که ای ول که زدی حال این ممد سوسول رو اخذ کردی. آخه این که آخوند نیست، آخوند باهاس مرام باز باشه و غیرت داشته باشه، نه این که هر بچه سوسولی و هر جی جی خانومی بریزه زیر دست و پای ملت و مملکت بشه مملکت ادا و اصول. تا نمرده بودیم آخوند این جوری ندیده بودیم. آخوند باهاس غیرت داشته باشه، باهاس حواسش به ناموس ملت باشه. باهاس اگه دید یکی داره تو خیابون با نشمه اش می ره، ایکی ثانیه چنان بزنتش که یکی از کف گرگی بخوره، یکی از دیفال. پس اینو داشته باش.

    دویمندش که آمریکایی جماعت و انگلیسی جماعت که نمی آن توی مملکت ما ان خیرات کنن، گربه که برای رضای خدا موش نمی گیره، می آن که ناموس و غیرت ملت رو از بین ببرن و یه کاری کنن که نه مردی مثل طیب و شعبون پیدا شه، نه شیرزنی مثل مهوش، حالا به قر و اطفار مهوش نگاه نکن که می گفت اینور دلم و اون ور دلم، اینا همه اش تیارت بود، همون آبجی مهوش که به عمرش یه بار سبیلش رو بند ننداخت، شصت تا یتیم رو فرساد دانشگاه و خرج شون رو داد که پاشون به شهرنو وانشه. تازه این کارها رو تو سنه هزار و سیصد و درشکه می کرد که مثل حالا دکتر مهندسا تو جوب نریخته بودن. آمریکا و انگلیس می خوان بیان تا غیرتو قورت بدیم و بشیم یک مشت هرهری مذهب. حالا هم که این ممد چاخان رفته ینگه دنیا باهاس بهش بگی هری! راه بازه جاده درازه، بفرما بغل دست دکتر مهندسا عکس بگیر و بشو تفصیلات روزنومه، اینجا مملکت بی غیرتی و بی ناموسی نیست. باز هم خدائیش این محمود جذبه خیلی همت کرده و نذاشته آب از گلوی اجنبی بره پائین. از قول ما بهش بگو اگه دوزار خرج هیکلش بکنه، هیچی کم از این سلاطین دنیا نداره. البته مرد اونه که وقتی می گه یا علی و می زنه به زانوش که از زیمین پاشه، گرد و خاک شلوارش بلند شه، ولی ظواهر هم مثل بواطن مهمه. از قول ما به این محمود جذبه بگو: بابا جاذبه، تو که ما رو جذب کردی!

    سومندش توی نومه ات نوشته بودی که به شوما گفتن خشونت طلب و بی نزاکت و پرخاشگر. ای ول که اینا رو گفتن. اینها رو تو هر بازاری یه میلیون می خرن. تازه اینها که چیزی نیست، زمون اون خدابیامرز بی دین کلونتری به ما بسته بود که ما شرور هستیم و شهر رو به هم می ریزیم. آبجی اونایی که بهت می گن خشونت طلب، مطمئنا تو عمرشون یه بار هم یه تیزی تو صورت هیشکی نزدن و یه کله وسط پیشونی هیشکی نزدن. اینو داشته باش که تو دعوا اگه نزنی خوردی. بعدش هرچی می خوان بگن. من عمرا واسه هر مردی که یه خط تیزی تو صورتش هست سند می زارم. آبجی! غصه نخوری که بهت گفتن خشونت طلب، به زهرا خانوم هم می گفتن، به فاطمه اره هم می گفتن، واسه اینکه فاطمه اره ایکی ثانیه چادرشو می بست به کمرش و یه تنه یه شهر رو زیر و رو می کرد.

    چهارمندش یه هوا ازت دلخورم. تو که مرامت مرام پهلوونی یه واسه چی دودره بازی درآوردی و زیر و رو می کشی؟ توی نومه ات دیدم دو سه بار به مافیا و جاهلان بد و بیراه گفتی. تو به جاهل جماعت چی کار داری؟ جاهل اگر نباشه که مملکت جیک ثانیه می افته دسته سوسول و توده ای و مصدقی و هر هوشنگ خانی از چس بولاق تپه می آد و ادعای پادشاهی می کنه. ثانیا مافیا رو چی کار داری؟ ما اینجا تو برزخ با خیلی از مافیایی های رم و سیسیل هم سفره بودیم، اون ها هم مثل خودم و خودت لات هستند منتهی اش ایتالیایی هستند و اتفاقا مثل محمود جذبه آدمهای خونواده داری هستند و هر جا هم که می رن فقط دوماد و باجناق و داداش خودشون رو می ذارن سرکار. مثل آقام دون کورلئونه که از جاهل های ناف نیویورک بود و اصلش سیسیلی.

    پنجمندش حالا که چپ اوستات قرصه و قدرت رو دستش گرفته و بد جهودی هم هست که اگر چهل درجه تب داشته باشه دو درجه اش رو به دیگران نمی ده، محکم وایسا و بزن دهن این بچه سوسولها رو آسفالت کن. یکی از بچه هیاتی ها که همین تازگی ریق رحمت رو سر کشیده بود و از تهرون اومده بود، می گفت پسرها همه شون شدن آناناس مالافاین و دخترا همه شون انار آب لمبو. حسن خوبی محمود جذبه اینه که بی خیال همه چی شده و هر چی هم که ضایع می کنه جیک ثانیه خاک می ده روش. خاله اش با آقا جوشه و رخت و لباس بچه سوسولها رو نمی پوشه. حالا که افتاده تو خلاف و داره چهارنعل می ره وسط شیکم دنیا بهش بگو واسه هرکی سازمخالف می زنه یه دهن بند برفسه که دیگه حکایت مصدق السلطنه و آقام کاشانی نشه که بگی خیالی نیست و فردا گفتنی خیطی بالا بیاری و بیفته به حال و روزی که واسطه برفسی که رضایت شاکی تو بگیری. این شیرین عبادی و اکبر گنجی و اره و عوره شمسی کوره رو جمع کنین و دستبند کون بند بکنین ببرین که حکایت چراغونی اون سال نشه، اینو سربسته گفتم که علنی نشه، من دانم و خودت.

    ششمندش این اسلام آمریکایی رو باهاس دهنش رو آسفالت کنی. به محمود جذبه بگو به آمریکایی جماعت بگه اگه خیلی دوست داری با ما بپری باهاس قبول کنی که ما بمب اتم داشته باشیم. اصلا کوتاه نیاین، اینا الآن آب روغن قاطی کردن و وجودش رو ندارن که لشگرکشی کنن به مملکت ما. حالا هم که دست طرف زیر سنگه باهاس تا می خوره بزنی که بعدا نتونه از جاش بلند شه، اگه این کار رو بکنی هرچی لات و لوت توی دنیاست می شه طرفدار ایران، همین حالاش هم لات و لوت های پاریس دارن عکس محمود جذبه رو تاتو می کنن رو همه جاشون. با اینها مذاکره و جر و بحث هم نباس کرد، این آمریکایی های بی مرام و اون انگلیسی های بدتر از آمریکایی اگر باهاشون دست بدی بعدا باهاس انگشتاتو بشمری کم نشده باشه. واسه همین به محمود جذبه بگو دمت غیژ که دوسر حاکمی، اگه بری تو دعوا بردی، اگه طرف کوتاه بیاد هم بردی. فقط حواست باشه که جلوی اسلام آمریکایی رو بگیری، اسلام فقط یکی یه اونم همونی یه که آقام علی و آقام ابوالفضل فرمود.

    هفتمندش اینکه حال کردیم وقتی گفتی آمریکایی ها آدم کش هستند. آبجی باهاس دهنت رو پر از طلا کرد. شعبون خان هم گفت که این آمریکایی های خارفلان چقدر حال ایرونی های بامعرفت رو بخاطر یه خلاف کوچیک می گرفتن و همه شون رو مجبور می کردن که انگلیسی بلغور کنن. ده عوضی تو غلط می کنی حال ایرونی ها رو می گیری. حالا اگر دانشگاهی ها که مایه شو ندارن علیه ممد سوسول کاری نکردن لات و لوت های مملکت که مخلص آقام احمدی نژاد هستند باهاس علیه آمریکا و خاتمی تظاهرات کنن و وقتی خاتمی اومد ایران باهاس خلع لباسش کنن و حال شو بگیرن. از همین جا خدمت آقایون لاتها و برادران لباس شخصی که از خودمون هستند عرض شود که ریلیفه، هماهنگش کن.
    آخرندش عرض شود که آبجی فاطی دست مریزاد، خوب زدی به قالپاق خاتمی. نشون دادی که سالاد نیستی، سالاری، اگر چه آخرش هرچی بشه و واسه هر کی قاطی باشی، واسه ما آبجی فاطی هستی. ضمنا یه چیزی رو می خواستم به اهالی محل بگم که اگه توی نامه ما واسه آبجی فاطی از این حرف های بچه تهرونی های امروزی هست تعجب نکنین، ما اینجا همه مون تو کار اینترنت هستیم و هر چی تهرون آپ دیت می شه ما اینجا دانلود می کنیم، تا چش هر کی نمی تونه ببینه کورشه.
    زت زیاد
    روح مرحوم حسین رمضون یخی

  • اینم عیدیتون!

     
     
     
     
     
     
     
     

    در فراقش

    نگاه کرده ام از روزن شکیبایی                                     تمام عمر براهت چه وقت می آیی

    تمام پنجره ها بیتو مات مانده بیا                                  بیا که با تو شود کوچه ها تماشایی

    به کوچه هاچه غریبانه چشم دوخته ام                         ز پشت پنجره های غریب تنهایی

    بگو که سمت نگاهت کدام آفاق است                             تویی که سمت نگاه تمام دلهایی

    کجاست کشتی چشمت که لنگر اندازد                         شبی به ساحل این چشمهای دریایی

    نیامدی و ز هجران و فرقتت خون شد                            دل تمامی آلاله های صحرایی

    به لحظه لحظه ی این چشمهای دریایی                         دلم گواهی آن می دهد که می آیی

    تبریک نیمه ی شعبان

    سیلویا پلات و فروغ فرخزاد(2)

     

                                          مطالعه تطبیقی اشعار سیلویا پلات و فروغ فرخزاد

                                                                    بخش دوم

     

     

     

       این دو شاعر که هزاران کیلومتر دور از هم زندگی می کردند به دلیل تجربه های زیسته ی مشترک آثار مشابهی آفریدند. محتوا درونمایه  مضامینوشکل بیان در اشعار این دو شاعر هنرمند به نحو شگفت آوری همگون و مشابه است و جز از راه تحلیل زندگینامه ای به سختی می توان به راز این مشابهتها پی برد .

     

    اول :

    برای تمهید گفتنی است که در بررسی تطبیقی شعر دو شاعر باید سبک بیان تکیه ها توصیفات ارزش ها احساسات ناب فردی واو انفعالات درونی و... مورد توجه قرار گیرد .آنچه ما را به دنیای درون هنرمندان رهنمون می سازد .نشانه های زبانی و تصویری ویژه ای است که در آثارشان منجلی است و البته هر چه این نشانه ها فردی تر باشد کشف راز و رمز آنها دشوارتر خواهد بود . اصولآ شاعران و هنرمندان درونگرا دیر یاب تر بوده وآشنایی با ژرفای اندیشه  ایشان مستلزم تعمق بیشتری است . ذکر این نکته مناسب این مقام است که شاعران کلاسیک و سنتی با شاعران جدید و مدرن یک تفاوت اساسی دارند وآن اینکه کلاسیک ها غالبآ وظیفه استمرار فرهنگ و ادبیات پیش از پیش از خود را بر عهده داشته و لاجرم آفریده هایشان بیشتر تحت تاثیر سنت ومقوله های فرهنگ عمومی بوده و کمتر رنگ شخصی به خود گرفته است اما در شاعران مدرن مرکزیت اثر هنری در اختیار ذعنیت شخصی و فردی شاعر است و این من شخصی شاعر است که در شعر سخن می گوید .

    دو شاعر مورد نظر ما نیز جزو همین دسته از هنرمندان هستند . سیلویا پلات و فروغ فرخزاد حداقل در آئینه اشعار اخیر خود بسیار درونگرا بوده و فردیت و حضور من شخصی در اشعارشان موج می زند .مساله اصلی این دو شاعر نه جهان بیرون بلکه جهان روح و روان خودشان بوده و حتی نگاهشان به دنیای خارج از پس نفسانیات و تفرد ژرفی است که نشانگر دل مشغولیهای درونگرایانه آنهاست.

    گرچه هر در اوایل کار شاعری خود برنگرایی و نگاه صرف به جهان خارج را تجربه کرده اند . سعی ما در این بخش از سخن آن است که از ورای پرده کلام این سخنور راه به عالم اذهان ایشان برده و مشابهتهای احتمالی را بسنجیم.

     

    الف) احساسات و انفعالات

    الف-1)نخستین مساله ای که در خوانش تطبیقی شعرهای این دو شاعر به چشم می آید بسامد بالای تعبیرات و کلمات منفی یاس آلود و سیاه است ؛ درست همانند سینمای نوار در اروپای پس از جنگ جهانی دوم فضای غمبار و گاه کسل کننده و انباشته از اندوه و خستگی و پریشانی و نا امیدی شعر دو شاعر حاصل تکرار نامعمول این تعبیرات است . الفاظی چون : شب شوم غراب تلخ موش کرکس دود کش کسالت سرد کلاغ زمستان بیهودگی گلهای گندیده ملالت بوهای ناخوش غمناک دریاچه سیاه زورق سیاه و مرگ در شعر پلات و تعبیراتی مثل : غمهای ائیزی شمع واژگون ماهی طلایی مرداب خون دلهره ویرانی وزش ظلمت بیم زوال تیره آوار ویرانه های امید غمزده و شب تنهایی در شعر فروغ  .

    بازخوانی برخی از فقرات اشعار فروغ و سیلویا مبین همین نکنه است :

     

    این روشنایی ذهن است سرد و خاکی / درختان ذهن سیاهند روشنایی آبی است / چمن ها غم خود را به پای من می ریزند / چنان که گویی من خدایم / دست به دامانم می سایند و فروتنانه زمزمه می کنند / بخارهای مهذ آلود شبح ناک ساکن اینجایند / که با یک ردیف سنگ گور از خانه من جدا می شوند / در هیچ سو جایی برای رفتن پیدا نیست/ ... ( پلات – ماه و سرد )

     

    نمی توانستم دیگر نمی توانستم / صدای پایم از انکار راه بر می خاست / و یاسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود / وآن بهار و آن وهم سبز رنگ / که بر دیچه گذر داشت با دلم می گفت / نگاه کن / تو هبچ گاه پیش نرفتی / تو فرو رفتی / ( فروغ – وهم سبز )

     

    الف -2)

    آن منفی نگری که از بسامد بالای تعبیرات سیاه بر می آید البته احساسات نا متعارفی است که می توان نام " گرفتاری در ظلمت " بر آن نهاد . فروغ و سیلویا به استناد در اشعارشان هر دو خود را در چنبره سیاهی و تباهی گرفتار می دیدند و راه برون شدی نمی یافتند و همواره در حسرت نور و روشنایی و آزادی و رهایی به توصیف زندان تاریک حیات خویش می پرداختند :

     

    من از نهایت شب حرف می زنم / من از نهایت تاریکی / و از نهایت شب حرف می زنم / اگر به خانه من آمدی / برای من ای مهربان چراغ بیاور / و یک دریچه که از آن / به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم/  ( تولدی دیگر – هدیه )

     

    و سیلویا می گوید :

    دریاچه سیاه زورق سیاه دو انسان سیاه کاغذی / کجا می روند این درختان سیاه که اینجا آب می خورند ؟/ سایه هایشان باید کانادارا بپوشاند / نوری اندک از میان گلهای آب می تراود/ برگهایشان نمی خواهند که ما شتاب کنیم :/ آنها گرد و صافند و پر از اندرزهای تاریک / جهانهای سرد از ضربت پارو به لرزه می افتند /روح سیاهی در ماست در ماهی هاست / صخره ای به وداع دستی بی رنگ بر آورده است / ستاره ها میان نیلوفران می شکفند / تو آیا کور نمی شوی از پریانی چنین خاموش ؟/ این سکوت ارواح مبهوت است / (گذر ار آب)

    الف -3) گرفتاری در ظلمت ارمغانی که برای دو شاعر ما می آورد بسی وحشتناک تر و فاجعه آمیز تر از اصل مطلب است و آن عبارت است از ترس از عدم ثبات و تاریکی افق آینده حتی آینده بسیار نزدیک . بیم ویرانی اضطراب وحشت از زوال و بویژه زوال لحظه های عاشقانه فاجعه اندیشی و احساساتی از این دست جزو مضامین اصلی و مکرر اشعار هر دو شاعر است :

    فروغ:

    ... آنچنان آلوده است / عشق غمناکم با بیم زوال / که همه زندگیم می لرزد ...(تولدی دیگر )

    نگاه کن که غم درون دیده ام / چگونه قطره قطره آب می شود / چگونه سایه سیاه سرکشم / اسیر دست آفتاب می شود / نگاه کن / تمام هستیم خراب می شود.../                                 ( تولدی دیگر – آفتاب می شود)

     

    ...در شب کوچک من دلهره ویرانی است / گوش کن وزش ظلمت را می شنوی ؟/ در شب اکنون چیزی می گذرد / ماه سرخ است و مشوش / و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است / ابرها همچون انبوه عزاداران / لحظه باریدن را گویی منتظرند/       ( تولدی دیگر –باد ما را خواهد برد)

     

     

    سیلویا :

    می توانم حلب آسمان را بچشم – همان چیز واقعآ حلبی / سحرگاه زمستان به رنگ فلز است / درخت ها مثل اعصاب سوخته در جا می خشکند / سراسر شب خواب ویرانی و نابودی دیده ام / خط تولیدی از گلوهای بریده... /(بیداری در زمستان)

    ... عشق یک سایه است / چگونه به دنبالش می افتی و زار می زنی /گوش کن:این سمضربه های آنست/ مثل اسب دور می شود ..../ من قساوت غروب ها را رنج برده ام / سراپا گداخته / آوندهای سرخم می سوزد و می ایستد دستی سیمی / اکنون در هم می شکنم و تکه های چوبیم به هر سو پرتاب می شود / بادی چنین وحشیانه هیچ ایستاده ای را بر نمی تابد باید جیغ بزنم ...          (نارون)

    مراجعه به شعر " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد " از فروغ و "هراس ها " و " بلندی های بادگیر " از سیلویا و خوانش دوبارهآنها عمق نگرانی و نا امیدی و ترس و اضطراب را در وجود آندو نمایان تر می کند. شنیدن نمونه ای از این فاجعه اندیشی از زبان سیلویا خالی از لطف نیست:

     

    گل ها پژمرده و چشمه ها خشکیده The fountains are dry and the roses over                           .

    غبار مرگ . روز تو به سر آمدIncense of death .your day aporoaches                                 

    گلابی ها همانند بوداهای کوچک چاق می شوند .The pears fatten like little buddhas                   

    مهی ملال آور بر دریاچه خیمه زده .A blue mist is dragging the lake                                      .

     

     

    الف -4) نا امیدی و یاس فوری ترین تاثیری که بر روح و روان آدمی می نهد کسالت و ملالت و دلگیری و دلتنگی است که همه اینها در بسیلری از شعر های سیلویا و فروغ نمایان است . به نحووی که حتی خواننده را نیز با خود درگیر کرده و غم و اندوهی کسالت آور بار بر آن مستولی می کند . گرچه در اغلب اشعار فروغ با نونه های متعددی از این حس مواجهیم ولی گویاترین آن شعر "جمعه " است که چند بندی از آن می خوانیم : جمعه ساکت/ جمعه متروک / جمعه چو او کوچه های کهنه غم انگیز / جمعه اندیشه های تنبل بیمار /جمعه خمیازه های موذی کشدار / جمعه بی انتظار جمعه تسلیم/

     روایت سیلویا پلات نیز از ملالت و دلگیری زندگی همین گونه است . در شعر های "آویخته به دیوار"و "دم رفتن" حکایت کسالت در اوج است و همچنین این شعر که:

    ...سراسر شب در حیاط مر مری گربه های نامرئی / مثل زن ها یا ساز های خراب زوزه کشیده ان/ کم کم او روشنایی روز را احساس می کند آن کسالت سفید / که با کلاهی پر از تکرار های مبتذل آفتابی می شود /...(بی خواب)    

    سیلویا پلات و فروغ فرخزاد(1)

     

     

                                        مطالعه تطبیقی اشعار سیلویا پلات و فروغ فرخزاد

                                                                بخش اول

     

      مارتین هایدگر فیلسوف قرن بیستمی به شدت با تحلیل های زندگینامه ای و روان شناختی از آثار اندیشه وران

     و هنرمندان مخالف بود نقل است که در کلاس درسش درباره ارسطو گفته بود :"او به دنیا آمد کار کرد و مرد " (هایدگر و پرسش بنیادین ص 16) درباره خودش نیز از او نقل شده :" من به طور مشخص و واقعی خارج از من هستم خارج از ریشه واقعی و فکری ام محیط ام زمینه زندگی ام و هر آنچه از اینها در دسترس من همچون تجربه زنده ای که در آن زیسته ام قرار می گیرد کار می کنم " (همان ص 16)

    این حکم حتی اگر در مورد فیلسوفان – واز جمله خود هایدگر- صادق بوده باشد – که نیست- به هیچ وجه درباره هنرمندان صدق نمی کند .هنرمند حتی اگر بفرض محال بتواند از "من " خویشتن بدر آید چگونه می تواند از قید تاریخ جغرافیا محیط و... رهایی یابد آورده اند کخ وقتی شعری از ابن معتز برای ابن الرومی خوانده می شد که در آن ماه نو به قایقی سیمین عنبر بار تشبیه شده بود او با نگاهی منتقدانه این تشبیه را حاصل زندگی او در دربار و نتیجه ادراک قبلی وی از حیات پر زرق و برق شاهانه دانسته بود (زرین کوب –ج1 ص47) .

    منتقدان و ادیبان بسیاری در شرق و غرب عالم بر اهمیت اطلاعات زندگینامه ای در فهم و نقد آثار هنرمندان و به ویژه شاعران تاکید کرده اند (رک- نظریه ادبیات ص74 و ادبیات چیست ؟ص186).ملک الشعرا بهار نیز با رهیافتی نقادانه سروده است:

       شعر شاعر نغمه آزاد روح شاعر است                                 کی توان این نغمه را بنهفت با افسونگری

       فی المثل شاعری مهتر نباشد در منش                                  هرگز از اشعار او ناید نشان مهتری

       ور نباشد شاعری اندر منش والا گهر                                    نشنوی از شعرهایش بوی والا گوهری

      هر کلامی باز گوید فطرت گوینده را                                       شعر زاهد زهد گوید شعر کافر کافری

     

    البته منتقدانی هستند که چندان به تاثیر نحوه معیشت و یا احوالات روحی شاعر بر شعر و نویسنده بر نوشته اعتقاد ندارند ویا حد اقل به رابطه ای علی و معلولی بین هنرمند و اثرش قایل نیستند :

    "از گفته های شخصیتهای آثار بخصوص آنهایی که در نمایشنامه ها می آیند نمی توان چیزی درباره زندگی نویسنده استنتاج کرد . می توان به جد با این نظر معمول مخالفت کرد که شکسپیر در هنگام نوشتن تراژدیها و کمدیها گزنده خود افسردگی شدید داشته تا آنکه با نوشتن طوفان آرامش خاطری پیدا کرده است .این مسلم نیست که نویسنده باید در اندوه بسر برد تا بتواند ترازدی بنویسد یا از زندگی راضی باشد تا بتواند کمدی بنویسد ... رابطه بین زندگی خصوصی و اثر هنری رابطه ساده ی علت و معلول نیست"(نظریه ی ادبیات-ص 76).با این حال جمع کثیری از ادب شناسان و ناقدان ب تاثیر محیط وروان بر هنر هنرمندان باور دارند.اگر چنین باوری نیز در میان منتقدان وجود نداشت مطالعه ی اشعار دو شاعر بزرگ همروزگار ما(سیلویا پلات و فروغ فرخزاد ) توجهمان را به این موضوع جلب کرده و مورد نقضی بر نظریه ی عدم ارتباط زندگی هنرمند و اثرش به شمار می آمد.

    تقدیم به زیباپسندان

    تازه دامادا بخونن و یاد بگیرن!

    نامه محبت‌آميز آيت الله خميني جوان به همسرش!

    در فروردين سال 1312 شمسي، كه آيت الله خميني عازم سفر حج بودند، در بيروت، نامه‌اي براي همسر خويش كه دومين فرزند را در بطن خود داشتند و در آن شرايط حساس روحي، علي‌القاعده از دوري شوي خويش رنجور بودند، نوشتند كه به يقين، مطالعه آن براي شما نيز همچون ما جالب است!

    تصدقت شوم، الهي قربانت بروم، در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم، متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آیينه قلبم منقوش است.
    عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ كند. [حال] من با هر شدتي باشد مي‌گذرد؛ ولي به حمدالله تاكنون هرچه پيش آمد، خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم(1). حقيقتا جاي شما خالي است، فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صد حيف كه محبوب عزيزم همراهم نيست كه اين منظره عالي به دل بچسبد.
    در هر حال، امشب، شب دوم است كه منتظر كشتي هستيم. از قرار معلوم و معروف، يك كشتي فردا حركت مي کند، ولي ماها كه قدري دير رسيديم، بايد منتظر كشتي ديگر باشيم. عجالتا تكليف معلوم نيست، اميد است خداوند به عزت اجداد طاهرينم، كه همه حجاج را موفق كند به اتمام عمل. از اين حيث قدري نگران هستم، ولي از حيث مزاج بحمدالله به سلامت. بلكه مزاجم بحمدالله مستقيم‌تر و بهتر است. خيلي سفر خوبي است، جاي شما خيلي خيلي خالي است. دلم براي پسرت [سيدمصطفي] قدري تنگ شده است. اميد است كه هر دو(2) به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزيز و محافظت خداي متعال باشند. اگر به آقا [پدر همسر امام] و خانم‌ها [مادر و مادربزرگ همسر امام] كاغذي نوشتيد، سلام مرا برسانيد. من از قبل همه نايب‌الزياره هستم. به خانم شمس آفاق [خواهر همسر امام] سلام برسانيد و به توسط ايشان به آقاي دكتر [علوي] سلام برسانيد. به خاور سلطان و ربابه سلطان سلام برسانيد.
    صفحه مقابل را به آقاي شيخ عبدالحسين بگوييد برسانند.
    ايام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روح‌الله
    عكس جوف در حال دلتنگي از حركت نكردن(3)

    -------------------------------------------------
    پي‌نوشت:
    1ـ براي عزيمت با كشتي به عربستان براي انجام اعمال حج.
    2ـ اشاره به آقا مصطفي و فرزند ديگرشان كه در آن زمان، هنوز به دنيا نيامده بود و چند روز پس از نگارش اين نامه در زماني كه امام در سفر حج بودند، متولد شد و او را «علي» نام گذاردند. وي در كودكي بر اثر بيماري درگذشت.
    3ـ اشاره به نبودن كشتي برای عزيمت به جده.

    بیاد لورکا

    به مناسبت سالمرگ فدریكو گارسیالوركا
    همه بدانند من نمرده ام
    خوسه لوئیس سرائو سگورو
    ترجمه: جیران مقدم
    217167.jpg
    مثل همه كسانی كه در جوانی می میرند، فدریكو گارسیالوركا هم می توانست آینده ای دیگر داشته باشد. چه می شد اگر لوركا بیشتر زندگی می كرد یا حداقل در كشوری می زیست كه در آن از دیكتاتوری خبری نبود شاعر و درام نویس به خصوص شاعر اسپانیایی، در زمان حیاتش یكی از مردمی ترین چهره های نسل ادبی خود بود. شعر او خط دهنده شعر زمانه خودش بود. او در فوئنته باكرو نزدیك گرانادا در پنجم ژوئن ۱۸۹۸ متولد شد. «پدرم كشاورز بود. مردی ثروتمند و مبتكر و یك سواركار بی همتا و مادرم دختری از یك خانواده ممتاز.» یازده ژوئن فدریكو را در كلیسای دهكده تعمید دادند. سال های كودكی اش را در روستای خودشان و بالدروبیو، روستای مجاور گذراند. در شش سالگی همراه خانواده اش به بالدروبیو نقل مكان كرد. اولین حروف الفبا را مادر به فدریكو یاد می دهد و سپس كودك به مدرسه روستا می رود.
    اما درس خواندن هرگز مانع تماس و ارتباط او با طبیعت و مردم نمی شود. دوستی او با خدمتكارهای خانه، نخستین جرقه های علاقه به موسیقی را در وجود او روشن می كند. علاقه و شناخت فرهنگ فولكلور نیز كه در آثار او به وفور به چشم می خورد مرهون همین ارتباط ها است.
    در سپتامبر ۱۹۰۹، با خانواده اش به گرانادا مهاجرت می كند و دوره متوسطه را در این شهر به پایان می رساند. «زیاد درس می خواندم. اما در ادبیات و تاریخ زبان و ادبیات كاستیانی زبان رسمی اسپانیا رد شدم. در عوض، در لقب دادن و اسم مستعار گذاشتن روی آدم ها شهرت و موفقیت قابل تقدیری پیدا كردم.»
    پس از اخذ دیپلم، در مركز هنری گرانادا ثبت نام و هم زمان در دانشگاه همین شهر شروع به تحصیل فلسفه، حقوق و ادبیات می كند. آشنایی او با جوانان روشنفكر آوانگارد پای او را به محفل «گوشه دنج» در كافه آلامدا باز می كند. دغدغه اصلی فدریكو اما هنوز موسیقی است و به آموختن گیتار و پیانو ادامه می دهد. دوستی او با استادش در دانشكده حقوق، فرناندو روئیس او را وارد محفل هنرمندان گرانادا می كند. در بهار و تابستان ۱۹۱۶، فدریكو با همین گروه همراه با شاگردان دوره تئوری و ادبیات هنر در دانشگاه، به سفری مطالعاتی در سراسر آندالوسیا می رود. در این سفر، آنتونیو ماچادو را كه استاد زبان فرانسه در انستیتوی شهر بائسا است می شناسد. این آشنایی تاثیر ژرفی بر فدریكو می گذارد و بعد از این سفر است كه اولین آثار ادبی اش در قالب مقاله هایی درباره سوریا و همین طور موسیقی در بولتن ادبی مركز هنری گرانادا منتشر می شود. اولین شعر های فدریكو هم تاریخ همین سال را دارند، «ترانه داستانی غمگین» آوریل و «دعای گل های سرخ» مه. بعد سفری دیگر است به ایالت كاستیا كه میوه آن مجموعه خاطرات و نثر هایی نظم گونه هستند كه بعدها كتاب اول او با نام «برداشت ها و سرزمین» را می سازند.
    در سال ۱۹۱۹ به توصیه فرناندو روئیس، دوست و استادش، برای ادامه تحصیل به مادرید می رود و در خوابگاه دانشجویی مادرید اقامت می كند. دوران خوابگاه، بهترین دوران زندگی او محسوب می شود. او چندین ترم متوالی را با شادی بین جوانان روشنفكر هم نسلش می گذراند. این خوابگاه، محل پرورش بزرگ ترین استعدادهای اسپانیا است: امیلی پرادوس، سالوادور دالی، خوسه مونه رو بیا، لوئیس بونوئل ساكنان ثابت خوابگاه هستند و استادان بزرگی مثل خیمه نس و شاعران جوانی چون رافائل آلبرتی مرتب به آنجا سر می زنند.
    در مادرید، فدریكو در دانشكده ادبیات و فلسفه ثبت نام می كند، اما به ندرت در كلاس ها شركت می كند. دوست دارد دانشجویی جاودان باشد اما از طرفی هم دلش می خواهد درسش را تمام كند و استاد شود. این درگیری درونی تا ۳۰سالگی او طول می كشد. تا این سن كه دیگر از راه كارگردانی و نوشتن تئاتر پول درمی آورد، همچنان از نظر مالی وابسته به خانواده اش می ماند. اولین اثر دراماتیك اش را با نام «نفرین پروانه» در ۱۹۱۹ در مادرید می نویسد. كار در تئاتر اسلابا به صحنه می رود. یك شكست تمام عیار است. دو سال بعد فدریكو اولین كتاب شعرش با نام «مجموعه اشعار» را چاپ می كند و خوان رامون خیمه نس از او دعوت می كند در مجله اش كه «نمایه» نام دارد، با او همكاری كند. لوركا شروع به نوشتن «آواز كولی» می كند.
    در مركز هنری گرانادا درباره آوازهای كولیان سخنرانی می كند. مدتی را در گرانادا می گذراند و در بازگشت به مادرید، در خوابگاه با سالوادور دالی آشنا می شود كه تازه درسش را به عنوان طراح و نقاش آغاز كرده است. این دوستی همچون دوستی اش با رافائل آلبرتی رابطه ای بسیار تاثیرگذار بر ادبیات او را شكل می دهد. در این دوره لوركا بر دو اثر «آوازها» و «ماریانا» كار می كند.
    در ۱۹۲۴ شروع به تنظیم نهایی «داستان های منظوم كولی» می كند گرچه براساس نامه ای كه حداقل یك سال قبلش برای فرناندس آلماگرو نوشته است شروع كتاب می بایست قبل از ۱۹۲۳ باشد.
    در پاییز ۱۹۲۴ «داستان عشق دن پرلیمپلین بابلیسا در باغش» را در قالب نمایشنامه می نویسد و بهار سال بعد، پس از آشنایی با آناماریا خواهر سالوادور دالی«در باستر كیتون دوشیزه، دریانورد و دانشجو» را در همان سال ها در نامه ای به دوستش ملچور فرناندس آلماگرو اعتراف می كند: «این روزها در گرانادا خیلی حوصله ام سر می رود. به علاوه اینكه آثارم را حتی یك ذره هم دوست ندارم. مرا نگران می كند. نه توانسته ام و نه می توانم آنچه را كه درونم می گذرد بیان كنم. در همه آثارم به یك نوع فقدان یا كمبود حضور خودم یا یك شخصیت انسانی برمی خورم. احتیاج دارم بروم یك جای دور.»
    علاوه بر این در نامه ای دیگر به خورخه گیین آرزویش را مبنی بر بی نیازی و استقلال مالی در جملاتی پراكنده بیان می كند جملاتی كه ظاهرا نشان می دهند باز هم خود را برای تدریس آماده می كند. «... از طرفی دلم می خواهد مستقل باشم تا بتوانم خودم را به خانواده ام ثابت كنم. آنها همه امكانات را برایم فراهم كرده اند. در خانه كمی راجع به این مسئله حرف زده ام. پدر و مادرم از خوشحالی پر درآورده اند. به من قول داده اند اگر زودتر شروع كنم به درس خواندن به من پول می دهند تا به ایتالیا بروم، سفری كه همیشه دلم می خواسته. من تقریبا تصمیمم را گرفته ام و می خواهم مصمم تر هم باشم، اما راستش نمی دانم این كار را چطور انجام می دهند. انگار باید حسابی به كله ام فشار بیاورم تا بتوانم چنین كاری را به سرانجام برسانم. من هر چیزی می خورم، می نوشم و می فهمم در شعر است. برای همین دست به دامن تو شدم. به عقیده تو برای استاد شدن باید چه كار كنم ... بله استاد شعر: چه كار باید كنم كجا باید بروم چی باید بخوانم چه دوره هایی به دردم می خورند جوابم را بده. عجله ای ندارم، اما می خواهم این كار را بكنم تا فعالیت شعری ام را توجیه كرده باشم.»
    در فوریه ۱۹۲۷ «تنهایی» را می نویسند و «آوازها» را به چاپ می رساند.
    در ماه مه همین سال، تئاتری به نام «ماریا پیندا» را به قلم خودش به صحنه می برد. تئاتر به موفقیت عظیمی دست پیدا می كند. اما زندگی شخصی او همچنان دستخوش تلاطم است. در نامه ای به سباستین گاش می نویسد: «نمی توانی تصور كنی كه حالم چقدر بد است. دارم یك بحران احساسی را پشت سر می گذارم. امیدوارم سالم از آن بیرون بیایم.»
    در همین سال، هنگام اجرای نمایش با بیسنته الكساندری آشنا می شود. این دیدار و سفری كه جمع شاعران به سویا دارند سبب شكل گرفتن نسل نوین شاعران اسپانیا با عنوان «نسل ۲۷» می شود. یك سال بعد این گروه مجله گایو خروس را بنیان می گذارند. لوركا، در همین سال، بالاخره «داستان های منظوم كولی» را چاپ می كند. اثری بسیار زیبا كه آن را پوسته داغ تابستان نام می نهند، حالا او یك شاعر معروف است. علاوه بر شعرهایش، همه او را به خاطر نمایشنامه ها و مقالاتش نیز می شناسند. این معروفیت زمان كوتاهی او را اقناع می كند و بعد در او احساس خشم برمی انگیزد. بعد از این موفقیت ها دچار بحران عاطفی و حرفه ای می شود و بسیار نگران یافتن سبكی كه او را از سادگی «داستان های منظوم كولی» دور كند. جایی می نویسد: «می خواهم به فضای شخصی خود برسم. اگر از موفقیت های احمقانه می ترسم، دلیلش دقیقا همین است. آدم معروف باید قلبی سرد داشته باشد و بتواند بی توجه، از كنار نورافكن هایی كه به رویش نشانه رفته اند بگذرد.»
    سالوادور دالی نیز نقدی بی رحمانه بر كتاب او می نویسد: «شعر تو پر از مایه های سنتی است. در آن، جوهر ذاتی غنی تری در مقایسه با همه آنچه تا به حال نوشته ای وجود دارد، اما كاملا به قالب های شعر كهن چسبیده است. از اینكه روی آدم تاثیر بگذارد یا بیان كننده آرزوهای انسان امروز باشد ناتوان است. شعر تو به دست و پای هنر اشعار كهن پیچیده است.» در ۱۹۲۹، حكومت دیكتاتوری با به نمایش درآمدن اثر تئاتری او به نام «داستان عشق دن پرلیمپلین بابلیسا در باغش» مخالفت می كند. فدریكو به تشویق دوست و استادش روئیس، این بار به آمریكا سفر می كند و یك سال به عنوان دانشجوی دانشگاه كلمبیا در آمریكا می ماند. این اقامت به او كمك می كند زبان نویی برای شعرش بیابد. مجموعه «شاعر در نیویورك» كه سبكی متفاوت و عمقی بیشتر از آثار پیشین او دارد، محصول همین دوران است. این اثر نشان وحشت و بیگانگی شاعر با شهری است كه مدرنیته كه بسیاری از آوانگاردهای زمانه به آن به چشم راه نجات و امید می نگریستند آن را از شور انسانی تهی كرده است. اما خود او هیچ وقت چاپ اثرش را نمی بیند، چون اثر بعد از مرگ او، در مكزیك به چاپ می رسد. سال بعد فدریكو به اسپانیا برمی گردد و در ۱۹۳۱، با برقراری حكومت جمهوری در اسپانیا، در جشن ها شركت می كند و با كمك فرناندو روییس گروه تئاتر «باراكا» را راه می اندازد: تئاتری كه برنامه اش اجرای آثار كلاسیك تئاتر در روستاها و شهرهای كوچك اسپانیا است.
    «یرما و عروسی خون» آثار همین دوران لوركا هستند. حالا او بیشتر قطعات تئاتری می نویسد و بیشتر وقت اش را با گروه باراكا می گذراند كه دائما در شهرهای مختلف برنامه اجرا می كنند. علاوه بر این، در این سال ها، لوركا یك دوره سخنرانی در مراكز فرهنگی سال مازكا، گالیسیا، سن سباستین و... نیز دارد. در ۱۹۳۳ «عروسی خون» را روی صحنه می برد و اتحادیه تئاترهای فرهنگی را بنیان می گذارد. در ۱۹۳۴ سفری به آمریكای لاتین دارد. آنجا از او استقبال گرمی به عمل می آید، سخنرانی های زیادی می كند و تعدادی برنامه نمایشنامه خوانی اجرا می كند و با بازگشت به اسپانیا، یرما را به صحنه می برد. طی دو سال بعد او معروف ترین آثار تئاتری اش عروسی خون و خانه برناردا آلبا را چاپ می كند. در مصاحبه با مجله «صدا» می گوید، قصد دارد برای اجرای تئاتر به مكزیك سفر كند. اما سرنوشت به گونه ای دیگر رقم خورده است.
    ۱۶ ژوئیه، اوضاع كشور به هم می ریزد. بعد از دودلی زیاد، فدریكو مادرید را به قصد رفتن به گرانادا ترك می كند. هنوز هیچ كس نمی داند چه اتفاقی در شرف وقوع است. ۱۷ جولای شورش نظامی علیه دولت جمهوری آغاز می شود. شورش نظامی در گرانادا سه روز طول می كشد و شهر از بقیه نقاط كه همان لحظات اول تسلیم فرانكو شده اند جدا می شود، چون موقعیت كودتاچیان هنوز مستحكم نیست، هر نوع حركتی در نطفه خفه می شود. كودتاچیان برای برقراری آرامش تصمیم می گیرند هر مخالفی را كه در منطقه می تواند طرفدارانی بیابد حذف كند.
    ۹ اوت، فدریكو به خاطر تهدیدها به خانه لوئیس روسالس شاعر كه دو برادر فالانژ دارد پناهنده می شود. اما این كار كمكی به او نمی كند. پناهگاهش خیلی زود لو می رود و ۱۶ اوت رئیس سابق مركز فرهنگی گرانادا، رامون روییس آلونسو او را دستگیر كرده و به دولت نظامی تحویل می دهد. به نظر می رسد برادران روسالس تمام تلاششان را برای نجات جان او انجام می دهند، اما همه چیز خیلی سریع اتفاق می افتد. همان روز شهردار سوسیالیست گرانادا تیرباران می شود. همه مدارك علیه لوركا را خود آلونسو فراهم كرده و بقیه اعضای مركز فرهنگی هم تائید كرده اند. بنابه گفته روسالس جرم او دوستی با فرناندو روییس، فعالیت علیه فرانكیست ها و همجنس خواهی بوده است. فرماندار نظامی فاشیست گرانادا، خوسه بالدس گوسمان تلفنی مورد را با مركز در میان می گذارد. به او می گویند: «بهش قهوه بده، یك عالمه قهوه.» و بالدس حكم را امضا می كند.
    تا امروز تاریخ دقیق مرگ فدریكو را كسی نمی داند. آنچه گفته می شود سحرگاه ۱۸ یا ۱۹ اوت است. جنایت در نزدیكی فوئنته گرانده پای یك درخت زیتون انجام می شود. همراه فدریكو معلم دهكده و دو آنارشیست را هم تیرباران می كنند. لوركا را می كشند اما صدای او هنوز میان زیتون زار های اسپانیا می خواند:
    همه بدانند، من نمرده ام/ من دوست كوچك باد غربم/ من سایه بی انتهای اشك ها هستم/ همه بدانند، من نمرده ام.

    یک غزل  ناب از محمد علی بهمنی

    تو آسماني ومن ريشه در زمين دارم

    هميشه فاصله اي هست-داد ازاين دارم

    قبول کن که گذشته ست کار من از اشک

    که سال هاست به تنهايي ام يقين دارم

    تو نيز دغدغه ات از دقايقت پيداست

    مرا ببخش اگر چشم نکته بين دارم

    بخوان و پاک کن واسم خويش را بنويس

    به دفتر غزلم هرچه نقطه چين دارم

    کسي هنوز عيار ترا نفهميده ست

    منم که از تو به اشعار خود نگين دارم

                                                             محمد علی بهمنی

    تقدیم به آنها که همچون گل لطیفند

     

    تصویری از زندگی در لبنان

     
    Jaraghe Group --> Foadi83@yahoo.com

    تک بیت

     

    رهین منت گوش گران خویشـــتنم

     

                                                  که تا بلند نباشد سخن نمی شنوم

    تبریک ولادت سیدالساجدین

                         

                             میلاد باسعادت امام زین العابدین بر دوستدارانش مبارکباد

    حضرت امام زين العابدين عليه السلام

    امام علي بن حسين بن علي بن ابيطالب عليه السلام مشهور به سجاد، چهارمين امام شيعيان بنا به قولي مشهور، در پنجم شعبان سال 38 هجري قمري متولد شد و در 12 محرم سال 95 هجري قمري به دست وليد بن عبدالملك به شهادت رسيد. امام زين العابدين عليه السلام زماني ديده به جهان گشود كه زمام امور در دست جد بزرگوارش امام علي بن ابيطالب عليه السلام بود. آن حضرت 3 سال از خلافت علوي و حكومت چند ماهه امام حسن عليه السلام را درك كرد. امام سجاد عليه السلام در عاشوراي سال 61 هجري قمري حضور داشت و در آن واقعه به صورتي معجزه آسا نجات يافت و پس از شهادت پدرش امام حسين عليه السلام مسئوليت زمامداري شيعيان از جانب خدا بر عهده او گذاشته شد و از آن روز تا روزي كه به شهادت رسيد زمامداراني چون يزيد بن معاويه، عبدالله بن زبير، معاويه بن يزيد، مروان بن حكم، عبدالملك بن مروان و وليد بن عبدالملك، معاصر بود.

    امام سجاد عليه السلام در اوضاع ناگوار اجتماعي آن روز كه ارزش هاي ديني دست خوش تغيير و تحريف امويان قرار گرفته بود، مهمترين كار خويش را در زمينه برقراري پيوند مردم با خدا، با دعا آغاز كرد.

    چنين بود كه مردم تحت تأثير رو حيات آن حضرت قرار گرفتند و شيفته مرام و روش او شدند و بسياري از طالبان علم و دانش در مسلك راويان حديث او در آمدند و از سرچشمه زلال دانش وي كه برخاسته از علوم رسول خدا (ص) و اميرالمؤمنين عليه السلام بود، بهره ها جستند.

    شرايط، مقتضيات و رسالتها در عصر امام سجاد عليه السلام:

    اقتدار حكومتهاي جبار و ظالم عصر، نظارت شديد و سختگيريهاي بسيار بر مخالفان سياسي بويژه شيعيان، سركوبي قيامها با كشتارهاي بي رحمانه، جهالت سياسي و مذهبي مردم، شيوع بي ديني و مفاسد اخلاقي، و قلت ياران و مجاهدان واقعي، از جمله موانعي بودند كه نگذاشتند امام سجاد عليه السلام به صورت مسلحانه قيام كنند.

    مردم مسلمان عصر امام عليه السلام به علت تبليغات و فعاليتهاي سياسي و فرهنگي حكومتهاي نامشروع در برابر حقايق سياسي و مذهبي در نهايت جهالت و بي ديني به سر مي بردند. بدعتها و عقايد گمراه كننده و باطل به عنوان احكام و عقايد مذهبي، مورد اعتقاد و عمل مسلمانان قرار گرفته بود.

    در چنين شرايطي، بزرگترين و مهمترين مسئوليت امام سجاد عليه السلام، احياي مجدد اسلام ناب محمدي (ص)، تبيين جايگاه امامت و رهبري اهل بيت عليه السلام، مبارزه با جهالت سياسي و مذهبي مردم و تربيت مجاهدان واقعي بود.

    امام عليه السلام مي بايد در برابر حقايق سياسي اسلام روشنگري مي كردند بويژه كه درباره امامت و رهبري و افشاگري عليه حكومتهاي غاصب و ظالم و ترويج فرهنگ جهاد و شهادت لازم بود كه شيعيان و مسلمانان را براي مبارزه و جهاد عليه ظلم، بدعت و گمراهي آماده مي ساختند.

    آن حضرت موفق شدند كه در سخت ترين شرايط و با استفاده از ظريفترين شيوه هاي تبليغاتي و مبارزاتي، در اهداف خويش موفق و پيروز شوند.

    سرانجام امام عليه السلام در راه پايداري و استقامت در اين جهاد مقدس، به مقام والاي شهادت نايل شدند.

       نقش امام سجاد در تربيت موالي :

    "موالي" يعني: عده اي از ايرانيان كه به عراق آمده و در آنجا با تشيع آشنا شده. همچنين از جمله موضوع شايع در قرن اول و دوم هجري تربيت موالي بود. اين افراد عمدتاً به علت داشتن استعداد مناسب و نيز آمادگي كسب علم و نيز با احساس ضعفي كه ايشان در برابر عرب ها داشتند و درصدد بودند كه آن را جبران كنند، به خوبي در زمينه حديث كار كردند و در نتيجه توانستند در مدت زماني كوتاه از فقها و محدثين مراكز عمده اسلامي شوند. اين افراد در خانواده هاي مختلف عرب، تربيت شده بودند كه طبعاً انگيزه هاي سياسي و مذهبي جاري و مرسوم در آن قبايل و عشيره ها، به اينان نيز سرايت كرده بود، به ويژه كوفه، بيشتر گرايش شيعي داشت و "موالي" آن نيز چنين بودند، از اين رو اهل بيت عليهم السلام نيز از اين ويژگي براي تربيت موالي استفاده كردند.

    در اين ميان، سياست علي بن الحسين عليه السلام شايان توجه بسيار است. امام مي كوشيد تا در مدينه، با تربيت طبقه "موالي"، راه را براي آينده باز كند. و اسلام صحيح و سليم را به آنان (كه زمينه كافي داشتند) انتقال دهد، پس با شخصيتي كه امام داشت به شايسگي مي توانست در روحيه موالي اثر بگذارد و احساسات شيعي را به آنان انتقال دهد.

    استاد "سيد جعفر مرتضي" در تشريح سياستهاي امام سجاد عليه السلام و به منظور بخشيدن حياتي نوين به مكتب جعفري، اشاره به اين نكته دارد كه آن حضرت غلامان را مي خريد و آنان را آزاد مي كرد، به طوري كه به نوشته "سيد الاهل" : غلامان اين مسئله را دريافته، شور و شوق فراواني داشتند كه مشمول اقدام امام شوند. امام نيز در هر سال و ماه و روز و به مناسبت هرحادثه، آنان را آزاد مي ساخت. به طوري كه درمدينه قريب به يك لشگر از موالي آزاد شده و كنيزكان رهايي يافته، به سر مي بردند كه تمامي آنها از موالي امام سجاد عليه السلام بودند. و شمار آنها به 50 هزار تن يا بيشتر مي رسيد.

    مؤلف محترم "اعيان شيعه" نيز مي نويسد: او سودانيان را مي خريد، حال آنكه هيچ نيازي به آنان نداشت. استاد "سيد جعفر مرتضي" پس از ذكر اين مطالب نتايج متعددي از اين مسئله مي گيرد و مي نويسد: يعني نتيجه چنين سياستي، اين بود كه موالي، اهل بيت عليهم السلام نمونه هاي انسانيت و اسلاميت به شمار مي رفتند. و آمادگي كامل داشتند تا در شرايط گوناگون در كنار آنها قرار بگيرند، شواهدي نيز وجود دارد كه نشان مي دهد "موالي" در مواقعي كه علويين مورد ظلم قرار مي گرفتند و يا بعضي از حكام به آنها ستم مي كردند، به ياري آنها مي شتافتند.

     

    احاديثى از امام سجاد (ع)

    إنَّ لِلعَبّاسِ عِندَاللهِ لَمَنزِلَهٌ يَغبِطُهُ بِها جَميعُ الشُّهَداءِ يَومَ القيِامَهِ

    عباس را نزد خدا منزلتي است كه روز قيامت همه شهيدان بر آن رشك مي برند.

    الخصال، ج 1، ص 68

    خَفِ اللهَِ تَعالي لِقُدرَتِهِ عَلَيكَ وَ اسْتَحيِ مِنهُ لِقُربِهِ مِنكَ

    از قدرت خداي بزرگ بر خود، انديشه كن و از نزديكي اش به تو، شرمگين باش.

    بحارالانوار، ج 78، ص 160

    هَلَكَ مَن لَيسَ لَهُ حَكيمٌ يُرشِدُهُ

    هلاك شد آن كه راهنماي حكيمي ندارد تا ارشادش كند.

    بحارالانوار، ج 78، ص 159

    مَن رَمَي النَّاسَ بِما فيهم، رَمَوهُ بِما لَيسَ فيه

    هر كه به مردم نسبتي دهد كه در آنها هست، نسبتي به او دهند كه دراو نيست.

    بحارلانوار، ج 75، ص 261

    نَظَرُ المُؤمِنِ في وَجهِ أخيهِ المُؤمِنِ لِلمَوَدَّهِ وَ المَحَبَّهِ لَهُ عِبادهُ

    نگاه مومن به چهره برادر مومن خود از روي دوستي و محبت به او، عبادت ا ست.

    تحف العقول، ص 282

    إنَّها (الصَّدَقهَ) تَقَعُ في يَدِ اللهِ أن تَقَعَ في يَدِ السّائلِ

    صدقه قبل از اين كه دردست نيازمند قرار گيرد، در دست خداوند قرار مي گيرد.