سیلویا پلات و فروغ فرخزاد(2)
مطالعه تطبیقی اشعار سیلویا پلات و فروغ فرخزاد
بخش دوم
این دو شاعر که هزاران کیلومتر دور از هم زندگی می کردند به دلیل تجربه های زیسته ی مشترک آثار مشابهی آفریدند. محتوا درونمایه مضامینوشکل بیان در اشعار این دو شاعر هنرمند به نحو شگفت آوری همگون و مشابه است و جز از راه تحلیل زندگینامه ای به سختی می توان به راز این مشابهتها پی برد .
اول :
برای تمهید گفتنی است که در بررسی تطبیقی شعر دو شاعر باید سبک بیان تکیه ها توصیفات ارزش ها احساسات ناب فردی واو انفعالات درونی و... مورد توجه قرار گیرد .آنچه ما را به دنیای درون هنرمندان رهنمون می سازد .نشانه های زبانی و تصویری ویژه ای است که در آثارشان منجلی است و البته هر چه این نشانه ها فردی تر باشد کشف راز و رمز آنها دشوارتر خواهد بود . اصولآ شاعران و هنرمندان درونگرا دیر یاب تر بوده وآشنایی با ژرفای اندیشه ایشان مستلزم تعمق بیشتری است . ذکر این نکته مناسب این مقام است که شاعران کلاسیک و سنتی با شاعران جدید و مدرن یک تفاوت اساسی دارند وآن اینکه کلاسیک ها غالبآ وظیفه استمرار فرهنگ و ادبیات پیش از پیش از خود را بر عهده داشته و لاجرم آفریده هایشان بیشتر تحت تاثیر سنت ومقوله های فرهنگ عمومی بوده و کمتر رنگ شخصی به خود گرفته است اما در شاعران مدرن مرکزیت اثر هنری در اختیار ذعنیت شخصی و فردی شاعر است و این من شخصی شاعر است که در شعر سخن می گوید .
دو شاعر مورد نظر ما نیز جزو همین دسته از هنرمندان هستند . سیلویا پلات و فروغ فرخزاد حداقل در آئینه اشعار اخیر خود بسیار درونگرا بوده و فردیت و حضور من شخصی در اشعارشان موج می زند .مساله اصلی این دو شاعر نه جهان بیرون بلکه جهان روح و روان خودشان بوده و حتی نگاهشان به دنیای خارج از پس نفسانیات و تفرد ژرفی است که نشانگر دل مشغولیهای درونگرایانه آنهاست.
گرچه هر در اوایل کار شاعری خود برنگرایی و نگاه صرف به جهان خارج را تجربه کرده اند . سعی ما در این بخش از سخن آن است که از ورای پرده کلام این سخنور راه به عالم اذهان ایشان برده و مشابهتهای احتمالی را بسنجیم.
الف) احساسات و انفعالات
الف-1)نخستین مساله ای که در خوانش تطبیقی شعرهای این دو شاعر به چشم می آید بسامد بالای تعبیرات و کلمات منفی یاس آلود و سیاه است ؛ درست همانند سینمای نوار در اروپای پس از جنگ جهانی دوم فضای غمبار و گاه کسل کننده و انباشته از اندوه و خستگی و پریشانی و نا امیدی شعر دو شاعر حاصل تکرار نامعمول این تعبیرات است . الفاظی چون : شب شوم غراب تلخ موش کرکس دود کش کسالت سرد کلاغ زمستان بیهودگی گلهای گندیده ملالت بوهای ناخوش غمناک دریاچه سیاه زورق سیاه و مرگ در شعر پلات و تعبیراتی مثل : غمهای ائیزی شمع واژگون ماهی طلایی مرداب خون دلهره ویرانی وزش ظلمت بیم زوال تیره آوار ویرانه های امید غمزده و شب تنهایی در شعر فروغ .
بازخوانی برخی از فقرات اشعار فروغ و سیلویا مبین همین نکنه است :
این روشنایی ذهن است سرد و خاکی / درختان ذهن سیاهند روشنایی آبی است / چمن ها غم خود را به پای من می ریزند / چنان که گویی من خدایم / دست به دامانم می سایند و فروتنانه زمزمه می کنند / بخارهای مهذ آلود شبح ناک ساکن اینجایند / که با یک ردیف سنگ گور از خانه من جدا می شوند / در هیچ سو جایی برای رفتن پیدا نیست/ ... ( پلات – ماه و سرد )
نمی توانستم دیگر نمی توانستم / صدای پایم از انکار راه بر می خاست / و یاسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود / وآن بهار و آن وهم سبز رنگ / که بر دیچه گذر داشت با دلم می گفت / نگاه کن / تو هبچ گاه پیش نرفتی / تو فرو رفتی / ( فروغ – وهم سبز )
الف -2)
آن منفی نگری که از بسامد بالای تعبیرات سیاه بر می آید البته احساسات نا متعارفی است که می توان نام " گرفتاری در ظلمت " بر آن نهاد . فروغ و سیلویا به استناد در اشعارشان هر دو خود را در چنبره سیاهی و تباهی گرفتار می دیدند و راه برون شدی نمی یافتند و همواره در حسرت نور و روشنایی و آزادی و رهایی به توصیف زندان تاریک حیات خویش می پرداختند :
من از نهایت شب حرف می زنم / من از نهایت تاریکی / و از نهایت شب حرف می زنم / اگر به خانه من آمدی / برای من ای مهربان چراغ بیاور / و یک دریچه که از آن / به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم/ ( تولدی دیگر – هدیه )
و سیلویا می گوید :
دریاچه سیاه زورق سیاه دو انسان سیاه کاغذی / کجا می روند این درختان سیاه که اینجا آب می خورند ؟/ سایه هایشان باید کانادارا بپوشاند / نوری اندک از میان گلهای آب می تراود/ برگهایشان نمی خواهند که ما شتاب کنیم :/ آنها گرد و صافند و پر از اندرزهای تاریک / جهانهای سرد از ضربت پارو به لرزه می افتند /روح سیاهی در ماست در ماهی هاست / صخره ای به وداع دستی بی رنگ بر آورده است / ستاره ها میان نیلوفران می شکفند / تو آیا کور نمی شوی از پریانی چنین خاموش ؟/ این سکوت ارواح مبهوت است / (گذر ار آب)
الف -3) گرفتاری در ظلمت ارمغانی که برای دو شاعر ما می آورد بسی وحشتناک تر و فاجعه آمیز تر از اصل مطلب است و آن عبارت است از ترس از عدم ثبات و تاریکی افق آینده حتی آینده بسیار نزدیک . بیم ویرانی اضطراب وحشت از زوال و بویژه زوال لحظه های عاشقانه فاجعه اندیشی و احساساتی از این دست جزو مضامین اصلی و مکرر اشعار هر دو شاعر است :
فروغ:
... آنچنان آلوده است / عشق غمناکم با بیم زوال / که همه زندگیم می لرزد ...(تولدی دیگر )
نگاه کن که غم درون دیده ام / چگونه قطره قطره آب می شود / چگونه سایه سیاه سرکشم / اسیر دست آفتاب می شود / نگاه کن / تمام هستیم خراب می شود.../ ( تولدی دیگر – آفتاب می شود)
...در شب کوچک من دلهره ویرانی است / گوش کن وزش ظلمت را می شنوی ؟/ در شب اکنون چیزی می گذرد / ماه سرخ است و مشوش / و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است / ابرها همچون انبوه عزاداران / لحظه باریدن را گویی منتظرند/ ( تولدی دیگر –باد ما را خواهد برد)
سیلویا :
می توانم حلب آسمان را بچشم – همان چیز واقعآ حلبی / سحرگاه زمستان به رنگ فلز است / درخت ها مثل اعصاب سوخته در جا می خشکند / سراسر شب خواب ویرانی و نابودی دیده ام / خط تولیدی از گلوهای بریده... /(بیداری در زمستان)
... عشق یک سایه است / چگونه به دنبالش می افتی و زار می زنی /گوش کن:این سمضربه های آنست/ مثل اسب دور می شود ..../ من قساوت غروب ها را رنج برده ام / سراپا گداخته / آوندهای سرخم می سوزد و می ایستد دستی سیمی / اکنون در هم می شکنم و تکه های چوبیم به هر سو پرتاب می شود / بادی چنین وحشیانه هیچ ایستاده ای را بر نمی تابد باید جیغ بزنم ... (نارون)
مراجعه به شعر " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد " از فروغ و "هراس ها " و " بلندی های بادگیر " از سیلویا و خوانش دوبارهآنها عمق نگرانی و نا امیدی و ترس و اضطراب را در وجود آندو نمایان تر می کند. شنیدن نمونه ای از این فاجعه اندیشی از زبان سیلویا خالی از لطف نیست:
گل ها پژمرده و چشمه ها خشکیده The fountains are dry and the roses over .
غبار مرگ . روز تو به سر آمدIncense of death .your day aporoaches
گلابی ها همانند بوداهای کوچک چاق می شوند .The pears fatten like little buddhas
مهی ملال آور بر دریاچه خیمه زده .A blue mist is dragging the lake .
الف -4) نا امیدی و یاس فوری ترین تاثیری که بر روح و روان آدمی می نهد کسالت و ملالت و دلگیری و دلتنگی است که همه اینها در بسیلری از شعر های سیلویا و فروغ نمایان است . به نحووی که حتی خواننده را نیز با خود درگیر کرده و غم و اندوهی کسالت آور بار بر آن مستولی می کند . گرچه در اغلب اشعار فروغ با نونه های متعددی از این حس مواجهیم ولی گویاترین آن شعر "جمعه " است که چند بندی از آن می خوانیم : جمعه ساکت/ جمعه متروک / جمعه چو او کوچه های کهنه غم انگیز / جمعه اندیشه های تنبل بیمار /جمعه خمیازه های موذی کشدار / جمعه بی انتظار جمعه تسلیم/
روایت سیلویا پلات نیز از ملالت و دلگیری زندگی همین گونه است . در شعر های "آویخته به دیوار"و "دم رفتن" حکایت کسالت در اوج است و همچنین این شعر که:
...سراسر شب در حیاط مر مری گربه های نامرئی / مثل زن ها یا ساز های خراب زوزه کشیده ان/ کم کم او روشنایی روز را احساس می کند آن کسالت سفید / که با کلاهی پر از تکرار های مبتذل آفتابی می شود /...(بی خواب)