شبه خاطرات(2)

  

   وقتی به زائران کربلای شلمچه بدقت نگاه می کردم از خودم می پرسیدم این نسل سومی ها اینجا چه می کنند و از این خاک بظاهر معمولی چه می فهمند؟ با چه زبان و بیانی باید به اینان فهماند که اینجا چه خبر بوده و ... . دیدم اگر بگویم که ما رزمنده ها هرگز به خود نمی اندیشیدیم و فقط و فقط به رضایت خدا و رهبر فکر می کردیم و هیچ چیز برای خود نمی خواستیم، ممکن است در پاسخ بشنوم که پس چرا امروز بعضی هایتان اینقدر حرص قدرت و ثروت می زنید و برای رسیدن به جاه و مقام حاضرید همه کار بکنید. ترسیدم بشنوم که چه شده است که همین شب عیدی بعضی از شما که عشق رفتن به مجلس را داشتید تن به هر بد اخلاقی و تخریب دیگران و...دادید؟ ترس از مواجه شدن با این سوال های بحق از طرف نسل سومی ها مرا از فکر به اصطلاح انتقال فرهنگ جبهه به این بنده خداها در آورد.   

  

ادامه نوشته

به همین سادگی

        سالی یک بار به سینما می روم؛آن هم روز سیزده به در و اولین سئانس،برای اینکه نه ترافیکی است نه بچه ای که گریه کند ویا صدای پفک  خوردنش - و بعضاً هردو -  آزارم  دهد .  ضمناً احساس مهم بودگی هم به آدم دست می دهد که آپارات سینما فقط برای یک نفر می چرخد!

   امسال نیز این توفیق دست داد و به دیدن " به همین سادگی " رفتم . فیلمی که  از  کارگردانش  " زیر نورماه " را دیده بودم و همین طور" خیلی دور خیلی نزدیک " را و هردو ساده و عمیق بودند. شاید ازاین عبارت شگفت زده شده اید: « ساده و عمیق». بله، کارهای سید رضا میر کریمی این گونه است . نه اکشنی ،نه اغراقی ، نه ماشین آخرین مدل ، نه خانه ی مجلل ، نه هنرپیشه های خوش تیپ و قامت.

ادامه نوشته

بسا آرزو خفته در خاک

  

      می سرایمت

   مثل شعر

      می نگارمت همچو نقش

   می تراشمت

      عین بت

   پیش پای تو

       سجده می برم

   تا که روز آتش و

     آب و خاک

    بر فراز کوه آرزوی خود

   آرزوی باد

      آرزوی زیر خاک

   بر کف آورم ترا

      مثل باد!

شبه خاطرات(1)

    من که همیشه دقیقه ی نود به پرواز می رسم یک ساعت و نیمی زودتر وارد فرودگاه شدم . وقتی کارت پروازم را گرفتم دیگر  تقریبا مطمئن شدم که به آرزوی بیست ساله ام رسیده ام.پرواز تهران- آبادان 30/8 صبح دوشنبه 5/1/87 !

   برای غلبه بر کلافگی سالن ترانزیت کتابی باز کردم ولی بجای کلمات، این خاطرات بودند که از جلوی چشمم رژه می رفتند: تبریز،دهه ی شصت شمسی،پایگاه مقاومت مسجد،پادگان اعزام نیرو،دزفول،اردوگاه شهید باکری،خرمشهر،شلمچه،هم قطاران،هم سنگران،فرماندهان،رفتگان،ماندگان و ... که ناگهان خودم را داخل کابین هواپیما دیدم ومثل همیشه بی اعتنا به تذکرات تکراری مهمانداران که سرجمع حرفشان این است که آماده باشید می خواهیم پرواز کنیم در حالی که من قبلا در آسمان خیال و خاطره ام به پرواز در آمده بودم.

ادامه نوشته