وقتی به زائران کربلای شلمچه بدقت نگاه می کردم از خودم می پرسیدم این نسل سومی ها اینجا چه   می کنند و از این خاک بظاهر معمولی چه می فهمند؟ با چه زبان و بیانی باید به اینان فهماند که اینجا چه خبر بوده و ... . دیدم اگر بگویم که ما رزمنده ها هرگز به خود نمی اندیشیدیم و فقط و فقط به رضایت خدا و رهبر فکر می کردیم و هیچ چیز برای خود نمی خواستیم، ممکن است در پاسخ بشنوم که پس چرا امروز بعضی هایتان اینقدر حرص قدرت و ثروت می زنید و برای رسیدن به جاه و مقام حاضرید همه کار بکنید. ترسیدم بشنوم که چه شده است که همین شب عیدی بعضی از شما که عشق رفتن به مجلس را داشتید تن به هر بد اخلاقی و تخریب دیگران و...دادید؟ ترس از مواجه شدن با این سوال های بحق از طرف نسل سومی ها مرا از فکر به اصطلاح انتقال فرهنگ جبهه به این بنده خداها در آورد. اما دوست داشتم به آنها  بگویم که همه رزمنده ها اینگونه نیستند . بعضی شان تیغ در چشم و استخوان در گلو در کنجی نشسته اند و خون می خورند و دم برنمی آورند و نه راهی به مجلس دارند و نه شورای شهر. نه وزیرند و نه وکیل و نه حاضرند به این کارها تن دهندچرا که بین آرمانهای آنها و آنچه در این مملکت می گذرد میلیونها سال نوری فاصله است. می خواستم با تمام وجود فریاد بزنم که ما هنوز ایستاده ایم و بر سر پیمان خود هستیم... .بیشتر که فکر کردم دیدم اصولا فلسفه ی این که فرهنگ بسیجی باید معرفی و منتقل شود آن است که امروزه دیگر آن مفاهیم در زندگی نسل کنونی جایی و مفهومی ندارد؛پس تعجب و تاسف من بیهوده است و باید در برابر این واقعیت تلخ سر تسلیم فرود بیاوریم که مدتی درهای آسمان بروی زمین باز شد و شاید در اثرکفران نعمت بسته شد.

   چند شهید گمنام را در مسجد یادمان شهدای شلمچه دفن کرده بودند و مردم هم با خواندن فاتحه و فروریختن چند قطره اشک ، به آن دلاوران مظلووم ادای احترام می کردند.من به ستونی تکیه داده بودم و به این می اندیشیدم که مفهوم سنتی ایثار و شهادت را چگونه می توان مثل مفاهیم بیشمار دیگر مدرن کرد و وقابل فهم و استفاده.مثل همیشه ذهنم رفت به طرف تحلیل این مفاهیم و یافتن مبانی و مبادی و حاق مطلب.تلاش کردم با ادبیاتی جدید،مقوله ایثار و شهادت را ،بدون آن که موعظه کنم و شعار دهم برای نسل سومی ها باز تعریف کنم.دیدم که چاره ای ندارم جز آن که دست به دامن علم اخلاق و فلسفه اخلاق شوم.از شما چه پنهان از این طریقه نیز مایوس شدم و با خود گفتم چرا اوقات بدین گران بهایی را بیخودی با فلسفه بافی های بی سرانجام تلف می کنی؟این جوان ها می خواستند زودتر دنیا بیایند و در تجربه ما سهیم شوند!

  بعد از ظهر که خواستیم از شلمچه به خرمشهر برگردیم دیدم سربازراننده شلوار لی و تی شرت رنگی تنش کرده است!با تعجب پرسیدم که چرا یونیفرمش را درآورده و در پاسخ شنیدم که خدمت تا ساعت 2 بیشتر نیست! این آخرین تفاوت فاحشی نسبت به بیست سال قبل بود که دیدم.

   جاده شلمچه به خرمشهر پر بود از عکس های سرداران شهید دوران جنگ.نگاهشان که می کردم باخود می گفتم اگر این اسطوره ها الان زنده بودند هرکدام وزیری و وکیلی و مدیری بودند و با روحیه و خلق و خویی که داشتند و سبک مدیریت بسیجی چقدر اوضاع بهتر بود.در این رویا ها بودم که باز هم حس بدبینی ام غلبه کرد و فکر کردم شاید هم مثل خیلی های دیگر اسیر دنیا و زرق و برق دنیا می شدند و ...

   شبانه از خرمشهر راهی اهواز شدم تا به پرواز فردا صبح برسم.هر چه به شهر نزدیکتر می شدم آثار جبهه و جنگ کم تر و کم رنگ تر می شد تا این که دیگر در پار کهای داخل شهر و شلوغی و هیا هویی که طبیعت شهر های بزرگ است محو و نیست و نابود شد.جوانهای اهوازی را می دیدم که پیر ترینشان خاطره مبهمی نیز از جنگ ندارند و به چیزهای دیگری می اندیشند.پشت چراغ قرمز کاروان عروسی را دیدم و شادی های آنان را.بغض گلویم را فشرد درست مثل دیروز اما این بار نه از شادی تجدید خاطره بلکه از حس تنهایی عجیب در شهری که روزی روزگاری بیش از وطنم دوستش داشتم.......