در شهري به نام زندگي رودي جاريست به نام (محبت)
اين رود به آبراهي جاريسست به نام (دوستي)
اين آبراهه به آبگيري جاريست به نام (عشق)
اين آبگير به حوضچه اي جاريست به نام (وفا)
و تمامي اينها به منجلابي جاريست به نام (جدايي)

 

مرگ از زندگی پرسید: آن چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم؟ زندگی لبخندی زد و گفت: دروغ هایی که در من نهفته است و حقیقتی که تو در وجودت داری.

 

موفقيت آن است كه اگر ديگران در تحمل سختي ها وا دادند
تو تسليم نشوی

 

نيمکت عاشقي يادت هست. کنارهم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود. بيد مجنون زير سايه اش امانمان داده بود، برگهاي رنگينش را به نشانه عشقمان بر سرمان مي ريخت او نيز عاشق بودنمان را به رخ پاييز مي کشيد، اما اکنون پاييز نبودنت را، جداييمان را، به رخ مي کشد. بگو، صدايم کن، بيا تا دوباره ما شويم، مرحمي بر سوز دلم باش، نگاه کن، پاييز به من مي خندد، بيا داغ جداييمان را به دلش بگذاريم. بيا کلاغ ها را پر دهيم تا خبر وصلمان را به پرستوها مژده دهند. دوباره صدايم کن