بررسي تطبيقي اشعار سيلويا پلات و فروغ فرخزاد

              

                                                                                                     

                                                                                           

 

 

 

    مارتین هایدگر(1889- 1976) ، به شدت با تحلیل های زندگینامه ای و روان شناختی ازآثار اندیشه وران

 و هنرمندان مخالف بود؛ نقل است که در کلاس درسش درباره ارسطو گفته بود :"او به دنیا آمد، کار کرد و مرد" (احمدي، ص 16) درباره خودش نیز از او نقل شده :" من به طور مشخص و واقعی خارج از من هستم، خارج از ریشه واقعی و فکری ام محیط ام زمینه زندگی ام و هر آنچه از اینها در دسترس من همچون تجربه زنده ای که در آن زیسته ام قرار می گیرد کار می کنم " (همان ص 16)

    این حکم حتی اگر در مورد فیلسوفان ، واز جمله خود هایدگر، صادق بوده باشد – که نیست- به هیچ وجه درباره هنرمندان صدق نمی کند .هنرمند حتی اگر بفرض محال بتواند از "من " خویشتن بدر آید چگونه می تواند از قید تاریخ جغرافیا محیط و... رهایی یابد. آورده اند که وقتی شعری از ابن معتز برای ابن الرومی خوانده می شد که در آن ماه نو به قایقی سیمین عنبر بار تشبیه شده بود او با نگاهی منتقدانه این تشبیه را حاصل زندگی او در دربار و نتیجه ادراک قبلی وی از حیات پر زرق و برق شاهانه دانسته بود (زرین کوب –ج1 ص47) .

  منتقدان و ادیبان بسیاری در شرق و غرب عالم بر اهمیت اطلاعات زندگینامه ای در فهم و نقد آثار هنرمندان و به ویژه شاعران تاکید کرده اند (رک- ولك، ص74 و سارتر،ص186).ملک الشعرا بهار نیز با رهیافتی نقادانه سروده است:

شعر شاعر نغمه آزاد روح شاعر است                                کی توان این نغمه را بنهفت با افسونگری

فی المثل گر شاعری مهتر نباشد در منش                                 هرگز از اشعار او ناید نشان مهتری

ور نباشد شاعری اندر منش والا گهر                                  نشنوی از شعرهایش بوی والا گوهری

هر کلامی باز گوید فطرت گوینده را                                     شعر زاهد زهد گوید شعر کافر کافری

 

  البته منتقدانی هستند که چندان به تاثیر نحوه معیشت و یا احوالات روحی شاعر بر شعر و نویسنده بر نوشته اعتقاد ندارند ویا حد اقل به رابطه ای علی و معلولی بین هنرمند و اثرش قایل نیستند :

"از گفته های شخصیتهای آثار بخصوص آنهایی که در نمایشنامه ها می آیند نمی توان چیزی درباره زندگی نویسنده استنتاج کرد . می توان به جد با این نظر معمول مخالفت کرد که شکسپیر در هنگام نوشتن تراژدیها و کمدیهاي گزنده خود افسردگی شدید داشته تا آنکه با نوشتن طوفان آرامش خاطری پیدا کرده است. این مسلم نیست که نویسنده باید در اندوه بسر برد تا بتواند تراژدی بنویسد یا از زندگی راضی باشد تا بتواند کمدی بنویسد ... رابطه بین زندگی خصوصی و اثر هنری رابطه ساده ی علت و معلول نیست"(ولك،-ص 76).با این حال جمع کثیری از ادب شناسان و ناقدان بر تاثیر محیط وروان بر هنر هنرمندان باور دارند.اگر چنین باوری نیز در میان منتقدان وجود نداشت مطالعه ی اشعار دو شاعر بزرگ همروزگار ما(سیلویا پلات و فروغ فرخزاد ) توجهمان را به این موضوع جلب کرده و مورد نقضی بر نظریه ی عدم ارتباط زندگی هنرمند و اثرش به شمار می آمد.

   این دو شاعر که هزاران کیلومتر دور از هم زندگی می کردند به دلیل تجربه های زیسته ی مشترک آثار مشابهی آفریدند. محتوا، درونمایه ، مضامین وشکل بیان در اشعار این دو شاعر هنرمند به نحو شگفت آوری همگون و مشابه است و جز از راه تحلیل زندگینامه ای به سختی می توان به راز این مشابهت ها پی برد .

 

اول :

 

  برای تمهید، گفتنی است که در بررسی تطبیقی شعر دو شاعر باید سبک بیان، تکیه ها، توصیفات، ارزش ها، احساسات ناب فردی و انفعالات درونی و... مورد توجه قرار گیرد .آنچه ما را به دنیای درون هنرمندان رهنمون می سازد .نشانه های زبانی و تصویری ویژه ای است که در آثارشان متجلی است و البته هر چه این نشانه ها فردی تر باشد کشف راز و رمز آنها دشوارتر خواهد بود . اصولآ شاعران و هنرمندان درونگرا دیر یاب تر بوده وآشنایی با ژرفای اندیشه  ایشان مستلزم تعمق بیشتری است . ذکر این نکته مناسب این مقام است که شاعران کلاسیک و سنتی با شاعران جدید و مدرن یک تفاوت اساسی دارند وآن اینکه کلاسیک ها غالبآ وظیفه استمرار فرهنگ و ادبیات پیش از پیش از خود را بر عهده داشته و لاجرم آفریده هایشان بیشتر تحت تاثیر سنت ومقوله های فرهنگ عمومی بوده و کمتر رنگ شخصی به خود گرفته است اما در شاعران مدرن مرکزیت اثر هنری در اختیار ذهنیت شخصی و فردی شاعر است و این من شخصی شاعر است که در شعر سخن می گوید .

  دو شاعر مورد نظر ما نیز جزو همین دسته از هنرمندان هستند . سیلویا پلات و فروغ فرخزاد حداقل در آئینه اشعار اخیر خود بسیار درونگرا بوده و فردیت و حضور من شخصی در اشعارشان موج می زند .مساله اصلی این دو شاعر نه جهان بیرون بلکه جهان روح و روان خودشان بوده و حتی نگاهشان به دنیای خارج از پس نفسانیات و تفرد ژرفی است که نشانگر دل مشغولیهای درونگرایانه آنهاست.

  گرچه هردو در اوایل کار شاعری خود برونگرایی و نگاه صرف به جهان خارج را تجربه کرده اند . سعی ما در این بخش از سخن آن است که از ورای پرده کلام این سخنور راه به عالم اذهان ایشان برده و مشابهت های احتمالی را بسنجیم.

 

الف) احساسات و انفعالات

 

الف-1) نخستین مساله ای که در خوانش تطبیقی شعرهای این دو شاعر به چشم می آید بسامد بالای تعبیرات و کلمات منفی یاس آلود و سیاه است ؛ درست همانند سینمای نوار در اروپای پس از جنگ جهانی دوم فضای غمبار و گاه کسل کننده و انباشته از اندوه و خستگی و پریشانی و نا امیدی شعر دو شاعر حاصل تکرار نامعمول این تعبیرات است . الفاظی چون : شب شوم،غراب تلخ،موش، کرکس، دود کش، کسالت، سرد، کلاغ، زمستان، بیهودگی، گلهای گندیده، ملالت، بوهای ناخوش، غمناک، دریاچه سیاه، زورق سیاه و مرگ در شعر پلات و تعبیراتی مثل : غمهای پائیزی،شمع واژگون، ماهی طلایی مرداب خون، دلهره ویرانی ،وزش ظلمت ،بیم زوال، تیره آوار، ویرانه های امید، غمزده و شب تنهایی در شعر فروغ  .

 

  بازخوانی برخی از فقرات اشعار فروغ و سیلویا مبین همین نکته است :

 

این روشنایی ذهن است سرد و خاکی / درختان ذهن سیاهند روشنایی آبی است / چمن ها غم خود را به پای من می ریزند / چنان که گویی من خدایم / دست به دامانم می سایند و فروتنانه زمزمه می کنند / بخارهای مه آلود شبح ناک ساکن اینجایند / که با یک ردیف سنگ گور از خانه من جدا می شوند / در هیچ سو جایی برای رفتن پیدا نیست/ ... ( پلات – ماه و سرو )

 

نمی توانستم دیگر نمی توانستم / صدای پایم از انکار راه بر می خاست / و یاسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود / وآن بهار و آن وهم سبز رنگ / که بر دریچه گذر داشت با دلم می گفت / نگاه کن / تو هيچ گاه پیش نرفتی / تو فرو رفتی  ( فروغ – وهم سبز )

 

الف -2) آن منفی نگری که از بسامد بالای تعبیرات سیاه بر می آید البته احساسات نا متعارفی است که می توان نام " گرفتاری در ظلمت " بر آن نهاد . فروغ و سیلویا به استناد اشعارشان هر دو خود را در چنبره سیاهی و تباهی گرفتار می دیدند و راه برون شدی نمی یافتند و همواره در حسرت نور و روشنایی و آزادی و رهایی به توصیف زندان تاریک حیات خویش می پرداختند :

 

من از نهایت شب حرف می زنم / من از نهایت تاریکی / و از نهایت شب حرف می زنم / اگر به خانه من آمدی / برای من ای مهربان چراغ بیار / و یک دریچه که از آن / به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ( تولدی دیگر – هدیه )

 

و سیلویا می گوید :

دریاچه سیاه زورق سیاه دو انسان سیاه کاغذی / کجا می روند این درختان سیاه که اینجا آب می خورند ؟/ سایه هایشان باید کانادا را بپوشاند / نوری اندک از میان گلهای آب می تراود/ برگهایشان نمی خواهند که ما شتاب کنیم :/ آنها گرد و صافند و پر از اندرزهای تاریک / جهانهای سرد از ضربت پارو به لرزه می افتند /روح سیاهی در ماست در ماهی هاست / صخره ای به وداع دستی بی رنگ بر آورده است / ستاره ها میان نیلوفران می شکفند / تو آیا کور نمی شوی از پریانی چنین خاموش ؟/ این سکوت ارواح مبهوت است  (گذر از آب)

 

الف -3) گرفتاری در ظلمت ارمغانی که برای دو شاعر ما می آورد بسی وحشتناک تر و فاجعه آمیز تر از اصل مطلب است و آن عبارت است از ترس از عدم ثبات و تاریکی افق آینده حتی آینده بسیار نزدیک . بیم ویرانی اضطراب وحشت از زوال و بویژه زوال لحظه های عاشقانه. فاجعه اندیشی و احساساتی از این دست جزو مضامین اصلی و مکرر اشعار هر دو شاعر است :

فروغ:

... آنچنان آلوده است / عشق غمناکم با بیم زوال / که همه زندگیم می لرزد ...(تولدی دیگر )

نگاه کن که غم درون دیده ام / چگونه قطره قطره آب می شود / چگونه سایه سیاه سرکشم / اسیر دست آفتاب می شود / نگاه کن / تمام هستیم خراب می شود.../                        ( تولدی دیگر – آفتاب می شود)

 

...در شب کوچک من دلهره ویرانی است / گوش کن وزش ظلمت را می شنوی ؟/ در شب اکنون چیزی می گذرد / ماه سرخ است و مشوش / و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است / ابرها همچون انبوه عزاداران / لحظه باریدن را گویی منتظرند/       ( تولدی دیگر –باد ما را خواهد برد)

 

 

سیلویا :

می توانم حلب آسمان را بچشم – همان چیز واقعآ حلبی / سحرگاه زمستان به رنگ فلز است / درخت ها مثل اعصاب سوخته در جا می خشکند / سراسر شب خواب ویرانی و نابودی دیده ام / خط تولیدی از گلوهای بریده... /(بیداری در زمستان)

... عشق یک سایه است / چگونه به دنبالش می افتی و زار می زنی /گوش کن:این سمضربه های آنست/ مثل اسب دور می شود ..../ من قساوت غروب ها را رنج برده ام / سراپا گداخته / آوندهای سرخم می سوزد و می ایستد دستی سیمی / اکنون در هم می شکنم و تکه های چوبیم به هر سو پرتاب می شود / بادی چنین وحشیانه هیچ ایستاده ای را بر نمی تابد باید جیغ بزنم ...          (نارون)

مراجعه به شعر " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد " از فروغ و "هراس ها " و " بلندی های بادگیر " از سیلویا و خوانش دوباره آنها عمق نگرانی و نا امیدی و ترس و اضطراب را در وجود آندو نمایان تر می کند. شنیدن نمونه ای از این فاجعه اندیشی از زبان سیلویا خالی از لطف نیست:

 

گل ها پژمرده و چشمه ها خشکیده                          The fountains are dry and the roses over 

غبار مرگ . روز تو به سر آمد                        Incense of death .your day aporoaches                  

گلابی ها همانند بوداهای کوچک چاق می شوند                    .The pears fatten like little buddhas

مهی ملال آور بر دریاچه خیمه زده.                                       A blue mist is dragging the lake.

 

 

الف -4) نا امیدی و یاس فوری ترین تاثیری که بر روح و روان آدمی می نهد کسالت و ملالت و دلگیری و دلتنگی است که همه اینها در بسیاری از شعر های سیلویا و فروغ نمایان است . به نحوی که حتی خواننده را نیز با خود درگیر کرده و غم و اندوهی کسالت آور بار بر آن مستولی می کند . گرچه در اغلب اشعار فروغ با نمونه های متعددی از این حس مواجهیم ولی گویاترین آن ها شعر "جمعه " است که چند بندی از آن می خوانیم : جمعه ساکت/ جمعه متروک / جمعه چو او کوچه های کهنه غم انگیز / جمعه اندیشه های تنبل بیمار /جمعه خمیازه های موذی کشدار / جمعه بی انتظار جمعه تسلیم/

 روایت سیلویا پلات نیز از ملالت و دلگیری زندگی همین گونه است . در شعر های "آویخته به دیوار"و "دم رفتن" حکایت کسالت در اوج است و همچنین این شعر که:

...سراسر شب در حیاط مر مری گربه های نامرئی / مثل زن ها یا ساز های خراب زوزه کشیده ام/ کم کم او روشنایی روز را احساس می کند آن کسالت سفید / که با کلاهی پر از تکرار های مبتذل آفتابی می شود /...(بی خواب)

 

الف- 5) نگاه و احساس بسیار منفی و پرخاشگرانه و توام با سوء ظن نسبت به مردان از دیگر وجوه مشترک این دو شاعر است . بخش اعظم شعرهای مجموعه " اسیر " فروغ اختصاص دارد به حملات تند به مرد و گلایه از بی وفایی او که تنها به نقل دو نمونه بسنده می کنیم :

 

ای زن که دلی پر از صفا داری                                  از مرد وفا مجو مجو هرگز

او معنی عشق را نمی داند                                        رلز دل خود به او مگو هرگز       (خسته)

 

 

زن بدبخت دل افسرده                                             ببر از یاد دمی اورا

این خطا بود که که ره دادی                                    به دل آن عاشق بد خو را            (چشم براه)

 

    سیلویا نیز در اشعار، نوشته ها و خاطراتش رهیافتی بسیارمشابه با فروغ درباره مردان دارد .مثلآ در شعر " دیگر "  (The other) بیوفایی مرد  را چنین به تصویر می کشد : دیر به خانه می آیی در حالی که لبانت را پاک می کنی / در آستان در چه چیز را دست نخورده گذاشتم / .../ پلیس شیفته توست که همه چیز را اقرار می کنی / موی روشن کفش سیاه پلاستیک کهنه / ... و هم او در دفتر خاطراتش می نویسد : " ... از مردها بدم می آمد چون مجبور نبودند مثل زن ها زجر بکشند  ...وقتی زن حتی برای کره ای که روی نان می مالد صرفه جویی می کند می توانند خیلی راحت بروند قمار کنند .مردها مردهای بو گندو و مزخرف" (پلات- ملك مرزبان، ص 369)

 

 

  بر فهرست انفعالات و احساسات مشترک میان فروغ و سیلویا می توان بیش از اینها افزود همانند عشق و حسرت روز های کودکی همزاد پنداری با گیاهان آرزوی هنرمندی بزرگ شدن مرگ آگاهی و...که برای پرهیز از اطاله کلام از آنها در می گذریم .

 

ب) تفکرات

 

    شکی نیست که شاعران نه از راه خردمندی و تعقل بلکه از طریق نوعی نبوغ و الهام شعر می گویند . بنابراین به ندرت می توان از طریق شعرشان دستگاه فکری فلسفی منظم و یکپارچه ای ترسیم کرد . اما به هر حال این نبوغ و الهام در بستر ذهنیتی تجلی می یابد که کم و بیش تشخصی دارد و قالب بندی شده است . به دیگر سخن شاعر آنگاه که به نیروی الهام و نبوغ خود به سرایش می پردازد در حقیقت به درونیات و اندیشه های آگاه و نا خود آگاه خود رنگ و لعابی هنری می بخشد . پس سخن گفتن در مورد تفکرات یک شاعر به معنی باز نمودن محتوا و درون مایه هنر اوست که به دلایل پیش گفته لزوما از یک سامانه متعین تئوریک پیروی نمی کند .

  رمون آرون می گوید : " روشنفکران آن دسته از مردمند که زیستن راضی شان نمی کند بلکه می خواهند وجود خود را توجیه کرده باشند " ( به نقل از :دوستدار- ص 5). به این معنا هم فروغ فرخزاد وهم سیلویا پلات را می توان در زمره روشنفکران محسوب داشت چرا که آثار این دو هنرمند از روحی سرکش و عاصی در برابر روزمرگی حکایت می کند . این دو شاعر به گواهی شعرشان همواره در جستجوی افقهای تازه و رهیدن از سکوت و سکون و خمودی بوده اند :

 

فروغ : آه اگر راهی به دریاییم بود                             از فرو رفتن چه پرواییم بود

          گر به مردابی ز جریان ماند آب                          از سکون خویش نقصان یابد آب .... (مرداب)

 

  سیلویا در آثار منثور و منظومش همانند فروغ از راضی شدن به موفقیت های حقير و در افتادن در ورطه جمود گریزان بود و پیوسته می گفت : " نمی توانم خود را به چیزهای کوچک دل خوش کنم " ( پلات –ملك مرزبان ،ص 438) وبیرحمانه از آثار خود انتقاد می کرد . ( همان، ص 349)

    فروغ و سیلویا هرگز با  روزگار خود کنار نیامده و اقتضائات آن را نپذیرفتند و ارزش های حاکم بر جامعه خود را بارها و بار ها در اشعارشان اینگونه به باد تمسخر و انتقاد گرفته و بر ابتذال انسان مدرن شوریدند :

فروغ : ... آیا شما که صورتتان را / در سایه نقاب غم انگیز زندگی / مخفی نموده اید / گاهی به این حقیقت یاس آور / اندیشه می کنید / که زنده های امروزی / چیزی بجز تفاله یک زنده نیستند ؟ / گویی که کودکی / در اولین تبسم خود پیر گشته است / و قلب – این کتیبه مخدوش / که در خطوط اصلی آن دست برده اند / به اعتبار سنگی خود / دیگر احساس اعتماد نخواهد کرد / شاید که اعتیاد به بودن / و مصرف مدام مسکن ها / امیال پاک و ساده انسانی را / به ورطه زوال کشانده است / شاید که روح را / به انزوای یک جزیره نا مسکون / تبعید کرده اند ...                                                                               (دیدار در شب )

سیلویا : ... کم کم او روشنایی روز را احساس می کند آن کسالت سفید / که با کلاهی پر از تکرار های مبتذل آفتابی می شود / اکنون شهر نقشه ای از جیک جیک های شاداب است / و همه جا آدم ها با چشم های مات و مرمرین / به ردیف به سوی کار می رانند همچون مسخ شدگان /

                                                                                                                (بی خواب )

    شعر این " یار و دلدار " (فروغ ص 93) و "الهه خون آشام " (فروغ ص 143) به تعبیر فروغ و " فوران خون " (پلات- سعيدپور، ص292) و "مفر" (پلات- ملك مرزبان، ص 398) به تعبیر سیلویا عرصه ای بود برای عرضه اندیشه های روشنفکرانه ای چون نیهیلیسم و نقد مدرنیته . هردو شاعر را می توان هنرمندانی متعهد قلمدادکرد که تعهد و وجدان اجتماعی شان در قالب شعر تجلی پیدا کرده است . سیلویا در شعر پدر (Daddy)  و سرود مریم ) (Marrys song  موضع بشدت انتقادی خود را در قبال هولوکاست و جنایات فاشیست ها ابراز می کند و فروغ نیز در تنها صداست که می ماند  و آیه های زمینی با بیرحمی تمام علیه سقوط هبوط و تباهی بشر مدرن اعلام جنگ می کند و در شعر  دلم برای باغچه می سوزد بر فضیلت های فراموش شده انسانی مرثیه  سر می دهد .

    حس نوستالژیک هر دو شاعر نسبت به دوران پاکی و صفا و صداقت کودکی تعبیرشاعرانه ای است از غربت انسان مدرن در دنیای ماشینی و خالی از ذوق و احساس که حداقل برای شاعران متفکران و و روشنفکران غیر قابل تحمل است.

    بررسی همانندی های بسیار در تفکر و اندیشه این دو شاعر دراز دامن تر از مجال اندک این مقال است. اما ذکر این نکته بایسته است که هر دو شاعر به لحاظ فکری دو دوره متمایز را تجربه کرده و به تعبیر فروغ "تولدی دیگر" داشته اند . در آثاراخير سیلویا پلات جهشی فوق العاده از نظر کمی و کیفی به چشم می خورد که نمایانگر تحول عمیق روحی و ذهنی وی در ماهها انجامین حیاتش می باشد . فروغ نیز پس از سه دفتر شعر نسبتآ کم مایه در سالهای آخر زندگی با " تولدی دیگر" و " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" چهره پیشرفته و عمیق تری از شعر و اندیشه خود را به نمایش گذاشت.

دوم :

 

   "ادبیات تطبیقی بررسی روابط تاریخی ادبیات ملی با ادبیات دیگر زبانهاست .چگونه ادبیات یک کشور با ادبیات دیگر سرزمین ها پیوستگی می یابد و بر یکدیگر تاثیر متقابل می نهند؟ ادبیات مزبور چه دریافت کرده و چه چیزهایی به عاریت می دهد؟از این رو ادبیات تطبیقی بیانگر انتقال پدیده های ادبی از یک ملت به ادبیات دیگر ملت هاست"(طه ندا ص 26)اما آیا مطالعه مقایسه ای شعر سیلویا پلات و فروغ فرخزاد از جنس ادبیات تطبیقی است؟مسلم است که بنا بر تعریف بالا چنین نیست  چرا که این دو سخنور هیچگاه آثار هم را نخوانده و اصلآ از وجود یکدیگر بی خبر بوده اند . پس خوانش تطبیقی اشعار این دو هنرمند از چه مقوله ای است؟

   دکتر خسرو فرشید ورد در کتاب مجهول القدر خود (درباره ادبیات و نقد ادبی ) اینگونه مطالعات را از جنس ادبیات مقابله ای می داند که به تعبیر ایشان می توان آن را ذیل و تکمله ای بر ادبیات تطبیقی شمرد . فرشیدورد می نویسد:" آثار مشابهی که بدون رابطه فرهنگی و ادبی بین دو ادب به وجود می آید موضوع ادبيات تطبیقی قرار نمی گیرد زیرا این مشابهات حاصل شباهتها و مشترکات روحی انسانها با هم است نه ثمره اخذ و اقتباس ادبی ملتها از یکدیگر " ( فرشید ورد-ج2 ص808).

    مشابهت های فراوانی که بین اشعار پلات و فرخزاد به چشم می خورد از همین مقوله است و برای یافتن ریشه ها و علل و عوامل آن راهی جز جستجو در زوایای زندگی و اجتماعی آنها پیش رو نمی ماند.روزنتال نیز که یکی از معروفترین منتقدان شعر سیلویا است مصرانه معتقد است که اشعار بسیاری از سیلویا پلات به جا مانده که هیچ شرح و تفسیر ادیبانه ای را بر نمی تابد و بقدری شخصی است که برای گشودن راز آنها فقط و فقط باید به زندگی او رجوع کرد ( رک   (p26- brennanبنابراین ناگزیریم که نحوه معیشت آن دو شاعر را مورد مطالعه قرار دهیم .

                                              *******************

   سیلویا پلات در 27 اکتبر 1932( حدود دو سال پیش از فروغ ) در بوستون ماساچوست از ایالتهای آمریکا به دنیا آمد . مادرش آرلیا شروبر اطریشی الاصل و پدرش دکتر امیل اتو پلات لهستانی تبار و هر دو دانشگاهی بودند . پدر سیلویا حشره شناس و متخصص زنبور عسل بود. او که مدتها از دیابت حاد در رنج بود آنقدر معالجه خود را به تاخیر انداخت که بالاخره در سال 1940 چشم از جهان فرو بست و شوک شدید روحی به سیلویای هشت ساله وارد آورد . این دختر پدر از دست داده در سال 1950 وارد کالج اسمیت شده و تحصیلات دانشگاهی خود را آغاز کرد. وی در آن سالها هم دانشجوی موفقی بود و هم نویسنده ای جوان که نوشته هایش در نشریات چاپ می شده و بعضآ جوایزی برایش به ارمغان می آورد.سیلویا در سال 1953 به عنوان ویراستارمهمان مجله مادموازل   يك ماه را در نيويورك به سر برد و پس از بازگشت،در اثر افسردگي و تالمات روحي،دست به خودكشي ناموفقي زد و در آسايشگاه رواني تحت معالجه و شوك الكتريكي قرار گرفت.پلات شرح وقايع آن روزها رابعدها در قالب رماني با عنوان حباب شيشه ((Bell Jar به دست چاپ سپرد.سال 1955 بود كه بورس دانشگاه كمبريج را به دست آورد و به لندن رفت و در آنجا با تدهيوز كه شاعر جوان و آتيه داري بود؛آشنا شد و سال بعد با وي ازدواج كرد.در سال1960اولين مجموعه اشعارش با عنوان بچه غول (Colossus)،چاپ شد و تحسين منتقدان را بر انگيخت.در اواخر سال 1962 به علت بيوفايي شوهر از وي جدا شده،همراه با دو فرزند خردسالش،در خانه اي خارج از لندن اقامت گزيد و بهترين آثار عمرش را خلق كرد.سرانجام، سيلويا پلات در 11 فوريه 1963 خودكشي كرده و به زندگي خويش پايان داد.

                                         ********************

   دقت در اتفاقات مهم زندگي سيلويا؛در فهم مضامين و لايه هاي پنهان بيشتر اشعارش،بسيار موثر است.همچنين علت همانندي بسياري از اشعار او را با آثار فروغ فرخزاد نمايان مي سازد:

   شايدهيچ واقعيتي به اندازه رابطه اين دو شاعر با پدرانشان، در حيات فردي ،اجتماعي و هنري آن ها تاثير ننهاده باشد.مي توان گفت انضباط خشك نظامي،كج خلقي و بي مسوؤليتي و بي مهري پدر فروغ(رك. جلالي،ص119) و مرگ زودهنگام و تراژيك پدر سيلويا،سرنوشت دو شاعر ما را،هم در عرصه زندگي طبيعي و هم در حوزه حيات هنري رقم زده است.درگذشت پدر سيلويا،پدري كه دلبستگي عاشقانه اي به او داشت،چنان تاثيري بر وي نهاد كه تبديل به يكي از درونمايه هاي اصلي شعرش شد.اين تاثير،گاه خود را بصورت عشق و گاه  نفرت،نشان مي دهد.نفرت از اين بابت كه وي را ترك گفته و از نعمت محبت پدر بي نصيب گذاشته؛در دفتر خاطراتش بارها از مرگ پدر اظهار تاسف كرده،اغلب با لحن و كلماتش به او حمله مي كند.جملاتي از اين قبيل كه:"...پدرمرد و تركم كرد..."(پلات – ملك مرزبان،1382) و يا "هيچ و.قت معني عشق به پدر را درك نكردم،عشق مدام مردي همخون بعد از سن هشت سالگي ...تنها مردي كه مي توانست در تمام طول عمرم هميشه دوستم بدارد..."(همان،ص     ونيز رك به اشعارش در مورد پدر).

   از اين نظر وضع فروغ بهتر از سيلويا نبود؛درگيري هاي وي با پدرش كه از خلال نامه ها و نوشته هايش پيداست مبين اين نكته است كه او نيز همچون سيلويا،چندان طعم محبت پدر را نچشيده بود.از نظر رواني دختراني كه از مهر پدر محروم بوده اند هميشه به دنبال تكيه گاهي هستند كه آنچه را از راه طبيعي به دست نياورده اند،از طريق مصنوعي تصاحب كنند؛از اين روست كه همه يا پاره هايي از وجود پدر را در نزد شوهران يا ديگر مردان اطراف خود مي جويند.سرگشتگي هاي فروغ و معاشرت با مردان هنرمند زمان خود،از اين منظر قابل توجيه است كه خوشبختانه با آشنايي با ابراهيم گلستان اين درد تا حدودي التيام يافت.

   سيلويا پلات نيز به گواهي دفتر خاطراتش،چنين دوره هايي را گذرانده است و بنابر اقتضايات فرهنگي جامعه خود،براي بازيابي مهر پدري،در طول زندگي كوتاهش دست به دامان اين و آن شده و همين امر بر شدت سرخوردگي هايش افزوده بود.او بصراحت عنوان مي كند كه در برقراري ارتباط با مردان،بدنبال يافتن پدرش است:"..ترانه روستايي ام را به پدرم تقديم كردم كه بهترين بود.ايكاش مي توانستم دركش كنم؛در آن جلسه عجيب فال قهوه به رد پت نگاه كردم و عملا با خواهشم از او براي اين كه پدرم باشد، پدرش را در آوردم"(همان،ص 178).رابطه او با ريچارد ساسون،كه ديوانه وار دوستش داشت،نيز با بيوفايي او سرانجامي تراژيك يافت و همين امر نيز بر حس بي اعتمادي سيلويا نسبت يه مردان دامن زد.آخرين پناهگاه سيلويا شوهرش، تد هيوز، بود كه در ابتدا به نظر مي رسيد جاي خالي پدرش را نيز پر كرده است:"...بعضي وقت هاي خاص ، تد را با پدرم يكي مي بينم و اين زمان ها اهميت بسيار پيدا مي كنند"(همان،ص 384).وي در نامه ها و خاطراتش مكررا به ستايش از تد مي پردازد؛با چنين تعبيراتي:"...تد مايه نجات من است،خيلي بي نظير است،خاص است..."(همان،ص 437).و"...او درخشان ترين مردي است كه تاكنون ديده ام...من بدون كمك او هرگز نمي توانستم چنين آدمي شوم..."(موحد،ص 249).

    نقش پدري و همسري تد براي سيلويا به موازات احساس دوگانه و همزمان عشق و نفرت نسبت به پدر،موقعيت پيچيده اي براي او در ارتباطش با تد ايجاد مي كند.پلات،همان گونه كه رفت،مرگ  را نوعي خيانت و بيوفايي از سوي او تلقي مي كند و از طرفي نيز عاشق اوست؛حال كه پدر ديگري يافته و او را مي ستايد،رابطه پنهاني اين پدر جديد و يك زن روس، بيوفايي ديگري را رقم مي زند و سيلويا پدر و همسرش را توامان زير شلاق ملامت خود مي گيرد و فراموش نكنيم تصوير اين رقيب را در اشعار سيلويا كه بي شباهت به حس نه چندان مثبت او نسبت به مادرش نيست.(رك:(Hayman,p34 وي درشعر فالگوش(Eavesdropper) كه سراسر شكايت وحكايتي است از بيوفايي همسرش،با كنايه اي گزنده پدر را نيز از سرزنش خود بي بهره نمي گذارد:

...بگذار در تو لانه كنم!/بگذار آشفتگي هايم،رنگ پريدگي هايم؟بياغازند آن كيمياي غريب را/كه پيه و پوست خاكستري را/ذوي ميكند از استخوان و استخوان./سلف بيمار ترت را چنين باند پيچي شده ديدم،كيك عروسي دو متري./تازه در او شرارتي هم نبود...(پلات- سعيد پور،ص 264).

 

   سيلويا و فروغ انگيزه هاي دروني تري نيزبراي فاصله گرفتن از شوهرانشان داشته اند.هر دو شاعر اصولا ازدواچ را ترمزي براي ماشين پيشرفتشان تلقي مي كردند وهمسرانشان را مانعي بر سر راه خود مي پنداشتند؛با اين تفاوت كه در شعر فروغ محدوديت هاي اعمال شده از سوي همسر و حتي پدر،از شكل شخصي و جزيي خارج شده و مبدل به امري كلي و عمومي گشته است؛في المثل آنجا كه مي گويد:

   

      منم آن مرغ آن مرغي كه ديريست                        به سر انديشه ي پرواز     دارم

      سرودم ناله شد در سينه ي    تنگ                         به حسرت ها سر آمد روزگارم

                                                  888888888

      به لب هايم  مزن  قفل  خموشي                             كه من بايد بگويم راز خود را

     به گوش  مردم  عالم      رسانم                              طنين آتشين  پرواز  خود   را

                                                  888888888

      ولي اي مرد اي موجود خود خواه                          مگو ننگ است اين شعر تو ننگ است

      بر آن شوريده حالان هيچ  داني                              فضاي اين قفس  تنگ است تنگ است

 

فروغ در يكي ازنامه هايش تلويحا به تعارض همسرداري وپيشرفت فكري، اين گونه اشاره مي كند:"...كاش اينطور بودم،آنوقت مي توانستم خوشبخت باشم! آنوقت به همان اتاقك كوچولو و شوهري كه مي خواست تا آخر عمرش يك كارمند جز باشد و از قبول هر مسوؤليتي و هر جهشي براي ترقي و پيشرفت هراس داشت و رفتن به مجالس رقص و پوشيدن لباسهاي قشنگ و وراجي با زنهاي همسايه و دعوا كردن با مادرشوهر و خلاصه هزاركار كثيف و بي معني ديگر قانع بودم و دنياي بزرگتر و زيباتري را نمي شناختم و مثل كرم ابريشم در دنياي محدود و تاريك پيله خود مي لوليدم و رشد مي كردم و زندگي خود را به پايان مي رساندم!..."(جلالي، ص119).

 

   سيلويا نيز در دفتر خاطراتش چنين تعبيري از مساله دارد كه:"بارقه ضعيف و كمرنگي ازحساسيت در من هست.خداوندا! يعني بايد همين حساسيت اندك را نيز با پختن خاگينه براي يك مرد از دست بدهم.....به درجه دو بودن راضي شوم..."(پلات- ملك مرزبان،ص56) و در جاي ديگر نيز از اينكه مردان به زنان به چشم"عروسك آرايش كرده اي كه در كله قشنگش نبايد جز پختن استيك هاي خوشمزه براي شام و خدمت كردن به آقا بعد از يك روز كاري سخت كسل كننده فكر ديگري باشد"(همان،ص44) نگاه  مي كنند ،گله مي كندو با عصبانيت تمام مي گويد :"از مردها متنفر بودم چون مرا با فكرشان تحقيرمي كردند:زنها نبايد فكر كنند نبايد خيانت كنند(اما شوهران مي توانند )، بايد در خانه باشند .آشپزي كنند تا هم بچه دار شوند و هر طوري كه شوهران دوست دارند زندگي كنند. اگر مي توانستم روزي بفهمم كه چطور قصه  يا رمان بنويسم وگوشه اي از احساسم را بروز بدهم افسرده نمي شدم.اگر نوشتن مفر نيست پس چيست؟"(پلات-ملك مرزبان،ص 398) احساس تنگنا و استيصال هر دوي آنها را به سمت خود كشي وبستري شدن در آسايشگاه رواني سوق داد.(رك:جلالي،ص 638 و پوران فرخزاد،صص19 و 25)

     هم فروغ وهم سيلويا با دلايلي كاملا مشابه، بيش از يك بار به خود كشي دست يازيدندكه البته دفعه آخر در مورد سيلويا موفقيت آميزبود.هر چند برخي از منتقدان از خودكشي سيلويا تاويلي شاعرانه وروشنفكرانه تربدست داده وآن را حاصل تعارضي دانستند كه بين زندگي وشعر او ايجاد شده بود(Brennen,p21).

    پلات،هم در خاطراتش(صص،89-384-411) و هم در شعر هايش،از جمله بانو ايلعاذر(Lady Lazarus) ، باغ تيول(The Manor Garden) و...نشان مي دهد كه تفكر نابودي همواره با او بوده است و بقول منتقد و تحسين گر وي آلوارز:"توفيق او در سبك نهايي شعر،شعر و مرگ را جدايي ناپذير ميكند...شعر بدين معني هنري كشنده است"(به نقل از:موحد،ص 269)

 

سوم :

 

     مشابهت هاي غير قابل چشم پوشي بين زبان و بيان،برونه ودرونه ي هنر سيلويا وفروغ را تمي توان با  واژه ي كليشه شده اي همچون "توارد" شاعرانه ، ساده انگارانه حل و فصل كرده و به آساني از كنار آن گذشت. اين قبول كه آدميان ساختار هاي ذهني و فكري مشابهي دارند و در برابر محركهاي همانند، واكنش هاي مشابهي از خود نشان مي دهند اما بحث بر سر آن است كه همين واكنش هاي جوهرا مشابه نيز شكل و صورت فرهنگ و اجتماع و همچنين فرديت خود آدمي را بخود مي گيرند؛بگذريم از اين كه تفرد هنرمند وشاعر در قياس يا تفرد ديگر انسان ها از برجستگي بيشتر و معني داري برخوردار است.

    فروغ و سيلويا از دو فرهنگ و تمدن متفاوت بودند و در دو فضاي نسبتا متفاوتي به سر برده بودند اما آنچه ذهن و زبان  اين دو هنرور را به هم نزديك مي كند،تجربه هاي زيسته ي مشترك آن دوست و اگر چيزي را بتوان در سنت ادبي "توارد " ناميد،همين است و بس.

    بقول فلاسفه صدفه در جهان هستي معنايي ندارد و هر معلولي حاكي از علتي است.بنابراين توارد شاعرانه نيز بايد منبعث از فرايندي قابل تبيين باشد.بهترين و مهمترين روش براي تحليل ،تعليل و تبيين چنين  فرايندي همانا كند و كاو در اعماق روح و روان و گستره ي جامعه و زمان  شاعر يا نويسنده و هنرمند است.از اين روست كه سخن منتقداني كه  با تحليل هاي زندگينامه اي  ميانه اي نداشته و حتي به نفي آن مي پردازند چندان معتبر به نظر نمي رسد.انديشه و هنر سيلويا و فروغ مي تواند شاهد صدق اين مدعا باشد.

 

 

 

 

 

منابع و ماخذ:

 

-          احمدي ،بابك – هايدگر و پرسش بنيادين – نشر مركز – تهران 1381

-          پلات ، سيلويا – در كسوت ماه – سعيد سعيدپور – مرواريد – تهران 1382

-          پلات ،سيلويا – خاطرات سيلويا پلات- مهسا ملك مرزبان – نشر ني – تهران 1382

-          چلالي ، بهروز – جاودانه زيستن در اوج ماندن – مرواريد – تهران 1377

-          دوستدار ،آرامش – امتناع تفكر در فرهنگ ديني – نشر خاوران – پاريس 1983

-          زرين كوب ، عبدالحسين – نقد ادبي – اميركبير – تهران 1369

-          سارتر، ژان پل – ادبيات چيست – ابوالحسن نجفي و مصطفي رحيمي – زمان 2536

-          فرخزاد ، فروغ – مجموعه اشعار فروغ – نويد – آلمان غربي 1989

-          فرخزاد ،پوران –كسي كه مثل هيچكس نيست – كاروان – تهران 1380

-          فرشيدورد ، خسرو – درباره ادبيات و نقد ادبي – امير كبير – تهران 1373

-          موحد ، ضيا – شعر و شناخت -  مرواريد – تهران 1377

-          ندا،طه – ادبيات تطبيقي – هادي نظري منظم – نشر ني – تهران 1383

-          ولك ،رنه و وارن، آوستن –نظريه ادبيات – ضيا موحد و پرويز مهاجر – علمي و فرهنگي – تهران 1373

-          Hayman , Ronald – The Death and Life of Sylvia Plath – Heinemann – London – 1991

-          Brennen,Clair-The poetry of Sylvia Plath-Icon books- Cambridge- 2000