حال پست مدرنیستی!
تو با کتاب هایم می گویم
و علامتی از مثل گریه می پاشد به فرق
خون شلپ می شود بر سفیدی یک دست
حرامزاده بر مزار و نارنجی می افتد
و میدان آزادی توی این اردیبهشت چه می خواهد؟
عبور قسمتی گود از تلفظ نامت زن
با بنفش چشم و مربع چانه توی کیفم می خندد
افراد آن سویم به اشخاص انگشت هایت انگشت هایم به دگمه هایت
ونه از نه
سرد من لای پنجره توریست
تهی از چند تای تو اما چقدر؟
دستت را بگیرم میان پیراهنم لخت - رهایت کنم؟
چقدر بروم روی شوفاژ های غمگین پهنت کنم.
(عاطفه چهار محالیان)
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۸۵ ساعت 9:14 توسط ع.برهان
|