باز هم زوربا
یعنی جامعه ای که کارهای بزرگ دست آدم های کوچک است.جامعه ای که اصالت عقیده،استقلال نظر،و در یک کلمه " فهمیدن " قابل تحمل نیست.هر چه بیشتر بفهمی،کمتر فهمیده می شوی .هر چه بیشتر بدانی،کمتر دیده می شوی.هرچه بیشتر بخوانی کمتر فرصت خوانده شدن می یابی.روزگار غریبی است نازنین!روزگار ما که ریا و دورویی و نفاق و کینه و عداوت از سراپایش می بارد.عشق و صفا و صمیمیت و مهرورزی جای خود را به دشمنی و سعایت و انتقام جویی داده است.
اما سر این همه زشتی و پلشتی در چیست؟چراست که آدمیان بدین سان به جان هم افتاده اند و از هیچ فرصتی برای منکوب کردن یکدیگر در نمی گذرند؟
مرا با سر این همه زشتی کاری نیست که ظاهرا خدایمان اینگونه آفریده است و حسابش هم لابد با کرام الکاتبین است اما درمان این درد چیست؟
ما آدمیان غالبا این دنیا و حیات در آن را بسیار جدی گرفته ایم.سبکی تحمل ناپذیر هستی را در نیافته ایم و نمیدانیم که جهان و جمله کار جهان هیچ در هیچ است!
آموزه ای که از زوربا یاد گرفتم این بود که هیچ امر مهمی در این دنیا وجود ندارد و دلبستگی را نشاید.
و چون چنین است دیگر چه جای شرارت و زعارت و بد خواهی و بد سگالی؟!