ماجرای پایان ناپذیر زوربا
وقتی فیلمی کتابی شعری و موزیکی دل از من می برد تا مدتها بدان می اندیشم و گاه مکرر از آن سخن می گویم و بعضا دامنه ی این پرگویی به این صفحه ی مجازی نیز کشیده می شود.از این بابت معذورم بدارید.
در رمان جاودانه ی زوربای یونانی و فیلم آن نکته ی تکان دهنده ی دیگری به چشم می خورد که وصف الحال همیشه ی تاریخ است و آن عبارت است از نقش توده در تحولات اجتماعی.منظور من از توده همان عامه ی مردم و به تعبیر روشن تر عوام الناس است.این سیاهی لشکری که در عین خالی بودن از هر نوع تفکر عقلانی و انتزاعی تعیین کننده ترین و تاثیر گذارترین نقش را در تاریخ بشری داشته است و بیش از هر سلطان و پادشاه و حاکمی جور ورزیده و جفا کرده و حق ضایع نموده و فساد کرده و اصولا سلاطین جایر جز به مدد این خیل عوام نمی توانسته اند کاری از پیش برند.
بیاد بیاورید که توده ی عوام آن روستا با یک زن بیوه ی جوان (ایرنه پاپاس در فیلم) چه معامله ای کردند.دو صحنه ی تجمع مردم جلوی خانه ی آن بیوه و شعار هایی که می دادند و همچنین اعدام!وی به جرم رابطه ی نامشروع با یک مرد غریبه.
هم در متن رمان و هم در نسخه ی سینمایی آن به نحوه ماهرانه ای این تقابل به تصویر کشیده شده است و از عمق فاجعه پرده بر داشته شده که جهل عوام چگونه می تواند با نیرومندی تمام همه ی امور را مدیریت کند و پارادایمی صلب و محکم بیافریند.چنان که هیچ روشنفکر و فیلسوف و مصلح که چه عرض کنم هیچ بزن بهادر و عیار و پاکباخته ای همچون زوربا نیز نتواند در برابر آن بایستد.
آری آن خیل جمعیت انتقام خود آگاه یا ناخود آگاه خویش را از آن زن زیبا گرفتند نه به جرم تر دامنی بلکه به جرم پاسخ نه ای که به تصریح یا به تلویح بدانها داده بود.
گرچه موقع خواندن رمان آدمی به حال آن بیوه ی بینوا می گرید ولی حقیقت آن است که باید نه بحال آن عوام جاهل که باید به حال آن جامعه ی عوامزده گریست.
من از مفصل این نکته مجملی گفتم تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل