حرفی برای نگفتن
حرفی برای گفتن نمانده است
من روکشی بر تلی از مردگانم!
انباشته از ضخامت گرد ستیزه
چرکین و چروکیده
کی بود که نیزه های تیز
در چشمان دیدنم فرو رفت؟
کی بود که خنجر های بیرحم
سینه ی حسم را درید؟
کی بود که
من مانده ام
و سکوت دردناک مردگانم
من مانده ام و زوزه ی هراسناک کفتارها!
که تعفن اجساد درونم را
به شادی نشسته اند.
دیگر حرفی برای گفتن نیست...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۸۶ ساعت 11:27 توسط ع.برهان
|