حرفی برای گفتن نمانده است

من روکشی بر تلی از مردگانم!

انباشته از ضخامت گرد ستیزه

چرکین و چروکیده

کی بود که نیزه های تیز

در چشمان دیدنم فرو رفت؟

کی بود که خنجر های بیرحم

سینه ی حسم را درید؟

کی بود که

من مانده ام

و سکوت دردناک مردگانم

من مانده ام و زوزه ی هراسناک کفتارها!

که تعفن اجساد درونم را

به شادی نشسته اند.

دیگر حرفی برای گفتن نیست...