مبانــــــــی کـــــلامی اخلاق در نزد مولانا

                                                                                                         

دو چیز  روح مرا  به اعجاب  وا  می دارد؛

اول آسمان پرستاره ای که بالای سرماست و

دوم وجدان  اخلاقی  که  در  درون ماست .

                                             (ایمانوئل کانت)

چکیده:

   «اخلاق» یکی از سه قسم حکمت عملی است که از فلسفه یونان وارد حکمت اسلامی شده است. متکلمان نیز به اقتضای مباحثی چون عدل الهی، وعد و وعید، جبر و اختیارو ... به نحوی درگیر این مسأله شده اند وحتی وجه فارق دو نحله کلامی معتزلی و اشعری را می توان در این موضوع دانست.

   مولانا جلال الدین محمد بلخی نیز به دلیل آن که یک سنی حنفی اشعری است قاعدتاً می بایست از دیدگاه متکلمان اشعری در این باب پیروی کند. در این مقاله با ذکر مواضعی از مثنوی معنوی که در آن در باب فعل اخلاقی سخن رفته کوشیده شده است اقوال مولانا با ترازوی کلام اشعری سنجیده شود .نتیجه حاصل این که مولوی با بیانی شاعرانه و از موضع یک صوفی، کم و بیش فلسفه اخلاق اشعری را با قرائتی عرفانی در مثنوی می پرورد.

کلید واژه: کلام اشعری، مولوی، مثنوی، فلسفه اخلاق

 

مقدمه:

اخلاق و حسن و قبح و باید و نباید اخلاقی، جزو اولین مسائل فکری بشر بوده است. این پرسش که چه عملی بایسته است و کدام عمل نبایسته و شایست و نشایست کدام است همواره به درجاتی ذهن آدمی را به خود مشغول کرده است و هنوز هم از آن رها نشده.          پس از ظهور نخستین فیلسوفان یونان و آغاز فصل جدیدی از اندیشه ی بشری و انقسام معرفت و دانش آدمیان به اقسام مختلف، این دغدغه ی انسانها در قالب حکمت عملی جای گرفت و اخلاق، بخشی از فلسفه گشت. این امر فی نفسه نشانگر اهمیت موضوع از نظر حکما بوده و حاکی از آن است که می توان و می باید برای رفتارهای آدمی مبانی تئوریک ساخت. به دیگر سخن، این کافی نیست که به کسی بگوییم که چه بکند و یا نکند بلکه لازم است که چرایی این امر و نهی ها را هم توضیح دهیم.بنا براین اصل، علم اخلاق از فلسفه ی اخلاق جدا شد.

   کاوش برای یافتن مبانی تئوریک فعل اخلاقی همواره در دستور کار فیلسوفان بزرگی همچون ارسطو، کانت، راسل و ... بوده و آگر مدعی شویم که کل«رساله ی منطقی، فلسفی» ویتگنشتاین تلاشی است برای تأسیس اساسی برای فلسفه اخلاق، سخن به گزاف نگفته ایم.

   پس از ورود اندیشه های یونانی به ایران و جهان اسلام و ترجمه ی متون فلسفی آن دیار به زبان عربی و بعضاً فارسی، و همچنین شکل گیری نحله های کلامی مختلف، این مسأله نیز به تبع مورد توجه حکمای اسلام و ایران قرار گرفت. البته در ابتدا بصورت بحث حسن و قبح افعال باری طرح می شد که خود، ذیل مسأله عدل الهی بود. اما رفته رفته مسأله اخلاق و نگاه درجه ی دوم به آن، یعنی بحث فلسفی در باب آن به عنوان موضوعی مستقل در زمره ی پژوهش های فلاسفه و متکلمان قرار گرفت. ترجمه اخلاق نیکوماخوسی ارسطو نقطه ی عطفی بود که نگارش کتابهایی چون طهاره الاعراق مسکویه و اخلاق ناصری خواجه نصیر را به دنبال داشت.

   همان گونه که رفت،نوع نگرش فلسفی به مسأله اخلاق عملاً به فصل ممیّزه ی نحله های کلامی مختلف تبدیل شد و موجد نزاعهای دیرپای تاریخی در این باب گشت. مهمترین این مناقشات و مباحثات، مربوط به اختلافات مبنایی بین اشاعره و متعزله     می شود که در ادامه ی به اختصار تمام بدان خواهیم پرداخت.

فلسفه ی اخلاق از نظر معتزله و اشاعره:

   بنابر ماهیت و خاستگاه منطقی عقاید معتزله که دفاع عقلانی از شریعت است، موضوع فعل اخلاقی آدمی نیز در این مکتب، زیربنایی تعقلی یافته است. معتزله بجّد معتقد بودند که فعل از هر مصدری که صادرشود فی حدّ ذاته واجد صفت حسن یا قبح است. مثلاً دروغ گویی از سوی هرکس و تحت هر شرایطی قبیح است و اصولاً فعل دروغ گفتن ذاتاً زشت و منهی است. و کلاً حسن و قبح هر فعلی برخاسته از ذات و ماهیت آن فعل است نه فاعل آن و یا نتایج مترتب بر آن. حجیت در این باب نیز با عقل است و این خرد آدمی است که در واقع زشتی و زیبایی فعلی را کشف و درک می کند. معتزله« بر این نظر بودند که خیر و شر را می توان از طریق تفکر و تعقل  شناخت و تمییز داد. آنان همانند پیروان کانت، اخلاق را مستقل از الهیات می دانستند و بر اعتبار عینی خیر و شر تأکید داشتند»(سعید شیخ ،ص37).بنا براین مبنا، در بحث وعد و وعید و عدل الهی بر این باور بودند که بر خداوند فرض است که نیکوکاران را پاداش دهد و   بد کاران را عذاب نماید.

   اما از سوی دیگر اشاعره اعتقاد داشتند که حسن و قبح افعال، امری شرعی است. یعنی هیچ فعلی به خودی خود واجد صفت حَسَن یا قبیح نیست. آنچه عملی را زیبا یا زشت می کند، نه ذات و جوهر آن عمل، بلکه شرع مقدس است و بس. طرفداران این مکتب کلامی بر این باورند که حسن و قبح عمل « فقط بوسیله ی شرع دانسته می شود. به این معنی که عقل نمی تواند درباره ی خوبی یا بدی کاری حکم کند که در نزد خداوند خوب یا بد است. بلکه هر کاری که پروردگار جهان به انجام آن امر کرده خوب و هر عملی که خداوند از آن نهی کرده بد است»(شیخ الاسلامی – ص 114).روشن است که از نظر اشعری ها ارزشداوری در باب هر فعلی متکی به امر شارع است و به تعبیر دیگر «هر چه آن خسرو کند شیرین بود». آنان برای این مدعای خود دلایلی ذکر می کنند که بیان اجمالی برخی از آنها در پیشبرد بحث آتی مفید خواهدبود.

   تفتازانی در شرح المقاصد خود این چنین در باب استدلالهای اشاعره بر شرعی بودن حسن و قبح افعال سخن می گوید. وی می نویسد عقلی بودن زشتی و زیبایی اعمال مستلزم آن است که مرتکب فعل حرام عقوبت شود و این مسأله در  تناقض با این آیه شریفه است که:« و ما کنا معذبین حتی نبعث رسولا». دوم این که اگر زشتی فعلی ،مثل دروغ ، بر مبنای نفس آن عمل و عقلانی باشد لازم می آید که در هیچ شرایطی تخطی از آن صورت صورت نپذیرد در حالیکه فی المثل برای نجات جان پیامبر دروغ گفتن نه تنها جایز، بلکه ضروری است. سدیگر  این که اگر حسن و قبح فعل، ذاتی باشد موجب می شود که خداوند در حکم خود مختار نباشد که این مساله به اجتماع، باطل است. چراکه فعل باید دارای حکمی باشد و حکمی که بر خلاف معقول است زشت است و صدور آن از حضرت باری صحیح نیست در حالی که حکم وی باید راجح و معقول باشد به گونه ای که ترک آن روا نباشد که این امر عدم اختیارخداوند را لازم می آورد.(تفتازانی-ج2-ص150) اشعریون از مجموعه ی این مباحث، همچنین مسایلی که در باب عدل الهی و بویژه مسأله جبر و اختیار طرح می کنند به شرعی بودن حسن و قبح افعال حکم می دهند. اما نظر مولوی در این باب چیست؟

فلسفه اخلاق از نظر مولوی                                                                       

   شکی نیست که مولانا جلال الدین محمد بلخی، مسلمانی است سنّی حنفی اشعری و در محیطی اشعریت زده، رشد و نمو کرده و دوره ی زندگیش مصادف بوده با افول    اندیشه ی اعتزال و غلبه اشعریت. نوع درس و تحصیل وی هم مزید بر علت شده و تفکر اشعری با گوشت و خون او عجین گشته بود. تا پیش از تحول روحی وی در میانسالی نیز فقیه و متکلمی وفادار به مبانی فقهی و کلامی مذهب خود بود. پر واضح است که چنین شخصی حتی وقتی در مقام یک شاعر عارف قرار می گیرد نمی تواند از آموخته ها و معتقدات درونی شده پیشین رهایی یابد گرچه بارها و با تعبیرات مختلف بگوید:         ملت عشق از همه دین ها جداست    عاشقان را ملت و مذهب خداست

                                                                                                                  مثنوی  2/1774

مولوی با همه ی وسعت مشرب و رواداری فکری و مذهبی، با این حال هیچگاه بر کنار از دعوای اشعری و معتزلی نبوده و بصراحت و کنایت،این مکتب کلامی را به باد نقد و طعن گرفته است:

چشم حس را هست مذهب اعتزال

دیده عقل است سنّی در وصال

سخره حس اند اهل اعتزال

خویش را سنی نمایند از ضلال

هرکه در حس ماند او معتزلی است

گرچه گوید سنّی ام از جاهلی است

 

2/65-61

 

فلسفه اخلاق او هم طبعاً می باید متاًثر از نحله ی اشعری بوده باشد،که فرض این پژوهش است. در این مقال می کوشیم با بازخوانی مواضعی از مثنوی که آراء مولوی را در باب بنیان های نظری اخلاق بر آفتاب می افکند میزان تطبیق آن نظرات را با اصول کلام اشعری بسنجیم.

داستان پادشاه و کنیزک

   در داستان پادشاه و کنیزک، زرگر بیگناه بدست پادشاه،به اقتضای طرح قصه و برای نتیجه گیری مورد نظر،به قتل می رسد. پر واضح است که قتل نفس، عرفاً و عقلاً عملی است غیر اخلاقی.ازین رو مولانا نیز ابیات فراوانی را در این قصه به رفع اتهام از پادشاه اختصاص داده است که اجمالاً مرور می کنیم:

223

کشتن آن مرد بر دست حکیم

نه پی اومید بود و نه زبیم

224

او نکشتش از برای طبع شاه

تا نیامد امر و الهام     اِله

225

آن پسر را کِش خِضِر بُبرید حلق

سرّ آن را در نیابد عامِ خلق

226

آن که از حق یابد او وحی و جواب

هرچه فرماید، بود عین صواب

227

آن که جان بخشد، اگر بکشد رواست

نایب است و دست او دست خداست

228

همچو اسماعیل پیشش سر بنه

شاد و خندان پیش تیغش جان بده

229

تا بماند جانت خندان تا ابد

همچو جان پاک احمد با احد

230

عاشقان آن گه شراب جان کشند

که به دست خویش خوبانشان کشند

231

شاه آن خون از پی شهوت نکرد

تو رها کن بدگمانی و نبرد

232

تو گمان بردی که کرد آلودگی

در صفا، غِش کی هلد پالودگی؟

233

بهر آن است این ریاضت وین جفا

تا برآرد کوره از نقره جفا

234

بهر آن است امتحان نیک و بد

تا بجوشد، برسر آرد زر زبد

235

گر نبودی کارش الهام اله

او سگی بودی دراننده، نه شاه

236

پاک بود از شهوت و حرص و هوا

نیک کرد او، لیک نیک بدنما

237

گر خضر در بحر کشتی را شکست

صد درستی در شکست خضر هست

238

وهم  موسی با همه  نور و هنر

شد از آن محجوب، تو بی پر مپر

239

آن گل سرخ است،تو خونش مخوان

مست عقل است او،تو مجنونش مخوان

240

گر بدی خون مسلمان کام او

کافرم، گر بردمی من نام او

241

می بلرزد عرش از مدح شقی

بد گمان گردد ز مدحش متّقی

242

شاه بود و شاه بس آگاه بود

خاص بود و خاصه اللّه بود

243

آن کسی را کش چنین شاهی کشد

سوی بخت و بهترین جاهی کشد

244

گر ندیدی سود او، در قهر او

کی شدی آن لطف مطلق قهرجو؟

245

بچه می لرزد از آن نیش حجام

مادر مشفق، در آن دم شادکام

246

نیم جان بستاند و صد جان دهد

آنچه در وهمت نیاید، آن دهد

247

تو قیاس از خویش می گیری و لیک

دور دور افتاده ای، بنگر تو نیک

 

   تحلیل گفتمان مولوی در این ابیات، در کشف نظرگاه او در باب فعل اخلاقی و بنیان نظری آن مؤثر خواهد بود.

1-      مولانا صفت «حکیم» به پادشاه یا همان قاتل زرگر، داده است تا از همان ابتدا در ذهن خواننده چنین القا کند که فعل قتل در این داستان مبتنی بر حکمتی بوده است و روشن است که عمل حکیمانه در ساختار فکری اشعری توجیه گر زشتی ظاهری هر فعلی است.(ب223)

2-      شاه از کشتن زرگر، قصد و غرض شخصی نداشته (ب223) بلکه این قتل، مؤید به تأیید و مبتنی بر امر الهی بوده است (ب224) و هر فعلی که متصل به وحی و به دستور خداوند باشد،در هر حال عین صواب و زیبایی مطلق است (ب226) چراکه فعل خداوند، مطلق زیبایی است و شاه نیز در حقیقت نایب و عامل خداوند است و هر حکمی که بر فعل خدا جاری است در باب عمل او هم صدق می کند (ب227).اگر عمل قتل زرگر از جانب خدا نبود مفهومی جز تباهی و درنده خویی نداشت(ب235)

3-      حکمت این عمل از دید عوام الناس پنهان است (ب225) و حتی خواصی چون حضرت موسی(ع) نیز از درک آن عاجزند.(238)

4-      اصولاً چنین پدیده هایی برای آزمودن بنده های خداست تا مؤمن از کافر جدا شود (ب233و234)

5-      مولوی با طرح داستان ذبح اسماعیل وخضر و موسی تلاش می کند بر حسن و قبح برخاسته از حکم الهی تاکید می کند.(ب 225 و 228)

   از مجموع این گزاره ها می توان دریافت که به نظر مولوی ارزش گذاری هر عملی باید بر اساس مصدرِصدور آن باشد بدین معنا که آنچه به فعلی ارزش           (مثبت یا منفی) می دهد، فاعل آن است. اگر فاعل فعل،حکیم یا متصل به منبع حکمت باشد، آن فعل حکیمانه است و صواب، هر چند به ظاهر خطا و غیر اخلاقی به نظر آید و اگر منشاء صدور فعل، حکیم نباشد،آن عمل حکیمانه نخواهد بود هرچند قرآن خواندن و نمازگزاردن باشد. به تعبیر دیگر هیچ عملی بخودی خود واجد هیچ ارزشی نیست مگر اینکه متصل به منبعی باشد. مولوی در داستان «بیدار کردن ابلیس معاویه را که خیز وقت نماز است» نیز این چنین موضعی دارد؛ گرچه تذکر صلاه ظاهرا فعلی است نیکو و صواب لیکن معاویه به دلیل اینکه چنین عملی از شیطان سرزده در سراسر داستان با شک و تردید بدان می نگرد و در نهایت نیز مولوی نظر خود را در این باب از زبان معاویه چنین ابراز می کند که :

تو مرا بیدار کردی خواب بود

تو نمودی کشتی، آن گرداب بود

 

تو مرا در خیز ز آن می خواندی

تا مرا از خیر بهتر راندی

 

2/2-28.1

در دفتر سوم مثنوی به حکایتی بر می خوریم با عنوان «بیان آن که خطای محبان بهتر از صواب بیگانگان است نزد محبوب» ذکر این داستان چند بیتی در این مقام خالی از وجهی نیست:

172

آن بلال صدق در بانگ نماز 

«حیّ» را «هیّ» همی خواند از نیاز

173

تا بگفتند: ای پیمبر!راست نیست

این خطا، اکنون که آغاز بناست

174

ای نبّی و ای رسول کردگار!

یک مؤذن کو بود افصح، بیار

175

عیب باشد اول دین و صلاح

لحن خواندن لفظ حی علی الفلاح»

176

خشم پیغمبر بجوشید و بگفت

یک دو رمزی از عنایات نهفت

177

کای خسان ! نزد خدا «هیّ» بلال

بهتر از صد حیّ و خیّ و قیل و قال

   محصول این آیات باز هم در تسجیل این حکم مؤثر است که از نظر مولانا نفس عمل چندان اهمیتی ندارد و آنچه مهم است عامل و فاعل است و بس.

   مولوی در مواضع دیگر مثنوی نیز گاه بصراحت و گاه به کنایت، اصالتاً واستطراداً به این موضوع متعرض شده است که همان گونه که گفتیم منبعث از روح اشعری اوست.

   تفاوتی که مولوی با دیگر اشعری مشربان دارد در دو نکته نهفته است. نکته اول بیان خاص ذوقی و رمانتیک اوست. فی المثل درهمان داستان پادشاه وکنیزک ،مسأله ای چنان پیچیده و بغرنج را با چنین بیتی عاشقانه و لطیف حل می کند که :

عاشقان آن گه شراب جان کشند

که به دست خویش خوبانشان کشند

   نکته دوم و مهمتر این که مولوی با نبوغ فراوانی که دارد مسأله ای کاملاً کلامی  و فلسفی را با موضوعی صوفیانه و عرفانی در هم می آمیزد و همین امر حساب او را با دیگر اشعری مشربان جدا می کند.

   در منظومه عرفانی مولانا، خداوند خیر مطلق است و خیرهای دیگر نیز جلوه ای از خیر محض او هستند و اصولاً زیبایی های موجود در عالم هستی در حقیقت  پاره ای از آن زیبایی های مطلق هستند.از این روست که فعل و مشیت الهی خیر محض و محض خیر است.هرچند که خام اندیشان از درک آن عاجز باشند. از این نظر افعال الهی خارج از دایره ی اخلاق و باید و نباید ها قرار می گیرند که این مسأله درست نقطه ی مقابل معتقدات معتزله است. به بیان شاعرانه مولانا:

        تا نسوزم کی خنک گردد دلش

      ای دل من خاندان و منزلش

      خانه خود را همی سوزی بسوز:

کیست آن کس کت بگوید لا یجوز

   در عرفان مورد نظر مولانا ولایت الهی قابل تسری به اولیا اللّه می باشد.بنابراین تمام احکام و عوارض اراده الهی به این اولیا تعمیم می یابد، در نتیجه، فعل آنان نیز در اثر اتصال به فعال مایشاء فارغ از چون و چراهای اخلاقی معمول، می گردد. درست همان گونه که مولوی در داستان پادشاه و کنیزک در توجیه قتل زرگر توسط پادشاه بیان می کند.

   نهایتاً می توان چنین داوری کرد که فلسفه اخلاق مورد نظر مولانا مبتنی است بر آموزه های اشاعره البته با رنگ و لعاب عرفان خاص مولانا.

منابع و مأخذ:

تفتازانی، سعدالدین - شرح المقاصد فی کلام - استانبول،1305

شیخ، سعید – مطالعات تطبیقی در فلسفه اسلامی - ترجمه مصطفی محقق داماد - خوارزمی،1369

شیخ الاسلامی، اسعد – تحقیقی در مسائل کلامی - امیرکبیر،1363

مولوی،جلال الدین محمد - مثنوی معنوی - بکوشش محمد استعلامی- زوار،1360