علم معاني سنتي در بوتۀ نقد

                                                                            

انسان آنجا سخن مي گويد كه به زبان پاسخ مي دهد .

                                                    « هايدگر »

 

درآمد

قواعد زيبايي شناسي سخن پارسي ، تحت عنوان بلاغت با فروعات سه گانۀ آن ، معاني ،‌ بيان و بديع خاستگاهي عربي – اسلامي دارد. اديبان عرب كه دل در گرو قرآن و تعاليم اسلامي داشتند براي فهم وجوه اعجاز آخرين كتاب آسماني ، كوشش هاي فراواني انجام دادند كه آن تلاش ها به پديد آمدن دانشي مستقل و فربه به نام بلاغت انجاميد . در اواخر قرن اول هجري متعاقب پيدايش مكاتب كلامي مختلف و مناظراتي كه بين ايشان درمي گرفت ، حَسَبِ مورد، بحث هاي سودمندي پيرامون وضوح و ظرافت عبارت ها ، تناسب گفتارها ، مخارج حروف و . . . طرح مي شد كه زمينه را براي گسترش حوزۀ مباحث بلاغي مهيا مي كرد. نكتة جالب اين كه قديمي ترين تعريف بلاغت نيز ا ز آن يك متكلم است به نام عمروبن عبيد معتزلي (م 144 هـ ) كه گفت : « بلاغت عبارت است ا ز تخير اللفظ في حسن الأفهام » ( ضيف ، ص 47 ، به نقل از البيان و التبيين ) .

با ظهور دانشمندان بزرگ و آثار سترگي چون ابوعبيده معمر بن انثي (م211هـ ) صاحب كتاب « المجاز القرآن » و ابوحاتم سجستاني (م 255هـ ) نويسنده « الفصاحة » و جاحظ (م 255 هـ) خالق دو اثر ارزشمند «اعجاز القران » و « البيان و التبيين » و ... اين علم بسط و توسعه بيشتري يافت و نهادينه شد و بعدها به دست سخن شناساني چون عبد القاهر جرجاني ( م471 هـ ) و ابو يعقوب سكاكي (م 626 هـ ) مراحل عالي ترقي را پيمود .

ايرانيان نيز براي اولين بار در قرن چهارم و پنجم هجري به دست فضلايي چون بهرام سرخسي و بوذر جمهر قايني ( ر.ك : نظامي عروضي ص 28 ) به تأليف در زمينۀ‌ بلاغت فارسي پرداختند . كهن ترين كتاب موجود در اين باره « ترجمان البلاغه » اثر محمد بن عمرو رادوياني است كه راه او را سخن سنجاني چون رشيد وطواط با « حدائق السحر » و شمس قيس رازي با « المعجم في معايير اشعار عجم » و ديگران ادامه دادند .

 

علم معاني در ادب فارسي

گرچه اولين تأليفات بلاغي در ادب فارسي در قرن چهارم صورت پذيرفت اما نخستين اثري كه در آن به علم معاني اشاره شده است « بدايع الصنايع » نوشتۀ فصيح هروي دشت بياضي و مربوط به قرن دهم مي باشد كه خود ، نكته اي قابل تأمل است . تأمل برانگيزتر اينكه اولين رسالۀ مستقل در علم معاني به زبان فارسي ، «عطیه کبری و موهبت عظمي » اثر سراج الدين علي خان آرزو در قرن دوازدهم تأليف شده است . ابواب اين كتاب دقيقاً منطبق بر باب هاي كتاب هاي معاني به زبان عربي است . در همين قرن ، رساله اي موسوم به  « توضيح المعاني » به قلم نجف علي پسر محمد عظيم الدين قاضي جهجار به نثر نزديك به فارسي سره نوشته شده است .

در قرون بعدي نيز اديبان بزرگي چون شمس العلما گرگاني صاحب « ابداع البدايع » (تأليف 1304 ش) و سيد نصرالله تقوي خالق « هنجار گفتار » ( تأليف 1317 ش ) و مرحوم علامه جلال الدين همايي دست به تأليفاتي در حوزۀ علم معاني زدند كه غالباً متأثر از همان منابع عربي بود .

احصاء كتب معاني فارسي و استقصاء در آنها مبيّن چند نكتۀ مهم است . اول آن كه اين دانش با وجود اهميت فوق العادۀ زيبايي شناختي آن ، تا دو سه قرن اخير كمترين توجه ادباي فارسي زبان را به خود جلب كرده بود . دو ديگر اين كه متتبعان حوزۀ دانش معاني براي بومي كردن اين فن ، تلاش چنداني نكردند و حتي اغلب، مثالهاي مباحث مختلف را نيز از متون نظم و نثر عربي ذكر مي كردند . نكته سوم هم اينكه كتاب هاي معاني فارسي ، در بهترين شرايط ، فقط ترجمۀ منابع عربي بودند و تنها ويژگي آنها اين بود كه به زبان فارسي نگاشته شده اند .

علم معاني كه در ميان فنون مختلف بلاغي از دروني ترين مسايل زيبايي شناختي سخن مي گويد قابليت آن را داشته و دارد كه در اثر موشكافي ها و خلاقيت هاي ادبا و منتقدان عرصه هاي مختلف ادبي و زباني را كشف و فتح كند كه متأسفانه به دلايل چندي اين امر تحقق پيدا نكرده است و حتي در مراكز آموزشي و پژوهشي زبان و ادب فارسي نيز درقیاس با بيان و بديع اهتمام كمتري بدان مي شود .

در ادامۀ اين مقال سعي ما بر آن است كه برخي مشكلات ذاتي و عرضي اين فن را برشمرده و حتي الامكان برون شدي از اين رخوت و سكون و انحطاط و بي اثري ارايه كنيم .

 

نارسايي هاي علم معاني سنتي

1- عدم تفكيك حوزۀ زبان از ادبيات

با نگاهي دقيق به صورتبندي مباحث علم معاني ، از آغاز تا كنون ، به نظر مي رسد كه واضعان اين فن تفكيك ذهني و عيني خاصي بين حوزۀ زبان و ادبيات قايل نبوده اند . به تعبير ديگر علماي بلاغت هيچ تعريفي از ادبيات و سخن ادبي و نسبت آن با زبان و اصولاً كاركردها و نقش هاي مختلف ان به دست نمي دهند و همين امر در بسياري موارد – كه ذكر آن خارج از حوصله اين مقال است – باعث آميختگي مسايل زباني و ادبي شده و آشفتگي هاي روشي به بار مي آورد .

به عنوان نمونه مي توان به مبحث احوال مسند در كتاب « موهبت عظمي » اشاره كرد كه البته در رسالات ديگر هم وضع به همين منوال است . در اين اثر علت تقييد مسند به مفعول و مانند آن ، بيشتر شدن وقوف و آگاهي و دليل ترك تقييد ، كمبود فرصت ذكر شده است . روشن است كه هيچ كدام از اين دو علت كمترين ارتباطي به جنبۀ هنري متن عربي ندارد در حالي كه فن معاني متولي تبيين وجوه زيبايي شناختي كلام مي باشد .

در توضيح اين مسأله بايد گفت كه شكي نيست « ادبيات » ، هر چه كه هست ، واقعه اي است كه در  « زبان » رخ مي دهد . به ديگر سخن ، مادۀ خام ادبيات ، زبان است ؛ اما نبايد فراموش كرد كه احكام و عوارضي كه بر اين دو مقوله وارد است در بسياري موارد ، جوهراً از هم جداست .

در اين مقام در صدد تعريف زبان نيستيم ، كه كار بسيار دشواري است ، اما با توجه به تأثراتي كه ادباي سنتي از ميراث يوناني و ارسطويي داشتند ، مي توان تصور كرد كه آنان زبان را صورت متبلور شدۀ انديشه مي دانستند . در حقيقت براي آنها زبان نظامي آوايي ، دستوري و واژگاني بود براي بيان انديشه و احساس . اما همين نظام نقش ها و كاركردهاي متفاوتي دارد . مثلاً برخي زبانشناسان سه نقش را براي زبان قايل هستند : اول ، نقش كاربرد شناختي . دوم ، نقش جادويي ( تأثير بر محيط ) و سوم ، نقش ادبي .        ( ر.ك: Malmkyar )

پر واضح است كه در نقش ادبي زبان فقط بايد جنبه هاي زيبايي شناسيك آن مورد توجه قرار گيرد . اما علماي بلاغت بويژه در بخش معاني به دليل عدم تفطن به اين موضوع حوزۀ زبان و ادب را خلط و اين فن را انباشته از مسايلي كرده اند كه ارتباطي به هنر و ادبيات ندارد . در ميان متأخران و متقدمان ادبا – تا آنجا كه نگارنده پژوهيده است – دكتر مير جلال الدين كزازي ، آن هم به نحوي گذرا ، به اين نكته متعرض شده است. وي مي نويسد : « بسيارند كساني كه چون از زيبايي شناسي سخن نا آگاهند ، زبان را درهم مي آميزند ؛ و آن دو را از يكديگر باز نمي شناسند . آنان به خامي ، مي انگارند كه چون با زبان آشنايند و آن را به كار مي گيرند ، آشناي ادب نيز هستند . براي شناخت ادب ، دانستن زبان بايسته است ؛ اما تنها به زبانداني نمي توان بسنده كرد . ادب زباني است كه پرورده شده است ؛ سرشت زيبايي شناختي يافته است . هنرمند از آن براي راه بردن به آرمان هاي هنري خويش و آفرينش زيبايي سود جسته است . ادب از زبان آغاز مي گيرد و بر مي خيزد ؛ اما در آن نمي ماند ؛ به فراتر از آن مي رسد ... » ( كزازي – ص 15 )

 

2- آميختگي علم معاني با علوم ديگر

وقتي جايگاه منطقي و موضوع ، روشن و غايت دانشي مشخص و معين نباشد همواره در معرض اختلاط و التقاط قرار مي گيرد و آشفتگيهايي اساسي در مباحث آن به وجود مي آيد . علم معاني نيز از اين قاعده مستثني نيست و به دليل آن چه در سطور بالا آمد مسايل آنگاه با علوم ديگر امتزاجي مخرب پيدا كرده است . عمده ترين آميختگي معاني با دستور زبان يا نحو مي باشد . بسياري از نكات دستوري و نحوي به گونه اي پنهان و آشكار وارد اين علم شده و در برخي موارد آن را از كاركرد زيبايي سنجي خود دور كرده است .

مثلاً در باب اِسناد در تمامي كتب معاني ، بحث هاي فراواني در باب اغراض حذف مسند اليه يا مسند ذكر مي شود كه بيشتر جنبۀ دستوري و نحوي دارد و عين همين مباحث در منابع دستوري نيز طرح مي شود ؛ يا در مبحث اسناد خبري متفرعاتي كه در كتب بلاغت براي معيار صدق و كذب گزاره ها آورده شده همچنين اغراضي كه براي تعريف مسند اليه با اسم اشاره ذكر شده ، منبعث از منطق و حتي علم اصول و فلسفه مي باشد . البته بايد اين نكته را يادآور شد كه بلاغيون ميناگري ها و تيزبيني هاي حيرت انگيزي در اين مسايل از خود نشان داده اند كه قابل ستايش است و برخي از نكاتي كه آنان در قرون اوليه اسلامي طرح كرده اند امروزه در مباحث جديد و زبانشناسي و فلسفه تحليل زباني مباحثي نوين به شمار مي آيند .

3- عربی زدگی مفرط

   همانگونه که پیشتر یادآور شدیم،اکثر رساله های بلاغی به زبان فارسی ،بویژه بخش معانی آنها،ترجمه ای است تمام و کمال از کتب عربی و در اغلب موارد حتی شاهد مثال ها نیز عربی است.اما عربی زدگی این رسالات به همین جا ختم نمی شود وبسیار عمیق تر ازین است.نخست آن که سخن شناسان فارسی زبان که دست به تالیف در باب علم معانی زده اند،از این نکته غافل بوده اند که این فن در دامن زبان و ادب عربی نضج یافته و رشد و نمو کرده است و حامل اختصاصات نحوی آن زبان می باشد؛بنابر این نمی تواند در تحلیل آثار زبانی و ادبی فارسی از خود، کارآیی لازم را نشان دهد وبه دلیل همین غفلت ویرانگر، ابواب و فصول چندی از نوشته های خود را به مطالبی اختصاص داده اند که ارتباطی با زبان فارسی ندارد.مثلا صاحب دررالادب در تعریف مسندالیه می گوید:« مبتدایی که برای او خبر باشد و یا فاعل و نایب فاعل مانند زید در جمله زید قایم»(      ص  ).ویا در انوارالبلاغه در باب وصل و فصل آمده است که هرگاه جمله ای بعد از جمله ای آِید،اگر جمله اول در محل اعراب باشد یعنی خبر،مبتدا یا حال یا صفت و مانند آن واقع شود،اگر در این هنگام قصد شرکت جمله دوم درحکم اعراب جمله اول باشد آن را برجمله اول عطف می کنند.(رک،     ص   )

   پرواضح است که طرح این مسایل ازعربی زدگی ذهن علمای بلاغت فارسی حکایت می کند و نهایتا به ناکارآمدی این دانش در تحلیل زیبایی شناختی آثار ادب فاسی منجر می شود.دکتر کزازی، هوشمندانه به این نکته نیز متذکر شده است:« ادب پارسی ،با همه فسونکاری و دلاراییش ، همواره در سایه و کناره مانده است؛و اگر بدان پرداخته اند ، چونان دنباله و وابسته ای از ادب تازی بوده است؛از این روی،این دو ادب که در ساختار زبانشناختی و کاربردها و بنیاد های زیباشناختی از هم جدایند،با هم در آمیخته اند.بدین سان ،چهره راستین سخن پارسی در پرده پوشیدگی نهان مانده است.چه بسا،در بررسی زیباشناسانه آن،از روش ها و هنرهایی سخن رفته است که پیوندی چندان با زبان و ادب پارسی ندارند؛نیز پژوهندگان،هر زمان که برای ترفندی شاعرانه،نمونه ای روشن و گویا در شعر فارسی نیافته اند،نمونه ای از ادب تازی را به گواه آورده اند »(کزازی،ص 10)

4-عدم توجه به بافت کلام

    یکی دیگر از نقایص عمده دانش بلاغت سنتی ، عدم لحاظ کردن بافت کلام در تحلیل های زیبایی شناسانه است . البته از حق نمی توان گذشت که در علم اصول برای استنتاج های فقهی، این امر تا حدودی مورد توجه قرار گرفته و بعضاً ادبای آشنا به علم اصول ،این نکته را به معانی نیز تسرّی داده اند. شاید بتوان تعریف « سخن به مقتضای حال گفتن » را برای بلاغت ، ناشی از تفطّن به همین مسئله دانست امّا به هر حال توجّه به موقعیّت و بافت کلام ، آن گونه که زبان شناسان گزارش می کنند ، در نزد بلاغیّون مغفول عنه باقی مانده است.

   مثلاً در باب معانی ثانوی جملات خبری که در همه کتب بلاغی بدان اشارت رفته است ، هرگز عنصر بافت کلام، حداقل به عنوان یکی از عوامل دخیل در تولید و استخراج معنا از گزاره های خبری، مورد توجّه قرار نگرفته است . به تعبیر دیگر ادبا و سخن شناسان سنتّی با تیز بینی خاصّ خود دریافته بوده اند که جملات ، چه خبری و چه انشایی ، می توانند حامل معانی دیگری جز آن چه می نمایند، باشند؛ امّا ساز و کاری برای کشف این معنای دوم یا چندم پیشنهاد نکردند.به نظر می رسد با بهره گیری از نظریّات زبان شناسان جدید و فیلسوفان تحلیلی بتوان تکنیکی برای این امر ارائه نمود. برای مثال فرث، از زبان شناسان قرن بیستمی ، متن زبانی را در بافت موقعیّت  به عنوان داده و واحد بررسی در نظر می گرفت . البته او«بافت موقعیتی را تنها ابزار بیان گر معنا نمی داند ، بلکه آن را یکی از ابزار ها یا روش های توصیفی زبان تلقّی می کرد کما اینکه دستور را نیز ابزار دیگری ، البته با شکلی متفاوت ولی با ماهیت انتزاعی مشابه، برای توصیف زبان می دانست، زیرا در نظر اول زبان شناسی سلسله مراتبی متشکّل از چنین روش هایی است که همگی بیان گر مسئله معنی متن هستند . وی برای روشن ساختن این موضوع ، از تشابه منشور که نور را به طول موج های مختلف تفکیک می کند و زبان شناسی که معنی را به صورت طیفی از احکام خبری درمی آورد استفاده می کند.» ( آقا گل زاده ،ص 23)

   در تحلیل زیبایی شناسانه بر اساس بافت کلام لازم است بافت موقعیّت همراه و همپای متن زبانی، در نظر گرفته شود که از راه طی مراحل زیر ممکن می گردد :

    الف ) روابط درونی متن زبانی بررسی شود . این روبط اعمّ از روابط هم نشینی بین عناصر ساخت       زبانی یا روابط جانشینی می باشد .

ب‌) روابط درونی بافت موقعیّت مشخص شود . بدین معنا که عناصر متن زبانی در ارتباط با عناصر غیر زبانی تحلیل شده و روابط تحلیل موجود میان بخش های متن زبانی به عنوان مثال، واژه ها ، تک واژها وبخش های درون بافت موقعیّت مانند پدیده ها ، اشخاص ، شخصیّت ها و رویدادها نشان داده شود.           

   نظریات تحلیل گفتمانی میشل فوکو(د.1985م) نیز موید همین معناست؛این فیلسوف ژرف اندیش فرانسوی بر این باور بود که برای بررسی معنایی هر متنی باید به بافت و یا نقشی که گزاره ها از آن ناشی می شوند،مثل حق اشخاص یا نهادهای معین در استفاده از گفتمان،توجه کرد.به دیگر سخن ،عواملی همچون موقعیت متکلم(کنشگر) دربرابر مخاطب(کنش پذیر) در انتخاب نحوه بیان و معانی متعدد گزاره ها بسیار موثر است.ماند موقعیت معلم در برابر دانش آموز،قاضی در برابر متهم،فقیر در مقابل غنی،ارباب در برابر رعیت و....(رک:فوکو،ص35 )

5- عدم توجه به  تکیه و لحن سخن

   بلاغت سنتی فارسی، در بیشتر موارد از وجوه عاطفی و مشخصه های زبر زنجیری،مثل نواخت،تکیه،کشش و لحن کلام در بررسی های زیبایی شناختی،غافل مانده است.برای ایضاح مطلب گفتنی است که در برخی موارد،متکلم(به اصطلاح بلاغیون)برای نشان دادن احساس یا حالت خاص درون خود به عناصر غیر دستوری از جمله تکیه،کشش وزیر و بمی در گفتار متشبث می شود.در چنین موقعیت بافتی کلمات، حامل مفهوم اصلی و قاموسی خود نیستند بلکه بیشترتجلیگاه احساس یا حالت سخنگو می باشند.این ویژگی تمامی زبان هاست که برای گویشوران خود امکانات آوایی خاصی را فراهم می آورند تا در سطحی فراتر از زبان و واژگان درونی ترین حالات خود را به نمایش بگذارند.از این روست که در تحلیل بلاغی آثار ادبی به این نکته نیز باید توجه شود.از آنجا که نگاه علمای بلاغت به آثار ادبی،بیشتر منبعث از نقش های دستوری کلمه و کلام می باشد،از تحلیل این وجه از وجوه بلاغی متون ناتوان می نماید.مثلا در مبحث تقدیم مسند و تاخیر مسندالیه با وجود نکته سنجی های فراوانی که در تعلیل این خروج از هنجار دستوری کرده اند اما اشاره ای به نکات آوایی و وجه عاطفی قضیه ننموده اند.

سرآمد

   مجموعه مباحث مطروحه،تنها مقدمه و تذکاری است بر اینکه علم معانی سنتی هم به لحاظ ساختاری و هم محتوایی نقیصه هایی دارد که نه تنها از درک زیبایی شناسی آثار ادبی جدید عاجز است بلکه متون کهن را نیز نمی تواند به صورتی کامل و تام و تمام بررسی نماید.نا کار آمدی این فن در بازنمایی ظرافت های زیبایی شناختی متون مدرن و پست مدرن موجب شده است که این آثار بدرستی نقد و تحلیل نشوند که فی نفسه باعث رکود بیش از پیش جریان نقد ادبی در جامعه علمی و آکادمیک ما خواهد شد.

 

منابع و مآخذ :

- آرزو ، سراج الدين علي خان – عطيه كبري و موهبت عظمي – تصحيح سيروس شميسا – صداي معاصر ، 1382 .

- آقا گل زاده ، فردوس – تحليل گفتمان انتقادي – شركت انتشارات علمي فرهنگي – 1385 .

- ضيف ، شوقي – تاريخ و تطور علوم بلاغت – ترجمه محمد رضا تركي -  سمت ، 1383 .

- كزازي ، مير جلال الدين – زيبايي شناسي سخن پارسي 2 (معاني) – نشر مركز ، 1373 .

- فوکو،میشل – نظم گفتار – ترجمه باقر پرهام – تهران – آگه ،1378

- Malmkyar -  The Linguistics  Encyclopedia – New York – Routledge , 2000