در جستجوی حقیقت(۱)

 اولین باری که با بحران حقیقت روبرو شدم وقتی بود که در مجله دانستنیها(رحمه الله علیها) خواندم که مارها دنیارا جور دیگری می بینند وزنبور ها و گربه ها نیز!در آنجا نوشته بود به دلیل فیزیولوژی خاصی که دستگاه بینایی آن مخلوقات دارد اشیا و محسوسات برایشان غیر از آنی می نماید که برای ما.پس جهان از دید آنها چیزی نیست که از دید ما.

   گرچه در سن و سالی نبودم که مفاهیم را زیر رادیکال قواعد کلی فلسفی یا علمی ببرم اما بیاد دارم که مساله برای من به همین جا ختم نشد و پیوسته از خودم می پرسیدم که جهان خارج پس در واقع و نفس الامر چگونه است؟ پاسخی که به خودم دادم این بود که معیار واقعیت خارجی حسگر های انسان است و بس.یعنی هرچه انسان می بیند(حس می کند) با تقریبی اندک همان است که هست.اگر موجود دیگری طور دیگر حس می کند مشکل خودش است! این نگرش البته برخاسته از نظریه اشرف مخلوقات بودن انسان بود و این که همه چیز در جهان هستی برای انسان و مال اوست. 

   وجه اقناعی این پاسخ برای من مدت زیادی نپایید و با پرسش های بیشمار دیگری که انتزاعی تر و فلسفی تر بودند همراه شد.این که حقیقت کیست و چیست و کجاست؟اصلا حقیقتی هست و اگر هست قابل دستیابی است یا نه واگر می توان شاهد حقیقت را در آغوش کشید ابزار و راه و روشش کدام است؟ و اگر طریقه ای برای آن متصور است حس است یا عقل یا شهود و یا همه اینها و یا هیچکدام؟

   در سالهای اخیر این سوال و جواب ها دیگر اهمیت سابقشان را برایم از دست داده اند اما نه به دلیل آن که حل شده اند یا ذهن مرا آسوده نهاده اند و رفته اند پی کارشان بلکه به این دلیل که سخت باور دارم این سوال ها نیز بخشی از حیله ناموس هستی برای رنج دادن آدمیان است. دردی است که اگر قرار بود درمان شود تا حال شده بود.