اخلاق ایمان مدار
فراسوی سپهر تکليف، گريزگاهی به سوی نامتناهی میيابيم. (ترس و لرز ص 13)
مقدمه
اخلاق و حسن و قبح و باید و نباید اخلاقی، جزو اولین مسائل فکری بشر بوده است. این پرسش که چه عملی بایسته است و کدام عمل نبایسته و شایست و نشایست کدام است همواره به درجاتی ذهن آدمی را به خود مشغول کرده است و هنوز هم از آن رها نشده. پس از ظهور نخستین فیلسوفان یونان و آغاز فصل جدیدی از اندیشهی بشری و انقسام معرفت و دانش آدمیان به اقسام مختلف، این دغدغهی انسانها در قالب حکمت عملی جای گرفت و اخلاق، بخشی از فلسفه گشت. این امر فینفسه نشانگر اهمیت موضوع از نظر حکما بوده و حاکی از آن است که میتوان و می باید برای رفتارهای آدمی مبانی تئوریک ساخت. به دیگر سخن، این کافی نیست که به کسی بگوییم که چه بکند و یا نکند بلکه لازم است که چرایی این امر و نهی ها را هم تبیین کنیم. بنا بر این اصل، علم اخلاق از فلسفهی اخلاق جدا شد.
کاوش برای یافتن مبانی تئوریک فعل اخلاقی نیز همواره در دستور کار فلسفه و فیلسوفان بزرگی همچون ارسطو، کانت، راسل و ... بوده و اگر مدعی شویم که کل«رسالهی منطقی، فلسفی» ویتگنشتاین تلاشی است برای تأسیس اساسی برای فلسفه اخلاق، سخن به گزاف نگفتهایم.
پس از ورود اندیشههای یونانی به ایران و جهان اسلام و ترجمهی متون فلسفی آن دیار به زبان عربی و بعضاً فارسی، و همچنین شکل گیری نحلههای کلامی مختلف، این مسأله نیز به تبع، مورد توجه حکمای اسلام و ایران قرار گرفت. البته در ابتدا بصورت بحث حسن و قبح افعال باری طرح می شد که خود، ذیل مسألهی عدل الهی بود. اما رفته رفته مسألهی اخلاق و نگاه درجهی دوم به آن، یعنی بحث فلسفی در باب آن، به عنوان موضوعی مستقل در زمرهی پژوهشهای فلاسفه و متکلمان قرار گرفت. ترجمهی اخلاق نیکوماخوسی ارسطو نقطهی عطفی بود که نگارش کتابهایی چون طهاره الاعراق ابن مسکویه رازی و اخلاق ناصری خواجه نصیرالدین طوسی را به دنبال داشت.
همان گونه که رفت، نوع نگرش فلسفی به مسألهی اخلاق عملاً به فصل ممیّزهی نحلههای کلامی مختلف تبدیل شد و موجد نزاعهای دیرپای تاریخی در این باب گشت. مهمترین این مناقشات و مباحثات، مربوط به اختلافات مبنایی بین اشاعره و معتزله میشود که در ادامه ، به اختصار تمام بدان خواهیم پرداخت.
بنابر ماهیت و خاستگاه منطقی عقاید معتزله، که دفاع عقلانی از شریعت است، موضوع فعل اخلاقی آدمی نیز در این مکتب، زیربنایی تعقلی یافته است. معتزله بجّد معتقد بودند که فعل از هر مصدری که صادر شود فی حدّ ذاته واجد صفت حسن یا قبح است. مثلاً دروغ گویی از سوی هرکس و تحت هر شرایطی قبیح است و اصولاً فعل «دروغ گفتن» ذاتاً زشت و منهی است و کلاً حسن و قبح هر فعلی برخاسته از ذات و ماهیت آن فعل است نه فاعل آن و یا نتایج مترتب بر آن. حجیت در این باب نیز با عقل است و این خرد آدمی است که در واقع زشتی و زیبایی فعلی را کشف و درک می کند. معتزله« بر این نظر بودند که خیر و شر را می توان از طریق تفکر و تعقل شناخت و تمییز داد. آنان همانند پیروان کانت، اخلاق را مستقل از الهیات می دانستند و بر اعتبار عینی خیر و شر تأکید داشتند.» (سعید شیخ ، ص37)
اما از سوی دیگر اشاعره اعتقاد داشتند که حسن و قبح افعال، امری شرعی است. یعنی هیچ فعلی به خودی خود واجد صفت حَسَن یا قبیح نیست. آنچه عملی را زیبا یا زشت میکند، نه ذات و جوهر آن عمل، بلکه شرع مقدس است و بس. طرفداران این مکتب کلامی براین عقیده استوارند که حسن و قبح عمل « فقط بوسیلهی شرع دانسته میشود. به این معنی که عقل نمیتواند دربارهی خوبی یا بدی کاری حکم کند که در نزد خداوند خوب یا بد است. بلکه هر کاری که پروردگار جهان به انجام آن امر کرده خوب و هر عملی که خداوند از آن نهی کرده بد است»(شیخ الاسلامی، ص 114).روشن است که از نظر اشعریها ارزش داوری در باب هر فعلی متکی به امر شارع است و به تعبیر دیگر «هر چه آن خسرو کند شیرین بود». سعدی نیز در این باب میفرماید:
عدل است اگر عقوبت ما بیگنه کنی لطف است اگر کشی قلم عفو بر خطا
مولانا نیز هم نوا با سعدی می سراید:
چاره آن دل عطای مبدلی است داد او را قابلیت شرط نیست
قابلی گر شرط فعل حق بدی هیچ معدومی به هستی نامدی 1537/1542/5
آنان برای این مدعای خود دلایلی ذکر می کنند که بیان اجمالی برخی از آنها در پیشبرد بحث آتی مفید خواهدبود.
تفتازانی در شرح المقاصد خود در باب استدلالهای اشاعره بر شرعی بودن حسن و قبح افعال سخن میگوید. وی می نویسد: «عقلی بودن زشتی و زیبایی اعمال مستلزم آن است که مرتکب فعل حرام عقوبت شود و این مسأله در تناقض با این آیه شریفه است که:« وما کنا معذبین حتی نبعث رسولا». دوم این که اگر زشتی فعلی ، مثل دروغ ، برمبنای نفس آن عمل و عقلانی باشد لازم میآید که در هیچ شرایطی تخطی از آن صورت نپذیرد در حالیکه فیالمثل برای نجات جان پیامبر دروغ گفتن نه تنها جایز، بلکه ضروری است. سدیگر این که اگر حسن و قبح فعل، ذاتی باشد موجب می شود که خداوند در حکم خود مختار نباشد که این مساله به اجماع، باطل است. چراکه فعل باید دارای حکمی باشد و حکمی که بر خلاف معقول است زشت است و صدور آن از حضرت باری صحیح نیست در حالی که حکم وی باید راجح و معقول باشد به گونهای که ترک آن روا نباشد که این امر عدم اختیارخداوند را لازم می آورد»(تفتازانی-ج2- ص150) اشعریون از مجموعهی این مباحث، همچنین مسایلی که در باب عدل الهی و بویژه مسألهی جبر و اختیار طرح میکنند به شرعی بودن حسن و قبح افعال حکم می دهند. اما نظر مولوی در این باب چیست؟
فلسفهی اخلاق از نظر مولوی
شکی نیست که مولانا جلال الدین محمد بلخی، مسلمانی است سنّی حنفی اشعری و در محیطی اشعریت زده، رشد و نمو کرده و دورهی زندگیش مصادف بوده با افول اندیشهی اعتزال و غلبه اشعریت. نوع درس و تحصیل وی هم مزید بر علت شده و تفکر اشعری با گوشت و خون او عجین گشته بود. تا پیش از تحول روحی وی در میانسالی نیز فقیه و متکلمی وفادار به مبانی فقهی و کلامی مذهب خود بود. پر واضح است که چنین شخصی حتی وقتی در مقام یک شاعر عارف قرار می گیرد نمی تواند از آموخته ها و معتقدات درونی شده پیشین رهایی یابد گرچه بارها و با تعبیرات مختلف بگوید:
ملت عشق از همه دینها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست
مثنوی 2/1774
مولوی با همه ی وسعت مشرب و رواداری فکری و مذهبی، با این حال هیچگاه از دعوای اشعری و معتزلی بر کنار نبوده و بصراحت و کنایت، این مکتب کلامی را به باد نقد و طعن گرفتهاست:
|
چشم حس را هست مذهب اعتزال |
دیده عقل است سنّی در وصال | |
|
سخره حساند اهل اعتزال |
خویش را سنی نمایند از ضلال | |
|
هرکه در حس ماند او معتزلی است |
گرچه گوید سنّی ام از جاهلی است | |
|
|
2/65-61 | |
فلسفهی اخلاق او هم طبعاً میباید متاًثر از نحلهی اشعری بوده باشد. در این مقال میکوشیم با بازخوانی مواضعی از مثنوی که آراء مولوی را در باب بنیانهای نظری اخلاق بر آفتاب میافکند میزان تطبیق آن نظرات را با اصول کلام اشعری بسنجیم.
داستان پادشاه و کنیزک
در داستان پادشاه و کنیزک، زرگر بیگناه بدست پادشاه، به اقتضای طرح قصه و برای نتیجه گیری مورد نظر، به قتل میرسد. پر واضح است که قتل نفس، عرفاً و عقلاً عملی است غیر اخلاقی. ازین رو مولانا نیز ابیات فراوانی را در این قصه به رفع اتهام از پادشاه اختصاص داده است که اجمالاً مرور می کنیم:
|
223 |
کشتن آن مرد بر دست حکیم |
نه پی اومید بود و نه ز بیم |
|
224 |
او نکشتش از برای طبع شاه |
تا نیامد امر و الهام اِله |
|
225 |
آن پسر را کِش خِضِر بُبرید حلق |
سرّ آن را در نیابد عامِ خلق |
|
226 |
آن که از حق یابد او وحی و جواب |
هرچه فرماید، بود عین صواب |
|
227 |
آن که جان بخشد، اگر بکشد رواست |
نایب است و دست او دست خداست |
|
228 |
همچو اسماعیل پیشش سر بنه |
شاد و خندان پیش تیغش جان بده |
|
229 |
تا بماند جانت خندان تا ابد |
همچو جان پاک احمد با احد |
|
230 |
عاشقان آن گه شراب جان کشند |
که به دست خویش خوبانشان کشند |
|
231 |
شاه آن خون از پی شهوت نکرد |
تو رها کن بدگمانی و نبرد |
|
232 |
تو گمان بردی که کرد آلودگی |
در صفا، غِش کی هلد پالودگی؟ |
|
233 |
بهر آن است این ریاضت وین جفا |
تا برآرد کوره از نقره جفا |
|
234 |
بهر آن است امتحان نیک و بد |
تا بجوشد، برسر آرد زر ز بد |
|
235 |
گر نبودی کارش الهام اله |
او سگی بودی دراننده، نه شاه |
|
236 |
پاک بود از شهوت و حرص و هوا |
نیک کرد او، لیک نیک بد نما |
|
237 |
گر خضر در بحر کشتی را شکست |
صد درستی در شکست خضر هست |
|
238 |
وهم موسی با همه نور و هنر |
شد از آن محجوب، تو بی پر مپر |
|
239 |
آن گل سرخ است، تو خونش مخوان |
مست عقل است او، تو مجنونش مخوان |
|
240 |
گر بدی خون مسلمان کام او |
کافرم، گر بردمی من نام او |
|
241 |
می بلرزد عرش از مدح شقی |
بد گمان گردد ز مدحش متّقی |
|
242 |
شاه بود و شاه بس آگاه بود |
خاص بود و خاصه اللّه بود |
|
243 |
آن کسی را کش چنین شاهی کشد |
سوی بخت و بهترین جاهی کشد |
|
244 |
گر ندیدی سود او، در قهر او |
کی شدی آن لطف مطلق قهرجو؟ |
|
245 |
بچه می لرزد از آن نیش حجام |
مادر مشفق، در آن دم شادکام |
|
246 |
نیم جان بستاند و صد جان دهد |
آنچه در وهمت نیاید، آن دهد |
|
247 |
تو قیاس از خویش می گیری و لیک |
دور دور افتاده ای، بنگر تو نیک |
تحلیل گفتمان مولانا در این ابیات، در کشف نظرگاه او در باب فعل اخلاقی و بنیان نظری آن مؤثر خواهد بود.
1- مولانا صفت «حکیم» به پادشاه یا همان قاتل زرگر، داده است تا از همان ابتدا در ذهن خواننده چنین القا کند که فعل قتل در این داستان مبتنی بر حکمتی بوده است و روشن است که عمل حکیمانه در ساختار فکری اشعری توجیهگر زشتی ظاهری هر فعلی است.(ب223)
2- شاه از کشتن زرگر، قصد و غرض شخصی نداشته (ب223) بلکه این قتل، مؤید به تأیید و مبتنی بر امر الهی بوده است (ب224) و هر فعلی که متصل به وحی و به دستور خداوند باشد،در هر حال عین صواب و زیبایی مطلق است (ب226) چراکه فعل خداوند، مطلق زیبایی است و شاه نیز در حقیقت نایب و عامل خداوند است و هر حکمی که بر فعل خدا جاری است در باب عمل او هم صدق می کند (ب227).اگر عمل قتل زرگر از جانب خدا نبود مفهومی جز تباهی و درندهخویی نداشت.(ب235)
3- حکمت این عمل از دید عوام الناس پنهان است (ب225) و حتی خواصی چون حضرت موسی(ع) نیز از درک آن عاجزند.(238)
4- اصولاً چنین پدیدههایی برای آزمودن بندههای خداست تا مؤمن از کافر جدا شود. (ب233و234)
5- مولوی با طرح داستان ذبح اسماعیل و خضر و موسی تلاش میکند بر حسن و قبح برخاسته از حکم الهی تأکید کند.(ب 225 و 228)
6- تحریک احساسات مخاطب و رنگ و لعاب عاشقانه، حماسی دادن به مساله ،راهبرد دیگری است برای توجیه آن عمل بظاهرغیر اخلاقی،که نظر مولانا دور نمانده است.(ب 230)
از مجموع این گزارهها میتوان دریافت که به نظر مولانا ارزشگذاری هر عملی باید بر اساس مصدرِ صدور آن باشد بدین معنا که آنچه به فعلی ارزش (مثبت یا منفی) میدهد، فاعل آن است. اگر فاعل فعل، حکیم یا متصل به منبع حکمت باشد، آن فعل حکیمانه است و صواب، هر چند به ظاهر خطا و غیر اخلاقی به نظر آید و اگر منشاء صدور فعل، حکیم نباشد،آن عمل حکیمانه نخواهد بود هرچند قرآن خواندن و نمازگزاردن باشد. به تعبیر دیگر هیچ عملی بخودی خود واجد هیچ ارزشی نیست مگر اینکه متصل به منبعی باشد.
داستان ابلیس و معاویه
مولانا در داستان « بیدار کردن ابلیس معاویه را که خیز وقت نماز است» نیز این چنین موضعی دارد؛ گرچه تذکر صلوة ظاهراً فعلی است نیکو و صواب، لیکن معاویه به دلیل اینکه چنین عملی از شیطان سرزده در سراسر داستان با شک و تردید بدان مینگرد و در نهایت نیز مولوی نظر خود را در این باب از زبان معاویه چنین ابراز می کند که :
|
تو مرا بیدار کردی خواب بود |
تو نمودی کشتی، آن گرداب بود |
|
|
تو مرا در خیز ز آن می خواندی |
تا مرا از خیر بهتر راندی |
|
|
2/2-28 | ||
|
| ||
داستان بلال
در دفتر سوم مثنوی به حکایتی بر میخوریم با عنوان « بیان آن که خطای محبان بهتر از صواب بیگانگان است نزد محبوب» ذکر این داستان چند بیتی در این مقام خالی از وجهی نیست:
|
172 |
آن بلال صدق در بانگ نماز |
«حیّ» را «هیّ» همی خواند از نیاز |
|
173 |
تا بگفتند: ای پیمبر! راست نیست |
این خطا، اکنون که آغاز بناست |
|
174 |
ای نبّی و ای رسول کردگار! |
یک مؤذن کو بود افصح، بیار |
|
175 |
عیب باشد اول دین و صلاح |
لحن خواندن لفظ «حی علی الفلاح» |
|
176 |
خشم پیغمبر بجوشید و بگفت |
یک دو رمزی از عنایات نهفت |
|
177 |
کای خسان ! نزد خدا «هیّ» بلال |
بهتر از صد حیّ و خیّ و قیل و قال |
محصول این ابیات باز هم در تسجیل این حکم مؤثر است که از نظر مولانا نفس عمل چندان اهمیتی ندارد و آنچه مهم است عامل و فاعل است و بس.
مولوی در مواضع دیگر مثنوی نیز گاه بصراحت و گاه به کنایت، اصالتاً و استطراداً به این موضوع متعرض شده است که همان گونه که گفتیم منبعث از روح اشعری اوست.
تفاوتی که مولوی با دیگر اشعری مشربان دارد در دو نکته نهفته است. نکتهی اول بیان خاص ذوقی و رمانتیک اوست. فیالمثل در همان داستان پادشاه و کنیزک ، مسألهای چنان پیچیده و بغرنج را با چنین بیتی عاشقانه و لطیف حل می کند که :
|
عاشقان آنگه شراب جان کشند |
که به دست خویش خوبانشان کشند |
نکتهی دوم و مهمتر این که مولانا با نبوغ فراوانی که دارد مسألهای کاملاً کلامی و فلسفی را با موضوعی صوفیانه و عرفانی در هم میآمیزد و همین امر حساب او را با دیگر اشعری مشربان جدا می کند.
در منظومه عرفانی مولانا، خداوند خیر مطلق است و خیرهای دیگر نیز جلوهای از خیر محض او هستند و اصولاً زیباییهای موجود در عالم هستی در حقیقت پارهای از آن زیباییهای مطلق هستند. از این روست که فعل و مشیت الهی خیر محض و محض خیر است.هرچند که خام اندیشان از درک آن عاجز باشند. از این نظر افعال الهی خارج از دایرهی اخلاق و باید و نبایدها قرار میگیرند که این مسأله درست نقطهی مقابل معتقدات معتزله است. به بیان شاعرانهی مولانا:
|
تا نسوزم کی خنک گردد دلش |
ای دل من خاندان و منزلش |
|
خانه خود را همی سوزی بسوز |
کیست آن کس کت بگوید لا یجوز |
در عرفان مورد نظر مولانا ولایت الهی قابل تسری به اولیا اللّه می باشد. بنابراین تمام احکام و عوارض اراده الهی به این اولیا تعمیم می یابد، در نتیجه، فعل آنان نیز در اثر اتصال به فاعل مایشاء فارغ از چون و چراهای اخلاقی معمول، میگردد. درست همانگونه که مولانا در داستان پادشاه و کنیزک در توجیه قتل زرگر توسط پادشاه بیان میکند.
مولانا و کیرکگور
سلیقهی فکری حضرت خداوندگار در باب اخلاق و بنیانهای نظری آن، درپرتو اندیشههای فیلسوف و عارف متاله دانمارکی، سورن کیرکگور (1813-1855 م) قابل فهمتر مینماید؛ چراکه اولاً این دو اندیشمند پر شور هردو از ساکنان یک کوی بوده و تجربههای زیسته مشترکی داشتهاند که نماد و نمود آن در دستگاه فکریشان (اگر بتوان نام دستگاه بر آن نهاد ) هویداست. ثانیاً رهیافت آنها به مقولهی اخلاق نه ازطریق مجادلات کلامی ، بلکه از رهگذر ایمان و شور باورمدارانه بوده است. در این مقام در صدد بسط آرا و فلسفه کیرکگور نیستیم که خود مجالی دیگر و فراختر می طلبد؛ تنها به این نکته اشارت میکنیم که این عارف پرشور، سخت درگیر حل پارادوکس اخلاق بود و در این راستا از داستان ابراهیم (ع) و خوانشهای متفاوت آن در کتاب مشهور خود، ترس و لرز(Fear and Trembling)، بهره جست. دلبستگی کیرکگور به این داستان خاستگاهی مشابه با مولانا دارد. سؤال اساسی این دو متفکر در تقابل مشیت الهی با اخلاق عرفی و انسانی نهفته است. چرا باید ابراهیم از ارادهی خداوند پیروی کند و کارد برحلقوم پسربی گناهش بگذارد؟ این عمل در کجای منظومهی اخلاقی قرار گرفته و قابل توجیه است؟ روشن است که اعمالی این چنین، هم از نظر مولانا و هم از نظر کیرکگور با هیچ ترفندی اخلاقی موجه نمی نماید؛ هم از این روست که مولانا ابیات بسیاری را در داستان پادشاه و کنیزک صرف توجیه قتل زرگر میکند.
کیرکگور با طرحی که از حیات آدمی و مراتب آن بدست میدهد بزعم خود به حل این مشکل میپردازد. وی بر این باور است سه مرحله و مرتبه در پیش روی هستی آدمی بوده و اصول راهنمای حیات اوست. تعبیر او از این سه گزینه، «سپهر های زندگی »است. «یک گزینه این است که آدم برای خودش زندگی کند، گزینهی دیگر این است که برای دیگران زندگی کند، و گزینهی آخر زندگی کردن برای خداست»(اندرسن،ص94) واین سه سپهر را به ترتیب، زیبا شناختی(حسانی،Aesthetic)، اخلاقی و دینی نام می نهد.
ویژگی مرحلهی اول «پراکندن خویش در ساحت حس است. بر انسان حسانی، حس و انگیزههای درونی و شور فرمانرواست... در کار نبودن معیارهای اخلاقی ثابت کلی و ایمان خاص دینی و نیز شوق کامجویی از تمامی تجربههای عاطفی و حسی ویژگی اساسی آگاهی حسانی است... انسان حسانی تشنه بیکرانه است، اما یک بیکرانگی ناپسند که چیزی نیست جز بی در و پیکری آنچه ذوقش از او می طلبد.»(کاپلستون،ص 332)
اما کیرکگور معتقد است آدمی نباید در این مرحله که مرتبهی زندگی ذوقی و کامجویانه و دونژوانی است متوقف بماند بلکه باید پای فراتر گذاشته به مرحلهای عالیتر که سپهر اخلاقی نام دارد منتقل گردد. در این ساحت از حیات، انسان به معیارهای معین و تکلیفهای اخلاقی پایبند میشود که در واقع ندای عقل کل است و سقراط وار حتی جانش را فدای اصول اخلاقی می کند. «سپهر اخلاقی سپهری است که در آن فرد به بالاترین خیر جامعهاش، و در نهایت به بالاترین خیر همگان میاندیشد و نه به خیر خودش... در زندگی اخلاقی، فرد برحسب همگانیها، مطلقها، و خیر و شر میاندیشد و نه برحسب آنچه خود فرد را خوش میآید یا خوش نمی آید.»(اندرسن،ص99)
کیرکگارد با این دو مرحله راضی نمی شود. او معتقد است که اخلاقی ترین افراد نیز روزی بالاخره از این همه قانون و تکلیف کلی اخلاقی به تنگ میآیند. حاصل این خستگی می تواند هبوط به مرحلهی پیشین باشد ولی آنچه نشانهی بلوغ فکری است جهش بسوی سپهر دینی است. در این ساحت، آدمی در درون اقیانوس ایمان غوطهور می شود و این شاهد تازه یافته را بر لذات حسی و دستورات عقل و اخلاق رجحان مینهد. در اینجاست که آدمی برای خدا میزید نه برای خود یا دیگران. روشن است که این عارف دانمارکی میان اخلاق و دین فرق مینهد و از نظر او بشر در این مرحله ناچار است یکی از این دو را برگزیند. چرا که فهم او از سپهر دینی که برگرفته از متون مسیحی است چنین است:«(1)دین غیر عقلانی است،(2) مومن متدین از همگانی برمیگذرد تا بتواند رابطهای تن به تن با خدا داشته باشد، و(3) مومن ممکن است به خواست خدا برای اثبات ایمانش دست به کاری غیر اخلاقی بزند» (همان،ص102). نکته مهم در اینجا دیالکتیک ناپیوسته کیرکگور است در گذر از مرحلهای به مرحلهی دیگر؛ اول این که سپهرهای سهگانه هرگز قابل جمع با یکدیگر نیستند حتی اگر برای مدتی در کنار هم باشند سرانجام زمانی فرا میرسد که ناگزیر یکی را باید انتخاب نمود. دودیگر نحوهی گذر از بین این مراحل است. کگور وقتی با مسالهی ایمان دینی روبرو می شود دیگر جایی برای عقل و اندیشه باقی نمی گذارد و به قول حافظ این امر، کار ملک نیست که تدبیر و تأمل بایدش. در این مقام باید انتخاب کرد یا این یا آن (Either-Or) که نام یکی از کتابهایش است.«در مقابل وساطت منطقیی که هگل قایل بود، کیرکگور جهش خاص هست بودن را قرار داده و گفتهاست برای رفتن از سپهری به سپهر دیگر، پلی بین آنها نیست باید خطر کرد و با جستوخیزی از پرتگاه گذشت. فعلی که در یک لحظه و به اختیار انجام میگیرد.»(ورنو،ص183). روشن است که در چنین وضعیتی سخن از خرد و ملاحظات اخلاقی مرحلهی پیشین نیست بلکه سر سپردن به یک بی یقینی عینی است. و ایمان آوردن به وجودی خارج از دسترس فلسفهی نظری.
اسطوره و سمبل ابراهیم اینجاست که به کار عارف دانمارکی میآید. در کتاب ترس و لرز ابراهیم، نماینده و شهسوار ایمان است. او بر سر دوراهی قرار گرفته است. دو راهی انتخاب بین سپهر اخلاق و مرحلهی دین. کشتن فرزند تنها در دنیای اخلاق مذموم و منفور است اما ابراهیم باید ازین مرحله بگذرد. در سپهر اخلاقی، فردی چون سقراط خود را فدای قانون کلی اخلاقی می کند؛ اما ابراهیم به روایت کیرکگور، برای قانون کلی اعتباری قایل نیست. درست برخلاف معتزلیان خرد گرا و هم آوا با اشاعره ، فعل فی نفسه برای او واجد هیچ بار ارزشی نیست. بدینسان است که این نمایندهی ایمان در برابر پارادوکسی وحشتناک قرار میگیرد. ابراهیم در رابطهای مطلق با مطلق واقع شده است که اخلاق در آن جایی ندارد. البته منظور کیرکگور این نیست که دین همواره در تعارض با اخلاق است، بلکه مقصود او آن است که پدر ایمان مستقیماً با خدایی شخص وار مواجه است که خواستههایش مطلق است و با معیارهای عقل بشری و سپهر دوم سنجیدنی نیست. بنابراین او به وظیفهی والاتر خود نسبت به خداوند عمل می کند؛ فراسوی کلیت اخلاق!
کیرکگور در ترس و لرز بصراحت می گوید:«امر اخلاقی به عنوان اخلاقی کلی است و به عنوان کلی آشکار و عیان است. فرد، لحاظ شده آن گونه که بیواسطه هست، یعنی به مثابه موجودی جسمانی و روانی، پنهان و پوشیده است. پس رسالت اخلاقیش رهایی ازاین اخفا وعیان کردن خویش در کلی است. از این رو هرگاه بخواهد در اخفا باقی بماند گناه کرده و به وسوسه دچار شده است و فقط با عیان ساختن خود میتواند از آن خلاص شود... اما اگر برعکس چنین اخفایی موجود باشد، در حضور پارادوکسی قرار داریم که وساطتپذیر نیست زیرا بر این ملاحظه استوار است که فرد به عنوان فرد برتر از کلی است.»(کیرکگور،ص110). بنا بر همین مبنا ابراهیم اگر بخواهد به وظیفهی مطلق خود نسبت به خداوند عمل کند باید مرتکب خلاف اخلاق گردد. اینجا بزنگاهی است که سؤال مردافکنی که در ترس و لرز(همان،ص81) مطرح شده پیش می آید: آیا تعلیق غایت شناختی امر اخلاقی ممکن است؟ در تمثیل ابراهیم به روایت کیرکگوراین امر ممکن مینماید. البته تعلیق «اخلاق به معنی اخص و نه تعلیق اخلاق شخصی. در واقع غایتی که برای آن، کلیت اخلاق به حالت تعلیق درمی آید یا نادیده گرفته می شود، اخلاقیات خاص ابراهیم است، یعنی وظیفهاش در قبال خداوند جهت انجام فرمان او»(کلنبرگر،ص58)
کوتاه سخن آن که تحلیل رفتارهای دشوار فهم شخصیت هایی چون ابراهیم،خضر و پادشاه واصولا ابدال حق با معیار های معمول اخلاقی امکان پذیر نیست.چرا که مولانا و کیرکگور در سامانه فکری خود برای ایمان و مومن جایگاهی ورای تصور عقل و حس بشری قایلند. میتوان مبانی مشابه این دو عارف را در گزارههای زیر خلاصه کرد:
1.اخلاق ایمانمدار: همانگونه که ذکر شد، کیرکگور نوعی اخلاق موضعی و دینی را مطرح میکند که در آن تنها قانون سرسپردگی به ارادهی خدا در هر موقعیت و وضعیتی وجود دارد. « در هر جایی که پای زندگی اخلاقی در میان باشد آخرین حرف «او» است.» (سی. بکر، ص 169) این نوع سرسپردگی برای آدمی وقتی میسر است که با انتخاب میان این یا آن، از سپهر حسانی به سپهر دینی گذر کرده باشد. به همینسان مولانا میگوید:
او نکشتش از برای طبع شاه تا نیامد امر و الهام اله
این بیت گذر از مرحلهی حسانی (طبع شاه) به مرحلهی دینی (امر اله) را نشان میدهد. کیرکگور در ترس و لرز بیان اخلاقی عمل ابراهیم را قتل اسحاق (اسماعیل) میداند - همچون قتل زرگر به دست پادشاه - اما بیان دینی آن قربانی کردن است. ایمان ابراهیم و اتصال او به مصدر فعل (خداوند) عمل قتل را که فیحد ذاته عملی قبیح است به عملی مقدس تبدیل میکند. همانگونه که مولانا قتل زرگر را مؤید به تأیید الهی میداند و قبح ذاتی این عمل اخلاقی را با اتصال آن به مصدر فعل از بین میبرد و همچون کیرکگور معتقد است با ورود به سپهر دینی رابطهای تن به تن میان انسان و خدا شکل گرفته به گونهای که منجر به سرسپردگی و در نتیجه تعلیق کلیت اخلاق میگردد.
2. تقابل ایمان با عقل: هم فیلسوف دانمارکی وهم صوفی بلخی بدین نکته باور داشتند که عقل بشری و تجلی بارز آن ، دستگاههای انتزاعی فلسفی و کلامی، کوچکترین نسبتی با شور ایمان ندارند واساسا دین و ایمان مرتبه ای ورای عقل و خرد است. «کیرکگور به طنز می گفت، اگر آدم به طور کافی در فلسفه هگل غوطهور شود آن قدر بی نام و نشان خواهد شد که اگر نامهای داشته باشد به نشانی او نمی توان فرستاد. به همین سان، آدمی میتواند زرادخانه حقههای کلامی برهم انباشته را به کارگیرد تا ثابت کند که خدا باید بالضروره وجود داشته باشد، اما این نتیجه با ایمان به خدا چه ربطی دارد؟»(سولومون،ص 116) در خوانش او از داستان ابراهیم آنچه به عمل این پیغمبر مؤمن ارزش میبخشد همانا غیر عقلانی بودن آن است نه عقلانی بودن آن. از نظر کیرکگور ایمان اگر داخل در دایرهی عقل قرار بگیرد دیگر ایمان نیست. به همین جهت بود که بشدت با تلاشهایی که میشد تا مسیحی بودن عقلانی و آسان شود مخالف بود و نهایتا بر نهاد کلیسا شورید. «او فکر میکرد اعتقاد به خدا نه تنها عقلانی نیست، بلکه جدا غیر عقلانی است. اما فکر نمیکرد غیر عقلانی بودن اعتقاد دینی یک ضعف است، بلکه آن را قوت این اعتقاد می دانست، زیرا ایمان را ممکن میکرد.»(اندرسن،ص62) تمام دعوای اشاعره با معتزله نیز بر سر همین موضوع بوده است. اشاعره با روند عقلانی کردن دین و اعتقاد دینی در مکتب اعتزال مخالف بودند چرا که شور ایمان را از بین میبرد و اعتماد بنده را به حق زایل میکرد. ستیزههای حضرت مولانا با اهل فلسفه و عقلانیت مبنایی جز این نمی تواند داشت.
فلسفی منکر شود در فکر و ظن گو: برو، سر را برآن دیوار زن
نطق آب و نطق خاک و نطق گل هست محسوس حواس اهل دل
فلسفی کو منکر حنانه است از حواس اولیا بیگانه است 1/3-3291
از نظر مولانا نیز سپهر ایمان، سپهری است که عقل و اخلاق مبتنی بر خرد را بدان راه نیست بنابر این احکامی که بر ساکنان آن حرم، که عارفان واصل باشند، جاری و ساری است کاملاً منحصر به فرد است و نباید کار پاکان را قیاس از خود گرفت. آنجا ساحتی است که جنایتی طاعتی میشود و ایمان در درجهای است که حتی پیامبری چون موسی نیز از همراهی با خضر باز می ماند. ایمانی در این سطح از عملی غیر اخلاقی فعلی زیبا میسازد و ذبح فرزند را موجه می کند. اگر بپذیریم که مولانا از ایمان، تعبیر به عشق میکند فهم ابیاتی این چنین با توجه به مبانی پیش گفته آسان می نماید:
عقل سایه حق بود حق آفتاب سایه را با آفتاب او چه تاب 4/2110
عقل جزوی عشق را منکر بود گرچه بنماید که صاحب سر بود 1/1982
مثنوی مولانا مشحون از این تقابلهاست که همواره نیز پیروزی با عشق است که همان ایمان باشد.
نتیجه
چه عارف و صوفی شرقی و چه عارف و فیلسوف غربی، هردو برای مقولهی اخلاق و رفتارهای اخلاقی توجیهی عارفانه و دینی ارایه داده و تحلیل اخلاق را بر پایهی ایمان و مبتنی بر تایید الهی میدانند. چرا که در این صورت، زندگی اخلاقی نه برای خویشتن و نه برای همگان، بلکه تنها برای خدا جریان مییابد و انسان به مرحلهای خواهد رسید که هر فعلی را متصل به مصدر فعل و مؤید به امر الهی به قوه میرساند.
منابع و مآخذ:
اندرسن، سوزان لی، فلسفه کیرکگور، ترجمه خشایار دیهیمی، طرح نو،1385
تفتازانی، سعدالدین، شرح المقاصد فی کلام، استانبول،1305
سولومون، رابرت ک، فلسفه اروپایی، ترجمه محمدسعید حنایی کاشانی، قصیده ،1379
شیخ، سعید، مطالعات تطبیقی در فلسفه اسلامی، ترجمه مصطفی محقق داماد، خوارزمی،1369
شیخ الاسلامی، اسعد، تحقیقی در مسائل کلامی، امیرکبیر،1363
کاپلستون،فردریک، تاریخ فلسفه(از فیشته تا نیچه)، ترجمه داریوش آشوری ، علمی و فرهنگی و سروش،1375
کلنبرگر،جی ، کرکگور و نیچه ، ترجمه ابوتراب سهراب و الهام عطاردی ، نگاه، 1384
کیرکگور، ترس و لرز، ترجمه عبدالکریم رشیدیان، نشر نی، 1380
لارنس، سی.بکر، تاریخ فلسفه اخلاق غرب، ترجمه گروهی از مترجمان، مؤسسه آموزشی امام خمینی، 1378
مولوی،جلال الدین محمد ، مثنوی معنوی ، بکوشش محمد استعلامی، زوار،1360
ورنو، روژه، وال،ژان، نگاهی به پدیدارشناسی وفلسفه های هست بودن، ترجمه یحیی مهدوی، خوارزمی، 1372
Faith-Oriented Morality
(A comparative study of moral philosophy in Rumi’s and Kierkegaard’s thoughts)
Abstract
“Ethics” is one of the three branches of practical philosophy which Islamic philosophy borrowed from Greek philosophy. Following the issues such as divine justice, divine promise, determination and the like, Islamic theologians have been somehow involved with the issue of moral philosophy. This issue, even, can be considered as the distinguishing aspect of the two theological schools of Mo’tazeli and Ash’ari.
Being as a Hanafi-Ash’ari Sunni, Molana Jalaleddin Mohammad Balkhi (Rumi) must follow the Ash’ari theological view in this issue. The aim of this essay is to measure Rumi’s views on ethics by citing some words from Masnavi in which he spoke about moral action. It will be concluded that Rumi, as a Suffi and by using a kind of poetic language, has developed the Ash’ari moral philosophy through a mystical approach in Masnavi.
Rumi’s views on ethics are not so dissimilar to the Nineteenth century Danish philosopher’s mystical thoughts: Soren Kierkegaard. Holding the three spheres for human life, i.e. aesthetic, ethical and religious spheres, he justifies some apparent human irrational actions. This means that for him “faith” has preference over “reason”. Comparing his views with Molana’s thoughts is the main concern of the present essay.
Keywords:
Ash’ari theology, Rumi, Masnavi, moral philosophy, Nineteenth century philosophy, Kierkegaard