شعری از ...
نه ایستگاهی ....
نمی آید...
و هرچه دو دو می زند چشمهایم...
نمی رسد...
آسمان خراشها شاخ و شانه می کشند
درخت ها زیر پایم سبز
چراغ های عابر پیاده همیشه قرمز...
رگ هایم
به رگ زده اند و خون شره می زند
عصب هایم بریده اند
وزخم زندگی ام هر روز بزرگ تر ...
و خون که شره می زند و
تمام رگ هایم راه شهر می رود...
قلبم را گم کرده ام
من شاهرگ بلند این شهر بودم
که هیچوقت نرسیدم
نه ایستگاهی ...
نمی آید ...
+++++++++++
شاهرگش را زد ...
+++++++++++
و این انتهای شعر بود که در سلولی باز شد
و قطره ی قرمزی که من بودم
برای همیشه از حبس ابد آزاد ...
حالا هوا
طعم پرتقال کال می دهد
و هرچه بالاتر می آید
گرم نر می شوم
خودم را توی خودم جمع کرده ام
به تو فکر می کنم
که صبح یک روز گرم تازه متولد شده ای...