جدول نگاهت!
// جدول نگاهت را تقطیع میکنم
مرا در کدام سؤال جا میدهی
تا جواب خوبیهایت باشم؟ //
// دستانت را میپرستم
دستان نیرومند و گرمت را
- پرستش تنها نیاز جاودانه بشر -
بگذار نیاز من
نماز من باشد //.
// کتابها شما را خوردهاند
یا شما کتابها را؟!
که بیدریغ
سیریناپذیر
هنوز هم مغز داغ مرا
داغ داغ میخورید!//
// زیر قطرههای سکوت
- وقتی هوا ابر میشود –
چشمان من
فرصت باریدن مییابند
تا تجربه دیدن را فراموش کنند //
// مجنون قرن بیست و یک!
وقتی که لیلی دیگر ناز نمیفروشد
تو در بازار کساد عشق
دم از نیاز مزن!//
// سالهاست که من
اسکندر زمانه شدهام و
آیینهوار
در ظلمت قرن تو – که در آن گمشدهای –
خودم را پیدا میکنم
تا آب حیات را نوش جانت کنم
شاید که آدم بشوی!//
// دیروز،
شادی آزادی
پشت آواز زنجرهها
برای تو
امروز،
اندوه اسارت
زیر آوار زنجیرها
برای من//
// اشکهایت کمکی
– شاید
دل خدا را به رحم بیاورد
اگر مثل آن روزها
هنوز کودکی باشی در آغوش باد...//
// آی زندگی!
کدامین رسول آیههای تاریکی را بر تو نازل کرده است
که سخاوتمندانه
بر من تلاوت میکنی؟
مگر پیامبر شب
ماه را در کوله بارش نداشت؟!
من به دنبال جه کسی تفسیر زندگی را بخوانم؟
کسی اینجا نیست
و من آیههای تاریک را زیر لب زمزمه میکنم
همچون وردِ نیمشبانِ زاهدانِ شبپرست
بر تسبیح من رنگ پوچی میریزد
کسی اینجا نیست و
پیامبر شب هم دروغ میگوید//
// آهای سیزیف!
که از فراز قله
به تخته سنگ غلطان خیره گشتهای!
به امید کدامین روز دل خوش کردهای؟
به امید آن روز موعود
که خدایان حکم برائتت را صادر کنند؟
تو خود سنگ تیپا خوردهی خدایانی
که هرگز در اوج نمیماند
هستی تو
در دستان جبار خدایان است
که بوی مشمئز غرور و بازیهای بیپایانشان
صحن کبریا را انباشته است
دستان خدایان مهر بیهودگی بر تو حک کردهاند
هیچ میدانی!
زندگی مضحکتر از آن است
که تو «امید» را به دامن سنگ عظیمت وصله کنی...
اگر نبود،
چرا اینگونه افسانه شدی؟!
// احساس سردی است
وقتی یخهای هستیات بر روی دریاچهی غم شناور باشد
هیچ هیزم تَری، گرمی را به ارمغان نمیآورد
مینشینم کنار اجاق کوری که
پشت هیچ شقایقی گرم نمیشود؛
زمستان با شقایقها میانهی خوبی ندارد
و حتی سنگها هم
میان زمین و آسمان هیچ چیز نیست...
من از تعلیق بیزارم.//
// «از عدم آمدهایم و به عدم میرویم»
فاصلهی میان این دو را « وجود» نامیدهاند
که از آن رنگ پوچی میریزد
سلسلهی آفرینش را یک مهره بیشتر پر نخواهد کرد
از عدم آمدهایم
در عدم زیستهایم
به عدم خواهیم رفت//