سوسن تسلیمی  که یادتان هست؟آن زن شوهر مرده در چریکه تارا و زنی عاشق شیخ حسن جوری در سریال سربداران وبانوی پریشان و نگران شاید وقتی دیگر و ستاره بی بدیل تیاتر و سینمای ایران و کارهای بیاد ماندنی بهرام بیضایی بزرگ و فصلی مهم از تراژدی غم انگیز سینمای ایران و آرزوهای بر باد رفته درآن! کمتر کسی است که سینمای ایران را دنبال کند واز بازی خیره کننده ی او چیزی در خاطره اش رسوب نکرده باشد.او سالهاست که از ایران رفته و اکنون جزو شخصیت های مهم فرهنگی و هنری سوید است.دوستداران او،همچون من ، تنها از طریق بازبینی باشوغریبه کوچک، مادیان،مرگ یزدگرد، طلسم و... می توانند هراز گاهی مبهوت هنر نمایی های او شوند ویا اخبار موفقیت های او را در دیار غربت از راه اینترنت بشنوندوببینند و حسرت فیلم هایی را که بازی نکرد و رفت بخورند.

   انگیزه اصلی من از نوشتن این مختصر، خواندن کتابی بود که اخیرا به همت نشر ثالث و به قلم بیتا ملکوتی منتشر شده است با عنوان اسطوره مهر.این کتاب نگاهی است به زندگی و کارنامه سینمایی آن بزرگ زن سینمای ایران.من به نوبه خود از این کتاب فراوان آموختم و خواندن آن را به همه دوستانم توصیه می کنم؛ بویژه آنان که از سنگلاخ بادیه علم و هنر و فضیلت می هراسند و از ورود بدان می پرهیزند.برای صاحب این قلم که اصولا آدمی است نا امید و بد بین به زمین و زمان، آگاهی از رنج هایی که این بانوی هنرمند در راه رسیدن به رویاهایش متحمل شده و در عین رنجوری و یاس از حرکت باز نایستاده است نیرو و انگیزه ای بی حد و حصر می بخشد.وقتی در این کتاب داستان زندگی سوسن تسلیمی در اردوگاه مهاجران و مصایب مترتب بر آن را می خواندم از خودم شرمنده شدم که در عین ناز و نعمت و فراهم بودن تمام شرایط ،کاری درخور نمی کنم و جز نق زدن و شکایت از عالم و آدم چیزی بلد نیستم!وقتی خواندم که این شیرزن، زبان دشوار سویدی را در سه ماه آموخته و حتی نمایش  مده آ را به زبان سویدی بازی کرده ،از دانشجویان زبان تخصصی ام دلگیر شدم که از یادگیری چند لفظ انگلیسی در طول یک ترم ناتوان نشان می دهند و قس علیهذا.

  البته نکته دیگری نیز در این کتاب دل نازک آدمی چون مرا به درد آورد که دوست دارم از زبان بهرام بیضایی بازگویش کنم:«...وقتی می خواستیم فیلم شاید وقتی دیگر را شروع کنیم،با بازی سوسن تسلیمی مخالفت کردند.او با این که قصد مهاجرت داشت اما با تصویب فیلمنامه  شاید وقتی دیگر  بسیار خوشحال شد و فکر کرد دوران عوض شده و حالا دیگر می تواند فیلم بازی کند.اصلا برای مدتی،قضیه مهاجرت از ذهنش بیرون رفت.اما زمانی که من اسامی بازیگرانم را به ارشاد دادم،با بازی سوسن تسلیمی مخالفت شد.سوسن ده دقیقه بعد از شنیدن خبر،تمام تنش کهیر زد.نمی دانم چطور دستگاه دولتی به خودش اجازه می دهد که به یک آدم فرهنگی اجازه فعالیت ندهد یا بدهد.یادم می آید همان شب یکی از آدم های فرهنگی خیلی مهم این کشور که دوست خیلی نزدیک من وسوسن بود،پرسید که چرا سوسن پکر است.وقتی من علت را توضیح دادم، گفت:این مهم نیست.سینما که قایم به سوسن نیست،برو و با یکی دیگر بساز.این ضربه از ضربه وزارت ارشاد برای سوسن بدتر بود.سوسن به قدری به هم ریخت که به نوعی بیمار شد».

   قضاوت در این باره را به تاریخ وا می گذاریم اما چنین وقایعی برای کسانی که داعیه جلوگیری از فرار مغز ها را دارند باید مایه عبرت و قدری شرمساری باشد. ( فاعتبروا یا اولی الابصار)

   به هر حال سوسن تسلیمی هر جاکه باشد و هر کاری که بکند جزو مفاخر این مملکت و باعث بلندی آوازه ایران و ایرانی است و تا جایی که من می دانم هرگز نزد بیگانگان از جور و جفایی که از آشنایان دیده زبان به شکوه نگشوده است و بقول ابراهیم گلستان کار خود را کرده است. چه زیبا می سراید مولانا که:

   کارک خود می گزارد هر کسی                          آب    نگذارد  صفا  بهر خسی

    خس خسانه می رود بر روی آب                      آب صافی می رود بی اضطراب

و دست آخر این که: بزرگا زنا که او بود!