شاخه ی ریباس
پيشگفتار
عشق يكي از موضوعات و مقوله هاي بشري است كه هر انساني در دوره اي از زندگي خود به نوعي آن را تجربه مي كند .
عشق نزد ملل مختلف و فرقه هاي گوناگون تعاريف و معني هاي ويژه اي دارد . براي نمونه ، عرفا عشق را خمير مايه هستي و آفرينش مي دانند . آنان بر اين باورند كه خداوند در مقام معشوقي دوست داشت پرستيده شود پس انسان را آفريد تا عاشق او باشد و او را بپرستد .
اگر چه اين نظر براي متشرعين و افراد عادي پذيرفته نيست اما به هر روي نزد عرفا توجيهي است براي شوريدگي ها ، خلسه ها و سماع هاي عرفاني .
عشق جدا از آنكه زندگي هر انساني را دستخوش دگرگوني و هيجانات عاطفي مي كند ،محورو اساس بسياري از آثار ادبي و هنري نيز هست . كم نيستند تابلوهاي نقاشي ، نمايشنامه ها ، عكس ها و فيلم هايي كه مضامين عاشقانه دارند .
در ادبيات هر كشوري ، آثاري به نظم و نثر با محتواي عاشقانه به چشم مي خورد . ادبيات فارسي نيز پر است از شعرها ، حكايات و داستان هايي كه به دور محور عشق و دلدادگي مي گردند .
يكي از كارهاي زيبا و شايسته اي كه مي تواند در حوزه پژوهش هاي زبان و ادبيات فارسي انجام شود ، بررسي متون فارسي از ديدگاه عشق است .
در اين مقاله سر آن نداريم كه چنين پژوهشي عرضه كنيم چرا كه پر شماري متون فارسي كار را قدري دشوار و طولاني مي كند . از اين روي فقط نوشته هاي دو شاعر را برگزيديم . يكي رودكي كه به قولي نخستين شعرهاي باقي مانده از اوست .
و ديگري سعدي : دليل ما در برگزيدن سعدي در اين پژوهش آن است كه ،
1- سعدي در گلستان و نيز بوستان بابي در عشق و شور و مستي دارد و نيز غزل هاي عاشقانه ي او پر شمارند .
2- بسياري از غزل هاي سعدي از حنجره ي خوانندگان محبوب مردم اين سرزمين گذشته اند و اينگونه براي مردم آشنا و شناخته شده هستند .
1
شاخه ي ريباس
بنا به عقيده ايرانيان كهن روزي ، روزگاري كه هيچ كس غير از خدا نبود ، در نقطه اي از اين سرزمين كهن شاخه ي ريباسي سر از خاك بيرون آورد ، كمي كه رشد كرد و باليد دو شاخه شد و كم كم اين دو شاخه ي ريباس صورت آدمي يافتند و از آغوش هم بيرون آمده ، سرآغاز آفرينش نيك بر روي كره ي خاكي شدند .
به اين ترتيب پيوستگي و هم آغوشي نخستين زوج بشر پيش از آن بود كه حتي صورت انساني به خود بگيرند . بنابراين اسطوره ، عشق پيش از آفرينش انسان بر روي اين كره ي خاكي موجوديت خود را اعلام كرده بود .
شايد انسان روزگاران دور كه پيچيدگي هاي فكري و ر.وحي انسان امروز را نداشت و بسي ساده تر و صاف تر بود ، آنقدر عشق را در زندگي ضروري و بديهي مي ديد كه اين اسطوره را تصور كرد چرا كه يقين داشت عشق موهبتي اهورايي است كه حتي پيش از به دنيا آمدن انسان به او عطا مي شود .
ياد آن بيت سعدي افتاديم كه مي گويد :
همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي
كه هنوز من نبودم كه تو بر دلم نشستي
( كليات سعدي / 792 )
2
عشق مجازي و عشق حقيقي
از همان روزهاي آغاز نوجواني به ياد داريم كه هرجا سخن از عشق و عشق ورزي به ميان مي آمد ، رسم بر اين بود كه عشق را به دو دسته مجازي و حقيقي تقسيم كنند . ما هم اين تقسيم بندي به ظاهر درست را پذيرفته بوديم تا اينكه وقتي " در عنفوان جواني چنانكه افتد و داني " با عشق روبرو شديم و اين تجربه خام نخستين ، اثر مثبتش را در ما به يادگار گذاشت در آن حال و هواي عاشقانه ، فرصت خودشناسي يافتيم ، فرصت خوب انسان بودن ، صاف و يكرنگ بودن ، پويا بودن و تفكر و انديشه بسيار داشتن پيرامون تمام كائنات . كم كم نظر ما درباره تقسيم بندي عشق به دو نوع مجازي و حقيقي تغيير كرد . چرا كه در همان عشق زميني جز صفا و پاكي و حقيقت چيزي نمي ديديم .
پس از آن ، سالها كه مي گذشت فرصتي يافتيم تا پاي صحبت روانشناس ها بنشينيم ، و كتابهاي روانشناسي را ورق بزنيم . از آنجا كه هميشه به عشق ارادت خاصي داشتيم در اين كتابها هم از همان اول مي رفتيم سراغ فصل عشق و عاشقي .
شايد در يك مقاله ي ادبي سخن از روانشناسي كمي نامأنوس به نظر برسد اما دوست مي داريم كه تجربه ي خويش را با خوانندگان اين مقاله در ميان بگذاريم .
يكي از نكته هاي جالبي كه ما از پژوهش در باب عشق در يافتيم آن بود كه ، در يك تقسيم بندي ديگر عشق را به دو نوع منفي و مثبت مي توان تقسيم نمود . منظور ما از عشق مثبت آن عشقي است كه سبب ترقي و تعالي عاشق و معشوق يا فقط عاشق ، مي شود و او را به جلو سوق مي دهد . اما عشق منفي آن است كه اصلاً عشق نيست ، تصوري از عشق وجود دارد و شخص به ظاهر عاشق بر پايه ي خودخواهي ها به ديگري عشق مي ورزد و فقط خويش را مي بيند نه محبوب و به جايي مي رسد كه به جاي آنكه يار معشوق باشد باراو مي شود . نوع ديگري هم از عشق منفي مي شناسيم و آن عشقي است كه عاشق خود را تا پايين ترين مرحله در مقابل معشوق خوار و ذليل مي كند . چنين عاشقي از انجام كارهاي روزانه ي خود نيز ناتوان و مستأصل مي شود و حاصل چنين عشقي جز حرمان و بدبختي نيست . و اينجا فقط عشق است كه بدنام مي شود .
3
- عشق در ادبيات فارسي :
گفتيم برآن نيستيم كه در اين پژوهش كوتاه همه ي متون فارسي را مورد بررسي قرار دهيم و اين كار را به آينده موكول مي كنيم ؟! – " صدها هزار اميد بني آدم / طوقي شده به گردن فردا بر "-.
با بررسي اشعار رودكي چند نكته را يافتيم كه البته ويژگي هاي مشترك شاعران دوره اول است 1- ميان عشق ورزي و عشقبازي تفكيك وجود ندارد ، شاعران دوره اول گويا هر دو را يكي دانسته اند . و بيشتر به جنبه هاي ظاهري و ملموس توجه كرده اند و بيشتر به توصيف عشقبازي ها پرداخته اند تا معرفت عشق .اين نگرش در دوره هاي بعد كمرنگ تر شده است . اما همچنان وجود دارد .
به يكي جان نتوان كرد سوال كز لب لعل تو يك بوس به چند
( محيط زندگي و احوال و اشعاررودكي /498 )
همي خريد و همي سخت ، بيشمار درم به شهر هر كه يكي ترك نارپستان بود
بسا كنيزك نيكو كه ميل داشت بدو به شب زياري او نزد جمله پنهان بود
( محيط زندگي و احوال و اشعاررودكي /499 )
آمد بر من ، كه ، يار ، كي ؟ وقت سحر
ترسنده ز كه ؟ خصم ،خصمش كه ؟ پدر
دادمش دو بوسه ، بر كجا ؟ بر لب تر
لب بد ؟ نه ، چه بد ؟ عقيق ، جون بد ؟ چو شكر
( محيط زندگي و احوال و اشعاررودكي /515 )
يوسف رويي كز و فغان كرد دلم
چون دست زنان مصريان كرد دلم
ز آغاز به بوسه مهربان كرد دلم
امروز نشانه غمان كرد دلم
( محيط زندگي و احوال و اشعاررودكي /516)
با دو سه بوسه رها كن اين دل از دردخناك
تا به من احسانت باشد ، احسن الله جزاك
( محيط زندگي و احوال و اشعاررودكي /524 )
4
لبت سيب بهشت و من محتاج
يافتن را همي نيابم ويل
( محيط زندگي و احوال و اشعاررودكي /525 )
ميلا و مني اي فخ و استاد توام من
پيش آي و سه بوسه ده و ميلاو يه بستان
( محيط زندگي و احوال و اشعاررودكي /526 )
منم خو كرده بر بوسش ، چنان چون باز بر مسته
چنان بانگ آرم از بوسش ، چنان چون بشكني پسته
( محيط زندگي و احوال و اشعاررودكي /528 )
ديدار به دل فروخت ، نفروخت گران
بوسه به رول فروشد و هست ارزان
آري كه چو آن ماه بود بازرگان
ديدار به دل فروشد و بوسه به جان
( محيط زندگي و احوال و اشعاررودكي /516 )
كار بوسه چو آب خوردن شور
بخوري بيش ، تشنه تر گردي
( محيط زندگي و احوال و اشعاررودكي /529)
به جمله خواهم يك ماهه بوسه از تو بتا
به كيچ كيچ نخواهم كه فام من توزي
( محيط زندگي و احوال و اشعاررودكي /530 )
5
2- عشق و شاهد :
در متون دوره ي اول بسيار زياد با شاهد و شاهدبازي روبرو هستيم . شايد به دليل زندگي در جامعه اي كه توسط يك حكومت ايدئولوژيك شديداً كنترل مي شد و عشق و عشقبازي با زنان ، ممنوع و موجب پيگير و قانوني بود ، شاعران در اشعار خود معشوق مذكر را خطاب قرار مي دادند و منظورشان معشوق زن بوده است . البته در بسياري از جوامع و در همه ي دوره ها عشق و تمايل به همجنس وجود داشته است .
هر روي متون دوره ي اول ادبيات فارسي پر است از وصف عشقبازي ها با همجنس و توصيف معشوق مذكر . به ويژه در اشعار منوچهري و فرخي زياد به اين مقوله برمي خوريم .
رودكي نيز اگر چه ابياتي دارد كه روشن است منظور و محبوب او يك زن است اما ابياتي نيز دارد كه در آن به معشوق مذكر توجه داشته است . ناگفته نماند در دوره هاي بعد هم همچنان سروده هايي در وصف معشوق همجنس ديده مي شود .
ببخشا اي پسر بر من ببخشا مكش در عشق خيره چون مني را
( محيط زندگي و احوال و اشعاررودكي /492)
چون جشه فشاني اي پسر در كويم
خاك قدمت چو مشك در ديده زنم
( محيط زندگي و احوال و اشعاررودكي /516 )
3- پيشتر گفتيم در يك تقسيم بندي مي توان عشق را به دوگونه ي مثبت و منفي تقسيم كرد ، هرچند كه عشق منفي عشق نيست و فقط تصور خامي از عشق مي باشد ؛ در متون دوره ي اول به گونه ي مثبت عشق برنمي خوريم جز معد.ود ابياتي . در شعر رودكي هم ، چنين است . با اين كه به قول خود رودكي جواني او با شاد خواري و هم پيالگي با اصنام بيشماري سپري گشته اما باز هم از هجران و تلخي هاي عشق ناله مي كند و هيچ تجربه ي خوب عاشقانه را به ما منتقل نمي كند :
جز آن كه مستي عشق است هيچ مستي نيست
همين بلات بس است اي به هر بلا خرسند
( محيط زندگي و احوال و اشعاررودكي /497 )
6
صرصر هجر تو اي سر و بلند ريشه ي عمر من از بيخ بكند
( محيط زندگي و احوال و اشعاررودكي /498 )
دل خسته و بسته ي مسلسل موسئيت خون گشته و كشته ي بت هندوئيست
سودي ندهد نصيحتت اي واعظ اين خانه خراب طرفه يك پهلوئيست
( محيط زندگي و احوال و اشعاررودكي /514 )
در عشق چو رودكي شدم سير از جان
از گريه ي خونين مژه ام شد مرجان
القصه كه از بيم عذاب هجران
در آتش ر شكم دگر از دوز خيال
( محيط زندگي و احوال و اشعاررودكي /516 )
از كعبه كليسيا نشينم كردي آخر در كفر بي قرينم كردي
بعد از دو هزار سجده بر درگه دوست اي عشق ، چه بيگانه زد نيم كردي
( محيط زندگي و احوال و اشعاررودكي /517 )
به تو بازگردد غم عاشقي نگارا ، مكن اين همه زشت ياد
( محيط زندگي و احوال و اشعاررودكي /522 )
گر كند ياريي مرا به غم عشق آن صنم
بتواند زدود زين دل غم خواره زنگ غم
( محيط زندگي و احوال و اشعاررودكي /525 )
آتش هجرتر از هيزم منم
و آتش ديگر ترا هيزم پد
( محيط زندگي و احوال و اشعاررودكي /528 )
7
اي آنكه من از عشق تو اندر جگر خويش
آتشكده دارم سد و بر هر مژه اي ژي
( محيط زندگي و احوال و اشعاررودكي /530 )
نيست فكري به غير يار مرا عشق شد در جهان فيار مرا
(محيط زندگي و احوال و اشعاررودكي / 545 )
در اين نمونه ها كه ياد شد ، مي بينيم سخن از سوختن و گداختن است در عشق . عشق چون بلايي خانمان سوز در نظر شاعر جلوه كرده است . اگر با اين ديد به متون شاعران ديگر اين دوره از جمله منوچهري ، عنصري ، كسايي و ... نگاه كنيم نمونه هاي زيادي از اين دست خواهيم يافت . حتي در دوره هاي بعد نيز اين روند همچنان ادامه مي يابد .
مي دانيم كه در سده هاي نخستين اسلامي مردم ايران نوعي سرخوردگي سياسي و اجتماعي را تجربه مي كردند ، ديگر كسي آن شاخه هاي ريباس به هم تنيده را به خاطر نمي آورد و ميان زن و مرد فاصله هر لحظه بيشتر مي شد ، از طرفي خرافه و انديشه هاي نادرست جاي آموزه هاي اخلاقي و اجتماعي نيك را مي گرفت :
هنر خوار شد جادويي ارجمند نهان راستي ، آشكارا گزند
(شاهنامه )
در چنين فضايي نمي توان انتظار داشت كه كسي فراتر از لذت هاي ملموس به چيزهاي مهمتري فكر كند . اين است كه در دوره ي اول بيش از ديگر دوره ها به هجو و هزل برمي خوريم . اگرهم كسي مي خواست فراتر از ظاهرو جسم بينديشد درگير صوفي گري و انديشه هاي عر فاني مي شد كه آن نيز خود جامعه را به گونه اي ديگر به قهقرا مي برد .
مي دانيم كه زبان و ادبيات ، نهادهاي اجتماعي هستند و از تحولات و دگرگوني هاي جامعه رنگ مي پذيرند . و نيز مي دانيم بسياري از آموزه ها و تعاليم انساني از طريق ادبيات به مردم جامعه و نسل هاي بعدي منتقل مي شود . متأسفانه سرزمين ما هميشه دستخوش دگرگوني هاي پياپي بوده است ، هنوز زخم عميق تهاجم اعراب التيام نيافته بود كه شمشير مغول بر فرقمان كوفته شد و هنوز فجايع حمله ي مغول را به دست فراموشي نسپرده بوديم كه درگير شرق و غرب شديم .
اين همه رنج و مصيبت بي ترديد بر زبان و ادب فارسي تأثير گذاشته است . در سرزميني كه هميشه يكسو توده ي مردم بوده اند و سوي ديگر حكومت مستبد خودكامه ، كسي راهي جز پناه بردن به خله ي مستأصل عرفان يا گزينش عشقبازي به جاي عشق ورزي را ندارد .
8
در چنين فضايي هركس زورش بيشتر است مي خواهد به زيردست خود حكومت كند ، اينجاست كه معشوق ظالم است و عاشق بيچاره و خوار و ذليل او . چرا كه هيچ آموزشي هرگز نه براي عاشق شدن داشتيم نه براي معشوق بودن .
از دوره ي اول زبان و ادبيات فارسي كه مي گذريم تا به سعدي برسيم ميانه ي راه عرفان ، و انديشه هاي عرفاني اندك اندك جاي شادخواري ها و عشق بازي هاي شاعران دوره ي اول را مي گيرد . و از اين به بعد جدا كردن مقوله ي عشق مجازي از حقيقي شدت مي يابد .
امروز كه به متون كهن فارسي مي نگريم گاهي اوقات تشخيص عشق مجازي از حقيقي كار دشوار مي شود . و واقعاً نمي توان گاهي اوقات عرفان را از عشق مجازي (؟! ) جدا كرد .
هرچند برخي از اساتيد و دانشمندان اصرار دارند به هر غزلي كه برمي خورند آن را عرفاني بپندارند براي نمونه ديوان حافظ را يكسره عرفاني به شمار مي آورند . در حاليكه حافظ هم يك انسان بوده است حالا اديب و عالم باشد نمي توانسته است عاشق كسي بشود دست مثل ديگران ؟ و برايش شعر بسرايد ؟
وقتي حافظ مي گويد ؛
" آن ترك پري چهره كه دوش از بر ما رفت
آيا چه خطا د يد كه از راه خطا رفت "
( ديوان حافظ / 59 )
چرا بايد گمان كنيم ترك پري چهره استعاره از فلان است و بهمان ؟!
اين داوري ها نيز سبب مي شود كه تصوير و تصور درستي از عشق نداشته باشيم و اين گمان براي برخي جوانان پيش بيايد كه عشق هاي مجازي (؟! ) نمي توانند از ارزش و اعتبار بالايي برخوردار باشند و عشق شايسته براي انسان فقط عشق به پروردگار است .
وقتي جوان امروز داشته هاي ادبي اش راه درست را به او نشان نمي دهند و آموزشي هم در جامعه وجود ندارد از واقعيت عشق دور مي افتد و نمي داند كه عشق تا چه حد در زندگي انسان مي تواند مفيد و موثر باشد .
امروز روانشناس ها مي گويند بهترين نوع عشق آن است كه عشق بورزي و چشم داشتي از كسي نداشته باشي و در عين حال شخصيت و احترام خود را نيز حفظ كني . .و مي گويند وقتي كسي حرمت به خويشتن را بياموزد قوي تر و بيشتر مي تواند به ديگران عشق بورزد و اگر اين عشق با خرد همراه شود هرگز زنجير و اسارت و حقارتي در پي نخواهد داشت .
9
وقتي مي گوييم عشق با خرد همراه شود شايد اين پرستش را پيش آورد كه مگر مي شود عشق و عقل را با هم جمع كرد ؟
چمن عقل را خزاني اگر گلشن عشق را بهار تويي
( محيط زندگي و احوال و اشعاررودكي/513)
عشق آمد و عقل همچو بادي رفت از بر من هزار فرسنگ
( كليات سعدي / 649 )
ماجراي عقل پرسيدم ز عشق گقت معزول است و فرمانيش نيست
( كليات سعدي / 591 )
اگر چه نمي خواهيم وارد بحث هاي زيست شناسي و روانشناسي شويم اما بد نيست اينجا به نكته اي اشاره كنيم ؛
مغز انسان از دو نيمكره چپ و راست تشكيل شده كه يكي مركز ايجاد و كنترل احساسات و عواطف و هيجانات است و ديگري افكار و اعمال حسابگرانه را سازمان مي دهد . ميان اين دو نيمكره بافت پيوندي وجود دارد كه پيام هايي را از هر نيمكره به نيمكره ي ديگر منتقل مي كند و اين است كه انسان در احساسات و عقل تعادل دارد اما وقتي عشق به وجود مي آيد فرد بيشتر از نيمكره احساسات دستور مي گيرد و اينجاست كه به نظر مي رسد عقل و عشق در تقابلند . ولي اگر كسي پيش از آن كه دچار عشق و حالات عاشقانه شود درك درستي از عشق و عشق ورزيدن داشته باشد به هنگام بروز عشق نيمكره ي مقابل مغزش را به كلي تعطيل نمي كند و رفتار معقول تري دارد .
اگر بدانيم كه عشق بي توقع و چشمداشت و عشق به ديگري چقدر در ترقي و تعالي انسان موثر است و اگر چنين عشق آميخته با خردي را تجربه كنيم ديگر از خواندن اشعاري كه عاشق ، خود را درمانده و بيچاره مي بيند و به خواري و مذلت در برابر معشوق مي افتد ، لذت نمي بريم .
..............................................
اكنون به غزل هاي سعدي نگاهي مي افكنيم . به نظر مي رسد سعدي درمقايسه با رودكي ميان عشق و عشق بازي تفاوت و تفكيكي قائل است :
هر كسي را نتوان گفت كه صاحب نظر است
عشق بازي دگر و نفس پرستي دگر است
( كليات سعدي /580 )
10
پايي كه برنيايد روزي به سنگ عشقي
گوييم جان ندارد يا دل نمي سپارد
( كليات سعدي /603)
سعدي و عشق مذكر :
در گلستان در باب عشق و جواني چندين حكايت ديده مي شود كه وجود عشق مذكر و رواج آن را تأييد مي كند . در بوستان و غزليات او نيز ردپاي شاهدان برجاي مانده است :
خوش ميرود اين پسر كه برخاست
سرويست چنانكه مي رود راست
( كليات سعدي /572 )
چنين پسر كه تويي راحت روان پدر
سزد كه مادر گيتي به روي او نازد
( كليات سعدي /607 )
هر شبي يار شاهدي بودن
روز هشياريت خمار كند
قاضي شهر عاشقان بايد
كه به يك شاهد اختصار كند
( كليات سعدي /619)
و اما نگاه سعدي به عشق از ديدگاه مثبت و منفي ؛ اگر اين اشعار را عرفاني پنداريم :
من از تو پيش كه نالم كه در شريعت عشق
معاف دوست بدارند قتل عمدا را
( كليات سعدي /559 )
آرزو مي كندم شمع صفت پيش وجودت
كه سرا پاي بسوزند من بي سر و پا را
( كليات سعدي /560 )
باران اشكم مي دود وز ابرم آتش مي جهد
با پختگان گوي اين سخن سوزش نباشد خام را
( كليات سعدي /562)
11
تو برون خبر نداري كه چه ميرود ز عشقت
به در آي اگر نه آتش بزنيم در حجيبت
( كليات سعدي /567 )
مرا هر آينه روزي تمام كشته بيني گرفته دامن قاتل به هر دو دست ارادت
( كليات سعدي /568 )
يكي را چون ببيني كشته ي دوست به ديگر دوستانش ده بشارت
( كليات سعدي /569)
بار مذلت بتوانم كشيد عهد محبت نتوانم شكست
وين رمقي نيز كه هست از وجود پيش وجودت نتوان گفت هست
( كليات سعدي /570)
عشق ورزيدم و عقلم به ملامت برخاست
كانكه عاشق شد از و حكم سلامت برخاست
( كليات سعدي /573 )
هر قضايي سببي دارد و من در غم دوست
اجلم مي كشد و درد فراقش سبب است
( كليات سعدي /574)
بيا كه بر سر كويت بساط چهره ي ماست
به جاي خاك كه در زير پايت افكندست
خيال روي توبيخ اميد بنشاندست
بلاي عشق تو بنياد صبر بركندست
( كليات سعدي /578)
جانا دلم چو عود بر آتش بسوختي
وين دم كه ميزنم ز عفت دود مجمرست
شبهاي بي توام شب گوراست در خيال
ور بي تو بامداد كنم روز محشر است
سعدي خيال بيهده بستي اميد وصل
هجرت بكشت و وصل هن.ز مصور است
( كليات سعدي /579)
12
من از اين بند نخواهم به در آمد همه عمر
بند پايي كه به دست تو بود تاج سر است
( كليات سعدي /580 )
گر بميرد كاسبي دربند دوست سهل باشد زندگاني مشكلست
عاشقي مي گفت و خوش خوش مي گريست جان بياسايد كه جانان قاتل است
( كليات سعدي /582 )
روزي به پاي مركب تازي درافتمش گر كبر و ناز باز نپيچد عنان دوست
چون جان سپرد نيست به هر صورتي كه هست در كوي عشق خوشتر و برآستان دوست
( كليات سعدي /588 )
من چه در پاي تو ريزم كه پسند تو بود
سر و جان را نتوان گفت كه مقداري هست
( كليات سعدي /590)
من سري دارم و در پاي تو خواهم بازيد
خجل از ننگ بضاعت كه سزاوار تو نيست
( كليات سعدي /594 )
هر كه هوايي نپخت يا به فراقي نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
( كليات سعدي /597 )
جان باختن آسان است اندر نظرت ليكن
اين لاشه نمي بينم شايسته ي قربانت
( كليات سعدي /599 )
من آب زندگاني بعد از تو مي نخواهم
بگذار تا بميرم بر خاك آستانت
( كليات سعدي /600 )
13
اي كه گفتي مرو اندر پي خونخواره ي خويش
با كسي گوي كه در دست عناني دارد
( كليات سعدي /605 )
كشتي عمرم شكستت از غمش
از من مسكين جدايي مي كند
( كليات سعدي /620 )
حيف آيدم كه پاي همي بر زمين نهي
كاين پاي لايق است كه بر چشم ما رود
( كليات سعدي /626 )
آفرين كردن و دشنام شنيدن سهل است
چه از آن به كه بود با تو مرا گفت و شنيد
( كليات سعدي /630 )
گر ز پيش خود براني چون سگ از مسجد مرا
سر ز حكمت برندارم چون مريد از گفت پير
( كليات سعدي /639 )
چه دشمني كه نكردي چنانكه خوي تو باشد
به دوستي كه شكايت به هيچ دوست نبردم
( كليات سعدي /656 )
سري دارم فداي خاك پايت گر آسايش رساني ور گزندم
( كليات سعدي /658 )
هنوز با همه بد عهديت دعا گويم هنوز با همه بي مهريت طلبكارم
( كليات سعدي /660)
خدمتي لايقم از دست نيايد چه كنم سر نه چيزي است كه در پاي عزيزان بازم
( كليات سعدي /662 )
14
من اختيار خود را تسليم عشق كردم
همچون زمام اشتر بر دست ساربانان
( كليات سعدي /681 )
عيب مسكيني مكن افتان و خيزان در پيت
كان نمي آيد تو زنجيرش به گردن مي بري
( كليات سعدي /711 )
گر بنده ي خود خواني افتيم به سلطاني
ور روي بگرداني رفتيم به مسكيني
( كليات سعدي /722 )
وانگه كه به تيرم زني اول خبرم ده
تا پيشترت بوسه دهم دست و كمان را
( كليات سعدي /730)
رنجور عشق دوست چنانم كه هر كه ديد
رحمت كند مگر دل نامهربان دوست
( كليات سعدي /742)
دوست به هندوي خود گر بپذيرد مرا
گوش من و تا به حشر حلقه ي هندوي دوست
( كليات سعدي /743 )
قياس كن كه دلم را چه تير عشق رسيد
كه پيش ناوك هجر تو جان سپر مي گشت
( كليات سعدي /747 )
قدر آن خاك ندارم كه بر او ميگذري
كه به هر وقت همي بوسه دهد بر پايت
( كليات سعدي /749 )
15
پاي گو بر سر عاشق نه و بر ديده ي دوست
حيف باشد كه چنين كس به زمين ميگذرد
( كليات سعدي /752)
ابناي روزگار غلامان به زر خرند
سعدي تو را به طوع و ارادت غلام شد
( كليات سعدي /759)
جوابم گوي و زجرم كن به هر تلخي كه مي خواهي
كه دشنام از لب لعلت به شيرين تر دعا ماند
( كليات سعدي /760)
وه كه از و جور و تندي ام چه خوش آيد
چون حركات اياز بر دل محمود
( كليات سعدي /765 )
عاشق بگشتم ار چه دانسته بودم اول
كز تخم عشقبازي شاخ ندم برآيد
( كليات سعدي /769 )
گر به خون تشنه اي اينك من و سر باكي نيست
كه به فتراك تو زان كه بود بر بدنم
( كليات سعدي /780 )
عشقبازي چيست سر در پاي جانان باختن
با سر اندر گوي دلبر عشق نتوان باختن
( كليات سعدي /784 )
من اندر خور بندگي نيستم
وز اندازه بيرون تو در خورد من
( كليات سعدي /885 )
سري دارم مهيا بر كف دست
كه در پايت فشانم چون درآيي
( كليات سعدي /789 )
16
سرم از خداي خواهد كه پايش اندر افتد
كه در آب مرده بهتر كه در آرزوي آبي
( كليات سعدي /791)
جواب تلخ چه داري بگوي و باك مدار
كه شهد محض بود چون تو بردهان آري
( كليات سعدي /796 )
آه من باد به گوش تو رساند ، هرگز
كه نه ما بر سر خاكيم و تو بر افلاكي
( كليات سعدي /799)
وجود من چو قلم سر نهاده بر خط تست
بگردم ار به سرم همچنان بگرداني
( كليات سعدي /804 )
جور بكن كه حاكمان جور كنند بر رهي
شير كه پاي بند شد تن بدهد به روبهي
( كليات سعدي /806 )
گفتي ز خاك بيشترند اهل عشق من
از خاك بيشتر نه كه از خاك كمتريم
( كليات سعدي /675)
آنچه ديديم نمونه هاي اندكي بود از بسيار .
سالهاست كه غزل هاي سعدي به سبب شيوايي و رواني كه دارند مورد توجه آهنگسازان و خوانندگان قرار گرفته اند . اين غزل ها با چنين مضاميني از راه اين آهنگ ها در ذهن و روان مردم مي نشيند و جاي تجربه هاي آنان را مي گيرد .
در دوره هاي پس از سعدي تا روزگار اكنون در آثار نويسندگان و شعرا كمتر متني را مي بينيم كه به عشق از ديد مثبت – به قول ما – نگريسته باشند و همه جا صحبت از بدبختي و ديوانگيي است كه عشق با خود به ارمغان مي آورد . با داشتن چنين ادبياتي عجيب نيست اگر امروز مي شنويم :
" ديگه عاشق شدن و ناز كشيدن فايده نداره
نداره
ديگه دنبال آهو دويدن فايده نداره
نداره ..."
ما اگر چه ادعا نمي كنيم كه تمام متون كهن فارسي را خوانده ايم اما آنچه تاكنون ديده ايم و بررسي كرده ايم در آن به ندرت پيام مثبتي درباره ي عشق يافتيم كه بتواند در ذهن خواننده شوق عاشق شدن پديد آورد و يا حتي به كسي كه غم عشق و هجردارد، تعليم و آموزه اي براي دوباره عشق ورزيدن و هميشه عاشق بودن و در عين حال مفيد بودن بدهد .
مردم ما آنچه از عشق مي شناسند يا از غزل هاي سعدي و حافظ است يا قصه هاي ليلي و مجنون و...
انگار براي همه پذيرفتني است كسي كه عاشق ديگري شد و او را نيافت سر به بيابان بگذارد يا گمان كند دنيا ديگر تمام شده است .
گفتيم اشعاري كه عشق را با يك جريان مثبت فكري و روحي عرضه مي كنند به نسبت ديگر مضامين عاشقانه بسيار ناچيز است .
همين امروز كه اين مقاله را مي نوشتم شعر زيبايي از مولانا ديدم كه چقدر مثبت ، لطيف و با انرژي به عشق نگاه مي كند .
اما از همه ي اينها كه بگذريم بد نيست نمونه هايي از عشق مثبت نيز كه در غزل هاي سعدي يافتيم بياوريم :
عشق آدميت است گرين ذوق در تو نيست
هم شركتي به خوردن و خفتن دواب را
( كليات سعدي / 414)
چون بخت نيك انجام را با ما به كلي صلح شد
بگذار تا جان مي دهد بدگوي بدفرجام را
( كليات سعدي / 416)
وقت طرب خوش يافتم آن دلبر طناز را
ساقي بيار آن جام مي ، مطرب بزن آن ساز را
امشب كه بزم عارفان از شمع رويت روشن است
آهسته تا نبود خبر رندان شاهد باز را
روي خوش و آواز خوش دارند هر يك لذتي
بنگر كه لذت چون بود محبوب خوش آواز را
( كليات سعدي / 415)
18
اگر عداوت و جنگ است در ميان عرب
ميان ليلي و مجنون محبت است و صفاست
هزار دشمني افتد به قول بدگويان
ميان عاشق و معشوق دوستي برجاست
( كليات سعدي / 427)
19
فهرست منابع
1- محيط زندگي و احوال و اشعار رودكي / سعيد نفيسي / چاپ سوم / انتشارات اميركبير / تهران 1336
2- كليات سعدي / تصحيح محمد علي فروغي / چاپ هشتم / نشر طلوع / تهران 1381
3- ديوان عنصري / به اهتمام يحيي قريب / چاپ دوم / كتابخانه ابن سينا / تهران 1341
4- ديوان فرخي سيستاني / به كوشش محمد دبير سياقي / چاپ سوم / كتابفروشي زوار / تهران 1363