با خود در آینه
به چراغ خاموش شده می مانی،
به ساز شکسته !
چشمانت نه اندوهی می بارند
نه بیتاب،به راهی مانده اند
شاعر نفرین شده را می مانی
- به قافیه های تنگت بنگر -
خیال تو در دلم
سراب ظهر تابستان است
کویر بی آب تشنه را می مانی
طلسم شکسته ی بی حاصل را !
تصویر تو در ذهنم
نقاشی کودکی است کند ذهن
بی رنگ
خط های شکسته و درهم !
آینه ی شکسته را می مانی
که در تکراردردهای مکرر اسیر است
هوای تو در سرم
ندای دروغین منجی آخر
آیت منسوخ شده را می مانی
بی براءت محکم آیه ای درخور
نمی دانم ....
به چیزهای خوب نمی مانی
چه بر تو رفته است؟
چه بر تو می رود
که حکم نیستی داری،
که زنده ای
اما در هوای بودن نفس نمی کشی؟
چه بر تو رفته است؟
چه بر تو می رود؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 8:37 توسط ع.برهان
|