مردی است می سراید خورشید در گلویش
تیر تبار تهمت هر سو روان به سویش


ای دلقکان تاریخ!مشاطگان ابلیس!
کامروزمی هراسیدز آواز گرم پویش


سر خیل عاشقانش خواهید بود فردا
روزی که گل بر آید از باغ آرزویش


خاشاک چشم اویید امروز و روز دیگر
همچون خسی بر امواج در جوی جست و جویش


ماییم چون غباران در چار چار باران

او پر شکوه کوهی بنشسته بر سکویش