هلنيسم ( يونانيگري )

يونان و روم و در مركز آن آتن، به لطف عوامل پيش گفته و ظهور فيلسوفان بزرگي چون سقراط، افلاطون و ارسطو، دو سه قرن مركز انديشه و خرد ورزي شده و از نشاط علمي بي نظيري برخوردار گشت؛ ليكن با درگذشت ارسطو در سال 322 پيش از ميلاد نقش اصلي و تعيين كننده خود را از دست داد. اين امر تا حدودي تحت تأثير آشوبهاي سياسي ناشي از لشكركشي هاي اسكندر كبير[1] بود. اسكندر با كشورگشائي هاي فراوان خود و تسلط بر ايران و مصر، فرهنگ و تمدن يونان را به سرزمينهاي تصرف شده منتقل كرد و موجد آغاز عصر نويني در تاريخ بشر گشت؛ عصري كه انديشه و زبان يونان در آن نقش عمده اي ايفا كرد. اين دوره كه قريب سيصد سال به درازا كشيد به نام يونانيگري ( هلنيسم ) معروف است.

در دوره هلنيسم مرزهاي ميان كشورها و فرهنگ هاي گونه گون از بين رفت. پيش از آن هر كدام از ملل يوناني، رومي، بابلي و ايراني خدا، يا خدايان خود را در چهارچوب " مذهب ملي" مي پرستيدند اما اينك فرهنگ هاي مختلف با انديشه هاي ديني، فلسفي و علمي متعدد درآميختند و معجوني عجيب ساختند. همان گونه كه گفتيم نگرش يوناني مآب به عالم گسترش خارق العاده اي يافت و در پي آن شك مذهبي، گسستگي فرهنگي و حتي بدبيني نسبت به دنيا، فراگير گشت. ناگفته نماند كه فلسفه‌ي دوران يونانيگري، خلاق و اصيل نبود و تماماً برگرفته از آثار سه فيلسوف بزرگ آتني به شمار مي آمد.

علم هلنيستي نيز از فرهنگهاي مختلف متأثر شد. شهر اسكندريه محل تلاقي انديشه و علم شرقي و غربي گشت و آتن كماكان مركز فلسفه، اسكندريه مركز علم گرديد و با كتابخانه‌ي عظيم خود بصورت كانون رياضيات، پزشكي، زيست شناسي و ستاره شناسي درآمد. نحله هاي فلسفي كلبي،رواقي، اپيكوري و دست آخر، نوافلاطوني، حاصل اين دوره از تاريخ تمدن غرب محسوب مي گردد.

¯¯¯                                                    

با ظهورعيسي مسيح (ع) بشريت و بويژه اروپائيان با آزموني جديد در راه تحرّي حقيقت مواجه شدند و گونه اي ديگر از پاسخگويي به سؤالات اساسي هستي شناختي را تجربه كردند. عيسي (ع) اگرچه در بيرون از تمدن يونان و روم متولد و مبعوث شد و اگر چه دين او ريشه اي سامي داشت ليكن در درون آن تمدن بسط و گسترش پيدا كرد و حتي عهد جديد نيز به زبان يوناني نوشته و الهيات آن بر اساس فلسفه‌ي هلنيستي تدوين گشت و خلاصه اين دين در داد و ستد با فرهنگ يوناني، هم انديشه و فلسفه‌ي يونان را تحت تأثير قرار داد و هم خود بشدت از آن متأثر شد. سفرهاي تبليغي پولس حواري [2] به قلمرو امپراطوري روم- بالاخص آتن- مسيحيّت را به يونان و روم منتقل كرد و علي رغم بعضي فراز و نشيب ها بالاخره در سال 313 ميلادي بصورت يكي از اديان پذيرفته شده امپراطوري روم درآمد و از سال 380 نيز دين رسمي سراسر امپراطوري شد.

 


[1] - Alexander( 323- 356 ق م.) سردار بزرگ مقدوني

[2] - در اين باره رك: قاموس كتاب مقدس، ذيل اين عنوان