در باب مدرنیته و ادبیات مدرن(5)
قرون وُسطي
در سال 476 م. امپراطوري روم سقوط كرد و متعاقب آن در سال 529 م. كليساي مسيحي آكادمي افلاطون را تعطيل كرد. بنابراين آموزش و پرورش، انديشه و حتي مكاشفه به انحصار كليسا درآمد. اين پديده سرآغاز دوراني يكهزار ساله بود كه بعدها قرون وسطي[1] يا عصر ظلمت [2] ناميده شد. قرون وسطي در حقيقت به معناي دوره اي مابين دو عصر باستان و جديد است. در اين دوره ديگر از نشاط علمي، فكري دوران باستان و حتي عصر هلنيسم خبري نبود و
" ... بحث علمي و حكمتي تقريباً يكسره منحصر بود به آنچه در مدارس، دير و كليسا واقع مي شد و تعليمات مقيّد بود به قيود مدارس مزبور يعني دستور اولياي دين مسيح؛ مدرسه را به زبان لاتين اسكولا مي گفتند از اين رو كليّه علم و حكمت آن دوره را منتسب به اسكولا نموده اسكولاستيك ناميده اند".[3]
در اين دوره تحقيقات علمي و فلسفي نه صرفاً براي كشف حقيقت محض بلكه در راستاي اثبات اصول دين بود به تعبير ديگر ايمان بر عقل تقدم داشت. در ضمن از استقلال فكر و آزادي رأي خبري نبود و قواي فكري و عقلي مصروف مناظرات و مباحثات بي حاصل و غير ضروري در فروعات مي گشت. در اوايل قرون وسطي امپراطوران سعي مي كردند كليسا را همچون ابزاري در دستگاه ديواني خود جاي دهند و در چارچوب مذهب جديد به حفظ امتيازات خود بپردازند اما برعكس، در اواخر اين دوره، اين پاپ است كه خواستار تسليم قدرت دنيوي در مقابل قدرت روحاني و حق نظارت بر اعمال سلطنت مي شود. اين امر رفته رفته تشكيلات كليسا را فاسد كرد؛ بدينگونه كه اولياي آن بويژه پاپ، كه مزه قدرت را چشيده بودند، فريفتهي مال و منال دنيوي شده و به دام ديوانسالاري افتادند. كليسا از آرا و عقايد مردم بي خبر ماند و بيشتر در صدد حفظ جلال و عظمت خود برآمد تا درك معناي واقعي ديانت. نه قادر بود كه خود را اصلاح كند و نه حاضر بود كه ديگران به اصلاحات دست زنند.
جهانشناسي قرون وسطي نيز بر پايهي افكار ارسطو شكل گرفت. در هستي شناسي ارسطويي، خداوند به عنوان محرك اول، كه خود از حركت مبرّاست، مطرح است. بدين لحاظ در اين دوره هسته مركزي تمامي تفكرات، اين اعتقاد بود كه خدايي وجود دارد كه كامل و نامتناهي و خير مطلق است و نماينده زميني او پاپ مي باشد در نتيجه سلطنت آسماني آن خدا همتايي زميني را در كليسا كاتوليك براي خود مي جويد. انسان در قياس با خدا با وجود اينكه حامل روح جاوداني الهي است، موجودي ناچيز است. دنيا نيز جهاني است بين انسان و خداوند كه لذايد و تنعمات آن او را از خدا دور و دورتر مي كند. علم نيز در دوره ميانه، همچون ديگر شاخه هاي معرفت، نه بر پايهي مشاهده و تجربه و تعقل بلكه بر مبناي ردّ و قبول آباء كليسا و كتاب مقدس اعتبار مي يابد و پذيرفتني است. في المثل سنت آگوستين [4] كه از بزرگترين متألهان آغاز سده هاي ميانه بشمار مي آيد، صريحاً اين نكته را اعلام كرده بود كه صلاحيت كتاب مقدس از همهي نيروهاي عقل انساني بيشتر است. اين تصريح سنت آگوستين سرآغاز طرح مسأله اي شد كه در تمام طول دوره قرون وسطي به قوت خود باقي بود و فيلسوفان و متكلمان را به چالش وامي داشت و آن اينكه آيا بين كتاب مقدس و عقل تناقضي وجود دارد و يا ايمان و معرفت با هم سازگارند؟
بزرگترين و مهمترين فيلسوف و متكلم سده هاي ميانه – سنت توماس آكويناس [5] در شامگاه اين دوره، اينگونه بدان سؤال تاريخي پاسخ مي گويد كه: بين آنچه فلسفه يا عقل به ما مي آموزد و آنچه وحي يا ايمان مسيحي به ما ياد مي دهد، ضرورتاً اختلافي وجود ندارد؛ مسيحيت و فلسفه اغلب يك چيز مي گويند، بنابراين بسياري اوقات مي توان از راه عقل به همان حقايقي رسيد كه در تورات و انجيل آمده است.
اگر بخواهيم اوضاع و احوال قرون وسطي را در چند جمله خلاصه كنيم بايد بگوئيم كه طي اين عصر
" طبيعت و علم تحريم و ممنوع شده بود و هر گونه سخن گفتن از علوم طبيعي و فيزيكي مغاير با تعاليم كليسا و مضرّ به حال جامعه تلقي مي شد و كساني كه در اين وادي گام مي گذاشتند طرد و تكفير و در نهايت محكوم به مرگ مي شدند؛ طي اين دوران موسوم به قرون سياه انسان آزادي خود را از دست داده، تفتيش عقايد و تعقيب و آزار انسانها به جرم دگرانديشي و كفرگويي بر همه جا سيطره يافته، باب هرگونه علم و اجتهاد بسته شده و دگماتيسم، تعصب، جهل و خرافه بازار پررونقي يافته بود. اين دوران جهل و ظلمت تا اواخر قرن پانزدهم بطول انجاميد ".[6]
۱- Midle ages
۲- Dark ages