در باب مدرنیته و ادبیات مدرن(13)
عقلانيّت و فردگرايي
اگر بيكن انگليسي، علم را وسيله اي براي سلطه بر طبيعت مي دانست، رِنِه دكارت فرانسوي، در اين وادي خرد انساني را اصيل تر و موثرتر مي پنداشت. به ديگر سخن آنچه را بيكن در آثار خود تدوين كرده بود، دكارت به يك برنامهي فلسفي مدون تبديل كرد و پايه هاي عقلي، فلسفي تجدد را استحكام بخشيد. وي كه افكار اساسي خود را در دو كتاب مهم " گفتار در روش " و " تأملات در فلسفهي اولي" ارايه كرد، بر آن باور بود كه تمام مشكلات و معضلات دانش و رياضيات بوسيلهي فروغ جاويدان عقل قابل حل است. وي نخست وظيفهي خود دانست كه كشف كند كه آيا اصل ترديدناپذيري در عالم وجود دارد يا نه. وي در آغاز، با تشكيك در همهي دانسته هايش به اين نتيجه رسيد كه حداقل يك واقعيت ترديدناپذير وجود دارد و آن اينكه شك كننده اي در ميان است؛ و از آنجا كه شك كردن نوعي انديشيدن است پس واقعيت اين است كه او مي انديشيد بنابراين يك اصل مسلم وجود دارد و آن اين است كه : " من مي انديشم، پس هستم ". به تعبير ديگر در فرايند شناخت بايد به همه چيز شك كرد اِلّا خود شك كننده كه عبارت است از "من". من شناسنده هم چيزي بيش از ذهنيت (Subjecitity) نيست؛ [5] ذهنيتي كه از طريق انديشيدن يك فرايند شناخت جديد را بنا نهاد. بدين ترتيب دكارت به كشف نوعي آگاهي مدرن از "من" رسيد كه به "سوژه يا ذهن شناسنده" مرسوم گشت. در فلسفهي دكارت ذهن جديد به مرحلهي رشد و بلوغ رسيد و توانست بر پاي خود ايستاده و در برابر همهي تصورات كهن از خود دفاع كند. اين طرز تفكر بي سابقه، يكي از مهمترين بنيادهاي انديشهي مدرن به شمار مي آيد چرا كه در راه وصول به حقيقت و شناسايي جهان پيرامون، اصالت را به شعور، ذهنيت و آگاهي "فردي" مي دهد و كيست كه نداند "فردباوري" از مؤلفه هاي اساسي مدرنيسم مي باشد.
دكارت با اين نگرش همهي جهان را بر پايهي يقين فردي استوار كرده و
" خويشتن تازه اي آفريده است، خويشتني خود مختار و خودشناس، خويشتني است كه ملاك حقيقت را درون خود مي يابد، خويشتني كه به ياري ذخاير خود براي خود شناخت بوجود مي آورد. آنچه روي داده است اين است كه انسان كاملاً بدون مداخلهي خدا، يا جهان يا ديگر مردم به خود رسيده و نخستين اقلام شناخت و ملاك حقيقت را مطلقاً خود شخصاً به دست آورده است".[6]
اين مسأله، البته شكافي عميق بين جهان شناسي و معرفت شناسي مدرن و پيشامدرن ايجاد كرد. از اين پس سنت تابعي گشت از متغير شناخت انسان. انساني كه در فلسفهي دكارت متولد شد به نحو ديگري به عالم نظر افكند. نگاه دكارتي از "من" به همهي هستي نظاره مي كرد؛ اما انسان قرون وسطايي از منظر ماوراء طبيعت به هستي و طبيعت نگاه مي كرد. بدين سان بود كه فردگرايي دكارت و تكيه او بر عقل بشري براي شناخت جهان و انسان وضعيت مدرنيته را يك گام به پيش برد.
رهيافت انسان مدار و فردباور به فلسفه كه با دكارت پديد آمد، در انديشهي ايمانوئل كانت، تعالي بيشتري يافت. اگر ذهن انديشنده درفلسفۀ دكارت هستي خويش را با انديشيدن به اثبات مي رساند اين بار در فلسفهي كانت از خود مي پرسد كه چه مي توانم بدانم و چه بايد بكنم و چه اميدي مي توانم داشته باشم. كانت از حدود فاهمه سخن گفت و اينكه عقل چه چيزي را مي تواند بفهمد و چه چيزي را نمي تواند دريابد. اغلب فلاسفهي پيش از وي بر آن بودند كه ذهن از نظم جهان بيروني پيروي مي كند يا آن را منعكس مي سازد. اما كانت در كتاب "نقد عقل محض" [7] رابطهي فكر و اشياء را وارونه كرد و گفت اگر جهان را منظم ببينيم اين، مولود ذهن ماست و بايد اينچنين باشد چون راه ديگري براي شناخت ما از آن وجود ندارد. جهان بازتاب ذهن ماست و نه برعكس.[8] به نظر كانت ذهن بشر فقط حقيقت را كشف نمي كند، آنرا بوجود هم مي آورد! بدين ترتيب آن انسان مداري كه در دورۀ رنسانس بصورت خام به وجود آمده بود در انديشهي كانت تبديل به يك ضرورت فلسفي شد.
معرفت شناسي كانت رويهي ديگري نيز داشت. او بر بشري و غير ماورايي بودن شناخت تأكيد ورزيد و بحق، پدر معرفت شناسي لقب گرفت.
" سخن اصلي او اين بود كه رنگ بشري بودن از ناصيهي معارف ما نازدودني است و هوس در آغوش كشيدن حقيقت عريان، در جايي كه گويي در آغوش گيرنده اي در ميان نيست، هوسي است باطل و انديشه اي است محال. در رأي وي معرفت، نسبي است اما نسبت به بشريّت نه نسبت به اين يا آن عالم خاص".[9]
اصالت فرد و تجربه هاي شخصي و خودآگاهي و تفرّد در انديشهي دكارت و كانت منتهي به فلسفهي هگل [10] از بزرگترين نظريه پردازان مدرنيسم، گشت. به نظر هگل بنيان اساسي تجدد يا روزگار مدرن همان خودآگاهي است. البته بايد دانست كه نزد هگل، خودآگاهي به معناي آزادي و استقلال فرد است. او معتقد بود آنچه مدرنيته را ساخته و پرداخته است، اعتراف به آزادي بعنوان خصلتي از ويژگيهاي روح است به اين معنا كه روح استقلالي در خود و براي خود يافته است [11] و اصولاً خودآگاهي نيازمند آزادي، تعمق، فرديت، استقلال كنش و مهمتر از همه حق انتقاد است. از نظر هگل شكل گيري فرديت، ذهنيت (subjectivity) و خود مختاري باعث شد كه مرزي بين فضاي عمومي و خصوصي ايجاد شود.او مي گفت آنچه در دورۀ باستان بود، حوزۀ جمعي بود. در آن دوره تمايزي بين فرد و جمع نبود؛ اما در دروۀ جديد با ايجاد فرديت و درواقع انديشهي مبتني بر اصالت فرد، تمايزي بين دو حوزۀ فردي و جمعي ايجاد گشت. از ديدگاه هگل مشخصهي بارز مدرنيت، ارادۀ آزاد و دروني فرد است كه بوسيلهي قانون در جامعه تحقق پيدا مي كند. البته شايان ذكر است كه اين انديشه تنها مختص دوران مدرن نبوده بلكه نسب از آراء فلسفي ارسطو مي برد. او در خلال بحث هاي خود فردگرايي را مطرح نمود كه امروزه تفرد (Individuality) نام گرفته است. در واقع او در فلسفهي خويش، گونه اي از هستي شناسي را كه بر پايهي تجربهي فردي استوار بود، تدوين نموده است. [12]
[1] - ر ك: معماي مدرنيته ص154
[2] - تفصيل مطلب را در اين منبع بيابيد: كيوپيت، دان – درياي ايمان – حسن كامشاد، طرح نو 1376 ص52
[3] - ر ك: فربه تر از ايدئولوژي – ص328
[4] - برت، ادوين آرتور – مبادي مابعدالطبيعي علوم نوين – عبدالكريم سروش – علمي و فرهنگي – 1369 ص118
[5] - تفصيل مطلب را در اين منبع بيابيد: ژيلسن، اتين – نقد تفكر فلسفي غرب – احمد احمدي – حكمت، چاپ پتجم 1377 ص154
[6] - درياي ايمان – ص 162
[8] - ر ك: هارتناك، يوستوس – نظريه معرفت در فلسفه كانت – غلامعلي حداد عادل – فكر روز، 1378
[9] - سروش، عبدالكريم – تفرج صنع- تهران ، سروش 1366 – ص257
[10] - Hegel (1770 – 1831 م.) فيلسوف آلماني
[11] - صالح ، هاشم – رهيافتي به سخن فلسفي مدرنيته – ترجمه محمد تقي كرمي – نقد و نظر – سال سوم- 1376 ص510
[12] - ر ك: ضميران ،محمد – گذر از جهان اسطوره به فلسفه – هرمس 1379 – ص222