مدتی است...
مدتی است :
دیگر دلم برای کسی تنگ نمی شود
از دیدن جنگل و دریا و کوه وگل و سبزه لذت نمی برم
از دیدن کسی خوشحال نمی شوم
دلم هوای چایی و قلیان نمی کند
هوس کله پاچه نمی کنم
بوی غذای خانگی اشتهایم را تحریک نمی کند
حوصله پختن ماکارونی را ندارم
دیگرتلویزیون روشن نمی کنم
برایم مهم نیست که پرسپولیس باخت یا برد
دلم برای سرعین و آب گرم هایش لک نمی زند
کتاب های نخوانده تلنبارشده روی میزم آزارم نمی دهند
فیلم های ندیده ام اذیتم نمی کنند
بی خیال وعده هایم با ناشرم شده ام
اضطراب خواب ماندن ندارم
اصلا خیلی نمی خوابم
اس ام اس ها را نه می خوانم و نه جواب می دهم
قیافه های بچه کوچولو ها حسی در من ایجاد نمی کند
دستم به نوشتن نمی رود
پیشنهاد های جالب فریبم نمی دهد
حال مهمان بازی ندارم
چند شب یک بار، بزور مسواک می زنم
از جلوی مدرسهء ابتدایی ام که رد می شوم بغض می کنم
برای شروع کلاس های دانشگاه لحظه شماری نمی کنم
با آینده کاری ندارم و در گذشته ها غرقم و از حال غافل
از مکالمات تلفنی بیزارم مخصوصا اگر طولانی باشد
همه چیز برایم مبتذل شده حتی درس و مشق
چرا هایم ته کشیده
فکر می کنم زیادی زندگی کرده ام و دیگر بس است
همهء این ها یک پیام بیشتر ندارد:
« پیر شدی پسر! »