ما ایرانی ها انسان های مستعد و باهوش و خلاقی هستیم؛مثلا در قلب مفاهیم و تغییر ماهیت معانی بلند و متعالی و فرو کاستن آنها به امور معمولی و سطحی ، استعداد عجیبی داریم. بویژه تاریخ یکصدوپنجاه ساله اخیرمان گواه صادقی بر این امر است که چگونه مفاهیمی چون مدرنیته،مدرنیزاسیون،حقوق طبیعی،شهر نشینی،دموکراسی و... را با مهارت شگرفی لوث کرده و تبدیل به اموری فاقد معنا و بی اثر نموده ایم.

   این حکم کلی یک مورد نقض دارد(عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی)؛و آن عبارت است از ورود تکنیک های داستان مدرن از دنیای غرب به حوزه فرهنگی ما.شکی نیست که رمان و داستان کوتاه به شکل فعلی آن، پدیده ای است وارداتی (مثل خیلی چیزهای دیگر) اما انصاف باید داد نویسندگان ما در این باب دانسته یا ندانسته به تخریب و تدلیس این پدیده نپرداخته و تلاش کردند با حفظ عناصر بومی،از این تکنیک و شگرد ادبی به شکلی قابل قبول استفاده کنند.و ماحصل آن نیز رمان ها وداستان هایی شده است که با اندکی تسامح و تساهل قابل رقابت و قیاس با نمونه های اوریژینال آن می باشد.

   این ها همه را گفتم تا یاد آور شوم که کلا وضع نثر فارسی در روزگار ما بمراتب بهتر از او ضاع شعرمان است و اگر ما نداشتیم قله هایی چون نیما و شاملو و فروغ و اخوان و شهریار  نمی دانم در برهوت شعر معاصر به چه و که می خواستیم بنازیم.منظور من از نثر نویسی و نثر نویسان معاصر فقط هدایت و ساعدی و چوبک و آل احمد وبزرگ علوی و زرین کوب و اسلامی ندوشن و مسکوب و غلامحسین یوسفی و منوچهر مرتضوی نیست که هرکدام برای خود یلی بودند و هستند بلکه مقصود من عباس معروفی و شهرنوش پارسی پور و زویا پیرزاد و فریبا وفی و دیگران بسیاری هستند که چراغ پرفروغ نثر فارسی را در این زمانه عسرت فروزان نگه داشتند.

   باز هم همه اینها را گفتم تا خوشحالی خود را از خواندن «کافه پیانو» و آشنایی با داستان نویس خوش فکر و خوش قلمی به نام فرهاد جعفری اعلام کنم. این رمان هم از نظر شیوه های روایت و هم از نظر عمق دید و واقع گرایی صمیمی آن واجد حدنصاب های لازم  برای کسب درجه «یک رمان خوب و خواندنی» می باشد.افزون بر اینکه تسلط نویسنده بر زبان فارسی معیار و عبور ازمضایق و دقایق و پیچش های کلام قابل توجه است.

   دردی که نویسنده از آن می نالد برخلاف دردهای ساختگی برخی روشنفکرنماها دردی است بومی و قابل لمس برای بسیاری از مردمان ایرانی که اندکی می اندیشند و بسیار رنج می برند و روابطشان با بقیه مردم تحت تاثیر این اندکی اندیشه و عمیق بودن قرار گرفته است.به نظر من یک رمان نویس موفق باید به مسایلی بپردازد و طوری بنویسد که بیشترین همزاد پنداری را با در بیشترین طبقات جامعه ای که در آن نفس می کشد ایجاد کند.

   اقبالی که به این رمان خوشخوان شده است نیز موید آن است که هم مخاطبان فارسی زبان به لحاظ زبانی با آن ارتباط برقرار کرده اند و هم این که دردی که صاحب کافه پیانو دارد درد شمار بسیاری از افراد جامعه ماست.فراز هایی از کافه پیانو را در اینجا می آورم و خوانندگان جدی رمان ایرانی را به مطالعه این اثر جذاب دعوت می کنم:

 

   من که می میرم برای این که کسی حالا هر کجا که هست عین خودش باشد وقتی که آنجا نیست.یعنی خودش را پشت ظواهری که دو پول سیاه نمی ارزند مخفی نکند.یا از ترس این که دیگران چه قضاوتی درباره اش می کنند؛ خودش را یک طوری که نیست جلوه ندهد یا آن طوری که هست، خودش را نشان ندهد.(ص146)  

                                          ****************************

    می خواهم بگویم؛ من که تصور نمی کنم زنی - حالا هر چقدر که می خواهد نجیب یا صاف و ساده باشد- حاضر باشد از این حق خدادادیش صرف نظر کند و نخواهد که هنوز چیزی نشده ، از دوش مردی که او را گرفته تا دستش را بگیرد و کنارش احساس کند برای خودش کسی شده، بالا برود.

   دست کم؛ من که نشده هیچ وقت جایی ، مثلا توی فیلم های تاریخی دیده باشم مردی توی کجاوه نشسته باشد و  چهار تا زن گردن کلفت ببرندش این طرف و
آن طرف . اما بیشتر از هزار بار؛ دیده ام آن کسی که پرده ی تور این کجاوه ها را می زند کنار و باد بزنش را تکان می دهد- که حمال ها بایستند تا او بتواند دستش را بدهد بیرون و نامه معشوقه اش را بگیرد- زن است.(ص145)

                                    *******************************

   خیلی وقت بود احساس بی فایدگی و بی مصرف بودن می کردم. علاوه بر این؛ یک بار که دختر هفت ساله ام برداشت و ازم پرسید(بابایی تو چه کاره ای؟!) هیچ پاسخ قانع کننده ای نداشتم که بهش بدهم.یعنی راستش رابخواهید به خودم گفتم: تا وقتی هنوز زنده ام، چند بار دیگر می توانم ابرویم را بیندازم بالا و بهش بگویم:«خودمم نمی دونم بابایی.»اما اگر می نشستم و داستان بلندی می نوشتم و بعد منتشرش می کردم؛ می توانستم بهش بگویم:«اگر کسی یک وقت برگشت و ازت پرسید بابات چه کاره است، حالا توی مدرسه یا هر جای دیگری؛یک نسخه از کافه پیانو را همیشه توی کیفت داشته باش نشان بدهی و به شان بگویی بابام نویسنده اس.حالا شاید خوب ننویسه،اما نویسنده اس.»

 DSC00173.jpg DSC00175.jpg