«فیلسوفان و شاعران برادران توامانند» این جمله حکیمانه را قریب بیست سال پیش در کتاب درد جاودانگی اونامونو با ترجمه سحر گون استاد بها الدین خرمشاهی خواندم والبته معنای آن را نفهمیدم چرا که درآن دوره ذهنم پر بود از فلسفه های تحلیلی و نئو پوزیتویستی و اصول فلسفه و روش رئالیسم و ... اما گویی با بالا رفتن سن،آدمی بیشتر جذب ذوقیات می شود واز نقد عقل محض و سنجش خردناب فاصله می گیرد چرا که مدتی است ذهنم درگیر روایت های زیبایی شناسانه از مسایل هستی شناختی شده بویژه این که مشابهت های فراوانی بین رهیافت های ذوقی ادیب،فیلسوفان غربی با شاعران اندیشمند فرهنگ خودمان یافته و دیده ام.

    این چند جمله بهانه ای است تا دوستان خود را در لذت خواندن کتاب تامل برانگیز درد جاودانگی(سرشت سوگناک زندگی) اثر شاعر،داستان نویس و فیلسوف اسپانیایی شریک گردانم.این نویسنده کسی نیست جز میگل د.اونامونو که در 29 سپتامبر 1864 در بیلبائو به دنیاآمد. وي بيشتر عمرش را در شهر قرون وسطايي سالامانكا گذراند و در دانشگاه اين شهر به استادي زبان و ادبيات يوناني منصوب گرديد ولي به دلايل سياسي چند سال بعد معزول شد و اين اتفاق چندين بار نيز تكرار گشت.

مبارزه با ديكتاتوري پريمودريور كه باعث تبعيد وي گرديد موجب آوازه و شهرت او به عنوان قهرماني آزاديخواه گرديد و منتقدان او را سخنگو و وجدان بيدار اضطرابات زمانه‌ي نوين شمردند و به او لقب «بيدار كننده» دادند. وي در عالم فلسفه و الهيات نيز صاحب نام و نفوذ بود.

اونامونو بسيار اهل مطالعه بود و به كي‌يركگور علاقه‌ي خاصي داشت و او را برادر روحاني خود مي‌شمرد (دردجاودانگی ، 138: 34 ). و همين علاقه و اشتياق وي سبب شد كه براي خواندن آثار او به زبان اصلي، به فراگرفتن زبان دانماركي همت بگمارد. وي علاوه بر زبان‌هاي باستاني به شانزده زبان ديگر آشنايي داشت و همين آشنايي و مطالعه‌ي آثار بسياري از انديشمندان باعث تعارض و تناقض دروني وي شد كه خود نيز به اين موضوع در مهم‌ترين اثرش «درد جاودانگي» اشاره مي‌كند: «قائل به طرفين تناقضم، اهل تناقض و جدلم.» (دردجاودانگی: 326) و اين تعارض و جدل دروني را مايه‌ و معناي زندگي مي‌دانست كه باعث انسجام و يكپارچگي در زندگي‌اش شد و به آن غايت عملي بخشيد.

   اونامونو استعداد غريبي در جذب و تحليل خوانده‌هايش و تبديل انديشه به صورت تجربه‌ي شخصي داشت. وي از تسلط انديشه‌ي خردگرايي  محض بر فرهنگ غرب بيزار بود. «اونامونو به آييني نو كه انديشه‌ترسي خوانده بودند معتقد بود: انديشه را نبايد با عبادت كوركورانه اطاعت كرد؛ بايد خرجش كرد. بايد از آن استفاده كرد، هم‌چنان‌كه از پاي‌افزار استفاده مي‌كنيم. انديشه‌ را نبايد وابسته به زندگي يا به‌صورت جزئي از آن درآورد و شالوده‌ي حقيقت دانست. منظور از زندگي، زندگي كلي و انتزاعي نيست، زندگي فردي عيني انسان‌هاي گوشت و خون‌دار است كه در نظر اونامونو موضوع و والاترين غايت همه‌ي فلسفه‌هاست.» (هابيل و چند داستان ديگر: 9)

   اونامونو، روشنفكر نمونه‌ي زمان خود بود كه به ستيز با عقل برخاست. هرچند وي به اروپايي‌گري علاقه داشت ولي عليه سنت فلسفی اروپايي قيام كرد. عمده‌ي تلاش وي رهايي روح اروپاييان از اسارت عبوديت عقل بود.

   اونامونو، از نويسندگان و رهبران نسل ادبي معروف به «نسل 1898» بود. پيدايش اين نسل يكي از بزرگ‌ترين تحولات تاريخ ادبي اسپانيا محسوب مي‌شود كه باعث تجديد حيات ادبي و هنري اسپانيا شد و زيبايي‌هاي زبان اسپانيايي را از نو كشف كرد و ادبيات بسيار درخشاني را پديد آورد.

   اونامونو وقتي داستان مي‌نويسد، در قالب يك نويسنده‌ي صرف داستان فرو نمي‌رود. او مي‌نويسد براي بيان انديشه‌هاي فلسفي‌اش نه براي داستان‌سرايي. به همين دليل است كه داستان‌هاي او عموماً فاقد طرح است. وي براي نگاشتن داستان طرحي نمي‌ريزد. داستان‌هاي او به‌سان زندگي‌اي هستند كه به آرامي به پيش مي‌روند.

   محوري‌ترين موضوعاتي كه اونامونو را به چالش وامي‌دارد مسائلي چون مرگ، جاودانگي، انسان، ايمان، شك و رنج مي‌باشد. به نظر او ايمان به معناي پذيرفتن نيست بلكه ايمان را درافتادن مي‌داند. او رنج را لمس كردن واقعيت مي‌شناسد و اين‌گونه توصيف مي‌كند: «رنج همانا حس كردن روح است ماده و ذات خود را؛ همانا احساس نفس است از ملموسيت خويش؛ و واقعيتِ بلافصل است. رنج جوهر زندگي و ريشه‌ي تشخص است. زيرا فقط رنج است كه ما را به هيأت تشخص در‌مي‌آورد...» (دردجاودانگی، 265)

اونامونو، مفهوم جديدي از انسان مي‌آفريند؛ انساني كه او را غائيت جهان مي‌داند. انساني كه نه او را در قالب صفت نسبي جا مي‌دهد و نه در قالب اسم معنا بلكه او را اسم ذات مي­داند. انساني كه داراي گوشت و خون است. انساني كه متولد مي‌شود، رنج مي‌برد و زندگي مي‌كند. البته زندگي‌اي كه غايت آن را زيستن مي‌داند نه دانستن و انساني كه تمايز او از حيوان را نه عقل، بلكه احساس و عاطفه‌اش مي‌شمارد و ذات انسان را تلاش او براي هميشه ماندن.

خلاصه‌ي كلام اينكه، اونامونو انسان را از ژرفاي هستي به پرسش مي‌گيرد و به گونه‌اي با شكوه و با نفوذ به دروني‌ترين لايه‌هاي وجودي انسان و كل زندگي، جهان تازه‌اي از انديشه به روي انسان‌ها مي‌گشايد.

   اونامونو، پس از انتشار عميق‌ترين اثرش «سرشت سوگناك زندگي (درد جاودانگي)» در سال 1914 و در پي مخالفتش با ديكتاتوري پريمودريوا، به جزيره‌ي فوئوته‌ون‌تو تبعيد شد و همین امر موجب اشتهار وي در آمريكا گـرديد. او پس از بـازگشت از تبعيد دوبـاره به رياست دانشگـاه سالامانكا برگزيده شد اما در 1936 دوباره معزول گشت و سرانجام در همان سال بر اثر سكته‌ي قلبي دار فاني را وداع گفت.

 تفکرات و عقاید او از این نظر که بعد ها زیر بنایی برای مکتبی بزرگ شد،بسیار با اهمیت است.سال ها پیش از آن که مکتب اگزیستانسیالیسم به وجودآید، اونامونو در آثارش به مواردی اشاره کرد که بنیادی برای پایه ریزی این نحله ی فلسفی گردید.

   گرچه بین سنت عرفان ایرانی و اگزیستانسیالیسم غیر الحادی همانندی های فراوانی می توان یافت اما شبیه ترین متفکر ایرانی به اونامونو خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی است.

حافظ و اونامونو هر دو معتقدند داشتن ايمان، مستلزم رها كردن عقلانيت است. «عقل به كمك استدلال‌هاي خود با تشنگي روح به ابديت مخالفت مي‌كند، درصورتي‌كه ايمان، ما را به سوي گرويدن به يك زندگي ابدي سوق مي‌دهد.» ( دردجاودانگی:73)

   عاقلان نقطه‌ي پرگـار وجودند ولــي              عشق دانـد كه در اين دايـره سرگرداننـد

حافظ و اونامونو همواره در جست‌وجوي ايمان محكم بوده و از استدلالات عقل نيز بهره گرفته‌اند اما هميشه اين استدلال‌ها ناقص بوده و آنها را نااميد ساخته‌اند. اما ايمان همواره  برای آنهااميد‌بخش و زندگي‌آفرين بوده است.

ايماني كه حافظ و اونامونو بر آن باور دارند، ايماني دروني از سر اعتقادي محكم است كه بعد از كشمكش‌هاي فراوان با خود و گذر از مراحل شك و ترديد به آن رسيده‌اند. «يكي از انديشه‌هاي ديني حافظ، شك حافظ است. بعضي وقت‌ها، شك هم از مقوله‌ و هم‌خانواده‌ي ايمان است يا باوركننده‌ي ايمان و هم‌بسته‌ و همزاد آن است. اين دو اصلاً‌ يك زوج ديالكتيك‌اند. شك در ساختمان ايمان دخالت دارد و شكاكيت‌هاي حافظ نبايد كسي را به طمع خام بياندازد كه فكر كند حافظ خداي نكرده سست‌اعتقاد يا بي‌اعتقاد به آخرت يا اصلي از اصول يا فرعي از فروع دين (اسلام) است.» ( خرمشاهي، حافظ حافظه‌ي ماست:316)  

   اونامونو نيز، جز براي رسيدن به اساسي محكم و استوار شك نمي‌كند. شك اصلي است كه در فلسفه‌‌ي اونامونو وجود دارد كه آن را در داستان «قديس امانوئل» به زيبايي مطرح مي‌كند.

اونامونو، گاهي اساس ايمان را در عدم اطمينان جست‌وجو مي‌كند و شكاكيت را اساس اميدواري تلقي مي‌نمايد. زيرا او مي‌خواهد بر روي نااميدي كه گاه انسان را به انديشه‌ي زندگي جاودانه مي‌رساند،  اميد را بنا كند. همين روش متناقض‌نما در شعر حافظ نيز مطرح شده است:

      از خلاف آمد عادت بطلب كام كه من          كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم

اونامونو ايمان را اعتماد مي‌داند نه معرفت، و حافظ نيز در راه عشق به خدا، خود را به او واگذار مي‌كند و از چند و چون پرهيز مي‌نمايد و توكل مي‌كند که در واقع همان اعتمادی است که فیلسوف اسپانیایی از آن سخن می گوید:

        تكيه بر تقوي و دانش در طريقت كافريست         راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش

و در پايان بايد گفت اونامونو هم‌چون عرفاي شرقي، ايمان را اين‌گونه تعريف مي‌كند:

«ايمان داشتن به خدا، همانا دوست‌داشتن خداست و در عشق ما پروايي هست؛ و ما او را حتي پيشتر از آنكه بشناسيم، دوست‌ مي‌داريم و به امداد اين عشق آخرالامر او را در همه چيز خواهيم يافت و خواهيم ديد.» ( دردجاودانگی: 253)