میرزاده عشقی

                                                                             

 

 

 

او را که دل به سیم خیانت نشد سیاه               با خون سرخ رنگ ستود روی زرد او

(سید محمد حسین شهریار)


 

سالشمار زندگی عشقی

تولد شاعر در همدان ............................................................................................................. 1312 هـ . ق

امضای فرمان مشروطیت ایران .............................................................................................................. ........1324

انتشار روزنامه «نامه عشقی» در همدان، درگیری جنگ جهانی اول، اشغال ایران به وسیله
روس و انگلیس ..........................................................................................................................................  1333

مهاجرت به سرزمین عثمانی، سرایش منظومه رستاخیز شهریاران ایران .................................  1334

طرفداری از حزب سوسیالیست و همکاری با اقلیت مجلس شورای ملی ایران .......................  7- 1336

انتشار «نوروزی نامه» در استانبول .......................................................................................................  1336

انعقاد قرارداد (1919) میان دولت وثوق الدوله با انگلستان .......................................................  1337

کودتای سید ضیاءالدین- آغاز انتشار روزنامه «قرن بیستم» عشقی........................................... 1339(1299 ش)

نخست وزیری رضاخانِ سردار سپه ......................................................................................................  1341

جمهوری رضاخانی- انتشار مجدد روزنامه «قرن بیستم» بعد از ماه ها توقیف .......................  1342(1303 ش)

انتشار منظومه «ایده آل دهگان» یا « سه تابلوی مریم» ..............................................................  بهار 1303 ش

انتشار آخرین شماره روزنامه قرن بیستم ...........................................................................................  8 تیر 1303

 ترور و مرگ او در سی و یک سالگی .................................................................................................  12 تیر 1303

 

مهم ترین آثار

- نمایشنامه ها

جمشید ناکام

حلواء الفقرا

اپرت بچه گدا

دکتر نیکوکار

- مقالات ( مندرج در روزنامه قرن بیستم و شفق سرخ)

عید خون

آدم های تازه کار یا کار برای آدم های تازه

و مقدمه های بعضی از اشعارش

- اشعار

نوروزی نامه

کفن سیاه

رستاخیز شهریاران ایران

ایده آل- یا سه تابلوی مریم

احتیاج

و ...


 

 

 

 

 

 

وه کــه عشـقی در صبـاح زنـدگی                  از خــدنگ دشـمن شـبرو بــمرد

پــــــرتوی بــود از فـــروغ آرزو                          آن فروغ افسـرد و آن پـرتو بــمرد

شــاعری نـو بـود و شـعرش نیز نــو                  شـاعر نـو رفت و شعر نو بمرد

 

( بهار)

    اینکه در جامعه ما هیچ گاه فلسفه نقادی و نقد ادبی به معنای واقعی آن پا نگرفته و مراحل کمال را نپیموده بیشتر به دلیل حکومت دل بر سر، و حاکمیت احساس بر عقل بوده است. ما ایرانیان غالباً انسان هایی احساساتی هستیم و جهان پیرامون خود را از دریچه دل و احساسمان مشاهده و ارزیابی می کنیم، به ویژه وقتی که متعلَق شناسایی ما به حد کافی احساس لطیفمان را تحریک کرده باشد.

    درباره میرزاده عشقی نیز چنین بوده و هست. مقام و مرتبه سیاسی و ادبی او همواره، در پشت پرده علایق و احساسات، پنهان مانده و آشکار نگشته است، چرا که زندگی او استعداد این امر را داشته است. جوانمرگی و شهادت مظلومانه او، خلوص کودکانه افکار و آثارش، و ستیزه گری و فرزانگی وی چنان هاله ای از تقدس به دور او کشیده است که نقد بی طرفانه و غیر همدلانه افکار و آثارش را با دشواری های فراوان روبرو می کند. من در این مجال می کوشم که بدون در نظر گرفتن جنبه های احساسی مسأله، به نقد و بررسی افکار و آثار عشقی بپردازم.

مسأله ای که در صدد تبیین آن هستم این است که آیا می توان عشقی را شاعری «مدرن» خواند؟ آیا عشقی تفکر نوینی در آثارش به دست می دهد و آیا او شعر فارسی را قدمی به سوی تجدد در عرصه محتوا و مضمون سوق داده است؟

    پاسخ به این پرسش مستلزم آن است که امکان مدرن اندیشیدن را برای شاعر جوانی چون عشقی بررسیم و بکاویم. این مهم از دو راه امکان پذیر است: یکی اینکه جنبه های درونی و روانشناختی شخصیت او را مورد مطالعه قرار دهیم؛ دیگر اینکه بر عوامل و امکانات بیرونی مؤثر بر شکل گیری مختصات شعر او توجه کنیم.

تذکره نویس ها تصریح کرده اند که عشقی در مدرسه آلیانس همدان زبان فرانسه آموخته و در دارالفنون باب عالی استانبول بر معلومات علمی، فلسفی و اجتماعی خود افزوده است.1 لیکن هیچ شاهد و مدرک عقلی و نقلی در دست نیست که تسلط وی را بر متون سنگین و جدی فرانسه و فلسفه و ادب اروپا تأیید کند،  بلکه به گواهی آثارش، در هیچ کدام از شاخه های عمده تفکر مدرن، به ویژه فلسفه سیاست و تئوری انقلابات سیاسی اجتماعی- که سخت بدانها محتاج بوده- غوری نداشته است. او در آثارش « هیچ جا وارد بحث در اساس فلسفه سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت نمی شود و به نظر نمی رسد در این باره هم زحمت مطالعه ای به خود داده باشد ... ».[1] عشقی اصلاً اهل مطالعه و تدقیق و تحقیق نبود و به کتاب و کتابخوانی ارج و وقعی نمی نهاد. سعید نفیسی در این باره می گوید: « ... عشقی کتاب کم می خواند و به آثار دیگران توجهی نداشت و قدرت طبع خود را برای کار بزرگی که آرزو داشت بکند کافی می دانست».[2] وی، با وجود اینکه انقلابی پرشوری بود و همه لحظات عمرش را وقف فعالیت های سیاسی و انقلابی کرد، لیکن تصورش از انقلاب بر اساس یک جهان بینی وسیع از اجتماع، تاریخ، و سیاست نبود.[3]

    از اینها گذشته، عدم تحمل انتقاد، تجزم، تصلب، و افراطی گری عشقی از بیگانگی روح او با مبانی تجدد حکایت می کند، چرا که تفکر مدرن پیام آور اعتدال، تسامح، و درک و پذیرش حضور دیگری، و در نتیجه، تحمل انتقاد و اصلاح است. باز هم از سعید نفیسی که با او ارتباط نزدیکی داشته است بشنویم که:

«... کراراً با من درافتاد و به من پرخاش کرد و مرا مسخره کرد که چرا می گویم فلان چیز را بخوان! در نظر او انقلاب یعنی تنها پیرو میل و احساس و شور و عشق رفتن و مطلقاً توجهی به گذشته نداشتن ... ناچار چنین کسی تحمل انتقاد را نداشت و با هر کس که می خواست به او راهنمایی بکند دشمن می شد. ما با کمال احتیاط با او رفتار می کردیم ... می توان گفت روی هم رفته مردی افراطی بود، چه در دوستی و چه در دشمنی، چه در موافقت و چه در مخالفت».[4]

    اگر این گونه روایت ها از عشقی در تاریخ ثبت و ضبط نمی شد، باز هم می توانستیم با مراجعه به آثار وی تصویری از شخصیت احساساتی، سطحی نگر و متعصب او ترسیم کنیم، چرا که بیت  بیت اشعار و سطر  سطر آثارش مبین خصوصیات پرخاشجویانه و تعصب آمیز اوست. هجویه های عشقی، که کمتر رجل سیاسی و فرهنگی هم عصرش را بی نصیب گذارده است گواه این مدعا است:

این مجلس چارم به خدا ننگ بشر بود             دیدی چه خبر بود؟

هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود                             دیدی چه خبر بود؟

این مجلس چارم خود نیم ثمر داشت؟             و الله ضرر داشت

صد شکر که عمرش چو زمانه به گذر بود                     دیدی چه خبر بود؟

سرمایه بدبختی ایران دو قوام است                             این سکه بنام است

یک ملتی از این دو نفر خون به جگر بود                     دیدی چه خبر بود؟

دیگر نزند هو، نزند جفت مدرس                                  در سالون مجلس

بگذشت دگر مدتی ار محشر خر بود                            دیدی چه خبر بود؟

می خواست ملک[5] خود برساند به وزارت                     با زور سفارت

افسوس که عمامه برایش سر خر بود                                 دیدی چه خبر بود؟

    این مایه اصرار بر کوبیدن بر طبل مخالف و تعصب بر عقاید شخصی، لحن تند اسماعیلی متصلبی چون ناصر خسرو و هتاک هجوگویی چون سوزنی سمرقندی را فرا یاد می آورد، نه روشنفکر فرانسه خوانده و دارالفنون رفته ای چون عشقی را که در آستانه قرن بیستم شعر می سراید، روزنامه چاپ می کند، دم از آزادی می زند، و بیداری مردم را می طلبد.

    اما اوج افراطی گری میرزاده عشقی را می توان در منظومه « عید خون » مشاهده کرد. وی ضمن سه
مقاله ای که در روزنامه شفق سرخ به سال 1301 منتشر کرد با کلامی مرکب از نظم و نثر پیشنهاد نمود که ملت هر ساله ، پنج روز را اختصاص به کشتار فجیعانه خائنان دهند و هر که را در طول یک سال گذشته به نحوی مصالح کشور را زیر پا گذاشته و در امانت خیانت کرده است به قتل برسانند تا در بقیه سال از حسن اجرای قوانین اطمینان حاصل کنند. وی چنان اعتقاد مستحکمی به این امر داشت که می گفت: «... باید طوری عقیده خونریزی را ترویج کرد که زن ها اغلب به عوض مهریه از شوهرشان ریختن خون پلید و خائنی را بخواهند».[6]

    برتری بی چون و چرای احساسات سیاسی، اراده گرایی، ذهن گرایی و سودازدگی، و اعتقاد بی پایه و اساس به دریافت های شخصی از سراسر این مقالات و اشعار بر می آید:

ای بشــر مـظهر شـرافت شـو              نی ز سر تـا به پـا قـباحت بـاش

مـرضی مـانع شـرافت تـوست              در پـی رفـع ایـن نـقاهت بـاش

وین تـعدّی است بـر حـقوق بشـر                   از پـی رفـع ایـن جـراحت بـاش

عـید خـون گـیر پـنج روز از سـال                  سیصـد و شصت روز راحت بـاش

    همانگونه که پیشتر نیز گفتیم، اصلاح طلبان و روشنفکرانی چون عشقی در آن دوره، به دلیل عدم اطلاع از مبانی تفکر مدرن و عدم درک عمیق مفاهیم جدیدی چون ملت، دولت، حکومت، دموکراسی، شهروند، و... در دریای سرگردانی، متناقض گویی، و افراط و تفریط هایی که مبین روح سنت زده آنان است غوطه ور بودند و بنابراین، علی رغم تظاهر به تجدد، در باتلاق سنت ها دست و پا می زدند.

    نهایت سطحی نگری و ساده اندیشی عشقی را می توان در مدیحه ای که برای سید ضیاء -رئیس کابینه کودتا- سروده است به عینه دید و سنجید. او دوره وزارت سید ضیاء را -که بازیگری بسیار حقیر در نمایشنامه رضاخانِ میر پنج برای قبضه قدرت بود- « تاریخی ترین تاریخ عالم » می داند:

پـی تـجدید فـیروزی نسـل پـاک ساسانی

مهین سیـد ضیاءالدین خجسته صدراعظم شـد

ندانم این طبیب اجتماعی را چه درمان شـد

کـزو صـد ساله زخـم مهلک این قوم مرهم شـد

 

                  تـو فوق العاده مافوقی به فوق العـادگان یکسر

ز فوق العادگی ات فوق فوق العـادگان خـم شـد

چنان تـاریخ ایـران شـد ز تـاریخ تو تـاریخی

که این تـاریخ تـاریخی ترین تـاریخ عـالم شـد

چنان که مشهود است، این مدح هذیان گونه و احساسی که آن روی سکه هجوهای تند اوست، از همان قماش، عاری از هرگونه اندیشه، تعادل و تناسبی است و بی وجه نیست که بهار او را «عوام» می داند و
می خواند:

بـــود ایـــرج پـــیرو قـــائم مـقام

کــرد از او سـبک و لفــظ و فکـر، وام

عــــــارف و عشــــــقی عــــوام

 

جنبه های مدرن در اندیشه و آثار عشقی

    گر چه تفکرات سنتی، یا حداقل رهیافت رمانتیک عشقی به تجدد و خلقیات شخصی او -که به روزگاران بر دل نشسته و جز به روزگاران بیرون نمی توان کرد- مانع روشن اندیشی و دید عمیق وی بود، لیکن تحت تأثیر اقامت دو ساله اش در عثمانی و آشنایی مختصری که با مظاهر تجدد غربی پیدا کرده بود، کنش هایی روشنفکرانه و اقوالی متجددانه نیز از او بروز و ظهور می کرد که البته در آن فضای فکری عقب مانده امتیاز بزرگی برای وی محسوب می شد و می شود.

    اگر تازه گرایی و نفی گذشته از آثار و نتایج اندیشه متجدد است، که هست،[7] بنابراین می توان عشقی را شاعری نو اندیش محسوب کرد. شاهرخ مسکوب درباره او می گوید: « عشقی شاعری انقلابی و در سیاست و ادبیات خواستار دگرگون کردن و برانداختن راه و رسم دیرین و گشودن راه های تازه است»[8]. او که با خواندن مقالات ژورنالیستی مطبوعات عثمانی و احتمالاً آگاهی از آثار روشنفکران ایرانی پیش از خود و به ویژه اطلاع از وضعیت ممالک پیشرفته پی به عمق عقب ماندگی ایرانیان برده بود، تنها راه نجات را بیداری و آگاهی فرد فرد جامعه می دانست، اما ناامیدانه چنین می سرود که:

مـلتی کـاو مـرده در تـاریخ و ایـنش امـتیاز:

نعش خود با دست خود این مرده مدفون می کند

مـلتی کـــز دادن تــن، با کــمال امـتنان:

بـر اسارت، خـصم را از خـویش مـمنون می کند

مـلتی کــاو بـاز قـرن بـیستم بر درد خود

چـاره بـا خـتم و دعـا و ذکـر و افسـون می کند

مـلتی کــز هـر جـهت بـهر زوال آمـاده است

خود بود «دون همت» و نفرین به «گردون» می کند

مـلتی کاینسان فرو رفته است اندر خواب جهل

حـــالیا بیـــدار او را شــعر مـن چــون می کند؟

 

اینک سعی می کنم ابعاد نو اندیشی عشقی را به تفصیل و با مراجعه به آثارش بر شمارم:

دین ستیزی در پوشش مبارزه با خرافات مذهبی

    اندیشه سکولار متفکران غرب توسط روشنفکران غربگرایی چون آخوندزاده ، ملکم خان، و... به ایران نیز منتقل شده و ذهن و زبان نوگرایی چون عشقی را متأثر ساخته بود. این طرز تفکر ابتدا به صورت مبارزه با تحریفات دینی و خرافات مذهبی خود را نشان داد، جایی که عشقی، مانند سید جمال، از قلب مفهوم دینی توکل ناخرسند است و می سراید:

 

من به جز تنبلی این را چه بنامم که تـو هـی

خفته هر روزه و روزی ز فـلک مـی خواهـی

ای که هر روزه حـوالات تـو در بانک خداست

بـه خـدایی خـداوند کـه چَک مـی خواهـی

(از: شعر گل مولا)

یا در جای دیگر از تحریفات واقعه عاشورا می نالد و می گوید:

خــود ایــن فـضاحــت اعمــال روز عـــاشـورا

قــسم بـه ذات خـدا جـزء دیــن تـازی نـیست

تــو نـعش دشمــن دیــن آر مــردی آر ورنـه

تو خویش نعشی حاجت به نعش سازی نیست اما حقیقتاً اینها تعارفاتی بیش نبود و عشقی نه تنها اعتقاد محکمی به دین نداشت بلکه هر امر ماوراء طبیعی را به لحاظ فلسفی منکر بود:

منکرم من که جهانی به جز این باز آید             چه کنم درک نموده است چنین ادراکم

    همچنین بدفهمی روشنفکران ایرانی از افکار داروین به عشقی نیز سرایت نموده و آراء او را -نخوانده و نیاندیشیده- مستمسکی برای دین ستیزی هایش قرار داده بود:

بـاری آرای حـکیمانه خـود را همـه گــاه فـاش می گویـم و یـک ذره نبـاشد باکـم

قصـــه آدم و حــوا دروغ اسـت دروغ              نـسل میمونـم و افسانـه بُــوَد از خاکــم

کاش همچون پدران لخت به جنگل بودم            کـه نمی بود غـم مسکن و نی پوشاکــم

در جای دیگر ضمن اعتراض به خلقت ، حتی مدیریت عالم را  زیر سؤال می برد و خود را برتر از مدبّر جهان می داند:

خلقت من در جهان یک وصله ناجور بود

من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود

گر من اندر دهر می بودم امیر کائنات

هر کسی از بهر کار بهتری مأمور بود

    شک نیست که این گونه الحاد مکتبی و اظهار بی دینی تحت تأثیر آشنایی و تماس او با اندیشه های مدرن غربی بود، لیکن به صورتی اغراق آمیز و افراطی که عادت ثانوی ایرانیان است، وگرنه در جهان غرب                                                                         
جامعه ای است سکولار و لائیک- این گونه کوس کفر زدن امری نادر و غیر عادی است. حکایت تظاهر به
بی دینی روشنفکرانی چون عشقی در ایران حکایت « اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی ...» است. عشقی، همانند همه مردم روزگارش، تربیت مذهبی داشت و بعید است که این سنت دینی در زمانی اندک او را رها کرده باشد. تظاهر او به کفر را باید در ذیل ظاهر بینی ها و برداشت های سطحی روشنفکران ایرانی از تمدن مدرن غرب بررسی کرد، همچنان که حتی امروزه نیز غرب زدگان ایرانی، علی رغم تربیت مذهبی عمیق، از تظاهر به دینداری سرباز زده  و حتی به طور مصنوعی و متکلفانه اظهار بی دینی می کنند[9].

 

ابزار انگاری در دین

    همیشه بوده اند کسانی که در عین بی اعتقادی به دین، از آن به عنوان ابزاری در جهت پیشبرد اهداف خود استفاده کنند. این طرز تفکر، در عرف مباحث نظری ابزار انگاری[10] یا کارکرد گرایی[11] در دین     می شود. از جمله کسانی که در جهان غرب در عصر خردگرایی چنین رفتاری با اعتقادات دینی مردم نمود روبسپیر[12] است،[13] در عصر قاجار نیز آخوند زاده چنین نگرشی به دین داشت.[14] عشقی نیز شاید با تأسی از اخلاف روشنفکر خود- در مقالات و نه در اشعارش- چهره ای ابزار انگارانه در دین از خود نشان داد.

    وی با وجود اظهار صریح بی اعتقادی به دین، آن را به عنوان نیروی اجتماعی مؤثر و مهمی به رسمیت
می شناخت و سعی داشت از این طریق نه تنها ملت ایران بلکه دو دولت ایران و عثمانی را به عنوان مرکز اسلام با یکدیگر متحد کند. وی زمانی اتحاد ایران و عثمانی را خواستار بود که در کشور عثمانی بساط خلافت اسلامی در حال برچیده شدن بود. همچنین عشقی از مبلغان جراید و نشریات اسلامی پیشرو جانبداری می کرد و از تحریک احساسات مذهبی عوام پرهیز می نمود، حتی گاه به دولت تذکرهایی از سر دینداری می داد.[15]

    محمد قائد در این باره می نویسد:

« عشقی ... ضروریات عرصه سیاست را در برابر داشت که اهل دیانت در آن نقش بازی
می کردند. به این ترتیب در شعرش خدا را می توانست انکار کند اما در نثرش واقعیت پیش رو را نه ... این هم یکی دیگر از تضادهای جهان بینی عشقی است که به عنوان  آنارشیست     ماده گرا به ماوراء الطبیعه پشت می کند اما در نبردهای اجتماعی، همانند همه مصلحت اندیشان، از جنگ افزاری مؤثر مانند دین غافل نمی ماند.»[16]

 

 

 

دفاع از حقوق زنان

    یکی دیگر از مظاهر فکر و تمدن جدید طرح مسأله « حقوق زن » است. درباره تاریخچه این امر در بخش اول به تفصیل سخن گفتیم و در اینجا نیازی به تکرار آن نمی بینیم. فقط ذکر این نکته را لازم 
می شماریم که نگرش مرد سالارانه به هستی از چنان پیشینه تاریخی در ایران برخوردار است که به زحمت بتوان باور نمود که عشقی با مختصر آشنایی ای که با فرهنگ غرب پیدا کرده بود تمامی عادات ذهنی موروثی را کنار گذاشته و یک فمنیست تمام عیار شده باشد. طرفه اینکه در بسیاری از آثار و اشعارش همان دید سنتی مذکر پیداست:

زین قوم پولکی هنر جنگ می نخواه                 هرگز مجو ز جنس مؤنث مذکری

    اما به هر حال یکی از شاهکارهای او یکسره اختصاص دارد به دفاع از حقوق زنان ایرانی و تحریک و تشویق آنان به استیفای حقشان. این شاهکار که « کفن سیاه » نام دارد نمایشنامه ای است منظوم که عشقی آن را تحت تأثیر منظره ویرانه های ایوان مدائن، در جریان مهاجرت به استانبول سروده بود. در جریان این نمایشنامه، شاعر در حالتی خلسه وار، با ملکه ای کفن پوش که سمبل زنان در زمانه عشقی است سخن می گوید. آن ملکه که کفن سیاه به تن دارد مظلومیت ومحرومیت زنان ایرانی را با جملاتی این چنین شرح می دهد:

مر مرا هیچ گنه نیست به جز آنکه زنم

زین گناه است که تا زنده ام اندر کفنم

من سیه پوشم و تا این سیه از تن نکنم

تو سیه بختی و بدبخت چو بخت تو منم

منم آن کس که بود بخت تو اسپید کنم

من اگر گریم گریانی تو

من اگر خندم خندانی تو

بکنم گر ز تن این جامه، گناه است مرا

نکنم، عمر درین جامه تباه است مرا

چه کنم بخت از این رخت سیاه است مرا

حاصل عمر ازین زندگی آه است مرا

مرگ هر شام و سحر چشم به راه است مرا

زحمت مردن من یک قدم است

تا لب گور کفن در تنم است ...

عشقی در انتهای این منظومه نظر خود را صریح و بی پروا در باب زنان و حقوق اجتماعی و فردی آنها با لحنی تند و زبانی گزنده بیان می کند:

شرم چه؟ مرد یکی بنده و زن یک بنده

زن چه کرده است که از مرد شود شرمنده؟

چیست این چادر و روبنده نازیبنده؟

گر کفن نیست بگو چیست پس این روبنده؟

مرده باد آنکه زنان زنده به گور افکنده

به جز از مذهب هر کس باشد!

سخن این جای دگر بس باشد

با من ار یک دو سه گوینده هم آواز شود

کم کم این زمزمه در جامعه آغاز شود

با همین زمزمه ها روی زنان باز شود

زن کَنَد جامه شرم آور سرافراز شود

لذت از زندگی جمعیت احراز شود

ورنه تا زن به کفن سر برده

نیمی از ملت ایران مرده

    حاجت به یادآوری نیست که اظهار این گونه سخنان در زمانی که نه تنها در ایران بلکه حتی در ممالک پیشرفته نیز زنان از ابتدایی ترین حقوق خود محروم بودند امری فوق العاده نو و مستحدث بوده است و گوینده آن در اوج تجدد و مدرنیت.

 

 

عشقی و ادبیات کارگری

    از دیگر اندیشه های نوینی که در آستانه قرن بیستم وارد ایران شد و در محافل روشنفکری مورد توجه بود، نوعی ادبیات سوسیالیستی است که در آن به حقوق کارگر و ستایش توده عطف نظر شده است. میرزاده عشقی نیز، متأثر از این مباحث، در یکی از آثار مشهور خود- رستاخیز شهریاران ایران- که اولین اپرایی است که در ایران اجرا شده است، چنین می سراید:

بعد از این باید نماند هیچکس در بندگی

هر کسی از بهر خود زنده است و دارد بندگی

    همدلی او با طبقه کارگر به حدی است که حتی برای کارکنان چاپخانه روزنامه اش نیز شعر سروده و طی آن دیدگاه سوسیالیستی خودش را چنین بیان می کند:

عیـد است و مـبارک است و فیـروز  ای کـارگـر ایـن خجستـه نـوروز

ایـن نکتـه ولـی بدار در گوش        زیــن شـاعـــر انقــلاب آمــوز

ایـن دوره عیـد کـارگرهاسـت        ای قــوم کشیـده رنـج و دلسـوز

هـر روز کـه یک غنی بمیـرد         عیـد است و مبارک است و فیروز

گــر جـمله اغنیــا بمیـرنـد          گــردد همـه روز عیــد نـــوروز

و سرانجام در قطعه ای این چنین می سراید:

اعـلان زوال سیـم و زر خـواهـم داد دولـت همـه را بـه رنجبـر خـواهـم داد

یـا افسـر شـاه را نگون خـواهم کـرد یـا در سر ایـن عقیـده سر خـواهـم داد

 

نقد و نظر

    همانگونه که در ایران امروز مطبوعات رسالت احزاب را به انجام می رسانند در گذشته نیز شاعران و سخن سرایان وظیفه متفکران و راهبران سیاسی- اجتماعی را به دوش کشیده بودند. عشقی نیز به عنوان یک شاعر و روزنامه نگار از این قاعده مستثنا نبود. علی رغم اینکه تحصیل منظم و ژرفی نکرده و از مایه علمی چندانی برخوردار نبود، لیکن دست کم به زعم خود نقش یک روشنفکر مسئول را بازی می کرد. استحکام تئوریک اندیشه و سخن او کمتر از روشنفکران سلفش بود لیکن دردمندی و صداقتی بیش از آنها داشت و در یک چیز نیز با آنها شریک بود: شیفتگی شدید نسبت به دستاوردهای تمدن جدید غرب.

او نیز، همچون دیگر روشنفکران غرب زده معاصرش، معتقد بود که نجات این ملت رو به زوال در گرو تبعیت مطلق از غرب و غریبان است:

ایرانی ار بسان اروپائیان نشد       ایران زمین بسان اروپا نمی شود

    اما تجدد چیزی نیست که در عمق ضمیر و مغز استخوان عشقی راه یافته باشد، چرا که رفتارهای تند و گفتارهای گزنده و اندیشه های نپخته اش به علاوه تعصب فراوان و تصلب شدید به عقایدش، همه و همه حکایت از آن داشت که او هنوز در فضای ذهنی به شدت سنتی به سر می برد. کنش ها و واکنش های عشقی در حقیقت قرائت دیگر و صورت مدرن تری بود از رفتارهای خشن دشمنانش، همان ها که او را ناجوانمردانه کشتند و صدای حق طلب او را خاموش کردند.



 

 

 

[1] - قائد، محمد- میرزاده عشقی- تهران، طرح نو- چاپ اول 1377- ص 80 و 79

[2] - حائری، سید هادی- سده میلاد میرزاده عشقی- تهران، نشر مرکز- چاپ اول، 1373- ص 172

[3] - براهنی، رضا- طلا در مس- تهران، زمان- 1371- ج 1 ص 253

[4] - سده میلاد میرزاده عشقی- ص 171 و 172

[5] - منظورش ملک الشعرا بهار است که آن موقع عمامه به سر می گذاشت.

[6] - شفق سرخ- سال یکم- شماره 35

[7] - د راین باره رک: انتهای بخش اول این رساله، مولفه های مدرنیسم

[8] - سده میلاد میرزاده عشقی- ص 133

[9] - برای آگاهی بیشتر از ابعاد دین ستیزی عشقی رک: منظومه کفن سیاه از او.

[10] - Instrumentalism

[11] - Fanctionalism

[12] - Robespiyer (1758- 1794 م)

[13] - در این باره رک: دورانت، ویل و آوریل- تاریخ تمدن- ج 11- عصر ناپلئون- ص5- 94 و 102

[14] - رک: بخش 2- همین رساله

[15] - در این باره رک: مقاله های روزنامه قرن بیستم

[16] -میرزاده عشقی- محمد قائد- ص 145